تبليغاتX
خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خاطرات دور از ماوا

چند روزی نبودم - رفته بودم دنبال یکی از کارهایی که همیشه تو رویاهام داشتم - از سال ۱۳۶۵ - از زمان آقای ۷/۷۷ و موتور هوندا ایکس ال و چوبهای اسکی روزیگنال قرمز - آن کاپشن نظامی بی آستین - کلاسهای نقشه کشی دانشکده مهندسی ششصد دانشگاه بوعلی سینا - آن ماکارونی معروف به پلاستیک و کتلت معروف به کف پا - "کاردینال" هتل بوعلی و اون دکتر دندونپزشک - اون وقتهایی که زمان بمباران عراقی ها عشقمون فقط واکمن گوش کردن بود - همون موقع که برای اولین بار تو اون شوی  ۱۹۸۵ اون اسپیت فایرها و هاریکنها و مستراشمیت ها را دیدم و اون سخنرانی جادویی چرچیل و آهنگ فراموش نشدنی Aces High- همیشه در رویاهام دوست داشتم تو یک شوی لایو همانها باشم -

و شد - و شد - اولش اصلا باورم نمیشد - شوخی شوخی درست شد - همینطوری یکی بهم گفت که آیرن در دبی شو داره - به گیگا گفتم ببین درسته - و اینطور شد که رفتیم -

اولش Lauren Harris که دختر Steve Harris است و چندتایی آهنگ خوند و اون گیتاریستش اصلا به این نکته توجه نداشت که آدم یا باید خوب آهنگ بزنه یا خوب بدوه - هی اینور اونور میدوید - در کل یک آهنگ خوب خوندن - بعدش هم یکسری آهنگ هوی خوب از موتور هد و دیپ پرپل و ... گذاشتند - کلی ادم از کشورهای مختلف اومده بودند - از لبنان سه تا پرچم بود - یکی دوتا انگلیس - از کشور دوست و برادر (یعنی همان دزدهای دریایی) سوریه دو تا  و یکی هم پرچم کلمبیا و یا یک هچون جایی تو امریکای جنوبی بود - دو تا پرچم بزرگ ایران هم بود که روی یکی با مدل خط آیرن میدن و دیگری بصورت تایمز نام ایران را نوشته بودند - پرچم انگلیس از همه بزرگتر - ولی ایران قشنگتر -

اما آهنگ اول همانی بود که همه اش آرزوش را داشتم - پیرمردها دو ساعت تمام بی وقفه هنرنمایی کردند - اصلا انگار اون باسیست و اون لید گیتار معنی خستگی را نمیدونستند - تمام آهنگهای قدیمی را خوندند - فکر نکنم از سال ۱۹۹۰ جلوتر امدند - Bruce Dickinson هنوز هم بالا و پایین میپرید ولی احتمالا بیماری یا چیزی داره - چون مثل این رپی ها سرش کلاه گذاشته بود - آدم سالم که از این کارها نمیکنه -  تا تونست به عربها و دوبی ها متلک انداخت و فحش داد - جدا دلم خنک شد - بازهم اون کت قرمز معروف را برای آهنگ تروپر پوشید و پرچم پاره پوره انگلیس را تکان داد - آخر سر هم ادی اومد وسط و به هنرنمایی پرداخت - تفنگ باحالی داشت - و حرکاتش از قبل بهتر - فکرکنم که کلی تمرین کرده بود -

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 7:55  توسط ونگریز  | 

دیروز رفته بودیم پیتزا خوری - بد نبود - دوستان تازه - بزرگترینشون تقریبا ۸ سالی از من کوچیکتر بود - شوت - غذا زیاد تعریفی نداشت - اما حال و هوا خوب بود - همه چیز تقریبا خیلی صاف و سکندر بود - حتی موها هم اطو کشیده بود - صاف صاف - عجیبه موهای صاف صاف مشکی تر بنظر میرسند - دستهای آدم هم خوب گرم میشد - ظرفها بزرگ - پیتزاها یا خشک و یا نپخته - تازه فهمیدم که ناخن شکسته را میشه با چسب قطره ای هم ترمیم کرد - البته ممکن است کمی پستی و یا بلندی داشته باشد - ولی در کوتاه مدت خوب است - عکسهای خوبی هم گرفتیم - البته بنده طبق معمول سنواتی دوربینم همراهم نبود - اینقدر بزرگه که بردن و آوردنش سخته - دلم برای MBC تنگ میشه این چند روز - خیلی بامزه است - حدود ۵ روز - ولی این خودشحتی یک عمر است - میشه توش ۵ بار دور زمین چرخید - اگر پنج هفته پیش این برنامه های الان و جلسات بود شاید این وقفه ۵ روزه پیش نمیومد - اما برنامه ریزی میان مدت بود - دیروز فیلم The Boy in the Striped Pyjamas را دیدم - بد نبود - لهجه ها بریتیش بریتیش بود - آخرش هم ناراحت کننده بود ولی بدون نتیجه گیری - همینطوری یک کتاب خوب گرفتم - البته تازه شروع به خوندنش کردم - توی این ۱۰ صفحه اول خوب بوده - مرسی از MBC - بقیه چیزها را هم که نمینویسم - این ها را هم تا منتظر گیگام نوشتم -
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 5:49  توسط ونگریز  | 

