تبليغاتX
خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خاطرات دور از ماوا

Party

این عکس را "گیگا" گرفته -

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 13:55  توسط ونگریز  | 

Blue One
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 8:49  توسط ونگریز  | 

Dot Flower
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 20:16  توسط ونگریز  | 

دوباره (بعد از یک سال) حساسیت پوستی دارم - به چی نمیدونم - دانه های ریز درقسمتهایی از پوست دستم و ایندفعه گردنم - کمی سرخی و خارش - برای یک خرس نیمه پشمالو سخته -

رفتم  داروخانه یک پماد بگیرم - یک بسته قرص جوشان برای زانوم و یک بسته قرص تقویتی هم گرفتم - خلاصه دوباره کلی خودم را خجالت دادم - احتمالا اثرات خواب دیشب است -

پس پریشب خواب دیدم که یکی ازمحل کارهای ماوام یک نمایشگاه مانند دارند از من هم دعوت کردند که برم کمک - کلی کار کردم در نهایت مدیر بالا بالایی که یک خانم بود اومد و دستور داد که من برم - چون قبلا استعفا داده بودم - من هم مثل همیشه که موقع کمک حاضرم و موقع تشویق غائب رفتم بیرون - اما یادم افتاد که کفشهام را بر نداشتم برگشتم برای برداشتنشون که از خواب پریدم -

من نمیدونم چرا تو بسیاری از خوابهام یا دنبال کفشام هستم یا جاشون گذاشتم یا خیلی کثیفند و ... - خلاصه یک ارتباطی با کفشام هست - شاید مهمترین مسئله از نظر ضمیر ناخودآگاهم است -

کلی عکس گرفتم و کی حال آپلودشون را داره - هاها یک کلمه فنی بکار بردم - دنبال کلمه جایگزینش گشتم ولی چیزی بفکرم نرسید - نه که اصلا فکر هم میکنم - یا مخم کار هم میکند -

بهر حال هنوز هم یاد دوران خوش " Calvin Klein" هستم - البته فقط دوران خوشش و نه آخرش - به یاد مسافرتهای کوتاه - آش رشته - و غیره -

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 12:3  توسط ونگریز  | 

یاد دوران "Calvin Klein" بخیر -

همین

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 8:57  توسط ونگریز  | 

برعکس تمام روزهای از دوشنبه پیش تا دیروز که حالت التهاب و هیجان منفی داشتم امروز حالت مثبت و هیجان خوبی دارم - مثل اینکه جایی تو دلم را قلقلک میدهند همش یک تبسمی دارم - میخوام بخندم - اصلا کلا خوشحالم - البته نه از نوع مورد اصطلاح "دی" - شاید بخاطر آهنگ هایی بود که امروز صبح گوش دادم - چون شش و نیم رفتم تو صف بنزین و بعدش خونه خودم و بعد اومدم سرکار - کلی "الویس" و "دیپ پرپل" و "ملیسا" گوش کردم - البته شاید دلیل خوشحالیم این سفرک چند روزه است - تا سه شنبه - بد نیست - میرم نفسی تازه کنم - عکاسی هم فراموش نمیشه - البته جای "گیگا" خالیه - اون که رفته پیش "دنیزلی" - منهم دعوتی شدم ولی نرفتم - کار دارم - بقول بابای گیگا بعنوان حسابرس داشتن به کارهای دیگر میپردازم - ولی این نوت بوکم هم باید ببرم - دوتا محاسبه "خرکی" دارم باید تو این چند روزه انجام بدم - عمه دلبر قبلیم همه چیز را بهم ریخته - زده بیرون از اونجا - خل و چل بازی تا این حد - چیزی دیروز شنیدم که به عنوان یک آدم ببخشید خرس امکان قبولش را ندارم ولی - البته با اولین جمله بصورت کامل ردش کردم - اما خودم میدونم کمی از لحاظ تاریخی امکان دارد - امان از دست اونی که ادای اون خواننده تازه به دوران رسیده هه یعنی "ریکی مارتین" رو در میاره - مخصوصا مدل خندیدن و نگاهش - اما اینها را شاید خدا برای تنبیه آدمهایی مثل عمه دلبر قبلیه بوجود آورده - کسی که به هیچ حرفی وقعی نمینهید و درپی استفاده از دیگران بود - دارم دقیقه شماری میکنم تا ساعت دو که بزنم بیرون و برم بطرف شمال - اما واقعا ببینم این کنسرت "دیپ پرپل" و "میکس بلو" دوباره کی برگزار میشه - اگه بدونم خوبه - صد در صد میرم ببینمش - نخندی ها ولی دیشب فیلم "مردان پرسپولیس" را دیدم - اونهم دوبار پشت سر هم - یکبار تنها و یکبار با فامیلهای فضائی ها - بعنوان یک لنگی معتقد و سرسخت - فعلا به امید دیدن کنسرت -
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 8:50  توسط ونگریز  | 

