تبليغاتX
خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خاطرات دور از ماوا

به همه پیشنهاد کار میشه به ما هم پیشنهاد کار میشه - خواهر "آلو" رفته دانمارک کار گرفته - "شرک" در دبی کار گرفته - "تن تن تقلبی" در استرالیا کار گرفته - به من پیشنهاد کار در افغانستان شده بود - شوت - اصلا مهم نبود خوب پول میدادند من آماده رفتن بودم - اما حقوقش حدود ۳۰٪ حقوق یک اروپایی بود - برای اون کار - نمیدونم چرا اصلا اون بابا خودش قبول کرده بود - یا سرکار یا بودن در "گست هاوس" - اگر خطری باشه در همون "گست هاوس" موندن - لباس ضد گلوله هم نمیدادند - ماشین هم ضد گلوله نیست - درسته که من آدم ساده انگاری هستم و همه چیز را راحت میگیرم - اما باید به فکر آینده شینچه هم باشم - من اصلا کاری به کشورش ندارم - اما مگر ما نژاد پایین هستیم که باید این را قبول کنیم - وقتی من در مصاحبه در مورد این مطلب گفتم چشمهای اون بابا گرد شد - وقتی ایمیل حدالقل دریافتی و مزایایم را زدم اون بابا یک میلی به من زد که معلوم بود ناراحت شده - دو خط با یک جملاتی که سعی میکرد بفهماند که اصلا از اول هم دنبال من نبوده - اگر نبوده پس چرا مصاحبه گذاشته - من که قبلا هم در مورد حقوق بهش هشدار داده بودم - اون هم کاری با اون درجه مسئولیت و سختی - معلوم بود که خوشحاله که اون کار با حقوق دلاری را گرفته - حدالقل درخواست من بیشتر از دو برابر دریافتی او بود - تازه اون هم بخاطر اینکه شاید در اونجا راحت تر باشم - یک زمانی هم حدود سال ۲۰۰۳ کاری در عراق بهم پیشنهاد شده بود - حقوقم را قبول کردند "۵۰۰۰ دلار" ولی بخاطر اینکه یک بیمه عمر محکم "۲۵۰ هزار دلاری" خواستم و گفتند پولش را باید خودم بدم همه چیز را بهم زدم - "مارک" بود فکر کنم که گفت جونت به خودت ربط داره - همان تیز هوشی که وقتی بخاطر طوفان شن حدود سه روز هواپیما به بندر نمی آمد به من گفت که پروازش کنسل شده و من باید با هواپیما برم تهران - نه متوجه بود که هواپیمایی که نیاد پس بر هم نمیگرده - من این را بهش نگفتم بلکه گفتم بیمه ام این پرواز را کاور نمیکنه - بعضی ها را باید کاری کنی که ازت بدشون بیاد و یا بهت بخندن تا مخشون بنحوی شروع به کار کنه - مثل دادن یک پازل ساده تا خودشون چیزها را کشف کنن - شینچه خیلی ناراحته - یا خدا -
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 18:14  توسط ونگریز  | 

دوباره حدود ۵ ماه پیش یک قدم اشتباه برداشتم - فکر کنم اون موقع با افتخار هم اینجا اعلام کردم - شینچه بقدری ناراحته که ۴ هفته داره میشه که حتی جواب سلام اینجانب را نداده - مادرش هم کلی از موضوع سود برده و استفاده کرده واین را میان ما را که بصورت نخی نازک بود اصلا تموم کرده - این مادر مهربون چون فرزندش پاسپورتش آماده نبوده خودش پا شده تنهایی رفته "دیسنی لند" و اون بیچاره ۵ سال و نیمه را یک هفته سپرده به "بیبی سیتر" - دلیلش هم این بوده که پول داده بوده میخواسته از دستش نره - مادر از این مهربون تر کجا پیدا میشه - اصلا مادر فداکاره - باید میدونی در وسط مهر ویلا درست کنند و مجسمه این مادر فداکار و پدر و مادر نمونه اش را هم باید در وسط اون علم کنند - البته این را از پدر و مادر متدین ۲ یا سه بار حاجی و حاجیه شدش که تا به حال نماز و روزشون قطع نشده و بنا به شغلی که داشتند در نظر خود بسیار با فرهنگ هم میباشند به ارث برده - تازه سید هم هستند - آدم از قدرت فکر و مهربونی این مادران نسل جدید در عجب میشه - البته شینچه هم فکر میکنه دلیل تنها موندنش من هستم - البته توضیحات مکرر مادرش هم احتمالا در این موضوع دخلیه - کمی از دست خودم ناراحتم - تابحال در مورد کسی اینطور بد ننوشته بودم - سعی میکردم موضوع داخلی باشه ولی این دفعه کمی تا قسمتی بسیار ناراحتم -
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 2:35  توسط ونگریز  | 

این مطلب را ازپایگاه ایرانیان و وبلاگ دانستن توانستن است با آدرسهای زیرکپی کردم:(شاید هم تکراری باشد اما برای اولین بار است که میبینم و یا میشنوم)

http://salamatiran.com/NSite/FullStory/?Id=3971&type=5

و

http://shakery.blogfa.com/post-30.aspx

خود مطلب برای تنبلها:

عشق از زبان بچه‌ها


سوال‌هاي زير را از بچه‌هاي 5 تا 10 ساله پرسيده‌اند. اما انگارجواب‌هاي آنها خيلي بچگانه نيست!