چند روزی است که در حال خوبی هستم - آدم های جدید - داستانهای جالب - مو هایی زیبا - گردش و یک مهمانی ۶ نفره - تو این مهمانی یکی شروع به گیتار زدن کرد - آهنگهایی را زد که سالهای سال پیش وقتی پسر و دختر با موتور میرفتیم بیرون از شهر و آتیش درست میکردیم و یکی با گیتارش از این آهنگها میزد و میخوند را به یاد من آورد - اوایل بعد از انقلاب بود - توی اون جاده های خاکی و گرما - شبهای سیاه و پشه های لب رودخونه - اون چوبهایی که به سختی آتیش میگرفت - همانی که سعی داشت اهنگهای ایگلز و بیتلز را یک نفره اجرا کند - اون هم با یک گیتار کلاسیک - کنسروها و غداهای حاضری - هنوز روسها هم در اطراف بودند و از داخل مجتمع های مسکونیشون و از پشت اون نرده ها به ماها زل میزدند - جرات بیرون آمدن تنها را نداشتند - تازه اون افتضاح حمله به افغانستان را انجام داده بودند - چقدر جای دوستان آمریکایی و اروپایی بخصوص هلندیها و انگلیسیها خالی بود - آب داخل قمقمه و دیگر ... - اما دیشب اون نوازنده با اون آهنگ دیپ پرپل و بعد ایگلز دقیقا زد به هدف - هر چند حرکات دستش نشون میداد زمانی با جدیت دنبال موسیقی بوده و خواندنش نشانه ای از مدت دوریش از آن - فیلمی هم دیدیم - جالب بود - امروز هم که تقریبا با همون دیشبی ها و سه چهار نفر دیگر نهار پیتزاخوران داریم - تصمیم گرفتم که اون مجوزی که شینچه میخواد را بهش بدم - شاید کمی خوشحال شه -
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 9:1  توسط ونگریز  | 

این زبون من همیشه کار دستم میده - درسته از یک جهت خوشحالم که همیشه رو راستم - و دیگر خرده پرده ای با کسی ندارم - اما خودم از دست خودم شاکیم - بسیار زیاد - مگر مرض "با" داری که همه چیز را باید بگی - حالا نگو - میمیری - اون رگ پشت گردنت هم بکن بندازش دور - شش ماهه هم که هستی خب باش - اگر اشخاص اون چیزها را ندونن تو سقط میشی - بابا بعضی وقتها باید وانمود کنی که نمیدونی کس دیگری شاید دارد وانمود میکند که که اون چیزی که تو کله تو هست را نمیداند - یعنی همه چیز برای گفتن نیست - البته "شینچه" هم همینطوره - من و تولم اصلا اهل رل بازی کردن نیستیم - بقول معروف "روباز" بازی میکنیم - اگر "امیر" این مدل UH-1 - Huey  را به من نداده بود برای ساخت - الان چطوری خودم را آروم میکردم - با این ناراحتی از دست اعصاب خودم - بعدش هم با این سن و سال من هنوز نفهمیدم که کی آره یعنی آره و کی یعنی نه و برعکس وچرا اینطوره - فقط آره و نه آقای ۷/۷۷ را میفهمیدم - اونهم همیشه بخودم طوردیگری تلقین میکردم -

