تبليغاتX
خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خاطرات دور از ماوا

دیشب با شینچه صحبت کردم - طبق معمول سنوات اخیر تقریبا نه میفهمید من چی میگم و نه من از حرفهاش سر در می آوردم - صبح استخر بود و بعد رفته بود "مکدانلد" صبحانه بخوره - چی - "هاش براون" - اصلا من از اون سیب زمینی اونطوری خوشم نمیاد - داشت در مورد چیزی به من پز میداد - اصلا نفهمیدم که چی بود - بعد هم که رفته بودم مواد خوراکی برای خونه بخرند - وسط صحبت برق رفت - ساعت حدود ۱۰ شب - تلفن بی سیم قطع شد - موبایلم هم بسختی گرفت - صدای موبایل البته بهتر از صدای تلفن معمولی بود - فکر کنم دید راتباط تفهیمی ما بخوبی برقرار نمیشه - شروع به خوندن کرد - یاد فیلم "برخورد نزدیک از نوع سوم" افتادم - حالا من و شینچه باید اینطوری ارتباط برقرار کنیم - من هم شروع کردم بخواندن - اول خواستم "های وی استار" مال "دیپ پرپل" را بخوانم - دیدم ممکنه خوشش نیاد - شروع به خواندن "اولد مک دانلد" کردم - احتمالا خیلی خوشش اومد - چون اولش جیغ زد بعد ۲۰ ثانیه ای ساکت شد و آخرش قطع کرد - اینهم از انشای امروز بنده در مورد اینکه دیشب چی گذشت -
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 8:23  توسط ونگریز  | 

این آهنگ رو در وبسایت مدرسه شینچه روی یک آلبوم عکس که عکس شینچه هم تویش است گذاشتند - من عاشق این آهنگم -

Don't know much about history
Don't know much biology
Don't know much about the science book
Don't know much about the French I took.

But I do know that, I love you
And I know that, if you love me too
What a wonderful world this would be.

Don't know much about geography
Don't know much trigonometry
Don't know much about algebra
Don't know what a slide rule is for.

But I do know that, one and one is two,
And if this one could be with you,
What a wonderful world this would be.

Now, I don't claim to be an "A" student,
But I'm trying to be.
For maybe by being an "A" student baby
I can win your love for me.

Don't know much about history
Don't know much biology
Don't know much about the science book
Don't know much about the French I took.

But I do know that, I love you,
And I know that, if you love me too,
What a wonderful world this would be.


But I do know that, I love you,
And I know that, if you love me too,
What a wonderful world this would be.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 14:45  توسط ونگریز  | 

امروز از کار که اومدم یک فیلم دیدم - بعد هوس کردم مثل زمانی که در ماوا بودیم شب تعطیل برم بیرون - مشکلات کم نبود - اصلا نمیدونستم کجا برم - چیکار بکنم - نه مسابق فوتبالی و یا بسکتبالی بود که برم با بچه ها تو "پاب" تماشا - نه "تیم هورتنی" که برم دوناتی بزنم - نه سینمایی که فیلم مورد علاقه ام را بده - و نه کسی که باهاش برم رستوران - بیخودی نوشتاری و شفاها اعلام آمادگی نکنید - یک دوش گرفتم و رفتم بیرون - اول به پمپ بنزین همیشگی و باک رو پر کردم - بعد مسیری که همیشه با آقای ۷۷/۷ میرفتیم - تو "دولت" برق نبود - تو "پاسداران" هم همینطور - البته بالاش - گفتم برم شیرینی دانمارکی چیزی بگیرم برای صبح - تعطیل بود - حال رستوران و اینجور جاها هم نبود - سر میرداماد یک مرد جا افتاده کتاب میفروخت - طبق معمول این "سیرن" کتاب مرا راحت نگذاشت - یک کتاب گرفتم - شاهنامه را به زبان ساده نوشته - یعنی چی - من که نمیدونم -

