تبليغاتX
خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خاطرات دور از ماوا

فعلا تا کی نمیدونم -

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 16:27  توسط ونگریز  | 

فکر کنم که باید این برنامه مسافرت این تعطیلی را بهم بزنم - نمیدونم چرا تا چیزی را از قبل به کسی میگم حالا هرطور و هرکی که باشه بهم میخوره - یعنی مورد یا مسئله ای پیش میاد - فکر کنم شاید بهتر باشه دیگر بلندبلند فکر نکنم - شاید اصلا بهتر باشه که فکر نکنم - اونوقت چیزی نیست که کنسل بشه -

هاهاها این هم را که نوشتم ولی این موضوع جدید هم بهم خورد - همین الان فهمیدم - یعنی زنگ زده شد - عالیه نه - درست وسط هوا و زمین موندم که حالا چیکار کنم -

دیگه همه کارام را بی برنامه ریزی انجام میدم ببینم چی میشه - الان این تصمیم را هم نباید میگفتم - نه -

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 9:23  توسط ونگریز  | 

۱ - "شینچه" به مدسه ای فرانسه زبان میره - اینو قبلا هم گفتم - یکجوری باهاش کنار میام - اما با این موضوع که میگم چی کنم - رنگ مدرسه اش آبی است - من که یک "لنگی ام" بچه ام مدرسه اش آبی باشد - قبلیش قرمز قرمز بود - ایرادش چی بود نمیدونم - اگر فرانسه درس نمی دادند ایرادی نداشت - من خودم حاضر بودم که کل هزینه معلم خصوصیش را بدم -

۲ - دیشب خواب دیدم که یک مرده زنده شده صورتم را با دو دستش مالید - داشتم با هزار زحمت باکف و الکل صورتم را میشستم که از خواب پریدم - تن اون بین خاکستری و قهوه ای بود - حرف نمیزد - میدانستم که مرده یعنی خون در بدنش دیگر جریان نداره - اما حرکت میکردو به دستورات بابای "گیگا" گوش میداد - اصلا در زیر زمین دو تا خونه قبلیشون بود - کسی بودکه من قبلا میشناختمش ولی الان نمیدونم که کی بود - دو دستش را بر روی صورتم کشید -

۳ - پنجشنبه را از حالا مرخصی گرفتم - به شمال میرم - دیروز رسما دعوت شدم - احتمال داره با "گوگا" و شوهرش برم - ماشین خودم را نمیبرم - بد هم نیست عقب ماشین شاید بتونم این کتابی که در دست خواندن دارم تموم کنم - کلی عکس خواهم گرفت -

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 12:41  توسط ونگریز  | 

دیروز و دیشب پر بود از اخبار هیجان انگیز - اولیش که شکست "مقتدرانه" تیم سایپا بود از ازبکها - این "مقتدرانه" از اون حرفهای هردمبیلی این حکومت است - هر جا اینو گفتند بدونید حالشون حسابی گرفته شده - خیلی کیف کردم - نیمی از دفاع تیم ملی اونجا بود - البته اگر دایی روش میشد تمام اعضا این تیم را به تیم ملی دعوت میکرد - نه اینکه فقط بعضی از اونها رو - حالا احتمالا به مدل سبیل بازیکنها گیر میدن - قبلا که ریششون بود - دومیش این شامی که بیرون رفتیم خیلی خوش گذشت - غذا عالی بود - اگر به شیکمویی متهم نمیشم - که البته برای یک خرسی مثل من اصلا دور از واقعیت بنظر نمیاد - ولی غذا واقعا عالی بود -همون مزه ای را میداد که باید بده - مزه ای فراموش شده - مثل بخشی از خاطرات دوران کودکی - جدی میگم - شبیه فیلم شکلات که تقریبا همین را میگفت - تا بحال فقط ۳ بار این غذا را به این خوشمزه گی خورده بودم - یکبار سالها قبل فضائی دوم باعصبانیت درست کرده بود - عالی بود - یکبار هم در سوریه - تو ماه رمضون ظهر به یک رستوران رفتیم - و همین غذا را به همین صورت خوردیم -