دیروز برخلاف میل باطنی کل مراسم اختتامیه المپیک را دیدم - عالی بود - من از اون قسمت که بچه ها زیرمکعب بودند و بالا و پائین میبردنش خوشم آمد - کلی کیف کردم - این هماهنگی و نظم و نظام دقیقا این جمله "هنر نزد ایرانیان است و بس" را به یادم میاورد - مخصوصا رژه سربازها و آتیش بازی ها -  اون مرتب بودن دختران کنار پیست و ...

لباس شرکت کنندگان بدک نبود - فرانسوی ها دهاتی وار لباس پوشیده بودند و الجزائری ها بسیار شیک - آلمانی ها بد رنگ و بلژیکی ها خنده دار - اما انگلیسی ها خوب و از همه بهتر مال امریکایی ها که انگار لباس اسپرت ۸۰ سال پیش را پوشیده بودند - مال ایرانی ها و ترکنمها یک رنگ که مال ایرانی ها برش و دوخت بهتری داشت -

آدم های و شرکت کننده گان کشورها عجیب بودند - هرچه کشورها از نظر اقتصادی پائین تر بودن یکدستر بودند - مثلا تمام اروپای شرقی ها - همه شان مثل هم - اما مثلا کاناد ا پر بود از هندی و چینی - یا حتی فرانسه پر از عرب و چینی و سیاه - من نژاد پرست نیستم - اما تصورم از یک فرانسوی سفید پوست مو بور چشم رنگی است -

اما خودمونیم یک چیزهاییش هم خیلی مصنوعی بود مثل اون باد داخل پرچم که کمی سرعت زیادی داشت - یا اون ردیف خانمهای سفید پوش کنار مسیر نماینده کمیته ملی المپیک چین و نماینده کمیته بین المللی المپیک - یا آخر داستان کمی بنظر ماست مالی میومد - مثل این بود که نمیدونن که چطوری باید تمومش کنند - گفتند همین و بس -

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 13:40  توسط ونگریز  | 

هر وقت به اینایی که دارن میرن یا تصمیم دارن برن یا رفتن به استرالیا فکر میکنم یاد کارتون "مهاجران" می افتم - یاد اون جاده سخت که در اون با گاوها وسایل را جابجا میکردند - یاد اون خونه از خشت خام و یا یاد اون سگه یا بهتره بگم "دینگو"هه - همینطور یاد آخر داستان "دیوید کاپر فیلد" - و ازاونجا نمیدونم چرا همیشه بیاد "یوریا هیپ" - با اون انگشتان دراز و ناخونهای منحصر بفردش - من به استرالیا نرفتم ولی دوست دارم برم و اون کانگروها رو از نزدیک ببینم - کوالاها را هم به هم چنین - البته هیچگونه علاقه ای به دیدن هیچگونه خزنده ای نداشتم و ندارم - بببینم این عروسی داکشین چی میشه - قراره برم - هنوز هیچ چی نشده - نه به باره نه به داره ازطول سفر وحشت کردم - رفتن طرف اروپا بهتره - اقلا مثل جاده شمال که قدم بقدم شهر و آبادی است اونجا هم این کشور و اون کشور است - و دیگر هیچ -
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 8:57  توسط ونگریز  | 

این روباهه یک داستان خیلی جالب گذاشته -
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 15:57  توسط ونگریز  | 

نصف بیشتر جعبه ها رو به غار جدید بردم - برخلاف همه اعلام آمادگی کمک هم از هیچکس کمک نگرفتم - آدم باید بتونه کارهای خودش را انجام بده - فردا هم احتملا قطعات بزرگ میرود - روزهای بعد هم جعبه های کتاب - تا آخر هفته دیگه کاملا آماده میشه - جای یک نفر خالیه - همون با کمد دراز - 