گیگا اومده بود خونه همسایه من - مچم را در حال برگشتن از گردش گرفت - اومد یک ۱۰ دقیقه ای هم اینجا بود - تصمیم کانگروییش پابرجا است - آخرهای تابستون و یا اوایل پاییز - میشه تقریبا بهار اونجا - یک ماهی میخواد چادر بزنه - حیف - داره الان کارهای پروژه کلاسش را انجام میده - نمیدونم چیه ولی قیافه اش خیلی خسته بود - دلم میخواست برای فردا دعوتش کنم که بریم عکاسی - اما خودم هم نمیرم - دلایل نیمه شخصی -

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 23:30  توسط ونگریز  | 

امروز داشتم با امیر صحبت میکردم - از فیلمهایی که دوست دارم ببینم - مثل "ام" یا اینکه "بارون سرخ" - این جدیده ساخت المان - دیدم که هنوز هم میشه خواسته هایی داشت که بخاطرش سعی در ادامه داشت -" جنگ و صلح" تو فیلم اونی که تو رمانش بود را بهم ریخته بود - در مورد "تام جونز" هم بهمچنین - "دیوید کاپرفیلد" خیلی نزدیک به رمانش بود - مخصوصا اون سیاه سفیده - فعلا که منتظر دیدن این "ایندیانا جونز" جدیده هستم - هنوز هم "هریسون فورد" یکی از ۳ هنرپیشه مورد علاقه ام است - از زمان "جنگ ستارگان" - همون اول اولیه - و یا حتی قبل تر از اون از اون فیلم "آمریکن گرافیتی" - دارم در مورد جنگ اول یک کتاب تصویری میخونم - بد نیست - عکسهای جالبی دارد - تقریبا مستند است - شاید ترجمه اش بکنم - البته اگر وقتش را داشته باشم - یک سه هفته ای است که با شینچه حرف نزدم - البته جدیدا صحبتهای هم را کمتر درک میکنیم -

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 15:48  توسط ونگریز  | 

قرار بود بریم سفر کوتاه - نشد - بعد اومدم خودم برم جایی - نشد - سالگرد ازدواج فضائی ها بود - مهمانم کردند - کاخ سعد آباد - غذا خوب نبود - از موزیک هم خوشم نیومد - بعد هم که من بردمشون بستنی دادم - بهترین قسمتش بود - رفتیم جایی که فرشید مرا برده بود - فضائی اول از بسیتنیش خیلی خوشش آمد - احتمالا به همین زودی دوباره میروند اونجا -

تازه گی هافکر میکنم کاشکی ۲۰ سال پیش روی بازوم خالکوبی کرده بودم - آرم "تویستد سیستر" یا "موتور هد" - الان دیگر خیلی دیر شده - البته بصورت رنگ خالی نه با سوزن - نه جراتش را داشتم و دارم - ونه دلم میامد پوستم را خراب کنم - البته اونوقتهاخیال میکردم کار لاتها و معتاداس - ولی حالا نه - اما فقط آرم و درجه های گروهبانب و استواری و نه نوشته ها -

تو سعدآباد یک زوج جوان روی یکی از تختخوابها نشسته بودند - درست روبروی ما - دختره خیلی شادی بچه گانه ای داشت - البته فقط وقتی پسره بود - خنده ملوس و شاد - ولی تا پسره رفت همچین حالت جدی گرفت - موبایلش را که درآورد - خیلی سریع بازش کرد - و نگاهی جدی و سرد بهش انداخت - خیلی خوب نقش بازی میکرد - آدم میترسید -

ماشینم یک ایرادی پیدا کرده که نمیدونم چیه - از دفعه پیش که با امیر و فرشید رفتیم کوهنوردی باهاش - تنظیمش بهم خورده - به راحتی هم تنظیم نمیشه - وقتی کولر روشن است و سربالایی کشششش (آره با چهارتا ش) افتاده - دو ثانیه طول میکشد تا راه بیافتد - در بعضی جاها بسیار خطرناک است - مخصوصا سر چهارراهها - سر دور زدن ها -

