تبليغاتX
خرس قهوه ای شاید هم سیاه - سالی یکبار

خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خاطرات دور از ماوا

هفته پیش بعد از یک سال رفتم سینما - بد نبود - فیلم آتش سبز - تقریبا ۷۰٪ فیلم را نفهمیدم - فقط از اون ساختمان و برج وبارو و قلعه و کاروانسراش خوشم آمد - بازیها هنوز به رد اسکلتون هم نرسیده بود - چه برسه به برادران مارکس - جمعا سی نفری تو سالن یک سینما فرهنگ نبودیم - امروز یادم افتاد حدودا همین موقع ها سال پیش هم سینما رفته بودم - با علیمان و فروغ و دو نفر که اسمشون را یادم نیومد - دوستی جدید هم اونجا بود - که بودن او مرا در سالن سینما نگه داشت - البته امسال - فیلم آنقدر روشنفکری بود که حتی با یک بطری آب و یک ظرف ذرت چیزی از تفکرات اقای کارگردان و فیلمنامه نویس چیزی سر در نیاوردیم - براساس دستورات دکوراتوری داخلی شبکه MBC مانند یک برده مصری تمام وسایل خونم را جابجا کردم - این شبکه MBC هم خوب آدم را به کارهایی که مدتها تنبلی میکرده ناگزیر میکنه - جابجایی دو تا کتابخونه و یک دراور و یک صندوق پاتختی و کلی آت و آشغال دیگه در زمانی برابر با دو ساعت - تازه تلویزیون و میز زیر تلویزیونی هم را فراموش کرده بودم که بگم - دیروز هم رفته بودیم آبگوشت خوری - کلی خندیدیم - چیزی که مدتها در زندگیم کم بود - البته باز هم به بداخلاقی متهم شدم - من و بداخلاقی - درست مثل این است که استالین را به سخت گیری دینی متهم کنی - اما من که آدم صلح دوستیم - پس قبول کردم - بقل دستمون باز از اون دکترها بودند که فقط هم را دکتر صدا میکنند و با یک دکتر یا خانم دکتر ۶ تا سر برمیگرده - اکثرا هم لهجه ای و یا ته لهجه ای دارند - یکی از دکترها از دوستان سابق بود - من را شناخت - اما زیر چشمی نگاه میکرد - بعد از ۲۰ سال تغییری نکرده بود - فقط یک عنوان اضافه کرده بود - من هم تغییر زیادی نکرده بودم - فقط ۳۵ کیلو چاق و موهای سفید شده و کلی چین و چروک - ببینم امروز MBC چی پخش میکنه - من که تو خونه ماهواره ندارم - باید برم اینور انور MBC را ببینم - شاید امروز یک فیلم خنده دار داشته باشه -
+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 12:13  توسط ونگریز  |