اما

من فعلا از اینجا زیاد خوشم نمیاد چون - جای ماشین رختشوئی و ظرفشوئی در آشپزخونه نداره - یکی از اتاقها کمد نداره - یا بهتره بگم فقط یک کمد نه چندان بزرگ داره - دست مثل خونه قبلی - کولرش کوچیکه - کابینت هاش زشتند - بالکن آشپزخونه اش زود توسط پرنده ها کثیف میشه - پارکینگم خیلی طبقه پایینه - آسانسورهاش قاطی میکنند -

تمام موارد فوق درست ایرادهایی بود که یک زن خونه دار ممکنه بگیره - اما ایرادات مردونه -

نمیدونم که چطور بلندگوهام را توش بچینم - مجبورم باز هم پایه بخرم - اطاق کامپیوتر و مطالعه ام زیاد جادار نخواهد بود - باید همیشه مرتب نگه داشته بشه - کمدش جای آویزون کردن تمام کت ها و کاپشنهایم را ندارد - مجبورم که یک کمد هم بگیرم - "ای دی اس ال" ندارد - باید حتما "وایرلس" بگیرم -

دیشب با گیگا اینا رفته بودم شام بیرون - البته شام که چه عرض کنم - با توجه به ساعتش "ساوپر"ی بیش نبود - خیلی کم خوردم - و طبق معمول بدون برنج - البته کمی از برنج گیگا خوردم - خوب بود - میشه گفت عالی - صندلی های کوچیک خیلی راحتی داشت و همه هم سفید - البته زیر کولر نشسته بودیم و من موهایم خیس - حالت سرماخوردگی دارم - چند روز بود که همش سوسیس میخوردم - چه بصورت ساندویچ و چه در خونه - قیافه ام شبیه سوسیس شده - البته از اون چاقاش - ظرف هفته گذشته حدالقل ۵ نویت غذام سوسیس بود - دوباره چربیها میره بالا - احتمالا این هفته با گیگا دونفره میریم آزمایش خون بدیم - بریم همون آزمایشگاه همیشگی خودم - البته فکر کنم برای رفتن به سرزمین کانگروها داره آماده میشه یا لحظه شماری میکنه - میره شاید با یک "کوالا" برگرده -

شینچه یکشنبه بهم گفت که مادرش تصمیم داره برای تولدش ببردش "دیسنی لند" - فکر کنم کاری باید صورت بدم - احتمالا دو هفته دیگر بهم خبر داده میشه - شاید هم خوابم در همین ارتباط بوده -

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 13:44  توسط ونگریز  | 

دیشب دندونم درد میکرد - یعنی جای اونی که کشیدم - به گوشم هم زده بود - خلاصه تا ۲ صبح خواب و بیدار بودم - بعد از دو خوابم برد و در خواب یک خواب عجیب دیدم - چقدر خواب در یک خط - اولندش که رنگی بود یعنی رنگه غوغا میکرد و تو چشم میزد - یک قایق موتوری پهن پیکر با یک رنگ آبی جیغی - از جاییش یادم میاد که با اون "داتسون" خدابیامرزم رفته بودم گردش یکهو در یک ساحل سر درآوردم که خیال کردم "دوبی" جایی است - شب یا نزدیک غروب - چراغها روشن - اون قایق آبی مال یک نفر بود که زن و بچه هاش را را با خودش برده بود گشت حالا به ساحل میامد - موج روی آب در حدود ۱۰ سانتی بود - احساس لب دریا بود - احساس بودن باد هم بود ولی جالب این بود موهایم را باد تکان نمیداد - حالا محل با نزدیکی به غروب محلش تغییر میکرد - جایی شده بود در جنوب "ونکوور" - درخاک "کانادا" نبود ولی آمریکا هم نبود - از دور چراغهای اونجا سوسو میکرد - از یک جوان قایقرون خواستم مرا ببرد طرف "Deep cove" گردش - اما پدرش گفت دور است و تاریک میشه (فاصله دور است نه مثل اهوازیها که به دیر میگند دور) و در ضمن اونجا موجهای بلندی دارد - بلندی موجها بنظرم اومد در حدود یک تا یک و نیم متر -  خوب رفتیم طرف دیگر به شهر که رسیدیم جایی بود بین "Yaletown" و "Davie" میدونم فاصله دارند اما ترکیبی از این دو بود - خلاصه داخل شهر و مغازه ها شدیم - اسم خیابون هم آشنا بود - الان یادم نمیاد - سوار تاکسی شدیم که برگردیم به سمت قایق - من تصمیم داشتم ازش بخوام سری به طرفهای "Deep cove" هم بزنیم - در همین حین یارو پسره غیب شد و تاکسی مرا به نزدیک یک مرکز خرید سه طبقه برد - این بار چندمی بود که در خوابهای مختلف به این مرکز خرید که سینما و تاتر و هتل هم داره میرفتم - یک طرفش نیم دایره و سه طبقه است - رنگش سفید - حتی در یکی از خوابها بعنوان مامور حفاظتیش کار میکردم - اما در این خواب بازدید کننده و خریدار بودم - از در پایین رفتم تو - شینچه اونجا بود - داشت ورجه وورجه میکرد - مادرش هم بود - افتاد دنبالم - جالب اینکه کلی از دوستهای اونجا را دیدم - ولی همه خودشون را دور میکردند - حتی در یک مورد مادر "ستاره" تا من را دید سرش را انداخت پایین بعد که من دور شدم شروع کرد با مادر "شینچه" حرف زدن - به مادر "شینچه" گفتم که من که با تو کاری ندارم چرا داری دنبالم میای - نشست روی یک نیمکت و شروع به اشک ریختن کرد - تا من دور میشدم زیر چشمی میدیدم که دارد اشک میریزد - کمی که دور شدم از خواب پریدم -