فردا یک برنامه خیلی مهم دارم - امیدوارم که درست بشه - دو سال کارم داره از بین میره -

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 22:8  توسط ونگریز  | 

الان یک خبری بهم رسید که مخم داره میترکه - قلبم داره ۱۸۰ میزنه - عجب - بقول موجی "بنظر من تو میگی من چیکار کنم" -

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 10:25  توسط ونگریز  | 

اصولا وقتی فشار روم زیاده و یا ناراحتم هی میخوام بنویسم - مثل اون دو هفته اول سربازی که در یک روز فقط ۵ یا ۶ تا نامه به آقای ۷۷/۷ نوشتم - الان هم هی میخوام بنویسم اما نمیدونم چی - چیزی میخوام بنویسم که بعدا خواننده اصلی این بلاگ که اصلا دارم برای اون مینویسم بهم نخنده - برای تمام چیزی هایی که به رمز هم مینویسم برایش یک دفترچه آماده کردم - اوضاع تقریبا مثل سابق و همیشه است - الان دو سه هفته ای است که با شینچه صحبت نکردم - دلبرم هم زیاد سخت میگیره - هی چیزهای بیشتری طلب میکنه - میخواد مشکلات ده سال پیشش را هم من براش حل کنم - این جمعه هم برای عکاسی با فضائیها میریم طرف شمال - یک روزه - تا ببینیم چی میشه - دیشب داشتم به اوضاع و احوال خودم فکر میکردم - هم نتایج جالب بود و هم خنده دار - دیشب دوباره یک دور قمری تو تهران زدم - غذا هم رفتن بیرون ولی چیزی از گلوم پایین نرفت جز نوشابه و آب - بقول مادر شینچه "انگار کلیدم را زده بودند" - فردا صبح هم آزمایش و هفته دیگر دکتر چربی - شاید با گیگا و گوگا وشوهر گوگا بریم سفر - احتمالا باید خوش بگذره - با گیگا که خیلی خوش میگذره - تا ببینیم چی میشه -
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 14:33  توسط ونگریز  | 

۴ تا نکته در مورد خودم:

۱ - وقتی هوا گرم است دوست دارم یک شیشه ماالشعیر یخ یگذارم زیر دو تا کف پام یا زیر بغلم و احساس خوبی از خنک شدنم ببرم - از اون شیشه های بهنوش سبز رنگ - خیلی کیف میده - تب هم که میکنم شیشه ها را لای پارچه میپیچم و کف پایم میگذارم و سعی در پایین آوردن تبم مبکنم - اگر خرسبچه هم اینجا بود و خدای ناکرده تب میکرد حتما این کار را انجام میدادم -

۲ - دو تا خاطره از خرمشهر قبل از جنگ دارم:

الف - یکیش مال حول و حوش انقلاب بود - بابای گیگا داشت یک خونه در تهران میخرید که صاحبش مال خرمشهر بود - با او و بابام از اهواز رفته بودیم خرمشهر - یک مرد نسبتا مسن بود وکلی عکس بچه های تحصیلکرده - لیسانس و فوق لیسانس - با توجه به فرم لباس و شالشان اونجا بود - یکیشان لباسش آبی بود - و همه مثلا مدرکشان را لوله کرده بودند و دستشان گرفته بودند -  اثاثیه خانه نشان از یک زندگی قدیمی جوندار میداد - همیشه دوست داشتم عکسهایی مثل آنها در خانه پدری من باشد که نمیشه - البته اثاثمان هم مثل اونها نیست -

ب - سال بعد از انقلاب دائیم و پسر خاله اش که تازه از خارج آمده بودند - آمده بودند اهواز - پسر خاله مادرم دوستش در خرمشهر بود و میخواست بره دیدنش - بدلایلی که نمیدانم من را هم بردند - شاید مادرم اینها میخواستند با آنها سرخر بفرستند - خانه دوستاشان در یک محوطه ویلایی بین خرمشهر و آبادان بود - کلی بچه و جوان - از بعد از جنگ همیشه فکر میکنم چند تا از آنها جون سالم بدر بردند -

