دیروز خیلی خوش گذشت - گردش - عکاسی کم - رانندگی زیاد - بنزین سوپر با کارت - غیبت پشت سر این و اون - اون مقبره درویشها - سکوت محض - ماشین گلی - سه تا از عکسها را جای دیگری گذاشتم - جدا عالی و در حد باور نکردنی راضی کننده بود - کاش تکرارمیشد -
این مدل هلکوپتره را میخوام بصورت هلکوپترهای 9th Cavalry Regiment رنگش کنم - همان بقول معروف سواره نظام های ویتنام - با اون آرم شمشیر در جلوی کابین - فکر کنم یک دو هفته ای طول بکشه - بعد هم با دومین سری کادوها برای شینچه میفرستم - اولین با یک سال و نیمه بود که براش یک هواپیمای یونولیتی گرفتم - ظرف ۳۰ ثانیه نابودش کرد - خیلی باحال بود - از دندونهاش بخوبی استفاده میکرد - با دو تا گاز همیشه موبایل من را از لاک بودن در میاورد و به اولین شماره تلفن زنگ میزد - نشون میداد که یک خرس واقعی است - یکبارهم تو خیابون میخواستم دستش را بگیرم که از خیابون رد شیم همچین گازی از دستم گرفت که دستم کمی زخم شد - این به من خیلی مزه داد - نشون داد که میخواد راه خودش را بره - از خطرات هم هراسی نداره - شاید هم به احتمال زیاد آگاهی نداره - ببینم اینهایی را که براش فرستادم نگه داشته یا خراب کرده - اگر خراب کرده باشه دوباره براش میفرستم - اما یکیش را وصل نشده که خودش سعی کند - ببینه که ساختنشون کمی تا قسمتی سخته -
بقول معروف آب ریخته را نمیشه به کاسه برگردونی - میدونم بابای ضرب المثل را درآوردم ولی فقط اینطوری یادمه - چرا آدم باید یک کاری بکنه که بعدا یا بگه چرا کردم و یا بعدا همش دعا کنه که قدم صحیحی برداشته و درست میشه - کسی از آدم ناراحت نشده - و کسی به ریش آدم نمیخنده -