بهترين سن براي ازدواج چند سالگي است؟«84 سالگي! چون در آن سن مجبور نيستيد کار کنيد و مي‌توانيد هي دراز بکشيد و فقط همديگر را دوست داشته باشيد.» جودي، 8 ساله

«مهدکودکم که تمام بشود، مي‌روم و براي خودم دنبال زن مي‌گردم!» تام، 5 ساله


در اولين قرار ملاقات، زن و مردها به هم چه مي‌گويند؟
«در اولين قرار ملاقات فقط به هم دروغ مي‌گويند و اين معمولا باعث مي‌شود که از هم خوش‌شان بيايد و يک قرار دوم بگذارند.» مايک، 10 ساله


مساله حياتي: بهتر است آدم ازدواج کند يا مجرد بماند؟
«دخترها بهتر است مجرد بمانند، اما پسرها بايد ازدواج کنند چون يک نفر را لازم دارند که دنبالشان راه بيفتد و تميز کند!» لينت، 9 ساله
«بابا اين چيزها سردرد مي‌آورد. من فقط يک بچه‌ام. من همچين بدبختي‌هايي نمي‌خواهم.» کني، 7 ساله

چرا دو نفر عاشق هم مي‌شوند؟
«هيچ کس نمي‌داند چه اتفاقي مي‌افتد، ولي من شنيده‌ام که يک ربط‌هايي به بويي که آدم مي‌دهد دارد، براي همين است که مردم اين قدر عطر و ادکلن مي‌خرند.» جين، 9 ساله
«مي‌گويند يکي به قلب آدم تير مي‌زند و اين حرف‌ها، ولي مثل اينکه بقيه‌اش اين قدر درد ندارد.» هارلن، 8 ساله

عاشق شدن چطوري است؟
«مثل يک بهمن که براي زنده ماندن بايد زود از زير آن فرار کني.» راجر، 9 ساله
«اگر عاشق شدن مثل يادگرفتن حروف الفبا سخت است، من يکي که نمي‌خواهم. خيلي طول مي‌کشد.» لئو، 7 ساله


نقش خوش‌تيپي در عشق
«اگر مي‌خواهيد کسي که در حال حاضر جزئي از خانواده‌تان نيست، دوستتان داشته باشد، خيلي مهم نيست که خوشگل باشيد.» ژوانه، 8 ساله
«فقط قيافه مهم نيست. من را نگاه کنيد. خيلي خوش‌تيپم. اما هنوز کسي پيدا نکرده‌ام که با من ازدواج کند.» گري، 7 ساله
«زيبايي يک چيز ظاهري است، نمي‌تواند خيلي ماندگار باشد.» کريستينه، 9 ساله

چرا عشاق دست هم را مي‌گيرند؟
«مي‌خواهند مطمئن شوند که حلقه‌هايشان نمي‌افتد، چون خيلي بالايش پول داده‌اند.» ديو، 8 ساله


عقايد محرمانه درباره عشق
«من عشق را دوست دارم، فقط به شرطي که وقتي تلويزيون کارتون مي‌دهد، اتفاق نيفتد.» آنيتا، 6ساله
«عشق آدم را پيدا مي‌کند، حتي اگر خودت را از آن پنهان کني. من از 5 سالگي تلاش مي‌کنم که خودم را از آن پنهان کنم ولي دخترها مدام پيدايم مي‌کنند.» بابي، 8ساله
«خيلي دنبال عشق نيستم. فکر مي‌کنم کلاس چهارم بودن به اندازه کافي سخت هست.» رژينا، 10 ساله


ويژگي‌هاي شخصي براي اينکه عاشق خوبي باشيد
«يکي از شما بايد بلد باشد که خوب چک بنويسد، چون حتي اگر صد هزار کيلو هم عشق داشته باشيد، باز هم يک قبض‌هايي هست که بايد پرداخت کنيد.» آوا، 8 ساله


راه‌هايي که مي‌شود کسي را عاشق خودتان کنيد
«به آنها بگوييد که فروشگاه‌هاي زنجيره‌اي شکلات داريد.» دل، 6 ساله
«يک سري کارها را نکنيد مثلا اينکه کتاني سبز بدبو داشته باشيد... ممکن است با اين کارتان توجه کسي را جلب کنيد اما توجه، عشق نيست.» آلونزو، 9 ساله
«يکي از راه‌هايش اين است که دختر مورد نظر را براي غذاخوردن بيرون دعوت کنيد. حتما يک چيزي بخريد که دوست دارد؛ مخصوصا سيب‌زميني سرخ کرده.» بارت، 9ساله