۳ -  قبلا هم گفتم همیشه یک تصمیم آنی میگیرم و حرفی میزنم و بعدا همانطور که امروز برای ام پینکی نوشتم مثل سگ پشیمان میشم - حال چرا مثل سگ نمیدانم - ولی حسابی پشیمان میشم - امروز یکی از آن روزها بود - کسی ورود ممنوع میامد مجبورش کردم که برود عقب تا من رد شوم - بعد آمد کلی متلک گفت - بچه هاش باهاش بودن - چیزی بهش گفتم در مورد کارش - بعد پشیمان شدم - چرا جلوی بچه هاش در مورد شغلش گفتم - واقعا پشیمانم - اما نمیدانم چکار کنم - تا بهش گفتم پشیمون شدم - این دهن لامذهب بسته نمیمونه -

۴ - خیلی زیاد دارم خواب خرسبچه را میبینم - خیلی زیاد - حقه بازی شده که باور نمیکردم - دارم تمام فرصتهای بازی با او در سنینی که دوست دارم را از دست میدم - نه اولین شنایش را دیدم و نه اولین رقصش - دو ساله تولدش را ندیدم - احتمالا اولین روز مدرسه اش را هم نمیبینم - اولین دوست دخترش - اولین ماشین بلند کردنش و ... - لعنت به این زندگی - من به هیچکس بدی نکردم - شاید هم نمیدانم و کردم -

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 11:49  توسط ونگریز  | 

آخرش این ماتادورها بودند که اول شدند - خوب شد شرط نبستم وگرنه باخت بدی بود - حیف از هلند - اگر فینال بود بازی خیلی بهتری داشتیم - امروز از بیحالی نمیخواستم بیام سرکار - بازی را ندیدم - قسمتهاییش را صبح دیدم - مربوط به اون نبود - دیروز کلا سرحال نبودم - عمل زشتی را هم انجام دادم - اما امروز بهترم - عصری هم که پیش دلبر قبلیم هستم - تا ببینیم چی میشه - الان هم اگر که میشد میزدم بیرون - دوباره برق هم نداریم - هم دیروز و هم امروز - عالیه - شده شهر گل و بلبل - یکی از دلایل بیحالی هم عدم صحبت با شینچه است - اصلا حس و حال نوشتن یک کلمه دیگر را ندارم -

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 9:9  توسط ونگریز  | 

دو شبی است که در غار خودمم - تو این مدت یک دایناسور نارنجی شبها با خرخر و فرت فرتش خوابم را بهم زده بود - دیشب فکر میکردم کی از دستش راحت میشم - امروز صبح که پا شدم رفته بود - صبح اول تصمیم گرفتم برم ساوه -  تا از مسابقه موتورسواری عکس بگیرم - آماده که شدم دیدم بنزینم کمه - تا پمپ بنزین که رفتم تصمیمم عوض شد - رفتم پیش فضائی ها - با اونها رفتم گشتم - تا فشم هم رفتیم -

تازه فرق تلویزیون "ال سی دی" و "پلاسما" را به حالت "لری" فهمیدم - تصمیم گرفتم "پلاسما" بگیرم - البته الان که نه - ۳ ماه دیگر شاید - البته با بابای "گیگا" هم حتما مشورت میکنم - وارده در همه چیز -

یکی پریشب یک سئوالی از من کرد - همان موقع جوابش را دادم - ولی از اون وقت تو یک بحث فلسفی منطقی با خودم درگیرم - چیزی را که برای خودم حل شده میدانم - برای دوستم نمیتونم قبول کنم -

