هاهاها این هم را که نوشتم ولی این موضوع جدید هم بهم خورد - همین الان فهمیدم - یعنی زنگ زده شد - عالیه نه - درست وسط هوا و زمین موندم که حالا چیکار کنم -
دیگه همه کارام را بی برنامه ریزی انجام میدم ببینم چی میشه - الان این تصمیم را هم نباید میگفتم - نه -
۲ - دیشب خواب دیدم که یک مرده زنده شده صورتم را با دو دستش مالید - داشتم با هزار زحمت باکف و الکل صورتم را میشستم که از خواب پریدم - تن اون بین خاکستری و قهوه ای بود - حرف نمیزد - میدانستم که مرده یعنی خون در بدنش دیگر جریان نداره - اما حرکت میکردو به دستورات بابای "گیگا" گوش میداد - اصلا در زیر زمین دو تا خونه قبلیشون بود - کسی بودکه من قبلا میشناختمش ولی الان نمیدونم که کی بود - دو دستش را بر روی صورتم کشید -
۳ - پنجشنبه را از حالا مرخصی گرفتم - به شمال میرم - دیروز رسما دعوت شدم - احتمال داره با "گوگا" و شوهرش برم - ماشین خودم را نمیبرم - بد هم نیست عقب ماشین شاید بتونم این کتابی که در دست خواندن دارم تموم کنم - کلی عکس خواهم گرفت -
سال پیش هین زمانهای ماه رمضون بود که رفتیم اصفهان - صبح رفتیم و شب برگشتیم - خیلی خوش گذشت - ولی ۵۰ روز بعدش از دماغم درآمد - بدجوری - فکر کنم ریشه اش بخاطر علاقه من به "هارد راک" بوده باشه - امروز هم باز چیزی دیدم که یاد ایام "کالوین کلین" افتادم -
چند روز پیش یک فیلم جنگی دیدم - مال جنگ دوم - تا کاسکت سربازها را دیدم یادم افتاد که چقدر از اینکه پسر بچه های زیر ۵ سال این مدل کلاه کاسکت های پلاستیکی را روی سرشون میگذارند و مثلا با تفنگهای چوبی و پلاستیکی میجنگند را دوست داشتم و دارم - خودم حدالقل برای "گیگا" از این کلاه کاسکتها خریدم - اما نتونستم این دوران "شینچه" را ببینم یا از نزدیک احساسش کنم یا حتی برایش بخرم - اون وسایل جنگ ستارگان را که بصورت کامل براش خریدم "مادرش" برد پس داد و یک دوچرخه براش خرید - اگر میدونستم اون دوچرخه را هم جداگانه براش میخریدم - همانطور که اکثر دختر بچه ها "باربی" را دوست دارند اکثر پسرها هم تفنگ بازی را دوست دارند - اما "مادرش" میخواد که اون دندونپزشک بشه ولی من فقط میخوام که اون خوشبخت بشه - طوری که دوست دارد زندگی کند - ونه طوری که من دوست داشتم یا دارم -
امشب یکی زده بسرش من و فضائی ها را شام دعوت کرده - بدم نمیومد اگر پولش را خشکه به من میداد - کلی خرج دارم - برای تولد "شینچه" یکسری کادو فرستادم - البته اکثرش خرید مادربزرگ پدربزرگش بود - یک شلوار کوتاه و یکدونه بلند هر دو رنگ و مدل تکاوری - یک سوئیت شرت - دو تا تی شرت ۱۰۰٪ نخ قرمز و نارنجی و یک کاپشن جین بهمراه یک بسته ۹ عددی شورت مدل مردونه و سه تا هواپیمای مدل - امیدوارم از اینها خوشش بیاد البته اون کوله پشتی که از فرانسه براش آورده بودم را هم فرستادم - البته اگر مورد عتاب قرار نگیرم که چرا رنگش سیاهه - این حراج "بنتون" هم برای بچه ها عالی بود - امیدوارم که تا قبل از تولدش برسه - شاید یکسری چیز دیگر هم براش بفرستم - ایندفعه میخوام که یک ماگ هم تو وسایلش بگذارم - رنگش قرمز - نمیدونم مال منچستر یونایتد را یا بایرن مونیخ - شاید هم اون زرشکیه مال "کاناکس" را - بهر حال انتخاب سختیه ولی میشه به جواب رسید -
یکی از تصمیماتی را که گرفته بودم مجبور شدم بخاطر اون یکی فعلا کنسل کنم - خودم را برای انجامش آماده کرده بودم - مسخره است - ولی چه میشه کرد - زندگی پر از این بهم ریختگیها است -