<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خرس قهوه ای شاید هم سیاه</title>
<link>http://vangrizzly.blogfa.com/</link>
<description>خاطرات دور از ماوا</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 24 Dec 2009 06:17:56 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>حالات</title>
<link>http://vangrizzly.blogfa.com/post-261.aspx</link>
<description>دو سه روزه که حالم عادی نیست - احساس عدم رضایت دارم - از همه چی - کیتی مان میگه دلیلش خودم هستم - اما من فکر نکنم - شاید بدلیل اینکه کریسمس شد و باکسینگ دی نیست و ندارم - شاید بدلیل اوضاع مالی - و شاید هزاران دلیل دیگه - موضوع مهم همین عدم رضایته است و نه چیز دیگه - احساس کوفتگی هم دارم - مثل زمانی که تکواندو کار میکردم - بعد از هر جلسه تمرین -&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آهنگها هم دیگر فایده نداره - دردم باهاشون دوا نمیشه - این اینترنت ها هم که مشکل دارند - فعلا -&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Dec 2009 06:17:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vangrizzly&amp;postid=261</comments>
<dc:creator>vangrizzly</dc:creator>
<guid>http://vangrizzly.blogfa.com/post-261.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آیرن</title>
<link>http://vangrizzly.blogfa.com/post-260.aspx</link>
<description>دیشب سینما رفتیم - اول جایی که به ساعت ما نمیخورد - بعد هم اریکه ایرانیان - کیتی مان دیروز کلی خرید کرده بود - و تقریبا تمام خریدها مدلی بود که من دوست دارم - مثل پسته شور و یا از اون گلابی آبدار بیمزه ها - میخواست شام هم ببردم بیرون که من گفتم ترجیح میدم فقط سالاد بخورم - برای امروز نهار اینجا هم کلی سالاد درست کرده - اون هم سالادهای مورد علاقه من - سالاد کلم با کشمش و سالاد فصل که گوجه فرنگی نداشته باشه ولی خیلی کم کلم قرمز داشته باشه - عصر هم میاد دنبالم که شام ببردم بیرون - هاها فقط یک گربه چکمه پوش میتونه یک خرس را بزای شام ببره بیرون -&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز یکی از همکاران برای یکشنبه آخر سال میخواست بره کلیسا - همون سفیده که بالای ویلا است - شنیده بودم شمع روشن کردن توش جواب میده - گفتم یکدونه از طرف من هم روشن کنه - نمیدونم روشن کرده یا نه - خیلی به اون چیزی که نیت کردم احتیاج دارم - اگر نکرده باشه امروز باید دوباره بره -&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز کسی سعی کرد ترس من را بردارد - یعنی اینکه کاری کند که دیگر من از این خوابها که چه عرض کنم این کابوسهای شبانه راحت شوم - راهش این بود که مقداری موم واقعی - همونها که زنبورها درست میکنند را یکشب من زیر سرم بگذارم و بخوابم - بعد اون شخص اون را آب کرده (ذوب کرده) و بعد با خواندن اورادی (جمع ورد) به داخل ظرف آبسردی که بر روی سر من گذاشته اند بریزد - البته برای اینکه چیزی بر روی من نپاشد یک ملافه روی سر من گذاشتند - موم سرد شده قاعدتا باید به شکل چیزی که باعث ترس من شده درآد - که آمد - بعد آن را کفن بپیچند و خاک کنند - ببینیم چه میشه -&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با اینکه امشب شب یلدا است - دیشب سینما رفتم - امشب شام مهمانم و امروز نهار داریم ولی همه اش احساس میکنم که یک چیزی کمه - دیشب به یاد آهنگهای &quot;آیرن میدن&quot; افتادم - گفتم شاید چند وقته که به اونها گوش ندادم و دلم براشون تنگ شده - الان باید ببینم چی تو آی پاد دارم تا گوش کنم -&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فعلا -&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 04:30:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vangrizzly&amp;postid=260</comments>
