تبليغاتX
خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خاطرات دور از ماوا

بازهم در حال کمی تا قسمتی تغییرات و جابجایی در وسایل خونه هستم - البته بر اساس روشهای شبکه MBC - کلی هم از این تغییرات لذت میبرم - نزدیک عید است همه شرکت درحال استراحت و البته واحد من در حال کار سخت - از همه جا صدای قهقهه و خنده میاد و از واحد من صدای پرینت و ... - دیشب رفته بودیم گردش - البته نه گردش گردش - تقریبا با هدف بود - یعنی اول دو تا تابلو برای قاب کردن - بعد هم دنبال لباس مناسب - و باز هم من مانند یک زن خانه دار با دیدن لوازم خونه به حالت غش کردن افتادم - از ضعف نمیتونستم از دم اون مغازه ها رد شم - شامی خلاصه - سئوالاتی در مورد رنگ های مختلف و میزان علاقه مندی من شد - جالب بود - خیلی وقتها بود و شاید اولین بار که کسی از من این سئوالات را میکرد - فضائی ها هم از سفر برگشتند - برم سری بهشون بزنم - کلی هم بهشون بخندم -چرا نمیدونم - شاید هم فردا بگم بیان پیشم -  سفر اصفهان هم خیلی خیلی خوش گذشت - باورنکردنی بود - یکشب اصفهان و یکشب هم کاشان - قشنگ کلی گشتیم - بد نبود - تقریبا همه جا رفتیم - همسفرم خیلی خوب بود - تازه رانندگی هم کرد - من هم طبق معمول با دو تاسئوال نابجا کمی تا قسمتی رنجوندمش - اصلا این زبونم را باید بدم سرویس -  عکسها هم تو فیس بوک است -

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 8:50  توسط ونگریز  | 

این هفته آخرش شاید بریم اصفهان - از چهارشنبه - باز هم هتل مورد علاقه ام - شهر مورد علاقه ام - دیدن شبکه مورد علاقه ام - همان MBC - اون میدون نقش جهان و اون مسجد کوچیک - با اون نور گیرهای زیبا - به رانندگیش می ارزه - شاید هم با هواپیما بهتر بود - اما دیگر چه میشه کرد - هوا برای سفر عالیه - بخصوص کمی خیسی دور و بر جاده - دلم برای اون بادهای بین نطنز و اصفهان تنگ شده - ببینم ام پینکی هم اونجاست که یک سری بهش بزنیم - شاید بشه یک دل حسابی عکاسی کنیم - ۸ گیگ رم میبرم - شاید هم سری به پادگانم بزنم - یادش بخیر - جای بدی نبود با اینکه مرکز آموزش بود - دوباره هوا کمی حال و هوای زمستون واقعی را اره پیدا میکنه - وای بحال الوووو - ببینم یکی از این نقاشیهای فضایی دوم خوشش اومد - باید به دیوار بزنمشون - هنوز نمیدونم با قاب و یا بی قاب - اگر میشد که وسط راه سری هم به ابیانه بزنیم بد نمیشد - اما خب احتمالا از هر دو طرف شبه - چیزی هم که معلوم نمیشه - احتمالا باید یک سفر دیگه برای دیدن کاشان بریم -

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 15:27  توسط ونگریز  | 

هفته پیش بعد از یک سال رفتم سینما - بد نبود - فیلم آتش سبز - تقریبا ۷۰٪ فیلم را نفهمیدم - فقط از اون ساختمان و برج وبارو و قلعه و کاروانسراش خوشم آمد - بازیها هنوز به رد اسکلتون هم نرسیده بود - چه برسه به برادران مارکس - جمعا سی نفری تو سالن یک سینما فرهنگ نبودیم - امروز یادم افتاد حدودا همین موقع ها سال پیش هم سینما رفته بودم - با علیمان و فروغ و دو نفر که اسمشون را یادم نیومد - دوستی جدید هم اونجا بود - که بودن او مرا در سالن سینما نگه داشت - البته امسال - فیلم آنقدر روشنفکری بود که حتی با یک بطری آب و یک ظرف ذرت چیزی از تفکرات اقای کارگردان و فیلمنامه نویس چیزی سر در نیاوردیم - براساس دستورات دکوراتوری داخلی شبکه MBC مانند یک برده مصری تمام وسایل خونم را جابجا کردم - این شبکه MBC هم خوب آدم را به کارهایی که مدتها تنبلی میکرده ناگزیر میکنه - جابجایی دو تا کتابخونه و یک دراور و یک صندوق پاتختی و کلی آت و آشغال دیگه در زمانی برابر با دو ساعت - تازه تلویزیون و میز زیر تلویزیونی هم را فراموش کرده بودم که بگم - دیروز هم رفته بودیم آبگوشت خوری - کلی خندیدیم - چیزی که مدتها در زندگیم کم بود - البته باز هم به بداخلاقی متهم شدم - من و بداخلاقی - درست مثل این است که استالین را به سخت گیری دینی متهم کنی - اما من که آدم صلح دوستیم - پس قبول کردم - بقل دستمون باز از اون دکترها بودند که فقط هم را دکتر صدا میکنند و با یک دکتر یا خانم دکتر ۶ تا سر برمیگرده - اکثرا هم لهجه ای و یا ته لهجه ای دارند - یکی از دکترها از دوستان سابق بود - من را شناخت - اما زیر چشمی نگاه میکرد - بعد از ۲۰ سال تغییری نکرده بود - فقط یک عنوان اضافه کرده بود - من هم تغییر زیادی نکرده بودم - فقط ۳۵ کیلو چاق و موهای سفید شده و کلی چین و چروک - ببینم امروز MBC چی پخش میکنه - من که تو خونه ماهواره ندارم - باید برم اینور انور MBC را ببینم - شاید امروز یک فیلم خنده دار داشته باشه -
+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 12:13  توسط ونگریز  |