تبليغاتX
خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خاطرات دور از ماوا

امروز از خونه که داشتم میامدم چشمم به یکی از این بیلبورد تبلیغاتی ها افتاد - مال آتشنشانی و شهرداری بود - در مورد بیرون کشیدن دو (سه) شاخه های دستاههای خاموش از برق بود - خیلی خوش رنگ و خوش نقش - ولی یک کپی مطلق بود - چون دو شاخه ها از نوع سه شاخه های انگلیسی بود که در کشورهای عربی هم مورد استفاده دارد -

بکی از آشناهای نزدیک یکی از این "سمند" های جدید خریده - ال ایکس سال !!! - پریروز با کمی ناراحتی میگفت که وقتی برف پاک کن را روشن کرده و پنجره اش باز بوده آب بداخل ماشین اومده و خیسش کرده - این هم از این ماشین شتر گاو پلنگ - هر بخشی از آن از روی یک ماشین کپی شده و بهم وصل شده - جدیداش میگن که دیفرانسیال زانتیا روش است -

بر خلاف نظر دوستان باید گفت که : کپی کار ایرانیان است و بس - البته بدون انجام تغییرات لازم -

شنبه صبح رفته بودیم بازار با کیتی مان - یکسری پارچه بود که بهش لیزری میگفتند - همیشه ماها اگر کارکرد چیزی را ندونیم و تکنیکی باشد یک پسوند "لیزری" ویا "اتمی " به اون اضافه میکنیم - مثل "فندک اتمی" و یا "چاقو لیزری" (همون میوه خورهای باریک دسته پلاستیکی) - حالا حکایت این پارچه های لیزری چیست خدا داند - اصلا هم قشنگ نبودند -

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 8:52  توسط ونگریز  | 

عجب آخر هفته ضایعی است - البته میخواستم کلمه دیگری بکار ببرم - کیتی مان بخاطر کاری که اصلا من درش دخیل نبودم از من شاکیه - حتی دیشب که فضائیها و گیگا و گوگا را برده بودیم بیرون - من طبق معمول سنواتی دارم کوتاه میام و سعی میکنم منطقی برخورد کنم - اصلا شوخی و موخی سرش نمیشه - باید تا الان من را شناخته باشه -

امروز صبح داشتم به هنرپپیشه هایی که مورد علاقه ام بودند و هستند فکر میکردم و ردیفشون میکردم - در زنها تعدادشون کم است - زمانی میشل فایفر بود - بخاطر فبلم گریس ۲ - اما الان مگ رایان و مطابق سنواتی مریلین مونرو - اما در مورد مردان  به ترتیب علاقه - هریسون فورد بخاطر فیلم جنگ ستارگان همون اولیش مال سال ۱۹۷۷ - جان تراولتا بخاطر فیلم شاوت و گریس - تام هنکس بخاطر یک عالمه فیلم - گریگوری پک - کلینت ایستوود بخاطر اون فیلم هری کثیف - البته از ویل اسمیت هم کمی تا قسمتی خوشم میاد و همینطور کریس راک - ادی مورفی را هم از قلم انداخته بودم -

این صندلی ماشینی که دارم اصلا تنظیم نمیشه - همیشه احساس میکنم که پاهام جمع شده ولی دستم کنترل کافی را روی فرمان ماشین نداره - هر کاری میکنم تنظیم نمیشه - دیگه به امید خدایی رانندگی میکنم - بخاطر اینکه مدت زیادی با دنده اتوماتیک رانندگی میکردم در تغییر دنده این ماشین هم کند عمل میکنم - خیلی وقتها ماشین زور کافی را نداره -