<dc:creator>vangrizzly</dc:creator>
<guid>http://vangrizzly.blogfa.com/post-260.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کروکدیل و مار</title>
<link>http://vangrizzly.blogfa.com/post-259.aspx</link>
<description>بابا اینها ما رو تو خواب ول نمیکنن - هی باید خواب این موجودات شریف را ببینم - دیشب خواب دیدم که ماری کیتی مان را نیش زده - بردمش بیمارستان - تو خارج بودیم - بعد هم کلی ازش خون گرفتن - عجب خون پر رنگی هم داشت - دو شب پیشش هم خواب مار و کروکدیل را با هم دیدم - از هر کدام دو تا - یعنی دو حلقه مار و دو عدد کروکدیل - عجب دهان سفیدی داشتند - با دندانهای سفید تر - احتمالا از خمیر دندان داروگر ۳ استفاده کرده بودند - دیشب از بیمارستان برای زهر را گرفتن ما را به یک قصابی ایرونی فرستادند - 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پریروز راهمون به گچسر افتاد - نهار که خوردیم کیتی مان خوابش گرفته بود - من هم خسته بودم - پیشنهاد دادم که هتل بمونیم - با کمال تعجب مورد قبول واقع شد - موندیم - بد نبود - به یاد آقای ۷۷/۷ - عالی بود - آرامش واقعی - سکوت از ساعت ۸ بعد - برف فراوون و تمیز - سرمای دلچسب - مناظر زیبا و خاطره انگیز - کلی عکاسی کردیم - دمای اناق هم خوب بود - غذا هم بدک نبود - البته اتاقها و ساختمان قدیمی بود - نیاز به کمی دستکاری و صاف و صوف کاری دارد - حمامش خوب بود ولی کاشکی قدری شیرهاش را برق می انداختند -&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; امروز باید برم سینما - نمیدونم چرا ولی خیلی هوس بیرون رفتن کردم - ببینم این کیتی مان چی میگه - چند وقته که از ته دل نخندیدم - &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 09:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vangrizzly&amp;postid=259</comments>
<dc:creator>vangrizzly</dc:creator>
<guid>http://vangrizzly.blogfa.com/post-259.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دماوند و  اشتباه و دزدی</title>
<link>http://vangrizzly.blogfa.com/post-258.aspx</link>
<description>این دو روزه کوه دماوند بخوبی دیده میشه - با بادی که پریشب وزیدن گرفت کل آلودگی هوا پاک شد - البته دماوند از بیشتر وقتهایی که در این فصل یادم میلد کمتر برف داره و اون رگه های خاکستری خاک و سنگ بخوبی و یا بدجوری تو چشم و چار آدم فرو میره - بدلیل گرم شدن هواست لابد و اثر گلخانه ای و لایه اوزون و ... - &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیروز و دیشب دوباره دو تا اشتباه خرکی کردم - البته اونقدر شجاعت دارم که به اشتباه خودم اقرار کنم - کسی از ماوام آنلاین شد - کمی چت کردیم - اون وقت من یک جواب نادرست بهش دادم - نمیدونم چرا این جواب را دادم - ولی خب خودم هم پشیمون شدم - دیشب به کیتی مان هم که گفتم - اون هم کلی ناراحت و شد و ... -&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب دوباره از اون خوابها دیدم - خواب دیدم تو صف بنزین ایستادم - یک ۲۰۶ خاکستری پر رنگ که بیشتر به سیاهی میزد داشتم - صف جوری بود که باید با جلوی ماشین به پمپها که بغل یک دیوار ردیف بود نزدیک میشدیم - جلوی من یک مردی بود که بد پارک کرده بود - من هم تهدیدش کردم که اگر حرکت نکنه با ماشینم به ماشینش میزنم - تا اومد که با من حرف بزنه متوجه شدیم که ماشینش که یک ۴۰۵ سورمه ای بود را برده اند - بیچاره مات شد - موهای بلند و فلفل نمکی داشت - همراه با ریش وسبیل مرتب - خلاصه من که در حال نزدیک شدن به پمپ بودم دیدم یک تعداد زن و بچه جلوی پمپ نشستن - دو تا پسر بچه هم بودند که لاغر و از این شلوار رنگی خط خطی پوشیده بودند - تا پیاده شم تا اونها را از جلوی راه کنار بکشم برگشتم و دیدم که ماشین من هم نیست با اینکه کلیدش تو دستم بود -&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 05:54:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vangrizzly&amp;postid=258</comments>