دیروز خیلی خوش گذشت - گردش - عکاسی کم - رانندگی زیاد - بنزین سوپر با کارت - غیبت پشت سر این و اون - اون مقبره درویشها - سکوت محض - ماشین گلی - سه تا از عکسها را جای دیگری گذاشتم - جدا عالی و در حد باور نکردنی راضی کننده بود -  کاش تکرارمیشد -

این مدل هلکوپتره را میخوام بصورت هلکوپترهای 9th Cavalry Regiment رنگش کنم - همان بقول معروف سواره نظام های ویتنام - با اون آرم شمشیر در جلوی کابین - فکر کنم یک دو هفته ای طول بکشه - بعد هم با دومین سری کادوها برای شینچه میفرستم - اولین با یک سال و نیمه بود که براش یک هواپیمای یونولیتی گرفتم - ظرف ۳۰ ثانیه نابودش کرد - خیلی باحال بود - از دندونهاش بخوبی استفاده میکرد - با دو تا گاز همیشه موبایل من را از لاک بودن در میاورد و به اولین شماره تلفن زنگ میزد - نشون میداد که یک خرس واقعی است - یکبارهم تو خیابون میخواستم دستش را بگیرم که از خیابون رد شیم  همچین گازی از دستم گرفت که دستم کمی زخم شد - این به من خیلی مزه داد - نشون داد که میخواد راه خودش را بره -  از خطرات هم هراسی نداره - شاید هم به احتمال زیاد آگاهی نداره - ببینم اینهایی را که براش فرستادم نگه داشته یا خراب کرده - اگر خراب کرده باشه دوباره براش میفرستم - اما یکیش را وصل نشده که خودش سعی کند - ببینه که ساختنشون کمی تا قسمتی سخته -

بقول معروف آب ریخته را نمیشه به کاسه برگردونی - میدونم بابای ضرب المثل را درآوردم ولی فقط اینطوری یادمه - چرا آدم باید یک کاری بکنه که بعدا یا بگه چرا کردم و یا بعدا همش دعا کنه که قدم صحیحی برداشته و درست میشه - کسی از آدم ناراحت نشده - و کسی به ریش آدم نمیخنده -

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 8:17  توسط ونگریز  | 

دیشب رفتم استخر که خسته شم راحت تر بخوابم - هاها - ساعت ۱۲ خوابیدم و دو بیدار شدم -۳ خوابیدم و ۵ بیدار شدم - اون هم نتونست من را ۶ ساعت پشت سر هم بخوابونه - امروز نهار دعوتم - البته هنوز نمیدونم کجا - اما غذاش را میدونم و جاش را نمیدونم - شوت - دیشب اراذلو اوباش هم اومده بودند واقعا مثل دو تا گردباد بودند - یک بند راه میرفتند و سر صدا میکردند - جای شینچه خالی بود - تیم خوبی میشدند - پریشب هم که جایی دعوت بودم و بدلیلی کاملا عقلایی نرفتم - یک نفر نمیدونم چرا گریه کرده که من حتما ازش بدم میاد که نرفتم - عجیبه - شاید امروز سری هم به جمعه بازار بزنم - کلی وقته نرفتم - هوا خیلی مناسب وزنه منه - اصلا هچ چیزی دیگری الان ندارم که بنویسم - ولی اگرعکسی گرفتم حتما د ر جایی دیگر میگذارم -
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 7:28  توسط ونگریز  | 

از صبح وجدان درد دارم - چون به شینچه زنگ نزدم - پریروز که تب داشتم - زود ساعت ۷ خوابیدم - همش هم نمیدونم هزیون بود و یا کابوس شاید هم ترکیبی از هر دوش همراه با زمینه شغلی - هی داشتم یک مکعبها و یا گاهی مربع هایی را به درصد های دقیقا درصد و نه بخش  مختلف تقسیم میکردم - بعد مثل "بابل دیاگرامهای" نقشه کشی با رنگهای آبی کمرنگ و صورتی از هم جداشون میکردم - نفهمیدم که نتیجه اش چی بود و یا اصلا اینها یعنی چه - ولی ناخودآگاه یک دو ساعتی کارم این بود - دیشب هم که مجبور بودم برم کرج - ساعت ده و نیم رسیدم خونه که برای زنگ زدن دیگر دیر بود - البته برای رفتن به کرج و تقریبا برگشتن تنها نبودم - خوب بود - سرم گرم بود و مسافت را نفهمیدم - اما طبق معمول رانندگیم شلخته وار بود - بد از نظر همراهم - بیچاره - دلم براش سوخت - هنوز هم اندکی آب ریزش بینی و چشم دارم و خارش سق دهان - امروز که از صبح همش کارم بدو بدو بود - نمیدونم از کی سرماخوردگی گرفتم -