هوس دیدن فیلم پاتون را کردم -  تنها ژنرال جنگ دوم که شکستی در هیچ نبردی نداشت و میگویند آخرش هم خود متفقین ترتیبش را دادند - بعدش هم دوست دارم که برای بیش از دهمین بار قسمت ۸و۹ سریال   Band of Brothersرا ببینم - مثل اکثریت مردان که بقول خانمها پسر بچه های هیکلداری بیش نیستند کلی کبف میکنم - اصلا از دیدن فیلمهای You've Got Mail و When Harry met Sally سیر نمیشم - حالا بیچاره تلویزیونی ها اگر فیلم تکراری بگذارند کلی غر میزنم -شینچه هم مثل من بود - اکر روزی ۴۰ دفعه Teletubbies را میدید خسته نمیشد -

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 11:59  توسط ونگریز  | 

عجب اوضاعی هست ها - نمیدونم چرا من همیشه مقصر شناخته میشم - در هر موردی - من که اصلا همیشه سعی میکنم با همه چیز بسازم - اصلا اوضاع قاراشمیشی است - همیشه و در همه حالت به فکر اینکه به کسی بر نخورد و ناراحت نشود هستم - ولی آخرش تمام بداخلاقی ها و سختی ها بر سر من خراب میشه - هر روز هم از یک جایی شروع میشه - هیچکس اصلا به دلایل من هم توجه نمیکنه - بر اساس پیش زمینه ای که با توجه به تجربیات قبلش برای خودش آماده کرده شروع به مقصر شناختن من میکنه -

این بلاگ بدی نیست :

"خودم"

فعلا - ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 13:22  توسط ونگریز  | 

امروز تولد کیتی مانه - یکسال دیگه بزرگ شده - دیروز موهاش را کوتاه کرده بود - فکر کنم خودش را برای امروز آماده میکرد - امروز هم با دو نفر رفته بود لباس ببینه - البته شاید هم سفارش بده - البته منکه خریدن لباس را ترجیح میدم - منهم براش یک چیزی و یک کیکی خریدم و دیگر هیچ - امروز شاید دوستاش بیان پیشمون - الان هم که اصلا جواب هیچ تلفنی را  نمیده -

دیروز یک کتاب در مورد استرالی خوندم - هوس کردم الان اونجا بودم - البته کار هم داشتم و درآمد نسبتا خوب - عکسها خیلی قشنگ بود - ولی بدون پول اصلا فایده ندارد -

بسرم زده بود که توی ماه دیگه یک سفر برم "بندرعباس" - البته با کیتی مان - به محل کار سابق هم سر بزنم - ببینم کار چه جوره - با یکی از بچه ها هم تلفنی صحبت کردم - دیدم که اون بز گر سیاه هنوز در حال چریدن است - البته میخوان بتارنش - ولی دیگر کمی دیر شده - اینجور حیوانات فوری "بول" میگیرند - و اگر که یک قدم عقب رفتی تا گورستون دنبالت میان - از اول باید بزنی تو کله شوه - البته در مورد اون بزه باید گفت که باید تو کله "پوکش" بزنی - سری هم به قشم خواهیم زد - البته اگر بریم -

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 15:38  توسط ونگریز  | 

عجیبه - دو شب بعد از اینکه من خواب اون بابا کت شلواری را دیدم کیتی مان هم بدون اینکه از خواب من اطلاعی داشته باشد عین همون خواب را دید -

رفتیم یک فروشگاه یعنی چایی خونه تو یوسف آباد - کمی هم چایی خریدیم به قیمت بالا - چایی هم خوردیم لیوانی ۲۰۰۰ تومن - بد نبود برای تغییر ذائقه - کی فکر میکرد یک خرس چایی بخوره - اونهم گریزلی - چایی مورد علاقه من را نداشت - شبیه اون را گرفتم - انواع عود و مود هم میفروخت - کیتی مان یک بسته گرفت که بعد از روشن کردن یکیش فوری پنجره را هم باز کرد چون که از بوش حالش بد شد - یعنی سردردکی حاصل گردید - نمیدونم مگر زمان خرید بینی اش همراهش نبود یا زکام بود و من نمیدونستم - منکه اصلا از کل عودها بدم میاد - تازه گیها فضایی دوم هم خیلی به این چیزها علاقه پیدا کرده - از نظر من که این چیزها مال آدمهای ... است -

