<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خرس قهوه ای شاید هم سیاه</title>
<link>http://vangrizzly.blogfa.com/</link>
<description>خاطرات دور از ماوا</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 12 Nov 2009 08:28:57 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آخر هفته ای</title>
<link>http://vangrizzly.blogfa.com/post-253.aspx</link>
<description>عجب آخر هفته ضایعی است - البته میخواستم کلمه دیگری بکار ببرم - کیتی مان بخاطر کاری که اصلا من درش دخیل نبودم از من شاکیه - حتی دیشب که فضائیها و گیگا و گوگا را برده بودیم بیرون - من طبق معمول سنواتی دارم کوتاه میام و سعی میکنم منطقی برخورد کنم - اصلا شوخی و موخی سرش نمیشه - باید تا الان من را شناخته باشه - &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز صبح داشتم به هنرپپیشه هایی که مورد علاقه ام بودند و هستند فکر میکردم و ردیفشون میکردم - در زنها تعدادشون کم است - زمانی میشل فایفر بود - بخاطر فبلم گریس ۲ - اما الان مگ رایان و مطابق سنواتی مریلین مونرو - اما در مورد مردان  به ترتیب علاقه - هریسون فورد بخاطر فیلم جنگ ستارگان همون اولیش مال سال ۱۹۷۷ - جان تراولتا بخاطر فیلم شاوت و گریس - تام هنکس بخاطر یک عالمه فیلم - گریگوری پک - کلینت ایستوود بخاطر اون فیلم هری کثیف - البته از ویل اسمیت هم کمی تا قسمتی خوشم میاد و همینطور کریس راک - ادی مورفی را هم از قلم انداخته بودم - &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این صندلی ماشینی که دارم اصلا تنظیم نمیشه - همیشه احساس میکنم که پاهام جمع شده ولی دستم کنترل کافی را روی فرمان ماشین نداره - هر کاری میکنم تنظیم نمیشه - دیگه به امید خدایی رانندگی میکنم - بخاطر اینکه مدت زیادی با دنده اتوماتیک رانندگی میکردم در تغییر دنده این ماشین هم کند عمل میکنم - خیلی وقتها ماشین زور کافی را نداره -&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;هوس دیدن فیلم &lt;A href=&quot;http://www.blogfa.com/Panel/www.factspider.com/pa/patton.html&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;پاتون&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; را کردم -  تنها ژنرال جنگ دوم که شکستی در هیچ نبردی نداشت و میگویند آخرش هم خود متفقین ترتیبش را دادند - بعدش هم دوست دارم که برای بیش از دهمین بار قسمت ۸و۹ سریال   &lt;A href=&quot;http://www.hbo.com/band/landing/currahee.html&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;Band of Brothers&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;را ببینم - مثل اکثریت مردان که بقول خانمها پسر بچه های هیکلداری بیش نیستند کلی کبف میکنم - اصلا از دیدن فیلمهای &lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0128853/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;You&apos;ve Got Mail&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://movie-reviews.colossus.net/movies/w/when_harry.html&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;When Harry met Sally&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; سیر نمیشم - حالا بیچاره تلویزیونی ها اگر فیلم تکراری بگذارند کلی غر میزنم -شینچه هم مثل من بود - اکر روزی ۴۰ دفعه &lt;A href=&quot;http://www.teletubbies.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;Teletubbies&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; را میدید خسته نمیشد - &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 08:28:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vangrizzly&amp;postid=253</comments>
<dc:creator>vangrizzly</dc:creator>
<guid>http://vangrizzly.blogfa.com/post-253.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وضعیت </title>
<link>http://vangrizzly.blogfa.com/post-252.aspx</link>