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 22:6  توسط ونگریز  | 

دیروز که خیلی خوش گذشت - ناهار بیرون بعد هم که این خرس یک شکم سیر بستنی خورد و حرف زد - خریدی کوچک و گردشی عالی - بعد هم فیلم و استراحت - یکی از بهترین ماجراهای دیروز دیدن انتخاب و خرید ماگ توسط شخص دیگری غیر از خودم بود - من اصلا نسبت به خرید ماگ و لیوان معتاد شدم - برای شینچه هم فرستادم ولی بازهم زیاد دارم - اصلا هر فروشگاه لوازم خونگی میرم باید یکی بردارم - باید یکبار عکس اونهایی که در دسترس است را بگیرم و بگذارم - دیروز خیلی جلوی خودم را گرفتم که نخرم -

دیروز همش خیال میکردم که امروز هوا صافه - صبح زود پاشدم که برم عکاسی ولی دیدم که کلی اشتباه کردم - از دیشب تا بحال ۴ تا فیلم دیدم - دو تا تازه و دوتاش قدیمی و تکراری - این فیلم Australia و اون یکی Doubt را دیدم - اولی بد نبود ولی دومی کلا داستان ساده ای بود - احتمالا به مریلین استریپ بخاطر خودش جایزه دادند و نه بخاطر این فیلم - امروز هم دوباره Shoot 'Em Up را دیدم - عاشق اون بچه قنداقی توش هستم و البته آهنگاش - قبلا هم راجع بهش نوشتم - بعد هم برای بار دهم فیلم Six Days Seven Nights هاریسون فورد را دیدم - برای بار دهم هم عالی بود  - اصلا من از دیدن فیلمهای هریسون فورد خسته نمیشم - همانقدر که به "Han Solo" علاقه دارم که به "Indiana Jones" و این "کوئینی" -

دو تا عکس را به یاد شینچه قاب کرده بودم را الان آویزون کردم - یک عکس دیگه اگر باشه کامل میشن - برم پیشش احتمالا براش میبرمشون - یک عکس بزرگ یک لانکستر و یک هاریکن - فقط اسپیت فایرش مونده که بتونم براش کاملش کنم -

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 21:40  توسط ونگریز  | 

امروز یک جلسه ای در باغ وحش قبلی داریم - یعنی من و معاون این باغ وحش میریم اونجا - یک گاومیشی هم هست که اصلا دوست ندارم قیافه خرچنگ قورباغه اش را ببینم - از اونهایی که با پوشیدن کت شلوار یکرنگ و کفش نوک درازجوادی احساس شیکی و آراستگی میکنه - یکسری "انیشتین" هم داره که در حال مجیز گفتن هستند - وات " ا " فا... - امروز اگر دهانش را باز کند مجبورم بدجوری بهش جواب بدم - یک خرس اقلا از پس یک گاومیش پیزوری بر میاد که - البته در کارتونهای ژاپنی معمولا برعکسه - ولی اینجا که ژاپن نیست - اقلا حدالقل میشد دختراش مثل دختر ژاپنیها باشند - البته من از نزدیک ندیدم ولی تعریف شون را خیلی شنیدم - نخوردیم نون گندم ولی دیدیم دست مردم -

نمیدونم چرا اینجا هروقت آدم(ببخشید یک خرسی) هوس کنه لباس مشکی (هنوز من فرق مشکی با سیاه را نفهمیدم که این البته برای یک خرسی مثل من بده) -امروز هم سر و ژا سیاه پوشیدم - اینقدر مردم عجیب نگاهم میکنند که انگار از مراسم کفن و دفن خودم برگشتم - یا مسجد - آهان یادم افتاد - من آرزوم است که کسی برای دفن کردنم نیاد - وقت مردم ارزشش بیشتر از اینه که بیان بخوان الکی خودشون را ناراحت نشون بدن - البته بعضی ها یاد قرض و قوله خودشون می افتند و زار میزنن - اصلا از این رسم و رسوم گریه و زاری سر قبر خوشم نمیاد - مسجد و مراسم هم خبری نباشه - پولش یکسره برای معلولان - عجب خرس خیریم نه - بابا اون پولها که دیگه از جیب من نیست -