امروز یکی بهم زنگ زد و تغییر وضعیتم را تبریک گفت - کمی هم در مورد وضعیتم صحبت کردیم - حالش به نظر خوب میومد - خدا را سپاس -

این یکی دو روزه کمی تا قسمتی خسته هستم - یعنی پاهام حالت کوفتگی داره - شبیه زمانهایی که سرماخوردگی گرفتم - خوابم هم میاد - کلا حالت سرماخوردگی دارم - میگم نکته از این آنفولانزاهای مود روز گرفته باشم - مکه پکه که نرفتم - با حاجی ماجی ها هم که روبوسی نکردم - دستهام را هم تقریبا زیاد میشورم - از این تمیز کننده های ژلی مثل "پانا" و یا "لطیفه" هم استفاده فراوانی میکنم -

دیروز رفتیم این فروشگاهه - همون "هایپر استار" - به موارد جالبی برخوردم - اول اون آدمهایی یا موجوداتی که با وجود اون پارکینگ درندشت زیرزمین مجانی ماشینشون را بیرون پارک کردند - واقعا نوبرند ها - داخل فروشگاه مردم دیگر از نوبر دیدند افتاده بودند و عادیتر بود - صندوقدارها هم بهتر شده بودند - نمیدونم اون مدیران کره ای بودند یا نه - مسئول مالیشون مثل اینکه یک هندی است -

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 13:20  توسط ونگریز  | 

کسی داشت از ۴۰ سالگیش داد سخن میداد که من یاد این آرتیکل افتادم - دیدم بد نیست که یاد آوریش کنم که خیلی ها ۴۰ ساله شدند و هر کس حس و حال خودش را داشته -

چهل سالگی

همین و تمام -

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 12:3  توسط ونگریز  | 

باز هم از این اصطلاحات و دستور زبان احمقانه عربی استفاده کردم - آخر موزیکیه و یا خوابیه یعنی چی - ولی جایگزین فارسی آن را پیدا نکردم - اما چرا موزیکیه -

دو روز پیش داشتم یک شبکه ایتالیایی که آهنگهای قدیمی پخش میکنه را میدیدم - کلی از  آهنگهای دهه ۸۰ را گذاشت - یکی هم مال "ننا" بود - همون "99 بالون" به زبان آلمانی - یاد آقای ۷/۷۷ افتادم - وقتی وارد دانشگاه همدون شدیم - مرتب از این آهنگها گوش میداد - از "ننا" و "سندرا" و "کیم وایلد" خوشش میامد - من هم از "کیم وایلد" خوشم میامد ولی از قیافه اش - بعدا در پی دوستی با اینجانب یک "هوی" گوش کنی شد که دیگه آهنگهاش را حتی من هم گوش نمیکردم - خلاصه اون آهنگ "ننا" همینطور توی مخم میچرخه -

اون وقتها اینها جوان بودند و بسیار زیباتر -

تازه گیها یا دوباره نظرم به موضوعی جلب شده - این جونها و آدمها که سربازی نرفتند به لباس سربازی و مدل نظامی علاقه زیادی دارند - چند تا از دوستان شرکت قبلی که هر کدام بدلیلی معاف شدند رفتند گمرک لباسهای نظامی را بطور کامل خریدند و تو کوه و دشت میپوشند - جالبه - یک آچار فرانسه بقول خودش داشتیم که همش شلوار شش جیب میپوشید و اورکت و ... - من فکر میکردم که حتما نیرو مخصوص بوده و یا دژبان - بعد دیدم که به دلیل ... معاف شده -

