تبليغاتX
خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خاطرات دور از ماوا

تو بلاگ قبلیم کلی راجع به "جان تیتور" نوشته بودم - امروز یادم افتادکه بعضی از پیش بینی هاش عمل نشد - رفتم تو سایتی در موردش - دیدم چیزهای جدیدی آپ شده -

خلاصه ای در مورد "جان تیتور" از بلاگ قبلیم -

John Titor - مسافري از آينده
گرچه هنوز در مورد تاريخ دقيق شروع اين ماجرا مورد بحث است - در تاريخ دوم نوامبر سال ۲۰۰۰شخص كه خورد را مسافر زمان (شماره صفر) و بعدا John Titor معرفي نمود شروع به آگهي دادن در وب سايتهايي در مورد اينكه وي يك مسافر زمان از سال 2036 ميباشد نمود.

يكي از اولين مواردي كه وي ارائه نمود تصاويري از ماشين زمانش و دفترچه راهنماي كاربري (Operating Manual) آن نمود. با گذشت هفته ها، مردم بيشتر وبيشتري شروع به سئوال از وي در مورد دلايل سفر و حضور وي، سفر در زمان از نظر علم فيزيك و برداشتهاي وي از اين دوران نمودند. در جواب هاي وي به سئوالات وي مخاطبين خود را هم سرگرم كرد و هم عصباني هم تحقير كرد و هم ترساند.

در تاريخ 21 مارس 2001بعد از چهار ماه ونيم وي اعلام نمود كه هنگام ترك كردن ما وبرگشت به سال 2036 رسيده و پس از آن ديگر كسي خبري از او بدست نياورد. بررسي وتعمق در مورد اينكه وي كه بوده و چرا در آن دوره Onlineبوده است تا به امروز ادامه دارد.

گرچه ممكن است موضوع وي را براحتي مانند داستانهاي تخيلي دانست و ردش كرد ولي افرادي كه جوابها و نظرات وي را خوانده اند متفق القولند كه چيزي عجيب وگيرا درمورد وي و سخنانش وجود دارد . بعلاوه ، وي مباحثي را عنوان نمود كه كم كم احساس ميشود بعضي از آنها به واقعيت ميپيوندند.

وي تقريبا به تمامي سوالاتي كه از وي در طي دوره 4 ماهه شده بود جواب داده. به همين دليل، خيلي از مردمي كه بدون خواندن سوالات قبلي - سوالات مشابهي كه قبلا وي به آنها جواب داده بود را نمودند.

جوابها قبل از فاجعه 11سپتامبر 2001و همينطور سقوط فضاپيماي ديسكاوري و همينطور حمله به عراق بوده است.  خيليها عقيده دارند كه وي از اين مسايل آگاه بوده و سرنخهايي بدون اشاره مستقيم در جوابهاي وي وجود دارد. يك توافق وسيع - در مورد به واقعيت پيوستن بعضي از پيشگوييهاي وي در مورد كشفيات آينده علم فيزيك بصورتي كه وي توضيح داده بود - وجود دارد .

آدرس   http://www.abovetopsecret.com/pages/the_john_titor_project.html

شروع جنگ داخلي درامريكا بصورت درگيريها و برخوردهاي پراكنده از سال  2005 بمدت ده سال بصورت گسسته كه تا زمان حمله اتمي روسيه به شهرهاي مهم امريكا، چين و اروپا در سال 2015 ادامه داشته / خواهد داشت . شهرهاي امريكا همراه با حكومت امپراطوري فدرال امريكا – حكومت وقت امريكا – نابود شده و مردم كشورامريكا پيروز نبرد خواهند بود (مردم امريكا بر عليه حكومت بپا خواهند خواست). اتحاديه اروپا و چين هم نابود خواهد شد. روسيه بزرگترين شريك تجاري امريكا در سال 2036 خواهد بود. پايتخت امريكا هم به شهر "اوماها" درايالت "نبراسكا" انتقال خواهد يافت.  