امروز صبح در خانه فضائی ها داشتم برنامه بی بی سی را تماشا میکردم - یکی که من اسمش را یاد نمیگیرم رفته بود شمال هند - در یکی از معابد بودایی داده بود زندگی گذشته و آینده اش را بهش بگن - معلوم شد که در زندگی گذشته یک "فیل" بوده و در زندگی آینده یک "دختر" یک خانواده پولدار در غرب میشده - اگر واقعیت داشت خیلی جالب میشه مثلا من فردا یم بچه اسکیمو بشم - در زندگی قبلیم هم یک سرباز سیاه آمریکایی در ویتنام باشم - فعلا به حیوانات کار ندارم - چون الان که خرسم -

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 8:33  توسط ونگریز  | 

دیروز نسبتا روز خوبی بود - اولا مرخصی بودم - رفتم یکسری به غار جدید زدم - اتاقها را اندازه گیری کردم - خیلی خیلی چیز ساز بود - انگار مهندس نقشه کش نقشه اش را از جوب (جوی) آب درآورده بوده - قرار نظافت را گذاشتم - از یکشنبه هم کابینت ساز برای اضافه کردن کابینت میاد و هم "لمینیت" کار - از سه شنبه هم اسباب کشی دارم - نقشه اتاقهاش را درآوردم - ناهار رفتیم رستوران ... - خوب بود - ۱۰ نفر بودیم - غذا خیلی خوب بود - ایندفعه فقط یک چشم غره بهم رفته شد - البته دیگر نه لباس "دزد دریایی" پوشیده بودم و نه "منچستر" - ساده درست شبیه دو سالی که با دلبر قدیم بودم - البته سری به دلبر قدیم زده بودم تا امیر را هم با خودم ببرم - روی هم رفته ناهار لذت بخشی بود - از ساعت ۱۲ و نیم تا ۲ و نیم طول کشید - میکس بلو هم بود - بعدش اومدم خونه - نشستم به چیدن لوازم روی نقشه غار جدید - اتاق خوابها تموم شد - یک فیلم را که اتفاقی از یک دستفروش خریده بودم را دیدم - داستانی واقعی در مورد جنگ اول جهانی بود - اولین کریسمس جنگ - ۱۹۱۴ به ۱۹۱۵ - خیلی تاثیر گذار بود - نظریه من را تائید میکرد - بنظر من جنگ یعنی "دعوا و کشت و کشتار صدها هزار یا میلیونها نفر که هم را نمیشناسند تا دیروز نمیدونستند که دیگری هم اصلا وجود دارد بخاطر دو سه تا آدمی که خیال میکنند همدیگر رو میشناسند" - اسمش "Joyeux Noël" بود مال سال ۲۰۰۵ - روی من که تاثیرگذار بود - صحبتهای اون سه پسربچه در اول فیلم در مورد دیگران بسیار جالب بود - داستان فیلم و داستان واقعی ماجرا را با لینکهای مربوطه - کمی حالت شادی داشتم - هم "میکس بلو" و هم غار جدید و هم این فیلم خوب ساعت حدود ۸ زدم بیرون - هوس شام کرده بودم - به گیگا زنگ زدم که میاد - گفت آره ولی دو تا مهمان هم داریم - گفتم باشه - رفتم خونه شون دنبالشون - گوگا و شوهرش هم اومدن - رفتیم رستوران ایتالیایی پایین میدون محسنی - من اصلا سر در نیاوردم - حتی از روی عکس پاستاها که سفارش دادم یک چیز دیگر آورد - اولش نمیخواستند من مهمان کنم - ولی آخر قبول کردند - خوشحال کننده بود - اینقدر در تمام عمرم به من لطف کردن که تا آخر عمر ممنونشان باشم - اما من دیگر به اون رستوران مسخره نمیرم - امروز هم که یا گیگا تا ساعت ۹ میاد بریم جایی یا میرم جمعه بازار - ّ فعلا -

