این عکس را "گیگا" گرفته -
خاطرات دور از ماوا
رفتم داروخانه یک پماد بگیرم - یک بسته قرص جوشان برای زانوم و یک بسته قرص تقویتی هم گرفتم - خلاصه دوباره کلی خودم را خجالت دادم - احتمالا اثرات خواب دیشب است -
پس پریشب خواب دیدم که یکی ازمحل کارهای ماوام یک نمایشگاه مانند دارند از من هم دعوت کردند که برم کمک - کلی کار کردم در نهایت مدیر بالا بالایی که یک خانم بود اومد و دستور داد که من برم - چون قبلا استعفا داده بودم - من هم مثل همیشه که موقع کمک حاضرم و موقع تشویق غائب رفتم بیرون - اما یادم افتاد که کفشهام را بر نداشتم برگشتم برای برداشتنشون که از خواب پریدم -
من نمیدونم چرا تو بسیاری از خوابهام یا دنبال کفشام هستم یا جاشون گذاشتم یا خیلی کثیفند و ... - خلاصه یک ارتباطی با کفشام هست - شاید مهمترین مسئله از نظر ضمیر ناخودآگاهم است -
کلی عکس گرفتم و کی حال آپلودشون را داره - هاها یک کلمه فنی بکار بردم - دنبال کلمه جایگزینش گشتم ولی چیزی بفکرم نرسید - نه که اصلا فکر هم میکنم - یا مخم کار هم میکند -
بهر حال هنوز هم یاد دوران خوش " Calvin Klein" هستم - البته فقط دوران خوشش و نه آخرش - به یاد مسافرتهای کوتاه - آش رشته - و غیره -
همین
لباس شرکت کنندگان بدک نبود - فرانسوی ها دهاتی وار لباس پوشیده بودند و الجزائری ها بسیار شیک - آلمانی ها بد رنگ و بلژیکی ها خنده دار - اما انگلیسی ها خوب و از همه بهتر مال امریکایی ها که انگار لباس اسپرت ۸۰ سال پیش را پوشیده بودند - مال ایرانی ها و ترکنمها یک رنگ که مال ایرانی ها برش و دوخت بهتری داشت -
آدم های و شرکت کننده گان کشورها عجیب بودند - هرچه کشورها از نظر اقتصادی پائین تر بودن یکدستر بودند - مثلا تمام اروپای شرقی ها - همه شان مثل هم - اما مثلا کاناد ا پر بود از هندی و چینی - یا حتی فرانسه پر از عرب و چینی و سیاه - من نژاد پرست نیستم - اما تصورم از یک فرانسوی سفید پوست مو بور چشم رنگی است -
اما خودمونیم یک چیزهاییش هم خیلی مصنوعی بود مثل اون باد داخل پرچم که کمی سرعت زیادی داشت - یا اون ردیف خانمهای سفید پوش کنار مسیر نماینده کمیته ملی المپیک چین و نماینده کمیته بین المللی المپیک - یا آخر داستان کمی بنظر ماست مالی میومد - مثل این بود که نمیدونن که چطوری باید تمومش کنند - گفتند همین و بس -
اما
من فعلا از اینجا زیاد خوشم نمیاد چون - جای ماشین رختشوئی و ظرفشوئی در آشپزخونه نداره - یکی از اتاقها کمد نداره - یا بهتره بگم فقط یک کمد نه چندان بزرگ داره - دست مثل خونه قبلی - کولرش کوچیکه - کابینت هاش زشتند - بالکن آشپزخونه اش زود توسط پرنده ها کثیف میشه - پارکینگم خیلی طبقه پایینه - آسانسورهاش قاطی میکنند -
تمام موارد فوق درست ایرادهایی بود که یک زن خونه دار ممکنه بگیره - اما ایرادات مردونه -
نمیدونم که چطور بلندگوهام را توش بچینم - مجبورم باز هم پایه بخرم - اطاق کامپیوتر و مطالعه ام زیاد جادار نخواهد بود - باید همیشه مرتب نگه داشته بشه - کمدش جای آویزون کردن تمام کت ها و کاپشنهایم را ندارد - مجبورم که یک کمد هم بگیرم - "ای دی اس ال" ندارد - باید حتما "وایرلس" بگیرم -
دیشب با گیگا اینا رفته بودم شام بیرون - البته شام که چه عرض کنم - با توجه به ساعتش "ساوپر"ی بیش نبود - خیلی کم خوردم - و طبق معمول بدون برنج - البته کمی از برنج گیگا خوردم - خوب بود - میشه گفت عالی - صندلی های کوچیک خیلی راحتی داشت و همه هم سفید - البته زیر کولر نشسته بودیم و من موهایم خیس - حالت سرماخوردگی دارم - چند روز بود که همش سوسیس میخوردم - چه بصورت ساندویچ و چه در خونه - قیافه ام شبیه سوسیس شده - البته از اون چاقاش - ظرف هفته گذشته حدالقل ۵ نویت غذام سوسیس بود - دوباره چربیها میره بالا - احتمالا این هفته با گیگا دونفره میریم آزمایش خون بدیم - بریم همون آزمایشگاه همیشگی خودم - البته فکر کنم برای رفتن به سرزمین کانگروها داره آماده میشه یا لحظه شماری میکنه - میره شاید با یک "کوالا" برگرده -
شینچه یکشنبه بهم گفت که مادرش تصمیم داره برای تولدش ببردش "دیسنی لند" - فکر کنم کاری باید صورت بدم - احتمالا دو هفته دیگر بهم خبر داده میشه - شاید هم خوابم در همین ارتباط بوده -
امروز صبح در خانه فضائی ها داشتم برنامه بی بی سی را تماشا میکردم - یکی که من اسمش را یاد نمیگیرم رفته بود شمال هند - در یکی از معابد بودایی داده بود زندگی گذشته و آینده اش را بهش بگن - معلوم شد که در زندگی گذشته یک "فیل" بوده و در زندگی آینده یک "دختر" یک خانواده پولدار در غرب میشده - اگر واقعیت داشت خیلی جالب میشه مثلا من فردا یم بچه اسکیمو بشم - در زندگی قبلیم هم یک سرباز سیاه آمریکایی در ویتنام باشم - فعلا به حیوانات کار ندارم - چون الان که خرسم -
این پایینیها را هم سال پیش نوشتم - الان هم دقیقا داستان عین همون است - فقط ام پینکی هوس رفتن به دارفور کرده -