<dc:creator>vangrizzly</dc:creator>
<guid>http://vangrizzly.blogfa.com/post-258.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باز هم ...</title>
<link>http://vangrizzly.blogfa.com/post-257.aspx</link>
<description>بدترین توهین به من نشان دادن عدم اعتماد به من است - همیشه و در همه جا سعی کرده ام رو بازی کنم - اما دیروز کسی که انتظار نداشتم کاری کرد و حرفهایی زد که من خیلی نا امید شدم - من برنامه روزانم تقریبا مشخصه و ثابت - صبح زود بیدار میشم - میام سر کار - بمحض تعطیل شدن برمیگردم خونه و الی آخر - حتی زمان تحصیل هم برنامه ام ثابت بود - مدرسه و خونه - بندرت جایی میرفتم - هر جا هم که میرفتم قبلا با خونه هماهنگی کرده بودم - زودتر از زمان گفته شده هم برمیگشتم - اما دیروز باز تلفنم روی سایلنت بود و من زنگ تلفن ۷ نفر را نشنیده بودم - خب ... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فکر کنم خودم سقم سیاه است - تا میگم که آخیش عجب دوران خوبی دارم یکهو بلا نازل میشه - اصلا هم ظرف یکدقیقه همه چیز برعکس میشه ۰ نمیدونم چرا - دیروز هم یکی از اون روزها بود - حتی زودتر هم رفته بودم خونه - اما یکساعت بعد همه چیز از حالت آرامش در اومد -&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزها باید برم خون بدم - دفعه پیش خیلی احساس سبکی میکردم - خوب بود - فقط اون سئوال جوابهای اولش خنده دار بود - با بعضی جوابهای من چشمهای دکتره گرد میشد - طبق معمول دروغ که نداشتم بهش بگم - راستش هم برای اون عجیب بود - یا کمتر کسی همه چیز را میگه - &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما دیشب خواب نسبتا خوبی دیدم - البته اگر با ایت سق سیاهم امشب خواب بد و ترسناکی نبینم - خواب مسافرت بود و جاده و گردش - آرامش خوبی بود - گرمای مناسبی هم حس میکردم - اما امان از صبح که کمی دیر پا شدم - نتونستم سرم را بشورم - فقط یک دوش سریع -&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میخوام به فضایی دوم پیشنهاد یک معامله پرسود را بکنم ولی نود و نه درصد میدونم که اهلش نیست - شاید بخاطر فضایی اول و یا بخاطر فضایی بودنشون و یا اینکه اصلا این کره را دوست ندارند - مطمعنم میگه نه - ولی باز نمیتونم جلوی خودم را بگیرم و بهش نگم - بهرحال سود خوبی دارد -&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این هم فال امروز من و ... -&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG title=http://www.jasjoo.com/app_images/dot.png style=&quot;HEIGHT: 1px&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;H2&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: 400&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt;آبان&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG style=&quot;FONT-WEIGHT: 400&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;فال روز متولدین آبان: &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;لازم است که افکارتان را پیش خود تان نگه دارید و به کسی نگویید.اکنون زمان مناسبی برای مخالفت و مشاجره نیست.زندگی جالب و غیرقابل پیش بینی است.بنابراین با احساسات بد آن را خراب نکنید. ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;IMG title=http://www.jasjoo.com/app_images/dot.png style=&quot;HEIGHT: 1px&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;H2&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: 400&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt;آذر&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG style=&quot;FONT-WEIGHT: 400&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;فال روز متولدین آذر: &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;سياره ها در يك روحيه بسيار شادي هستند. و شما امروز مي توانيد خيلي محبوب شويد در حالي كه روحيه خوب شما نيز به اطراف پخش مي شود. كارهاي زيادي هست كه شما به آنها بپردازيد وشما بهيچ وجه نخواهيد گذاشت كه آنها بدون رسيدگي باقي بمانند. حتي اگر احساس وقت گذراندن با خيلي ها را نداريد، شما هر چه از دستتان بر مي آيد انجام خواهيد داد تا همه چيز روي غلطك باشد. ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;IMG title=http://www.jasjoo.com/app_images/dot.png style=&quot;HEIGHT: 1px&quot;&gt;  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;H2&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: 400&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt;دی&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG style=&quot;FONT-WEIGHT: 400&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;فال روز متولدین دی: &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;هيج دليلي براي اين موضوع وجود ندارد كه چرا بعضي روزها از بعضي ديگر بهتر هستند. اگر كسي طبيعت نيكوي شما را زير سوال ببرد، واقعاً ناراحت مي شويد. خودتان را با ايجاد تغييرات خوشحال كنيد.... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;IMG title=http://www.jasjoo.com/app_images/dot.png style=&quot;HEIGHT: 1px&quot;&gt;  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 04:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vangrizzly&amp;postid=257</comments>
<dc:creator>vangrizzly</dc:creator>
<guid>http://vangrizzly.blogfa.com/post-257.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوابیه 2</title>
<link>http://vangrizzly.blogfa.com/post-256.aspx</link>
<description>دیشب باز یکی از اون خوابهای فیلم مانندم را دیدم - البته من در نقش دوم فیلم ظاهر شده بودم - فکر کنم دلیل دیدن این فیلم یکی این بود که یک نصفه از یک فیلم فضایی دیدم - بعد سریال مسافران شبکه سه را دیدم - ولی به شام ربط نداشت چون حجم کم و زود خورده بودم - حالا داستانش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواب دیدم که یکی از دوستام که در زن گرفتن بسیار سخت گیر است (واقعا) از من خواست باهاش جایی بروم - از یک در تو رفتیم ومثل فیلمهای علمی از پرده زمان گذشتیم و به یک دنیا یا سیاره دیگه رفتیم - سایز و هیکلشون خیلی نزدیک ماها بود - فقط مدل ماشینهاشون قدیمی تر بود - البته برای کارهای ساختمانی از روبات استفاده میکردند - البته در خواب من فقط تخریب ساختمانها را دیدم - از دو طرف دوتا روبوت گنده شروع به تخریب هر طبقه میکردند - خیابونها کمی شیبش از شیب استاندارد بیشتر بود - هوا هم کمی تاریکتر بود - اما دمای هوا پایین نبود - خلاصه این دوست ما از یک دختری در اونجا خوشش اومده بود - واقعا هم زیبا بود - در خانه اونها طبقه بالا زندگی میکرد - یعنی این بار چندم بود که به اون دنیا میرفت و گفته بود از جایی مسافر است - بعد از سلام با اون خانواده رفتیم بیرون - هی بهم میگفت که کسی نباید بفهمه که ما از جایی دیگر هستیم - داشتیم راه میرفتیم که اون منظره تخریب خونه ها را دیدیم - اتفاقا بابام هم اونجا بود - تا روباتها کارشون را تمام کردند بر خلاف درخواست ما سریع رفت سرپوش اونها را برداشت که از عملکردشون سر در بیاره - حالا دیگه من رفتم سوار ماشین شدم - بین اوپل ۱۹۶۵ و شورلت ۱۹۶۸ بود - خلاصه با هزار بدبختی رفتم تو خیابون دور زدم - رفتم خونه دوستم دیدم دعواست - یعنی زنش عصبانی بود و کسی مثل خواهر زن و