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 7:38  توسط ونگریز  | 

از ساعت ۵ بیدارم - نمیشه گفت که بیخوابیه - بیچاره این همسایه ام - البته دیگر زیاد لازم نیست تحملم کنه - کلید غار جدید را دوشنبه گرفتم - برای "لمینیت" و کابینهتهای جدید هم قرارداد بستم - امروز هم اولین بسته را میبرم - یک جعبه کتاب - جای دو نفر خالی است - یکیش "شینچه" - هیچوقت نمیتونم خوشحالیش را وقتی که من داشتم تختش را سرهم میکردم فراموش کنم - نهار هم با افرادی بیرون هستیم - اصلا امروز را بخاطر این غار جدید مرخصی گرفتم - قرار بود مسافری از دوردستها بیاد ولی نیومد - پریروز عمو بزرگه دلبر قبلی تمام فامیلهای درجه یکش به غیر از دو نفر را جواب کرده - خودش جمعه میاد - احتمالا باید برم پا در میونی - همش هم بخاطر یکیشون - دیشب یک فیلم از "جان وین" و "سوفیا لورن" دیدم - کمی تا قسمتی آبگوشتی بود - از وسطاش میشد آخرش را حدس زد - امروز خونه دلبر جدید تولد یکی از فامیلهاش است - یکسری باید برم - یک جعبه لوازم برای غار جدید آماده کردم - لباس دزد دریایی را جز خودم همه مسخره میکنند - اما مهم نیست - من از اون تیم خوشم میاد - پس هم لباس اون و هم تی شرتهای "منچستر" را میپوشم - فردا یکسری به جمعه بازار باید برم - برای یک چراغ قدیمی باید اون چیزهای شیشه ای بالاش را بخرم - احتمال زیاد باید برم عکاسی - ببینم برنامه گیگا چیه - خیلی وقته عکاسی نکردم - یک جایی باید بریم که هواش خنک باشه - هوس رفتن به یک کنسرت کردم - "متالیکا" را دوست ندارم و گرنه کنسرتش را میرفتم - کاش کنسرت "دیو" اینطرفها بود هرطور شده بود میرفتم - تازه گیها خیلی بهش علاقه ام بیشتر شده - صداش جادویی است - زنده ام و امیدوار - هوس کردم برای گردش برم کرواسی - ولی کو پایه - فضائی ها که اصلا اهل اینجور جاها نیستند - گیگا هم که مشکل ویزایی دارد - به امید دیدن کنسرت "دیپ پرپل" زودتر از موعد -

این پایینیها را هم سال پیش نوشتم - الان هم دقیقا داستان عین همون است - فقط ام پینکی هوس رفتن به دارفور کرده -

امروز هم یک روز تعطیل دیگر بود - واقعا حوصله آدم سر میرفت - هر چه از این پنجره های قدی به بیرون نگاه کردم - چیزی خوشایند ندیدم - اون هرم های شیشه ای - هوای نسبتا گرفته - کلی هم الکی خوابیدم - نه اینکه بخوابم - دراز کشیدم و کتاب خوندم - پریروز دوباره یکسری کتاب گرفتم - یک ساعتی هم هست که یک مرد جوان با لباسی زرد یک بچه کوچک زیر شش ماه با لباس نارنجی را بصورت بالشت وار بغل کرده و پایین خونم راه میره - یاد خرسبچه افتادم - مثل اونه - سال پیش این موقع ها ماشین داشتم میرفتم اصفهان - همدان - حالا چی - این ام پینکی هم میخواد بره افغانستان - برای کمکهای بشر دوستانه - جالبه - اما من نمیتونم درک کنم آدم چرا باید این کار را کنه - مگه اینجا بیچاره کم داریم - حالا فردا این ابو ریشهای طالبانی و القائده ای به گروگانش میگیرند باید بریم دنبالش - جالب است - آدم بره جائی برای کمک بعد گروگانش بگیرند و بکشند - تازه اونم به اسم دین - خیلی باحاله - هر چی از این عربهای وحشی (القائده) بگی برمیاد - واقعا وحوشی بیش نیستند - خود کشورهای عربی که قابل اعتماد نیستند - مثل این سوریه ای ها با اون بشیر اسد نردبام دزدها - تو سوریه عکسش را به همه جا زدند - از جمله داخل دستشویی های عمومی - البته بهترین جا هم همانجا است - این تروریستها بدتر -
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 6:19  توسط ونگریز  | 