بعد ازاتمام جنگ داخلي مردم بيشتر جوامعي را دركنار مجتمع هاي كنوني دانشگاهها بوجود خواهند آورد.  جاهايي كه كتابخانه هايي موجود خواهد بود.به بيشتر نام دانشگاهها يك كلمه قلعه/دژ اضافه خواهد شد بطور مثال

 ( Fort UF (University of Florida)

خدمت نظام بخش عمده اي از زندگاني افراد راشامل خواهدشد.

 درآينده زندگي بيشتردر روستاها و شهرهاي كوچك ولي با امكانات ارتباطي و سفر با تكنولوژي بالاتري خواهد بود. ساعات كار بيشترخواهد بود. مردم بيشتر غذاي خود را از مزارع خود با كار خود بدست مياورند. رويكرد مردم به مذهب بيشتر خواهد شدو بخش عمدهاي از زندگاني آنها خواهد شد، البته بيشتر يك جنبه شخصي ميگيرد.

مردم با آزادي بيشتري درمورداعتقادات خود صحبت خواهند كرد. روزهاي نيايش هم به شنبه منتقل ميشود (از يكشنبه مسيحيان).  

 لباس پوشيدن بيشتر با درنظرگرفتن مورد استفاده لباس خواهد بود – كلاه مورد استفاده قرار خولهد گرفت و براي هر مناسبت لباس مناسب استفاده خواهد گرديد.(وي از ديدن شركت افراد باشلوار كوتاه در مراسم كليسا در سال 2000 متعجب بوده)

 در سال 2036 هنوز دارويي براي درمان ايدز كشف نگردبده ولي در درمان سرطان موفقيت هايي حاصل خواهد شد.

براساس گفته هاي وي متولد سال 1998ميباشد ساكن فلوريدا واز سال  2011در 13 سالگي به "شورشيان" بعنوان پياده نظام پيوسته و تا پايان جنگ سوم جهاني در سال 2015 و حمله اتمي روسيه به امريكا ، چين و اروپا شروع  شده بود ، مشغول بوده است .

در سال 2032 دانشگاه را به پايان رسانده و با توجه به تحصيلات و سوابق نظامي جذب پروژه سفر زمان ميشود.دوبار با گذشته خود برخورد كرده است .

 يكي از اولين كامپيوترهاي قابل حمل جهت رفع مشكلات سيستم  IBM 5100هدف اصلي وي بردن يك كامپيوتر    يونيكس بوده و سفر وي به سال 2000 به دلايل شخصي !!! بوده است . براي برگشت به سال 2036 وي اول بايد يه سال 1975 بازگردد و از آنجا به سال 2036 برود .

بگفته وي ماشين زمان در دو نوع 204 با چهار باطري سزيم براي سفرهاي تا 60 سال و 206 با شش باطري براي سفرهاي بلند مدت تر هر دو ساخت كارخانه جنرال الكتريك ميباشند. اساس كار دستگاهها براساس استفاده از جاذبه اطراف يك حفره سياه طبق نظريات/فرضيه  ميباشد.KERR

""""کمی از خلاصه بیشتر بود نه؟"""

