تبليغاتX
خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خاطرات دور از ماوا

تا همین هفته پیش رکورد دیدن یک فیلم من دیدن فیلم "The Driver" در دو سانس پشت هم در سینما در سال ۱۳۵۸ در اهواز بود و دیگر سه بار دیدن فیلم Grease 2 در عرض دو روز در سال ۱۳۶۶ - البته فیلمهایی بوده که بسیار زیاد دیدمشون - اما نه در دوره ای کوتاه - اما حالا با یک فیلم که اصلا فکر نمیکردم رکورد را شکستم - ۵ بار در سه روز - این فیلم Twilight - اصلا از مدل فیلمهایی نیست که دوست داشته باشم - ولی نمیدونم چرا مثل معتاد ها هی میخوام تماشایش کنم - الان گم و گورش کردم که دیگر تا چند وقت نبینمش - کیفیتش هم خوب نیست - اصلا نمیفهمم چرا اینطور شدم - فکر کنم باید خودم را به دکتر نشون بدم - شاید یک نسخه ای بنویسه برم با دفترچه بیمه همسایم از آشویتس بگیرمش -

دیروز دوباره خودم را کلی خجالت دادم - یک کتابفروشی است که در دهه ۶۰ ساندویچی بود - البته در سال ۶۴ من را بهش ممنوع الورود کرده بودند - چرا - بازهم بی دلیل - یکی که همنام من بود با چاقو روی میزهای چوبیش اسمش را کنده بود - طبق معمول کاسه کوزه ها سر من شکسته بود - جای دنجی بود - همه با هم اونجا قرار میگذاشتند - اما من فقط و فقط برای ساندویچش میرفتم - اونی که میز را کنده بود را میشناختم - یکسال از من کوچکتر بود - خلاصه رفتم در اونجا دیدم که یک کتاب عنوان جالبی داره - طبق معمول که از کتاب نمیگذرم کلی خرید کردم - جوریکه صاحبش یک کتاب بعنوان هدیه به من داد - اما در موقع حساب کردن اونی که پول میگرفت با من حسابش کرد - اما کتاب بدی نیست می ارزد - ۹ جلد کتاب گرفتم و یکسری دی وی دی مستند - یک جلد و نیم را تا الان خوندم - سعی میکنم دو جلد دیگرش را هم تا آخر هفته تموم کنم - زنده باد رپترز - عجب بازی میکنند - جای یکی خالی بود - احتمالا از روی کتابهای معرفی شده توسطش کتابفروشی رفتن باهاش حسابی میچسبه -

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 14:7  توسط ونگریز  | 

امروز صبح دوباره اون حس ایلاتی داخلیم به جوش اومد و دیگه نتونستم تو خونه بشینم - حدود ۸ و خورده ای بی هدف رفتم بیرون - اول خواستم برم جمعه بازار - وسط راه سر ماشین به سمت غرب کج شد - رفتم تو جاده مخصوص - هوس کردم برم به دوستم که داروخانه داره سر بزنم - وسط راه منصرف شدم - رفتم طرف کرج - نزدیک کرج یک اسم توجهم را جلب کرد - سفره خانه سنتی "کارائیب" - نمیدونم اون دزدان دریایی کارائیب بعد از بازنشستگی این جا را باز کردند یا صاحبش یک جغرافی دان است - سقفش هم از جنس نایلون قرمز بود - یاد اون "کافه پالرمو" نزدیک بندر باهنر افتادم که یک دکه چوبی بود -

نتونستم عکس بگیرم - با اینکه هوا خوب بود - ولی هیچ سوژه ای پیدا نکردم - آسمون آبی آبی بود - درختان برق میزدند -

امروز یکی از آرزوهایی که داشتم - از سال ۶۳ نمیتونم بگم به حقیقت پیوست ولی امیدوارم کرد - از ساعت ۳ تا ۸ و نیم مشغول بودم - اصلا هم خسته نشدم - کلی هم تفریح بود - هنوز دست و بالم اون بویی را که از اون زمان آرزوش را داشتم را دارند - بوی بسیار جالبی است - البته تی شرت مورد علاقم کثیف شد - ولی خیلی خوب بود - اگر همینطور پیش بره کلی اوضاع فرق خواهد کرد - شاید از این هفته یک روز در میون مشغولش بشم - البته هزینه بره - ولی مهم نیست - اقلا تفریح هم هستش - زیر ناخونهام ولی سیاه شده - درست شده اندازه ناخونهای گیگا -

یک مقداری هم برای خودم خرید کردم - البته مثل ندید بدیدها - رفتم که یک چیز ساده بخرم دوباره با سه چهار کیسه پر برگشتم -

