تبليغاتX
خرس قهوه ای شاید هم سیاه - زبان سرخ و جمعه ای خوب

خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خاطرات دور از ماوا

این زبون من همیشه کار دستم میده - درسته از یک جهت خوشحالم که همیشه رو راستم - و دیگر خرده پرده ای با کسی ندارم - اما خودم از دست خودم شاکیم - بسیار زیاد - مگر مرض "با" داری که همه چیز را باید بگی - حالا نگو - میمیری - اون رگ پشت گردنت هم بکن بندازش دور - شش ماهه هم که هستی خب باش - اگر اشخاص اون چیزها را ندونن تو سقط میشی - بابا بعضی وقتها باید وانمود کنی که نمیدونی کس دیگری شاید دارد وانمود میکند که که اون چیزی که تو کله تو هست را نمیداند - یعنی همه چیز برای گفتن نیست - البته "شینچه" هم همینطوره - من و تولم اصلا اهل رل بازی کردن نیستیم - بقول معروف "روباز" بازی میکنیم - اگر "امیر" این مدل UH-1 - Huey  را به من نداده بود برای ساخت - الان چطوری خودم را آروم میکردم - با این ناراحتی از دست اعصاب خودم - بعدش هم با این سن و سال من هنوز نفهمیدم که کی آره یعنی آره و کی یعنی نه و برعکس وچرا اینطوره - فقط آره و نه آقای ۷/۷۷ را میفهمیدم - اونهم همیشه بخودم طوردیگری تلقین میکردم -

دیروز خیلی خوش گذشت - گردش - عکاسی کم - رانندگی زیاد - بنزین سوپر با کارت - غیبت پشت سر این و اون - اون مقبره درویشها - سکوت محض - ماشین گلی - سه تا از عکسها را جای دیگری گذاشتم - جدا عالی و در حد باور نکردنی راضی کننده بود -  کاش تکرارمیشد -

این مدل هلکوپتره را میخوام بصورت هلکوپترهای 9th Cavalry Regiment رنگش کنم - همان بقول معروف سواره نظام های ویتنام - با اون آرم شمشیر در جلوی کابین - فکر کنم یک دو هفته ای طول بکشه - بعد هم با دومین سری کادوها برای شینچه میفرستم - اولین با یک سال و نیمه بود که براش یک هواپیمای یونولیتی گرفتم - ظرف ۳۰ ثانیه نابودش کرد - خیلی باحال بود - از دندونهاش بخوبی استفاده میکرد - با دو تا گاز همیشه موبایل من را از لاک بودن در میاورد و به اولین شماره تلفن زنگ میزد - نشون میداد که یک خرس واقعی است - یکبارهم تو خیابون میخواستم دستش را بگیرم که از خیابون رد شیم  همچین گازی از دستم گرفت که دستم کمی زخم شد - این به من خیلی مزه داد - نشون داد که میخواد راه خودش را بره -  از خطرات هم هراسی نداره - شاید هم به احتمال زیاد آگاهی نداره - ببینم اینهایی را که براش فرستادم نگه داشته یا خراب کرده - اگر خراب کرده باشه دوباره براش میفرستم - اما یکیش را وصل نشده که خودش سعی کند - ببینه که ساختنشون کمی تا قسمتی سخته -

بقول معروف آب ریخته را نمیشه به کاسه برگردونی - میدونم بابای ضرب المثل را درآوردم ولی فقط اینطوری یادمه - چرا آدم باید یک کاری بکنه که بعدا یا بگه چرا کردم و یا بعدا همش دعا کنه که قدم صحیحی برداشته و درست میشه - کسی از آدم ناراحت نشده - و کسی به ریش آدم نمیخنده -

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 8:17  توسط ونگریز  |