<description>عجب اوضاعی هست ها - نمیدونم چرا من همیشه مقصر شناخته میشم - در هر موردی - من که اصلا همیشه سعی میکنم با همه چیز بسازم - اصلا اوضاع قاراشمیشی است - همیشه و در همه حالت به فکر اینکه به کسی بر نخورد و ناراحت نشود هستم - ولی آخرش تمام بداخلاقی ها و سختی ها بر سر من خراب میشه - هر روز هم از یک جایی شروع میشه - هیچکس اصلا به دلایل من هم توجه نمیکنه - بر اساس پیش زمینه ای که با توجه به تجربیات قبلش برای خودش آماده کرده شروع به مقصر شناختن من میکنه - &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این بلاگ بدی نیست :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://khodamz.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&quot;خودم&quot;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فعلا - ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 09:51:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vangrizzly&amp;postid=252</comments>
<dc:creator>vangrizzly</dc:creator>
<guid>http://vangrizzly.blogfa.com/post-252.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امروزی</title>
<link>http://vangrizzly.blogfa.com/post-251.aspx</link>
<description>امروز تولد کیتی مانه - یکسال دیگه بزرگ شده - دیروز موهاش را کوتاه کرده بود - فکر کنم خودش را برای امروز آماده میکرد - امروز هم با دو نفر رفته بود لباس ببینه - البته شاید هم سفارش بده - البته منکه خریدن لباس را ترجیح میدم - منهم براش یک چیزی و یک کیکی خریدم و دیگر هیچ - امروز شاید دوستاش بیان پیشمون - الان هم که اصلا جواب هیچ تلفنی را  نمیده -&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز یک کتاب در مورد استرالی خوندم - هوس کردم الان اونجا بودم - البته کار هم داشتم و درآمد نسبتا خوب - عکسها خیلی قشنگ بود - ولی بدون پول اصلا فایده ندارد - &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بسرم زده بود که توی ماه دیگه یک سفر برم &quot;بندرعباس&quot; - البته با کیتی مان - به محل کار سابق هم سر بزنم - ببینم کار چه جوره - با یکی از بچه ها هم تلفنی صحبت کردم - دیدم که اون بز گر سیاه هنوز در حال چریدن است - البته میخوان بتارنش - ولی دیگر کمی دیر شده - اینجور حیوانات فوری &quot;بول&quot; میگیرند - و اگر که یک قدم عقب رفتی تا گورستون دنبالت میان - از اول باید بزنی تو کله شوه - البته در مورد اون بزه باید گفت که باید تو کله &quot;پوکش&quot; بزنی - سری هم به قشم خواهیم زد - البته اگر بریم -&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 12:07:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vangrizzly&amp;postid=251</comments>
<dc:creator>vangrizzly</dc:creator>
<guid>http://vangrizzly.blogfa.com/post-251.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوباره خوابیه</title>
<link>http://vangrizzly.blogfa.com/post-250.aspx</link>
<description>عجیبه - دو شب بعد از اینکه من خواب اون بابا کت شلواری را دیدم کیتی مان هم بدون اینکه از خواب من اطلاعی داشته باشد عین همون خواب را دید - &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتیم یک فروشگاه یعنی چایی خونه تو یوسف آباد - کمی هم چایی خریدیم به قیمت بالا - چایی هم خوردیم لیوانی ۲۰۰۰ تومن - بد نبود برای تغییر ذائقه - کی فکر میکرد یک خرس چایی بخوره - اونهم گریزلی - چایی مورد علاقه من را نداشت - شبیه اون را گرفتم - انواع عود و مود هم میفروخت - کیتی مان یک بسته گرفت که بعد از روشن کردن یکیش فوری پنجره را هم باز کرد چون که از بوش حالش بد شد - یعنی سردردکی حاصل گردید - نمیدونم مگر زمان خرید بینی اش همراهش نبود یا زکام بود و من نمیدونستم - منکه اصلا از کل عودها بدم میاد - تازه گیها فضایی دوم هم خیلی به این چیزها علاقه پیدا کرده - از نظر من که این چیزها مال آدمهای ... است -&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز یکی بهم زنگ زد و تغییر وضعیتم را تبریک گفت - کمی هم در مورد وضعیتم صحبت کردیم - حالش به نظر خوب میومد - خدا را سپاس -&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این یکی دو روزه کمی تا قسمتی خسته هستم - یعنی پاهام حالت کوفتگی داره - شبیه زمانهایی که سرماخوردگی گرفتم - خوابم هم میاد - کلا حالت سرماخوردگی دارم - میگم نکته از این آنفولانزاهای مود روز گرفته باشم - مکه پکه که نرفتم - با حاجی ماجی ها هم که روبوسی نکردم - دستهام را هم تقریبا زیاد میشورم - از این تمیز کننده های ژلی مثل &quot;پانا&quot; و یا &quot;لطیفه&quot; هم استفاده فراوانی میکنم - &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز رفتیم این فروشگاهه - همون &quot;هایپر استار&quot; - به موارد جالبی برخوردم - اول اون آدمهایی یا موجوداتی که با وجود اون پارکینگ درندشت زیرزمین مجانی ماشینشون را بیرون پارک کردند - واقعا نوبرند ها - داخل فروشگاه مردم دیگر از نوبر دیدند افتاده بودند و عادیتر بود - صندوقدارها هم بهتر شده بودند - نمیدونم اون مدیران کره ای بودند یا نه - مسئول مالیشون مثل اینکه یک هندی است - &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 09:49:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vangrizzly&amp;postid=250</comments>
<dc:creator>vangrizzly</dc:creator>
<guid>http://vangrizzly.blogfa.com/post-250.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>40 سالگی</title>
<link>http://vangrizzly.blogfa.com/post-249.aspx</link>
<description>کسی داشت از ۴۰ سالگیش داد سخن میداد که من یاد این آرتیکل افتادم - دیدم بد نیست که یاد آوریش کنم که خیلی ها ۴۰ ساله شدند و هر کس حس و حال خودش را داشته - &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://matvamabhoot.blogfa.com/post-76.aspx&quot; target=_blank&gt;چهل سالگی&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین و تمام -&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 08:33:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vangrizzly&amp;postid=249</comments>
<dc:creator>vangrizzly</dc:creator>
<guid>http://vangrizzly.blogfa.com/post-249.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>موزیکیه و خوابیه</title>
<link>http://vangrizzly.blogfa.com/post-248.aspx</link>
<description>باز هم از این اصطلاحات و دستور زبان احمقانه عربی استفاده کردم - آخر موزیکیه و یا خوابیه یعنی چی - ولی جایگزین فارسی آن را پیدا نکردم - اما چرا موزیکیه -
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو روز پیش داشتم یک شبکه ایتالیایی که آهنگهای قدیمی پخش میکنه را میدیدم - کلی از  آهنگهای دهه ۸۰ را گذاشت - یکی هم مال &quot;&lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Nena&quot; target=_blank&gt;ننا&lt;/A&gt;&quot; بود - همون &quot;&lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/99_Luftballons&quot; target=_blank&gt;99 بالون&lt;/A&gt;&quot; به زبان آلمانی - یاد آقای ۷/۷۷ افتادم - وقتی وارد دانشگاه همدون شدیم - مرتب از این آهنگها گوش میداد - از &quot;ننا&quot; و &quot;&lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Sandra_(singer)&quot; target=_blank&gt;سندرا&lt;/A&gt;&quot; و &quot;&lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Kim_Wilde&quot; target=_blank&gt;کیم وایلد&lt;/A&gt;&quot; خوشش میامد - من هم از &quot;کیم وایلد&quot; خوشم میامد ولی از قیافه اش - بعدا در پی دوستی با اینجانب یک &quot;هوی&quot; گوش کنی شد که دیگه آهنگهاش را حتی من هم گوش نمیکردم - خلاصه اون آهنگ &quot;ننا&quot; همینطور توی مخم میچرخه -&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون وقتها اینها جوان بودند و بسیار زیباتر -&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه گیها یا دوباره نظرم به موضوعی جلب شده - این جونها و آدمها که سربازی نرفتند