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 0:11  توسط ونگریز  | 

من یک پرسپولیسیم چون خانوادم پرسپولیسی هستند - یک "Hard Rock" دوست چون مدل موزیکی بود که تو خونه مادر بزرگم پخش میشد - واقعا هم به من نیرو و نشاط میده - در دانشگاه تو تهران به این موضوع پی بردم که اگر سر کلاس درس بودم لازم نیست که قبل از امتحان درس بخونم کافی بود به سه تا آهنگ به ترتیب گوش کنم - آماده برای هر امتحانی  - اول "Aces High" مال "Iron Maiden" بعد "Kick start my heart" مال "Motley Crue" یا  "Black out" مال  "Scorpions" و در آخر هم آهنگ "We're not gonna take it" مال "Twisted Sister" - مثل این بود که دوپینگ مغزی کرده باشم - موضوع جالب این بود که من و آقای ۷/۷۷ و نزدیکان دیگر به آهنگهای "Scorpions" را راک آبکی می گفتیم و مسخره اش میکردیم ولی یکی دو آهنگ اون اثر عجیبی رویمان میگذاشت مثل اونی که در بالا گفتم و یا آهنگ "In Trance" که دوای دردمون در مواقع نوستالوژیکی به قول گشی (مخفف گشتاپو) و حالت مالیخولیایی بقول من و آقای ۷/۷۷ بود - امروز تازه تونستم متنش را پیدا کنم - یعنی متن صحیحش - البته حدود ۱۵ سالی تاخیر داشتم - بعضی ها ماشالله خیلی زرنگ تشریف دارند - این هم برای شینچه که از اول براش آهنگهای "Deep Purple" را با سوت زمزمه کردم ولی الان فقط آهنگهای آبدوخیاری را دوست داره -


Music: Rudolf Schenker
Lyrics: Klaus Meine

I wake up in the morning
and the sun begins to shine
the day did sneak up on the night
I see your face and I see myself
and I get a little taste of life
I try to stand it for a while

But I'm in a trance
Hey baby tell me can't you hear me calling
I'm in a trance
I take too much in the Saturday night
Hey... Hey
Hey baby tell me can't you hear me calling
I'm in a trance
I wanna try to stop this life

I feel so sad I'm feeling down
On the radio the music plays
I'm in love with her and I feel fine
I close my eyes
I think today is getting better with a sip of wine
and I can stand it for a while

When I'm in a trance
Hey baby tell me can't you hear me calling
I'm in a trance
I take too much in the Saturday night
Hey... Hey
Hey baby tell me can't you hear me calling
I'm in a trance
I wanna try to stop this life

I'm in a trance
Hey baby tell me can't you hear me caling
I'm in a trance
I take too much in the Saturday night
Hey...Hey
Hey baby tell me can't you hear me calling
I'm in a trance
I wanna try to stop this life

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 11:15  توسط ونگریز  | 

چند وقت بود که حال فیلم دیدن نداشتم - اما از بعد از برگشتن از مسافرت چندتایی فیلم دیدم - همینطور هم کارتون - باورکردنی نیست - حتی یک فیلم به زبون فرانسه بدون زیرنویس انگلیسی هم دیدم - در مورد جنگ الجزائر بود - اولین فیلم معروف بعد از انقلاب هم نبرد الجزائر بود - یکی از کارتونها اینقدر توش کشت وکشتار داشت که از فیلم "رمبو ۲" هم جلو زده بود - همانی که به استالونه برای اولین بار بخاطرش جایزه تمشک طلایی را دادند - یک کنتس خوشگل و خوش هیکل روسی توش بود که حیف شد مرد - اگر مثل فیلم هندیها آخرش به قهرمان داستان میرسید بد نمیشد -

سه شب پیش بیخوابی زد به سرم - یاد "چت روم" افتادم - از سال ۲۰۰۱ تویشون نرفته بودم - رفتم - چت رومهای خارج که همش آدرس مثلا وب کمشون را میدادن - تو ایرونیها که یکسری .... حرفهای بی سر وته میزنند و قربون صدقه دخترها هم میرند تا یکی بهشون پیغام بده - من هم با آی دی قبلیم رفتم - همه خیال میکردند دخترم و پیغامها بود که بسویم سرازیر شده بود - جالب ترینش هم یکی بود که حتی با اینکه گفتم دختر نیستم باز میخواست باهام قرار بگذاره - تصمیم گرفتم دیگر برنگردم به چت روم - اون زمانها اگر به چت روم تخصصی مثل ساخت هواپیمای مدل میرفتی فقط صحبت در مورد همون بود - ولی الان همش این دختر لهستانی ها و روسها برای وب کمشون دعوتت میکنند -

دیشب با شینچه تماس گرفتم - مادرش میخواست بره بیرون - برای "باکسینگ دی" و اون قرار شده بود در خونه بمونه - تا گفتم که برای مارچ میخوام بیام خوشحال شد و به مادرش خبرداد که درهمون موقع با دستور مادرش تلفون را هم قطع کرد - احتمالا کسی اونور خوشحال نشد -