هفته دیگه باز از اون جلسات خنده دار داریم - میزارن ساعت آخر روز آخر هفته بعد که معمولا دیر شروع میشه - هرکی از بدبختی های خودش میگه - بعد هم چند جمله نتیجه گیری را همه دوبار تکرار میکنند - تازه اون وقت یادشئن می افته که بعد از دوساعت ۷۰ درصد موارد حل شده و ۳۰ در صد بخش مهم مونده - و جلسه بعدی - فقط خدا نکنه یکی از دست اندر کاران مصری باشه - البته از اونها که خود را عرب نمیدونند و با اون لحجه عربیشون خودشون را "قبطی" معرفی میکنند - قبلا هم گفتم - مصری ها میگند ما قبطی هستیم - لبنانیها خود را "فنیقی" میدونند - معلوم نیست که این "پان عربیسم" از گور کی بلند شده - اون "ناصر" خالی بند - ویا اون "اسد" آدم فروش - که به ما خیلی نارو زد -

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 8:51  توسط ونگریز  | 

دیروز داشتم با "سوزان استورم" چت میکردم - بعد از ۲ دقیقه تقریبا دیگه با جواب دادن به چهار پنج تا سئوال نتونستم که ادامه بدم - یعنی اصلا مثل این بود که یکهو به نتیجه برسی که خیلی وقته مردی ولی چون هنوز دفنت نکردن خیال میکنی زنده ای - البته بزرگترین زجر داستان اینه که احساس دست و پا بسته بودن در مقابل تمام حرکات شطرنج باز مقابل را داری - بعد هم همه - با یک زبون یک نظریه بی خردانه را میدن - که کسی هست که اونی که ترا برده را میبره - این از نظر علم اقتصاد یک نظریه بیخردانه است - یعنی وقتی تو باختی سطح مطلوبیت کل پایین میاد وقتی کسی که تو را برد هم ببازه باز سطح کل مطلوبیت پایین میاد - چرا برای اینکه اون ببازه تو باید بیدلیل ببازی - فکر کنم هیچکی ندونه -

دوست چینی دو تا کتاب برام آورد - البته یکیش خلاصه یک کتابه که دنبالش بودم - و همینطور نقشه ای برای چیدن غورباقه (یا قورباغه هر کدام که صحیح است برام مهم نیست) - ای مردم بدانید امسال قورباغه ها باید رو به شمال باشند تا بر بدشانس تف کنند وگرنه رو به هر طرف دیگه باشند بضرر است - موهایش را خیلی قشنگ کوتاه کرده بود - درست شده بود مثل کشتی شکستگان جزیره نشین که قیچی برای کوتاه کردن مو ندارند - با استفاده از ابزارهای طبیعی مثل سنگ تیز و یا تکه ای شیشه و یا کارد شکاری اقدام به بریدن بخشهای موخوره زده کرده اند - البته جدا من از این مدل کوتاه کردن خوشم اومد - شاید بقول پدر بزرگوارم چون من خیلی علائق و منش چنگلی ها را دارم - (رقص دوست ندارم) -

خلاصه دیروز تصمیم گرفتم برم بیرون شاید حالم کمی خوب شه - ولی تا از در خونه در اومدم و اون برف پوش پوش زیبا را دیدم یاد چیزهایی افتادم - دیدم بهتره تا شروع به زوزه کشیدن و غرش کردن (واقعا نمیدونم اصطلاع نعره زدن یک خرس را چی میگن) نکردم بهتره برگردم به غارم - وسط را یک ۱۱ تایی دی وی دی به قیمت ده تا گرفتم - سه تاش کارتون بود - دوتا از فیلمها را دیشب با ولع دیدم - بد نبود دنبالشون بودم - امروز هم سه چهار تا دیگشون را میبینم - حتی اگر تا یکساعت دیگه برای عکاسی برم بیرون - هنوز تاریکه وسطح خیابون برام مشخص نیست - ولی اگر بخوام برم تا یکساعت دیگه تو راهم -  احتمالا ایندفعه شاید بتونم عکسهای خوبی بگیرم - دوربین که شارژ است - فقط لنزش باید عوض شه -