اتاق بازرگانی ایران و فرانسه تمام مکاتباتش به زبان فرانسه است - انگار اصلا فارسی نمیدونند - حتی ازشون خواستم به انگلیسی یا آلمانی نامه بنویسند - باز هم فرانسه نوشتند - شاید ماه دیگه من جوابشون را به "کانتونی" بدم - یک همکار چینی داریم - ببینم چیکار میکنند -
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 8:22  توسط ونگریز  | 

دیشب با یکسری از افراد آشنا و ناآشنا رفته بودیم کافی شاپ - اصلا من که سالی یکبار اینجور جاها میرم - البته این سومین بار بود در طول شش ماه گذشته - زیاد با آداب رفتار در اینجور جاها آشنا نیستم - اولش که طبق معمول زودتر رسیدیدم - من و امیر - بعد دم در وایستادیم - رفتیم بالا وایستادیم - بعد متوجه شدیم یکی هم زودتر از ما اومده و خودش را با "آیس تی" سرگرم کرده - تا هم جمع شن - در حدود ۱۱ نفر - ۴۰ دقیقه ای طول کشید - ۱۵ دقیقه هم صرف انتخاب شد و ۱۵ دقیقه هم صرف آوردن - اصلا من نمیدونم چرا اینقدر طولش میدن - دو نفر از استرالیا آمده بودند - دو نفر سال دیگه میرن استرالیا - دو نفر دیگرشون تلفون وکیل گرفتند که اقدام کنند - یکی هم شروع به اقدام کرده بود - یکی اصلا موضعش را مشخص نکرد - سه نفر هم عدم علاقه خودشون را ابراز کردند - که البته یکی از اون سه تا من بودم - یک پنج دقیقه ای پشت سر یک "دون ژوان" و یک "لیلی" حرف زدیم - من که لباس دزدهای دریایی را پوشیده بودم - کلی خنک بود - بقیه را نمیدونم - حدود ۱۵ ثانیه بطور خلاصه در مورد "بخارست" صحبت شد - من یاد سرما و اون سوزش افتادم - اون پارک بزرگه و هتلهاش - خوابگاه دانشجوییش و دانشجوهاش - یک نکته خیلی جالب که خوشم اومد - البته اگر به ساده پرستی و ظاهر بینی و ... متهم نمیشم - اولین دختر ایرانی را دیدم که چیپس و پنیرش را با سس و خردل خورد - عالی بود - حیف نمیشد به بشقابش ناخنک زد - نه تنها من بلکه بابام هم سیب زمینی سرخ کرده و مرغ را با خردل دوست دارد - سوسیس و کالباس که جای خودش دارد - مزه سیب زمینی سرخ کرده با خردل آلمانی عالی است - یکشماره تلفن هم دادم - البته به یک پسر برای کار - اینهم دنیای من - بعد از عمری شماره تلفن بدی اون هم کاری - اون هم یک پسر - خوبه نه - تبلیغات برای رفتن به استرالیا بد نبود - خصوصا در مورد "ماتیلدا" - اون مار "پیتون" هشت فوتی - که همیشه در جلوی خونه بعضی ها در حرکته - و اون عنکبوتهایی که بر اساس تعاریف به اندازه کف دست است - بهر حال من که برای عروسی دکتر "شین" باید برم اونجا - یک "شین" دیگه - قبل از اینکه من "خرس" بشم ما هفت تا "شین" بودیم - و من "شین" ورژن دو بودم - یک دختر خوب استرالیایی اصل با اخلاق عالی پیدا کرده - اگر "گیگا" هم بره اونجا من یک سری بهش میزنم - به امید دیدن "دیپ پرپل" در موعدی زود -
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 8:25  توسط ونگریز  |