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 17:53  توسط ونگریز  | 

چند روزی در این جنگل غائب بودم - رفته بودم به یک جنگل دیگه - کلی هم عکس گرفتم - داخل چند تا  عکس هم بودم  - چد تاش را هم اینجا گذاشتم - و چند تا نکته:

۱ - اون جا هم راننده جواد داشت - از همونها که از راست سبقت میگیرند - یا وقتی همه تو ترافیک ایستادند می اندازند از سمت چپ جلو میرن و آخرش جلو همه می ایستند - البته در اون جا یک ضرب المثل دارند که میگن "اگر ماشین فولکس گلف جی تی دیدی تو یک جواد دیدی" چون اونها از همه میخوان جلو بزنن - البته اونها "توتی" را هم یک "جواد" میدونستن -

۲ - برای "شینچه" یکدست لباس "میلان آ س" گرفتم - کسایی که باهاشون بودم دوتاشون "یونتوسی" و پدرشون هم "اینترمیلانی" بود - کلی جک گفتند - کلی خندیدیم - البته اگر لباس "منچستر" بود دیگر این را نمیگرفتم - دکمه سرآستین منچستر گرفتم و یک جاسوئیچی -

۳ - چه بازی این "ابراهمویچ" میکرد و چه گلهایی "دل پیرو" میزد - عالی بودن - کلی کیف کردم - روز آخر یک دو ساعتی فقط گل میدیدیم - یک تکه از یکی از بازیهای آخر "منچستر" را هم دیدم -

۴ - دو تا بازی قشنگ "راگبی" هم دیدیم - نیوریلند و ایرلند که تیم مورد علاقم نیوزیلند برد - دیگر هم انگلیس و آفریقای جنوبی که متاسفانه آفریقای جنوبی برد - بعد از مدتها بود که تونستم بازی ها را کامل نگاه کنم - لباس نیوزیلندی ها خیلی قشنگ بود - باید یکی بگیرم -

۵ - کلی مهمان نوازی شدم - کلی غذای خوب خوردم - به اندازه سه ماه هم شیرینی و کیک - هر نوبت غدا حدود یکساعت تا یکساعت و نیم طول میکشید - از پیش غدا و غذای اصل و شیرینی و بعد میوه و آخرش هم گردو و بادام - با هر کدام هم نوشیدنی مخصوصش -

۶ - دیشب "بامشاد" واقعی هم همسفرم بود - واقعی واقعی و نه اون که تو تلویزیون بود - یعنی اون تو تلویزیونیه باید از این تقلید کرده باشه - مدل نگاه - چشم گردوندن - حرف زدن - اصطلاحات - سایز و حرکت لب و دهن - فقط موهایش حدود ۶۰ سانتی بود - اول تو فرودگاه مخ یکدختری را بکار گرفته بود - حدود ۵ ساعت تو یک بیسترو مانند بودند - فقط ۴ بار رفت دستشویی - تا از گیت رد شدند فکر کنم دختره از دستش فرار کرد -

۷ - یک دختر باهوش هم سه ردیف عقبتر از من بود - اینقدر باهوش بود که با یکسال و نیم زندگی در "سوئد" خیلی از کلمات فارسی از یادش رفته بودند - به همه هم پیشنهاد میکرد باید سوئدی یاد بگیرند - انگلیسی فایده ندارد - سه تا پسر دوره اش کرده بودند - اینقدر چرت و پرت گفتند که حالم داشت بد میشد - نمیدونم چرا ما ایرانیها از اول سر اصل مطلب نمیریم - آخر هم نتونستند به هم شماره بدند - آخر سه نفر میخواستند با هم همان شب برسوننش - با هم قرار بگذارند و مهمانی بگیرند - یکی از اونها هم آمادگی خودش را برای ازدواج بعد از ۴ ساعت و نیم اعلام کرد - یک دکتر شمالی هم بود که مرتب براش از فواید "صیغه" حرف میزد - بزغاله احمق - ازاونها که همش هم را دکتر و یا مهندس صدا میکنند - یکیشون که پشت من بود خودش را به من دکتر ... معرفی کرد و من هم خودم را ونگریز از باغ وحش "مگا پولیس" معرفی کردم - اینقدر جدی بودم که یارو باور کرد - خیال میکرد که در باغ وحش کار میکنم - بیچاره کارتون "تنسی تاکسیدو و چاملی" را ندیده بود -

۸ - غذای هواپیما اینقدر بد بود که نخوردم - تا بحال بهترین سرویس مال "ایران ایر" بوده و بعد هم "کی ال ام" - کلی آب و نوشابه خوردم - بدترین سرویس هم بطور مشترک مال "لوفت هانزا" و "هواپیمایی اطریش" -

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 19:53  توسط ونگریز  |