چطوري مي‌شود فهميد دو تا آدمي که توي رستوران غذا مي‌خورند عاشق هم هستند؟
«فقط نگاه کنيد و ببينيد که مرد صورت حساب را برمي‌دارد يا نه. اين راهي است که مي‌شود فهميد عاشق شده يا نه.» جان، 9 ساله
«عاشق‌ها فقط به هم خيره مي‌شوند و غذايشان سرد مي‌شود. بقيه بيشتر به غذا توجه مي‌کنند.» براد، 8 ساله
«اگر يکي از آن دسرهايي سفارش بدهند که با آتش درست مي‌کنند، عاشقند. چون يعني قلب خودشان هم آن جوري است... توي آتش» کريستينه، 9 ساله


وقتي مردم مي‌گويند: دوستت دارم، به چه فکر مي‌کنند؟
«به خودشان مي‌گويند: بله واقعا دوستش دارم. ولي کاش مي‌شد حداقل روزي يک بار دوش بگيرد.» ميشله، 9ساله

چطور مي‌شود عاشق ماند؟
«سم زنتان را فراموش نکنيد... اين کار کل عشق را نابود مي‌کند.» راجر، 8 ساله
«همسرتان را زياد ببوسيد. اين کار باعث مي‌شود او يادش برود که شما هيچ وقت آشغال را بيرون نمي‌گذاريد.» رندي، 8ساله

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 7:18  توسط ونگریز  | 

دلم نمیخواست بنویسم اما دلم نمیخواست این احساسات از روز شنبه تا الان را فراموش کنم - شنبه همینطوری الکی الکی ۳ ساعت پیاده راه رفتم - از ساعت ۵ و نیم تا ساعت ۸ ونیم - کلی وقت برای فکر کردن داشتم - یاد کتاب های قدیمی که خوندم افتادم - یاد نکات - مقایسه آنها با امروزم - یکی از بچه های دانشگاه را دیدم - البته فقط دیدم - اونوقتها بهش میگفتیم "بی بی پیک" - البته بی شباهت هم نبود - کلی آرایش میکرد - دخترها بهش میگفتند عروس خانم - واقعا آدم نمیدونست روزی چند ساعت روبرو آینه میشست - داشتم از یک خیابون میامدم بالا - تو یک فروشگاه دیدمش - چند قدم رفتم برگشنم - اون داخل فروشگاه بود - یکهو تصویر خودم را تو شیشه فروشگاه و او را در داخل دیدم - من بسیار زیاد و او بسیار کم تغییر کرده بود - با توجه به روشن شدن رنگ پوست و موهاش و پراندزی شدن پاهاش بیشتر دیگر میشد اسمش را "بی بی خشت" گذاشت تا "بی بی پیک" - خب دلم نخواست برم آشنایی بدم - پس براه خودم ادامه دادم - یک زمانی مثلا در دهه های ۲۰ تا اوایل ۵۰ میلادی هر کی از خونه اش قهر میکرد و یا از اوضاع خودش راضی نبود - میرفت عضو "لژیون خارجی" میشد - بعد از آن هم تا اوایل دهه ۷۰ میشد رفت و تو آفریقا مزدوری کرد - اما الان چی - شاید بشه کاری تو افغانستان پیدا کرد - فقط مشکل طالبان را داری که بهش فکر کنی و دیگر هیچ - مثل زمان سربازی که تمام فکر و ذکر سربازا فقط اینه که قاچاقی موهایشون را بلند کنند یا مرخصی برن و باز هم تقریبا دیگر هیچ - بقول "لنی" شاید ویت کونگها تو برنجزارها .... - هفته پیش همین موقعها باز به ندای وجدانم گوش دادم - چقدر فشار آورد تا کاری را بکنم - بعد هم برای قفل محکم زدن کاری را که دو نفر واسطه بهم گفته بودن نکن را هم انجام دادم - نمیتونستم - یک کاری که حس میکنم باید انجام بدم را مجبورم که انجام بدم - احتمالا یک رگ ترکی یکجایی پشت سرم دارم - تو این مدت یک خواب بسیار باحال از آقای ۷۷/۷ و سلی دیدم - در خانه ای که تقریبا یک عمارت اربابی قدیم و متعلق به "سلی" اینها بود بودیم - باغ بسیار قشنگی بود - در خواب کلی هم عکس گرفتم - کمی حالت سرماخوردگی دارم - امروز یکی اومد در مورد کتب تاریخی حرف بزنه از کتاب "سینوهه" شروع کرد - اصلا داشت کتاب "سینوهه" را با "تاریخ تمدن" مال "ویل دورانت" در یک ردیف می آورد - "سینوهه" اونهم با ترجمه "ذبیح الله منصوری" - مثل این است که کتاب های "تن تن و میلو" را با "جنگ و صلح" همطراز بدونی - البته من با خوندن "تن تن و میلو" به کتابخونی علاقمند شدم ولی این کجا و اون کجا - نمیخوام بیشتر از این پشت سرش حرف بزنم -
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 20:51  توسط ونگریز  |