دوباره برای خودم کلی ارزش قایل (غایل - قائل - غائل - قاعل - غاعل) شدم و الکی خودم را تحویل گرفتم - خودم را به یک کنسرت دعوت کردم - البته کلی پام آب میخوره - ولی مهم نیست - همیشه آرزوش را داشتم - در رویاهام بود - ولی احتمالا داره به حقیقت میپیونده - البته احتمالا "گیگا" هم باهام میاد - اصلا اگر اون نمیامد من هم نمیرفتم - خوبیش برای من و اون اینه که "ولنتاین" اینجا نیستیم - احتمالا اون روز در حال خرید کردن هستیم - خرید کردن با "گیگا" خیلی خوبه - بیچاره وای میسته تا آدم هر چی میخواد را انتخاب کنه - تازه چرخ دستی را هم حمل میکنه - در نهایت به ادم در بستن چمدون هم کمک میکنه - انتخاب لباسش هم حرف نداره - یا دو سایز به آدم گشاده یا تنگ - اما رنگبندی عالیه -

در این سفر جای آقای ۷/۷۷ بسیار خالیه - بسیار خالی - یاد اونوقتها که تو برف با اون رنو نارنجی میرفتیم گردش - با آهنگهای آیرن و تویستد - الان که گفتم قیافه اش شده شبیه رابینسون کروزوئه - با ریشهایی بیشتر شبیه زی زی تاپ ولی لاغرشون - الان وقتی است که پسرش را هم با خودمون ببریم کنسرت - البته اگر مثل شینچه بند تنبونی و هیپ هاپ دوست نباشه - البته خودشون باید هر چی دوست دارن را گوش بدن -

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 6:50  توسط ونگریز  | 

هر محلی برای خودش یک "انیشتین" داره - کسی که در ماوای قبلیم بهش "گیگ" میگفتند - معمولا اظهار نظرهای جالب میکنه و پیشنهادات جالبتر - البته از نظر خودش - همیشه هم در حال همسو کردن نظرات افراد دیگر با استفاده از ابزار تکرار نظرات خودش و آگاهی دادن سایرین از تجربیات و اطلاعات خوش است - معمولا از دیگران مدرک تحصیلی پایینتر دارد - اکثر اوقات هم رشته تحصیلیش با کارش همخونی نداره - همیشه از این مینالد که اشتباها یا به اجبار نتونسته در ارتباط با این کاری که دارد تحصیل کند - در دانشگاه و مدارس معمولا دروس را فقط حفظ میکند و اگر جای سئوال و جواب را عوض کنی مثل یک بز به تو نگاه میکند - اکثر اوقات ادعای داشتن "آی کیو" بالا دارد - واگر کسی بهش بگه که در بین هفتصد هزار نفر در کنکور رتبه هوشش زیر ۷۰۰ است میگه "آی کیو" مهمتره - ممکن است دیپلمه باشه ولی باخوندن "ام بی ای" یکساله خود را "مستر" اعلام کند - وقت گفتن نظریات آبگوشتیش همچین به آدم براق میشه که فکر میکنی سگ همسایه منتظره پات را تو خونشون بگذاری تا دنبالت کنه - صد بار هم که روش کم شه بازهم بچه پرو است - خیلی وقتها رگ خواب رئیس اصلی را پیدا میکند و با نظرات صد من یک غازش ضررهای هنگفت به شرکت میزنه - براش مهم نیست که در اون مواقع رئیس "گاومیش" صداش بزنه و یا "گوساله" در همون حال در پی پیشنهاد یک رهیافت جدید برای کشیدن یک دندونی است که اصلا درد نمیکنه - معمولا نمیشه از دستش در رفت - فقط وقتی بتونی و قدرتش را داشته باشی که یا یک دادی یا چشم غره بدجوری جلوی دیگران از اتاقت بیرونش کنی یک چند وقتی از دستش راحتی - البته فقط چند وقتی - دبیرستان نرفته هاشون معمولا خود را بعنوان آچار فرانسه شرکنها معرفی میکنند - دیپلمه هاشون جز مدیران رده بالا و فوق دیپلمها و لیسانسها خود را متخصصین و برنامه ریزان - و وای بر روزی که یک کار کلیدی در دستشون باشه - گذاشتن و رفتن به جلسات یک حالت شهوانی درشون ایجاد میکنه - مخصوصا اگر قرار باشه ناطق اصلی هم باشن - دیگه مثل شب اول و دوم ماه عسلشون در هاوایی در کشتی خصوصیشون است - خدا ما را از شر ضررهاشون حفظ کنه -
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 5:13  توسط ونگریز  |