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 18:46  توسط ونگریز  | 

واقعا هوس مسافرت کردم - بدجور - البته بیشتر هوس رانندگی تو جاده را دارم - نه خود بودن در جایی دیگر - احتمالا تو یک زندگی دیگم راننده تریلی یا کامیونی چیزی بودم - البته ملوان پلوان هم شاید - چون بدترین کابوسم غرق شدن در وسط آب اقیانوس است - همه جا سیاه - نور نیست - بالا و پایین معلوم نیست - هوا داره تموم میشه - نمیدونم به کدوم طرف شنا کنم - البته فقط معمولا دمای آب را احساس نمیکنم - شاید در یک زندگیم غرق شده باشم - در خواب (کابوس) دقیقا احساس شنای نا امیدانه را دارم - اما خلاصه الان نمیخوام برم تو خونه - اصلا نمیخوام - یعنی نمیتونم بخودم بقبولونم - اگر میشد حتما یا اصفهان یا همدان سری میزدم - اما فکر نکنم که بتونم - شاید صبح یکسر برم کاشان - البته فقط شاید - مطمئن نیستم - ماشینم کمی اذیت میکنه - نمیدونم مرا دوست نداره یا کلا بد قلقه - ماشین قبلیم خیلی خوب بود - حیف مجبور بودم و یا زده بود به سرم که باید ردش کنم - با اینکه یکسال قدیمی تر بود اما هم شتابش بیشتر بود و هم این مشکلات اینو نداشت - کارهام را از روی برنامه ریزی انجام میدم - امروز مجبور شدم یکی از اون نامه های بدجورم را به یکی از اون طرفی ها بنویسم - این اروپایی ها همشون خیال میکنن ما نوکرشونیم - و خودشون عقل کل - هر چند وقت یکبار باید خرفهم شون کنی که بابا ما نه هندی هستیم که بهت بگیم "صاحاب" و نه عرب هستیم - خلاصه با نامه ایکه نوشتم نیمساعته جواب معذرت خواهی از کسی که نامه بهش خطاب بود و هم رئیسش اومد - نمیدونم چرا بعضی از آدمها اینطوریند - امروز گیگا مسابقه داشت وگرنه شام میرفتیم بیرون - خیلی وقته از یکی خبر ندارم - فضولم گل کرده که ببینم اوضاعش چطوره - البته فقط کنجکاوی (فضولی) است و نه چیز دیگه - شاید هم بجای کاشان برم کردان ماشینم را بشورم - عکسی بگیرم و برگردم - هنوز نمیدونم - الان هم شاید برم خرید - ببینم کجا میشه خوب وقت گذروند - باید یک صندلی پشت کانتر برای خودم بگیرم - شاید هم دو تا بگیرم - نمیدونم باید تا اونجا تصمیم بگیرم -

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 15:49  توسط ونگریز  | 

بابا سکتمون دادند تا بردند - این که دیگه "پرسپولیس زلزله" نیست - خداییش عجب گل قشنگی خوردند - سرضرب - چرا این مهاجمان تیم ملی همچین کارها بلد نیستند - "خطیبی" که استاد گل هدر دادنه - خنده دار این بود که پخش مستقیم بود ولی ده دقیقه اول بازی هیچ - برای یک سریال آبگوشتی - بی سر و ته - عجیب است کلی طرفدار هم دارد - شاید مشکل من است که اینجور سریالها را درک نمیکم -

"ریچارد رایت" هم مرد - اقلا عمر موفقیت آمیزی داشت - شاید خودش را خوشبخت احساس نمیکرد - اما موفق بود - این سرطان چه ها که نمیکند -

شینچه مدرسه فرانسوی زبان میره - یا خدا از چند وقت دیگه میخواد فرانسه حرف بزنه -حالا نه اینکه انگلیسی حرف زدن من را قبول نداره و بهم میخنده فرانسه را چیکار کنم - بجز چندین کلمه هیچ بلد نیستم - اونهم کلمات ساده روزمره - فکر کنم باید در کلاس فرانسه ثبت نام کنم - آخر عمری چیکارهایی که مجبور به انجامشون نیستم - حتی اسم مدرسه اش را نمیدونم که برم وبسایتش را چک کنم -

این عدد ۹۸ توی زندگی من اثرات بسیار داشته - سالی که رفتم - نصفش بدستم آمد - کلش را پرداختم - دیگه دارم کم کم بهش عادت میکنم -

این چند روزی که دوباره شروع کردم کارهایم را با برنامه روزانه انجام دهم بسیار جلو افتادم - همه چیز را برای خودم زمان بندی کردم - شب قبل یا صبح یکسری کار را برای خودم میگذارم که حدالقل کارهای باید انجام دادنی است - باور نمیکردم ولی همش را انجام دادم - وقت برای کارهای دیگر هم داشتم - شبها هم در خونه دیگر اصلا به فکر کارهای نیمه تمام و مانده نیستم - کتاب میخونم و فیلم میبینم -

برنامه و تصمیمی که گرفته بودم شوخی شوخی داره به انجام میرسه - بد نیست - البته هنوز دودلم - ولی دیگر باید ریسک کرد - زودتر هم باید انجام میدادم -