خودم امروز پوتین و اورکت و کلاه نظامی پوشیدم -

یک بخشی از خوابم هست که گاهی تکرار میشه - من هم نسبت به اون کمی حساس شدم - یکی در خوابم هست که با آمدنش که البته بمنظور آزار و اذیت و دعوا است من قدرت مقابله را از دست میدم - یعنی اصلا هیچکاری نمیتونم بکنم - البته بختک نیست - بین ۳۰ تا ۴۰ ساله است - گاهی خشمگین - گاهی هم ناراحت - معمولا بسیار سریع حرکت میکند - دیشب یک زنی هم باهاش بود - که بعدا از یک در که به یک محیط نورانی باز میشد بیرون رفتند -

دیشب کت و شلوار خیلی شیکی هم پوشیده بود -

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 9:12  توسط ونگریز  | 

تو این چند وقت اندازه چند سال اتفاقات برام افتاده - اضافه شدن و سفرهای کوتاه و بلند و خداحافظی دائمی با بستگان و بیمارستانهای کوتاه و بلند رفتن - کیتی مان هم که دیگه گربه خودمه - هاها - کلی کیتی مان از دیگران پرستاری کرد که در نهایت خودش به پرستاری نیاز داشت و در بیمارستان خوابید - البته من فکر میکردم که پرستاری خوب هستم - ولی مثل اینکه بیشتر به فیزیک بیماران توجه دارم و نه روانشون - ماشینم را هم فروخنم - خودم هم هنوز کمی درد دارم - پیر شدم - بابا قبوله - از شینچه خبری ندارم - حیف -

به ترتیب اخبار یا اخبار به ترتیب -

از بعد از اینکه تو مسابقه دو با پوتین سربازی از کیتی مان بردم - کمر دردی گرفتم که یکهفته تقریبا بی حرکت در تخت افتاده بودم - کلی آمپول زدم و قرص خوردم تا دردم کم شد - این حتما به من یاد آوری میکنه که دفعه دیگر هنگام انجام هرگونه عملیات محیر العقول یا ورزشی اول به شناسنامه ام یک نیم نگاهی بیندازم -

کیتی مان بعد از اینکه کمی تا قسمتی از ناراحتی های اندوهناکش بدلیل خبری که شش هفته پیش شنیده بود کم شد با مشکلات جدیدی روبرو شد - هم خودش و هم منسوبینش - هفته پیش خودش به بیمارستان رفت و چند روزی مهمان اونجا بود و یک عملی داشت - منهم که همیشه با او بیمار میشم - دو روزی حالم بد بود -

کلی خوابهای عجیب دیدم که میتونم با هرکدامشون یک فیلم درست کنم - شاید باورتون نشه ولی یکیش حتی یک فیلم فضائی خیلی خوب میشد - خودم هم نقش اولش را داشتم - بصورت کاپیتان "کرک" در سریال "پیشتازان فضا" - سفینه هم خیلی شبیه "اینترپرایز" بود - ولی سایزش کمی کوچکتر - جدا خیلی عالی بود -

این چندوقته اینقدر برنج خوردم که دارم هرچی وزن کم کرده بودم را دوباره اضافه میکنم - اونهم من که هفته ای یک نوبت هم برنج نمیخوردم - فقط با غذاهای هندی برنج دوست دارم و داشتم - حالا جالبه که یک دوست ژاپنی داشتم که برای لاغری رژیم برنج میگرفت - یعنی فقط برنج اونهم بصورت "کته" میخورد - صبح و ظهر و شب -

دیشب خواب "الو" را دیدم - اومده بود برای من و کیتی مان فال قهوه بگیره - داخل یک خونه ای بودیم که مال والدینم بود - ولی هر اتاق به یک اندازه و یک رنگ بود - کمی تو اتاق سبز بودیم - بعد به اتاق آبی رفتیم و آخر در اتاق قهوه ای بودیم که "الو" اومد فال بگیره - البته در همه اتاقها تختها باریک و از هم جدا بود - معنیش چیه - نمیدونم -

فعلا برم تا بعدا -

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 12:33  توسط ونگریز  |