یا دختر خاله زنش هم بود - دوستم چمباتمه زده بود رو کاناپه و هی زنش غر میزد - فهمیده بودند که مال اون دنیا نیست - به من هم گفت هی میگید میرید بیرون - من هم گفتم از کهکشان شما را یادمون میره که بگیم - خلاصه اومده بودند که بگیرندمون - قرار شد همه با هم برگردیم زمین - رفتیم یک جایی دیدیم تمام خانواده اونها هم میخواند بیایند زمین - حالا بسته به سن طرف مدت زمان مسافرت فرق میکرد - بابای دختره ۱۵ ساعت - خود دختره ۸ ساعت والی آخر - قرار شد که در زمین بهم خبر بدیم - چون هر کس در جایی میرسید - نمیدونم چرا - پیامهای آخر از همه جالبتر بود - دو تا رسیده بودند چین - چینیها دستگیرشون کرده بودند - بعنوان جاسوس - اونها هم خوشحال بودند - لباس چینیها هم از اون لباس مائوییها با کلاه مربوطه بود - جالبتر این بود که یکی را وسط راه یک سفینه بزرگ فضایی شبی اون مال گالاکتیکا گرفته بود داشت میبردش برای کار اجباری به جای دیگری - و همین جا بود که از خواب پریدم - &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جدا این خوابی بود که دیدم - نمیدونم چی داره بسرم میاد - اما همش خوابهای شبیه این میبینم - &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 04:35:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vangrizzly&amp;postid=256</comments>
<dc:creator>vangrizzly</dc:creator>
<guid>http://vangrizzly.blogfa.com/post-256.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیمارانه</title>
<link>http://vangrizzly.blogfa.com/post-255.aspx</link>
<description>پسر یکی از کارکنانمون از این آنفولانزا جدیده گرفته - دو شبی هم در بیمارستان خوابیده - با منقاش از دهنش بیرون کشیدم - با توجه به شغلی که داره اصلا نباید میومده شرکت - امروز برای چند روزی فرستادمش مرخصی اجباری - این &quot;خبآ&quot; که اصلا حواسش به این چیزها نیست - فقط فکر وام گرفتن و پرداخت کردن اقساطش و ... است - همینطور در حال چاخان کردن -&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با کیتی مان و دوستاش یک شمال سریع رفتیم - خوش گذشت - محل اقامت عالی بود - هوا هم خنک - کلی لذت بردیم - رفتیم کارتینگ در نمک آبرود - خوب بود - ابته اون ماشین بدبخت بسختی من را میکشید - سر پیچها اما از همه تندتر میپیچیدم - بین ۵ نفر سوم شدم - کلی هم آب گلی روی لباسم ریخت - برای نهار مجبور شدم یک نو بخرم و استفاده کنم - تیر اندازی هم رفتیم - البته من شرکت نکردم - معنی نداره که اون تفنگ سنگین و بگیری و به سمت اهداف پروازی شلیک کنی - من که از زمان آموزشی سربازی به بعد حتی با تفنگ بادی هم شلیک نکرده ام - یکی اومده بود یک شات گان داشت -&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کیتی مان هنوز مریضه - با اینکه کلی آنتی بیوتیک تزریق کرده ولی هنوز صداش گرفته و سینوزیتش چرکی است - فکر کنم که من هم ازش گرفتم اما ضعیفش را - دیروز بعد از اینکه  از اون جلسه یکربعه که از شمال بخاطرش یکروز زودتر برگشتم رفتم خونه - احساس تب و درد کردم یک پنج ساعتی خوابیدم و عرق کردم - کلی قرص و دوا خوردم تا امروز تونستم سر کار حاضر بشم -&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چهار شنبه شب خونه گوگا دعوت داشتیم - تولدش بود - گیگا هم بود - چند نفر دیگه هم بودند - بد نگذشت - غذا خوب بود بخصوص اردور قبل از شام - مخصوصا اون نون سیرداراش - شام هم خورش هندی خوردم - البته با کلی فلفل اضافه - بدلیل اینکه روز بعد مسافر بودیم زودتر از بقیه مهمانی را ترک کرده بودیم - البته فضائی ها هم قبل از شام رفته بودند - این فضائی دوم یک چیزش است - خیلی مریض میشه - البته از نگاه مردم هم مریض میشه - اکثرش هم معده و روده اش است - من فکر کنم که دلایل روانی داشته باشد - آزمایش هم که دکتر مینویسه نمیره انجام