سال پیش هین زمانهای ماه رمضون بود که رفتیم اصفهان - صبح رفتیم و شب برگشتیم - خیلی خوش گذشت - ولی ۵۰ روز بعدش از دماغم درآمد - بدجوری - فکر کنم ریشه اش بخاطر علاقه من به "هارد راک" بوده باشه - امروز هم باز چیزی دیدم که یاد ایام "کالوین کلین" افتادم -

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 16:33  توسط ونگریز  | 

باز هم یکی از همکارانم داره میره - احتمالا برای ژانویه - گرین کارت (کارد) قبول شده - مصاحبه هم کرده و مابقی چیزها - قبلا هم مهاجرت به کانادا قبول شده بود و نرفته بود - ادامه نداده بود - آرزوی خوشبختی براش میکنم - انسان با شخصیتی است - هرکسی خوبه داره میره - احتمالا من خیلی بدم که نمیرم یا برگشتم و دلم نمیخواد که برم -

چند روز پیش یک فیلم جنگی دیدم - مال جنگ دوم - تا کاسکت سربازها را دیدم یادم افتاد که چقدر از اینکه پسر بچه های زیر ۵ سال این مدل کلاه کاسکت های پلاستیکی را روی سرشون میگذارند و مثلا با تفنگهای چوبی و پلاستیکی میجنگند را دوست داشتم و دارم - خودم حدالقل برای "گیگا" از این کلاه کاسکتها خریدم - اما نتونستم این دوران "شینچه" را ببینم یا از نزدیک احساسش کنم یا حتی برایش بخرم - اون وسایل جنگ ستارگان را که بصورت کامل براش خریدم "مادرش" برد پس داد و یک دوچرخه براش خرید - اگر میدونستم اون دوچرخه را هم جداگانه براش میخریدم - همانطور که اکثر دختر بچه ها "باربی" را دوست دارند اکثر پسرها هم تفنگ بازی را دوست دارند - اما "مادرش" میخواد که اون دندونپزشک بشه ولی من فقط میخوام که اون خوشبخت بشه - طوری که دوست دارد زندگی کند - ونه طوری که من دوست داشتم یا دارم -

امشب یکی زده بسرش من و فضائی ها را شام دعوت کرده - بدم نمیومد اگر پولش را خشکه به من میداد - کلی خرج دارم - برای تولد "شینچه" یکسری کادو فرستادم - البته اکثرش خرید مادربزرگ پدربزرگش بود - یک شلوار کوتاه و یکدونه بلند هر دو رنگ و مدل تکاوری - یک سوئیت شرت - دو تا تی شرت ۱۰۰٪ نخ قرمز و نارنجی و یک کاپشن جین بهمراه یک بسته ۹ عددی شورت مدل مردونه و سه تا هواپیمای مدل - امیدوارم از اینها خوشش بیاد البته اون کوله پشتی که از فرانسه براش آورده بودم را هم فرستادم - البته اگر مورد عتاب قرار نگیرم که چرا رنگش سیاهه - این حراج "بنتون" هم برای بچه ها عالی بود - امیدوارم که تا قبل از تولدش برسه - شاید یکسری چیز دیگر هم براش بفرستم - ایندفعه میخوام که یک ماگ هم تو وسایلش بگذارم - رنگش قرمز - نمیدونم مال منچستر یونایتد را یا بایرن مونیخ - شاید هم اون زرشکیه مال "کاناکس" را - بهر حال انتخاب سختیه ولی میشه به جواب رسید -

یکی از تصمیماتی را که گرفته بودم مجبور شدم بخاطر اون یکی فعلا کنسل کنم - خودم را برای انجامش آماده کرده بودم - مسخره است - ولی چه میشه کرد - زندگی پر از این بهم ریختگیها است -

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 9:54  توسط ونگریز  |