باز هم دوباره هوس مسافرت کردم - اما ایندفعه به اروپا - اون هم اروپای مرکزی - دوست دارم برم اون قلعه ها کاخها و اماکن قدیمی را ببینم - شاید اتریش بد نباشه - کنار دانوب راه برم - البته حتما یک سری هم به "Luxembourg American Cemetery and Memorial" بزنم - برای دیدن قبر "ژنرال پاتون" - عالی میشه - کلی هم عکاسی - اما حیف با اون تصمیمی که گرفتم این سفر عملی نمیشه -

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 8:47  توسط ونگریز  | 

باز هم یکی از دوستام داره میره - یکی که کلی به من کمک کرده - مثل اینکه در قرعه کشی گرین کارت برنده شده - ماه دیگه مصاحبه داره - تا آخر سال هم میخواد بره - هر چی اومدم بهش بگم با این درآمدی که تو زنت دارید و همینطور خونه و ماشین حیف است که برید - تو دهنم این جمله نچرخید که نچرخید - نمیدونم چرا - شاید از اوضاع نا امیدترم که اونها را امیدوار کنم - شاید هم نمیخوام بعدا تو صورتشون نگاه کنم و بگم خب اشتباه کردم - من اگر بخوام برم هم میرم مالزی یا جایی مثل اون - اما فعلا اصلا تصمیم به رفتن ندارم - پوست کلفت تر از انم که الان بخوام برم - دیرم هم نمیشه - البته در زندگی کلی عقبم - ولی برای رفتن تا زمان بازنشستگی فرصت دارم - این دوستم احتمالا در اونجا موفق میشه - عجیبه من تمام اون ریاضی کاربردیهایی که میشناسم در اونجا موفق بودن یا شدند - غیر از یکی که الان اینجا میخوره و میخوابه و گیم بازی میکنه - جالبه اینکه بیشتر ریاضی کاربردیها هم آچار بدستند تا برنامه نویس - یعنی بیشتر هارد وری هستند - از هفته پیش دیگر کلا به غار جدیدم رفتم - راستی آخرش فیلم "M" را دیدم - جالب بود - برای زمان خودش کلی نوآوری داشته - این "فریتز لانگ" هم واقعا مخی بوده - یک فیلممستند هم در مورد کشتی "بیسمارک" دیدم - خوب بود - بازماندگانش با بازماندگان منهدم کننده گانش دوستانه بعد از ۶۱ سال دور هم جمع شده بودند - دوستانه - یارو دقیقا حرفی زد که تئوری من را تائید میکرد - "جنگ یعنی دعوا و کشت و کشتار چندین میلیون آدم که اصلا همدیگر را نمیشناسند بخاطر دو سه تا آدم که فکر میکنند همدیگر را میشناسند" - عجب کشتی غولی بوده است - تکه ای از یکی از سپرهاش در گوشه ای در حل ساختن و به انداختنش را نشون داد که هنوز هم زنگ نزده کناری افتاده بود - از ۲ هزار و خورده ای فقط ۱۰۰ و چند نفر زنده ماندند -
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 13:29  توسط ونگریز  | 

دیشب اشتباها تلویزیون را روی کانالی غیر از اونهایی که برنامه های ورزشی یا علمی پخش میکنند میدیدم - آقای رئیس جمهور داشت یکسری آمار سر هم بندی میکرد - آمارهای عددی - حتی نمیدونست چی را داره میخونه - آمارهای بیمعنی - بدون در نظر داشتن پایه اونها - نتیجه افزایش یا کاهش اونها - فقط آمار - درست شدیم شیه کشورهای کمونیستی سابق و البته کشور دوست و برادر کره شمالی - سرزمین گداها - که هر روز با آمارهای من درآوردی میخوان به مردم بقبولونن که خوشبخت تر هستند - شبیه کلمه مورد علاقه بابام "تحمیق کردن" - واقعا خسته شدم - این از اینهمه سفسته بازی نمیترسه - اصلا به اون دنیا و روز جزا ایمان داره - وقتی وزیر دروغگوش مدرک تقلبیش لو میره باید سریع اون شخص را به جرم دروغگویی رد کنه و نه اینکه ازش دفاع کنه - همین نشون میده نه خودش و نه دوروریهاش جز عاشقان قدرت هیچ جیز دیگری نیستند - و فریبکارانیند که در آینده جواب پس خواهند داد - یا در این دنیا و یا در آن دنیایی که اصلا قبواش ندارن - البته فعلا دنیا را دارن کوتوله های دروغگوی سیاس مثل اون و بوش و سارکوزی و پوتین و اون کره ای سکته کرده  میچرخونن و با دروغ - نمیدوم این ملت چه گناهی کرده که باید ضرر و فشار سیاستهای نابخردانه این را بکشه - میدونید حتی بانکهای پاکستان هم برای ایرونیها حساب باز نمیکنند - این هم افتخار دیگری که در این چند سال نصیب ما شده -