بده - بعد میگه چرا همش مریضم -&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم میخواد که زودتر ساعت ۸ صبح روز ۱۵ آذر بشه - یعنی اینکه از نصف شب ۱۴ آذز بگذره - چراش را خودم میدونم - اصلا از برنامه هایی که اونشب قراره باشه خوشم نمیاد - از نظر من غیرمنطقی است - ولی خب چه میشه کرد - دخترها و زنها موجودات جالبی هستند - تا سه شنبه میگن هوا گرمه کولر را روشن کن و از چهارشنبه میگن سرده پس شوفاژ چرا باز نیست - اصلا حال و هوای میانه ندارند -&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 22 Nov 2009 09:47:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vangrizzly&amp;postid=255</comments>
<dc:creator>vangrizzly</dc:creator>
<guid>http://vangrizzly.blogfa.com/post-255.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کپی برداری</title>
<link>http://vangrizzly.blogfa.com/post-254.aspx</link>
<description>امروز از خونه که داشتم میامدم چشمم به یکی از این بیلبورد تبلیغاتی ها افتاد - مال آتشنشانی و شهرداری بود - در مورد بیرون کشیدن دو (سه) شاخه های دستاههای خاموش از برق بود - خیلی خوش رنگ و خوش نقش - ولی یک کپی مطلق بود - چون دو شاخه ها از نوع سه شاخه های انگلیسی بود که در کشورهای عربی هم مورد استفاده دارد - &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بکی از آشناهای نزدیک یکی از این &quot;سمند&quot; های جدید خریده - ال ایکس سال !!! - پریروز با کمی ناراحتی میگفت که وقتی برف پاک کن را روشن کرده و پنجره اش باز بوده آب بداخل ماشین اومده و خیسش کرده - این هم از این ماشین شتر گاو پلنگ - هر بخشی از آن از روی یک ماشین کپی شده و بهم وصل شده - جدیداش میگن که دیفرانسیال زانتیا روش است -&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بر خلاف نظر دوستان باید گفت که : کپی کار ایرانیان است و بس - البته بدون انجام تغییرات لازم - &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شنبه صبح رفته بودیم بازار با کیتی مان - یکسری پارچه بود که بهش لیزری میگفتند - همیشه ماها اگر کارکرد چیزی را ندونیم و تکنیکی باشد یک پسوند &quot;لیزری&quot; ویا &quot;اتمی &quot; به اون اضافه میکنیم - مثل &quot;فندک اتمی&quot; و یا &quot;چاقو لیزری&quot; (همون میوه خورهای باریک دسته پلاستیکی) - حالا حکایت این پارچه های لیزری چیست خدا داند - اصلا هم قشنگ نبودند - &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 05:21:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vangrizzly&amp;postid=254</comments>
<dc:creator>vangrizzly</dc:creator>
<guid>http://vangrizzly.blogfa.com/post-254.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آخر هفته ای</title>
<link>http://vangrizzly.blogfa.com/post-253.aspx</link>
<description>عجب آخر هفته ضایعی است - البته میخواستم کلمه دیگری بکار ببرم - کیتی مان بخاطر کاری که اصلا من درش دخیل نبودم از من شاکیه - حتی دیشب که فضائیها و گیگا و گوگا را برده بودیم بیرون - من طبق معمول سنواتی دارم کوتاه میام و سعی میکنم منطقی برخورد کنم - اصلا شوخی و موخی سرش نمیشه - باید تا الان من را شناخته باشه - &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز صبح داشتم به هنرپپیشه هایی که مورد علاقه ام بودند و هستند فکر میکردم و ردیفشون میکردم - در زنها تعدادشون کم است - زمانی میشل فایفر بود - بخاطر فبلم گریس ۲ - اما الان مگ رایان و مطابق سنواتی مریلین مونرو - اما در مورد مردان  به ترتیب علاقه - هریسون فورد بخاطر فیلم جنگ ستارگان همون اولیش مال سال ۱۹۷۷ - جان تراولتا بخاطر فیلم شاوت و گریس - تام هنکس بخاطر یک عالمه فیلم - گریگوری پک - کلینت ایستوود بخاطر اون فیلم هری کثیف - البته از ویل اسمیت هم کمی تا قسمتی خوشم میاد و همینطور کریس راک - ادی مورفی را هم از قلم انداخته بودم - &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این صندلی ماشینی که دارم اصلا تنظیم نمیشه - همیشه احساس میکنم که پاهام جمع شده ولی دستم کنترل کافی را روی فرمان ماشین نداره - هر کاری میکنم تنظیم نمیشه - دیگه به امید خدایی رانندگی میکنم - بخاطر اینکه مدت زیادی با دنده اتوماتیک رانندگی میکردم در تغییر دنده این ماشین هم کند عمل میکنم - خیلی وقتها ماشین زور کافی را نداره -&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;هوس دیدن فیلم &lt;A href=&quot;http://www.blogfa.com/Panel/www.factspider.com/pa/patton.html&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;پاتون&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; را کردم -  تنها ژنرال جنگ دوم که شکستی در هیچ نبردی نداشت و میگویند آخرش هم خود متفقین ترتیبش را دادند - بعدش هم دوست دارم که برای بیش از دهمین بار قسمت ۸و۹ سریال   &lt;A href=&quot;http://www.hbo.com/band/landing/currahee.html&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;Band of Brothers&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;را ببینم - مثل اکثریت مردان که بقول خانمها پسر بچه های هیکلداری بیش نیستند کلی کبف میکنم - اصلا از دیدن فیلمهای &lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0128853/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;You&apos;ve Got Mail&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://movie-reviews.colossus.net/movies/w/when_harry.html&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;When Harry met Sally&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; سیر نمیشم - حالا بیچاره تلویزیونی ها اگر فیلم تکراری بگذارند کلی غر میزنم -شینچه هم مثل من بود - اکر روزی ۴۰ دفعه &lt;A href=&quot;http://www.teletubbies.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;Teletubbies&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; را میدید خسته نمیشد - &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 08:28:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vangrizzly&amp;postid=253</comments>
<dc:creator>vangrizzly</dc:creator>
<guid>http://vangrizzly.blogfa.com/post-253.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وضعیت </title>
<link>http://vangrizzly.blogfa.com/post-252.aspx</link>
<description>عجب اوضاعی هست ها - نمیدونم چرا من همیشه مقصر شناخته میشم - در هر موردی - من که اصلا همیشه سعی میکنم با همه چیز بسازم - اصلا اوضاع قاراشمیشی است - همیشه و در همه حالت به فکر اینکه به کسی بر نخورد و ناراحت نشود هستم - ولی آخرش تمام بداخلاقی ها و سختی ها بر سر من خراب میشه - هر روز هم از یک جایی شروع میشه - هیچکس اصلا به دلایل من هم توجه نمیکنه - بر اساس پیش زمینه ای که با توجه به تجربیات قبلش برای خودش آماده کرده شروع به مقصر شناختن من میکنه - &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این بلاگ بدی نیست :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://khodamz.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&quot;خودم&quot;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فعلا - ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 09:51:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=vangrizzly&amp;postid=252</comments>
<dc:creator>vangrizzly</dc:creator>
<guid>http://vangrizzly.blogfa.com/post-252.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