به لباس سربازی و مدل نظامی علاقه زیادی دارند - چند تا از دوستان شرکت قبلی که هر کدام بدلیلی معاف شدند رفتند گمرک لباسهای نظامی را بطور کامل خریدند و تو کوه و دشت میپوشند - جالبه - یک آچار فرانسه بقول خودش داشتیم که همش شلوار شش جیب میپوشید و اورکت و ... - من فکر میکردم که حتما نیرو مخصوص بوده و یا دژبان - بعد دیدم که به دلیل ... معاف شده - &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خودم امروز پوتین و اورکت و کلاه نظامی پوشیدم -&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یک بخشی از خوابم هست که گاهی تکرار میشه - من هم نسبت به اون کمی حساس شدم - یکی در خوابم هست که با آمدنش که البته بمنظور آزار و اذیت و دعوا است من قدرت مقابله را از دست میدم - یعنی اصلا هیچکاری نمیتونم بکنم - البته بختک نیست - بین ۳۰ تا ۴۰ ساله است - گاهی خشمگین - گاهی هم ناراحت - معمولا بسیار سریع حرکت میکند - دیشب یک زنی هم باهاش بود - که بعدا از یک در که به یک محیط نورانی باز میشد بیرون رفتند -&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب کت و شلوار خیلی شیکی هم پوشیده بود -&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 05:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vangrizzly&amp;postid=248</comments>
<dc:creator>vangrizzly</dc:creator>
<guid>http://vangrizzly.blogfa.com/post-248.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اخبار جدید</title>
<link>http://vangrizzly.blogfa.com/post-247.aspx</link>
<description>تو این چند وقت اندازه چند سال اتفاقات برام افتاده - اضافه شدن و سفرهای کوتاه و بلند و خداحافظی دائمی با بستگان و بیمارستانهای کوتاه و بلند رفتن - کیتی مان هم که دیگه گربه خودمه - هاها - کلی کیتی مان از دیگران پرستاری کرد که در نهایت خودش به پرستاری نیاز داشت و در بیمارستان خوابید - البته من فکر میکردم که پرستاری خوب هستم - ولی مثل اینکه بیشتر به فیزیک بیماران توجه دارم و نه روانشون - ماشینم را هم فروخنم - خودم هم هنوز کمی درد دارم - پیر شدم - بابا قبوله - از شینچه خبری ندارم - حیف - &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به ترتیب اخبار یا اخبار به ترتیب -&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از بعد از اینکه تو مسابقه دو با پوتین سربازی از کیتی مان بردم - کمر دردی گرفتم که یکهفته تقریبا بی حرکت در تخت افتاده بودم - کلی آمپول زدم و قرص خوردم تا دردم کم شد - این حتما به من یاد آوری میکنه که دفعه دیگر هنگام انجام هرگونه عملیات محیر العقول یا ورزشی اول به شناسنامه ام یک نیم نگاهی بیندازم - &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کیتی مان بعد از اینکه کمی تا قسمتی از ناراحتی های اندوهناکش بدلیل خبری که شش هفته پیش شنیده بود کم شد با مشکلات جدیدی روبرو شد - هم خودش و هم منسوبینش - هفته پیش خودش به بیمارستان رفت و چند روزی مهمان اونجا بود و یک عملی داشت - منهم که همیشه با او بیمار میشم - دو روزی حالم بد بود - &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلی خوابهای عجیب دیدم که میتونم با هرکدامشون یک فیلم درست کنم - شاید باورتون نشه ولی یکیش حتی یک فیلم فضائی خیلی خوب میشد - خودم هم نقش اولش را داشتم - بصورت کاپیتان &quot;کرک&quot; در سریال &quot;پیشتازان فضا&quot; - سفینه هم خیلی شبیه &quot;اینترپرایز&quot; بود - ولی سایزش کمی کوچکتر - جدا خیلی عالی بود - &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این چندوقته اینقدر برنج خوردم که دارم هرچی وزن کم کرده بودم را دوباره اضافه میکنم - اونهم من که هفته ای یک نوبت هم برنج نمیخوردم - فقط با غذاهای هندی برنج دوست دارم و داشتم - حالا جالبه که یک دوست ژاپنی داشتم که برای لاغری رژیم برنج میگرفت - یعنی فقط برنج اونهم بصورت &quot;کته&quot; میخورد - صبح و ظهر و شب -&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب خواب &quot;الو&quot; را دیدم - اومده بود برای من و کیتی مان فال قهوه بگیره - داخل یک خونه ای بودیم که مال والدینم بود - ولی هر اتاق به یک اندازه و یک رنگ بود - کمی تو اتاق سبز بودیم - بعد به اتاق آبی رفتیم و آخر در اتاق قهوه ای بودیم که &quot;الو&quot; اومد فال بگیره - البته در همه اتاقها تختها باریک و از هم جدا بود - معنیش چیه - نمیدونم -&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فعلا برم تا بعدا -&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 09:02:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vangrizzly&amp;postid=247</comments>
<dc:creator>vangrizzly</dc:creator>
<guid>http://vangrizzly.blogfa.com/post-247.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تشویشات</title>
<link>http://vangrizzly.blogfa.com/post-246.aspx</link>
<description>از دیروز ساعت ۲ دچار تشویش هستم - شاید دلیلش ۸ تا قرصی است که روزانه باید بخورم - شاید هم اسپریی که باید استفاده کنم - خلاصه حسابی سرعت کار کردنم افتاده پایین - به یک کامارو و یا ترنز ام  مشکی مدل ۷۸ نیاز دارم - البته بلیزر هم بد نیست -&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کیتی مان هم سرش به پرستاری گرم و مشغول است - آشپزیش هم که خوبه - خدا را شکر - ادویه مدویه زیاد میریزه که این عالیه - رنگ موهاش خیلی عالی شده - &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 08:05:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vangrizzly&amp;postid=246</comments>
<dc:creator>vangrizzly</dc:creator>
<guid>http://vangrizzly.blogfa.com/post-246.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلبرانه</title>
<link>http://vangrizzly.blogfa.com/post-245.aspx</link>
<description>هی هی هی - بابای دلبر قبلی دعوتم کرده برم دوباره با اونها زندگی کنم - گاومیش پشت سیم خاردار و اون حشره عینکی هم دیگر نیستند - عمه اش هم که خیلی وقته رفته - کیتی مان میگه برو و نرو - یعنی فکر کنم مونده چی بگه - دیشب یکسری بهشون زدم - حالشون مثل همیشه بود - &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سه هفته ای است که روکش دندونم افتاده - وقت ندارم برم درستش کنم - جالبه که این دندون بدون عصب با درد کمش کلی عصبیم کرده -&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای خودم و کیتی مان چکمه سربازی خریدم - سه جفت - انگار که میخوایم بریم آموزشی - اورکت هم گرفتم - عاشق وسایل نظامی هستم - مثل بچه ها - باید میرفتم مدرسه نظام - افسری گروهبانی چیزی - &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اخلاقم بد شده - زود ناراحت میشم - &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 09:12:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vangrizzly&amp;postid=245</comments>
<dc:creator>vangrizzly</dc:creator>
<guid>http://vangrizzly.blogfa.com/post-245.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برگشتم</title>
<link>http://vangrizzly.blogfa.com/post-244.aspx</link>
<description>آره برگشتم - نه اینکه فیزیکی از جایی دیگر - آمدم تا دوباره راحت بنویسم - نه مثل اون فیس بوک که هم عکسهای رنگی است - اوضاع و احوال فرصتی برای نوشتن نمیداد - اما حالا کمی اوضاع و کمی فقط بر وفق مراد شده - البته اگر مرد سئوال قرار نگیرم که چرا فقط کمی - &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تصمیمات مهمی را در این مدت گرفتم و اجرا کردم - تصمیماتی که هر کس که جای من بود شاید به این راحتی جرات اجرای آنرا نداشت - کمی تا قسمتی سخت بود - ولی گذشت - &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 05 Aug 2009 09:30:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vangrizzly&amp;postid=244</comments>
<dc:creator>vangrizzly</dc:creator>
<guid>http://vangrizzly.blogfa.com/post-244.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