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 13:12  توسط ونگریز  | 

موارد مختلفه:

۱ - دیروز اولین روز مدرسه شینچه بود - کلاس اول - باز هم من نبودم که ببینم - نصف شب از سه بیدار بودم - هی خواستم بهش زنگ بزنم - نمیدونم چرا نمیتونستم - احساس عجیبی بود - خدا کند اقلا اولین دوست دخترش و اولین رانندگیش را ببینم - و بعضی از اولین های دیگرش را -

۲ - من از فیلم هندی خوشم نمیاد - اما عاشق کارهای "چارلز دیکنز" هستم - فقط داستان "زندگی تام جونز" را قابل مقایسه با کارهای اون میدونم - مسیری هم شکل ولی مضمونی کمدی تر دارد - کارهاش مثل اکثر فیلمهای هندی (اونطور که من شنیدم) آخری خوش دورانی با اتفاقات غیر منتظره و ارتباط نهایی کاراکترها با هم دارد - شاید مشکلم با نحوه اجرای فیلمهای هندی و یا اون ادا اطوارشون است - دیشب فیلم "نیکلاس نیکلبی" را دیدم - خوب بود - البته باز هم "دیوید کاپرفیلد" را ترجیح میدم - اما این هم خوب بود - یکی از بهترین فیلمهایی بود که در این اواخر دیدم -

۳ - بچه که بودم یک ستاره داشتم - حالا ستاره بود یا سیاره خدا داند - اما ستاره بود - رنگش متغیر بود از زرد و سفید تا بنفش - اون وسط های آسمون بود - احساس میکردم که تنها چیز متعلق به منه که کسی نمیتونه از من بگیره - بهر حال احساس مالکیت یک چیز کاملا شخصی را داشتم - دیشب اومدم ببینم میتونم پیداش کنم - هوا ابری بود - احساس کردم اگر هوا ابری نبود هم نمیتونستم پیداش کنم - مسخره است ولی ناراحت شدم - احساس گم شدنش را داشتم - یاد تابستانهای خیلی وقت قبل افتادم که میشد میلیونها ستاره را تو آسمون دید - امیر به این حالت میگه "نوستالژیک" - من نمیدونم یعنی چی -

۴ - هنوز هم بهترین هنرپیشه ای که دوست دارم "هریسون فورد" است - بعدش هم "کیانو ریوس" - البته شاید هم رتبه با "تام هنکس" - هفته پیش دوباره "لیک هاوس" را دیدم - بار پنجم بود - با اینکه کلی از نظر منطق داستان ایراد داره اما قشنگه - خیلی وقت پیشها "جان تراولتا" هم رده بندی رتبه ای بالا داشت - اما الان اون پایینهاست - "مگ رایان" هم هنوز بین پنجم و ششم دست و پا میزند - رتبه بالای او مال "اینگرید برگمان" است -

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 9:9  توسط ونگریز  | 

یک تصمیمی گرفتم که نمیتونم بنویسم - هی توی دلم میگم که نباید هیچ چی در موردش بنویسم - ولی قلقلکی میشم که یک چیزی بنویسم - خیلی سخته که آدم این چیزها را توی دهنش نگه داره و ننویسه - چون هم خوشحاله و هم هیجان زده - ولی خوب نمیشه - قدم مهمی است - مثل چیزی که میترسیدی حتی در موردش فکر کنی - ولی حالا تصمیم به اجراش گرفتی - ببینم چی میشه - تقریبا تصمیمی کوتاه مدت است -  البته زمان عملی شدنش - اما اثراتش بلند مدت است - همین -
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 9:15  توسط ونگریز  | 

دوباره یک خواب عجیب دیدم - "زد" تبدیل به "آذردوگوش" شد - به ۲۲۰ هزاذ تومن پول نیاز داشت - قرار شد به حسابش بریزم - روپوش آبی کمرنگ پوشیده بود - اول مثل دستیار دکتری چیزی بود - اما در یکی از اون خونه هایی که مستاجرها دور حیاط مینشینند - مثل خونه "قمر خانم" - اما طرف دیگر مطب شیک و مدرنی بود - اون دورها هم خونه های آپارتمانی - مثل اون آپارتمانهای کارگران روس سازنده نیروگاه "ویس" - شاید هم بیشتر شبیه آپارتمانهای نزدیک دانشکده مهندسی همدان - همونها که یکیش خوابگاه دخترها بود و نزدیکش راکت خورد - همه دانشجوها برای کمک رفتند - البته سوالات را از "زد" میکردم و نه از "آذردوگوش" - کلی اسب رم کرده بودند - در رمه های مختلف - از اینور به اونور و از اونور به اینور - حتی در زیر ساختمونها میدویدند - در یک مورد مجبور شدم پشت یکی از ستونها قایم شم - اسبانی عموما سیاه - حتی ماشینها هم بیشتر سیاه بودند - با اینکه روز بود ولی خودرو ها و حیوانات سیاه و پر رنگ بودند - آدمها روشن - 
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 8:52  توسط ونگریز  | 

یک خونه قشنگ بود در شهرک غرب - از زمانی که اون درختهای جلو شهرک کوتاه بودند و نهال من از اون خونه خوشم میومد - دومین خونه ای بود که دوست داشتم صاحبش باشم - اولیش را که خیلی وقت قبل کلکش را کنده بودند و الان یک مجتمع آپارتمانی جاش سبز شده - این یکی را هم خراب کرده و داشتند میساختند - حیف پول به اون اندازه نداشتم که یکی از اونها را بخرم و برای خودم نگه دارم - امروز داشتم یک آهنگ خوب گوش میکردم و میامدم که دیدن اون صحنه کمی از لذت آهنگ کم کرد - یاد قدیمها که با آقای ۷/۷۷ رویا پردازی میکردیم افتادم - وقتی سر "پلن" طبقات اون ساختمون از روی "نماش" بحث میکردیم - بعد دوباره یاد گردش هامون و ...

دیشب با شینچه تماس گرفتم - یعنی موفق به صحبت شدم - دیگر تفاوت زمانی اینجا و اونجا را میفهمد - وقتی گفتم چند هفته ای است که باهاش صحبت نکردم - گفت که صبح اونها ک شب ماست چه کارهایی میکرده - دو سه تا "پول پارتی" و یکبار هم "پلی لند" - صداش هم بزرگونه تر شده بود - راستش الان واقعا نمیدونم که در مورد چی باهاش صحبت کنم و یا بپرسم - چیزی که ازش وحشت داشتم داره کم کم خودش را نشون میده - یعنی عدم وجود موضوعات مشترک و مربوط - خیلی بده - اما نمیشه کاریش کرد - این زندگی است که ما را به این جاها می کشوند - خود ما هم شاید مقصر باشیم - ولی این تغییرات بصورت توانی بالا در معادله است -

هر روز که سر به غار جدید میزنم تعداد بیشتری از درها را میبینم که به حفاظ مجهز شده اند - من تا الان مقاومت کردم - اصلا دوست ندارم - شبیه زندان میشه - اما تقریبا ۸۰٪ هر طبه دارای این حفاظها میباشند - سازنده و فروشنده و نصاب اینها چه سودی کردند - نصب در پنج دقیقه - رنگشون هم بد نیست - زیاد محکم بنظر نمیایند - اما احتمالا واجبه -

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 14:27  توسط ونگریز  | 

دیروز از دم یکی از این کتابفروشی هایی که کتاب های مدارس را توزیع میکنند گذشتم - دیدم دارند کتابها را تقسبم بندی میکنند - چقدر بسته بندی ها تغییر کرده - بهتر شده - حتی رنگ و جلد و کیفیت ظاهری اونها هم بهتر شده - یاد زمان خودم افتادم - من همیشه عاشق این زمانها بودم - خرید دفتر و کتاب - عادت داشتم اونها را تمیز و مرتب بچینم روی هم - جلدشون کنم - شروع به خواندن حدالقل یکی دو فصل بکنم - تا مدرسه شروع میشد - یک دو هفته ای که میگذشت همه چیز فراموش میشد - دیگر نظم و ترتیب بای بای - درس خوندن بای بای - شمارش معکوس که کی عید سر میرسه - و بعدا کی سال تحصیلی تموم میشه - عجب دورانی بود - خیلی خوشحال شدم که دیگر محصل نیستم - لازم نیست درس بخونم - تمرین برای حل کردن و تکلیف برای نوشتن داشته باشم - برم پای تخته توضیح بدم - درست هنوز خوندن (البته نه آواز) و یادگرفتن را دوست دارم - ولی دوست ندارم به کسی جواب پس بدم - امروز شاید برم دنبال خرید میز و صندلی - داره یکسال میشه - از زمانی که اونها را به کسانی دادم - جایی را نشون کردم - تقریبا انتخاب هم کردم - دیروز "گیگا" و "گوگا" را بردم با من همفکری کنند - خوششون اومد - یا حدالقل اینطور نشون دادند - یک خرید هم برای خونه خودم کردم - بد نبود - چیزی بود که دو سه سالی بود میخواستم - کلی لوازم خونه اونجا بود که من دوست داشتم که داشته باشمشون - باید هر یکی دو هفته سری به اونجا بزنم و چیزی بخرم - البته فضای ها و پدر مادرشون نباید خبر دار شن - وگرنه هی غرغر یا قرقر است که من باید بشنوم - هفته پنجم که از "شینچه" خبری ندارم دارد شروع میشه - دقیقا امشب ساعت ۹ و نیم -
+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 11:32  توسط ونگریز  | 

حالم مثل زمان حمله سرخپوستها شده - البته تا بحال حمله اش را ندیدم و نخواهم دید - اما احتمالا اوضاع روانیم اونجوریه - برطبق مستندات - داره ۴ هفته میشه که با شینچه حرف نزدم - به راحتی کسی تلفن را جواب نمیده - البته هفته پیش مادرش برداشت و گفت که کلاس شنا دارد -

ظرف اینهفته یک یا دو تصمیم مهم باید بگیرم - برای هر دوی آنها یک متغیری را باید داشته باشم که ندارم - شاید به این زودیها هم نداشته باشم - اما باید بتونم حداکثر ظرف دو هفته تصمیم بگیرم - دیگر وقت دارد زیاد از دست میدهم - مسافرت شمال هم اون آرامشی را که برای این تصمیم گیریها به آن نیاز داشتم در اختیارم نگذاشت -

تلفن "دی" را مورد استفاده قرار دادم - به یاد چند ماه خوش و خوب سال قبل - با اینکه مدلش قدیمیه ولی باطریش از این تلفن مدل جدیدتر من بهتره -

کلی گزارش باید امروز فرستاده بشه - هیچکدام هم آماده نیست - نمیدونم چیکار کنم - باید مثل همیشه همه کارها را خودم انجام دهم - اینها اصلا سرشون نمیشه و نمیفهند که دارند چیکار میکنن -

"سوزان استورم" یا همان "ام پینکی" به تهران نقل مکان کرده - هاها حتما یک وکیل خوب میشه - همون خیابون "نشرچشمه" خونه گرفته - نمیدونم "پینکی" را هم با خودش آورده یا نه - بهتره آورده باشه - چون در روزهای تنهایی بهش احتیاج داره -

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 9:15  توسط ونگریز  |