دیشب رفتم "نشر چشمه" - برای بابام کتابی گرفتم - یادش بخیر اون که مرا با "نشر چشمه" آشنا کرد - اینقدر بیحوصله بودم که اصلا نرفتم بالا دنبال "گل خشک" - میخواستم برای شینچه هم از اون تی شرتهای "یونیسف" بگیرم - نرفتم بالا ببینم که داره یا نه - اصلا کلا بیحوصله بودم - اما نشر چشمه بسیار هم شلوغ بود - کلی آدم داشتند کتاب میخواندند و میخریدند و همدیگر را یواشکی میپائیدند -

بعد از مدتها هوس "نسکافه" خوردن کرده بودم - خیلی جالبه یک هوسی بعد از دو سه ماهی پیداش بشه و بگه سلام - میدونی من اینجام - فقط چند وقتی قایم شده بودم - و یا از دیدت پنهان -

"سوزان استورم" تهرانه - اومده برای چند وقتی - یک چیزی قرار بودن بهش بدم از فروردین ماه تو ماشینم است - حالا وقتشه که براش بفرستم - البته به آدرس شهر خودش - یک کمی اذیتش کنم -

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 19:11  توسط ونگریز  | 

منهم کم کم داره میزنه به سرم - نمیدونم چرا به این زبان ناقص نوشتم - اما اخبار جدید -

۱ - ژاکوبین تنبل بر اساس آخرین خبر رسیده برکنار گردید - بعد از اینکه دیروز یک نامه تکراری درخواست اطلاعات را بعد از دو هفته دوباره برام فرستاد - من هم یکی از آن نامه های تند خودم با اشاره به تمام اسناد و مدارک و تاریخ آنها را نه تنها برای او و رئیسش بلکه تمام رابطین بین فرستادم - امروز صبح اولین نامه خبر انفصال ایشان از فردا بود که توسط رئیس محترمشان ارسال شده بود - مردک ما را با هندی ها عوضی گرفته بود - دنبال کسی که بهش "صاحب" بگه میگشت - نمیدونست من از همه ایران رگ دارم - ترک و لر که جای خودش است -

۲ - از دیروز عصرها موقتا سری به دلبر قبلیم میزنم - هر روزی دو ساعت - دیروز رفتم دیدم اتاقم را آماده کردند - کامپیوترم هم همینطور - همه فامیلها بجز سه تا خوشحال بودند - تقریبا مجبور شدم با ده نفر ماچ و بوسه کنم - کاری که نه تنها من بلکه بابام و شینچه هم ازش بدشون میاد - من سالی دو دفعه با بابام روبوسی میکنم عیدها و تولدم - و دیگر هیچ -

۳ - از دلبری که عشقش مرا از ماوای دورم به اینجا کشید هم خبرهایی مبنی بر اینکه شاید دلش برای من تنگ شده باشد میرسد - البته دختر خالش که تو تهران است و والدینی سوئیسی داره - ولیش همان بابای دلبر بندری بود که حالا تهران اومده - عاشق قبلی رفته پیش کانگروها - البته به من بدی نکرده بود - ولی خوبی هم یادم نمیاد که کرده باشه -

راستی موندم معنی این دو کلمه (مورد استفاده در عناوین شغلی) چیست؟ فرانسوی و نه انگلیسی ها -

Comptable 

gestion

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 8:38  توسط ونگریز  | 

خیلی جالبه - از تیمهای اول دوره اول فقط اسپانیا مونده - هلند و کرواسی و پرتغال حذفیدند - فقط آلمان مونده - فکر کنم از امروز امیر پرچم آلمانشو از پنجره آویزون کنه - البته اگر هر جایی یر از ایران بود اینکار را میکرد - کویت هم باخت - میتونست مساوی کنه - این داوره یک تخته اش کم بود - درست من از چینی ها خوشم میاد - ولی این یارو قاطی داشت -

امروز خیلی سریع به سرکار رسیدم - تمام چراغها سبز و خلوت بود - شهر حالت نیمه تعطیل رو داشت - دیگر مثل خونه دلبر سابق پنجره ای رو به بیرون ندارم - یعنی رو به خیابون و درختها و کوه - خونه این دلبر من یک اتاقی در زیر زمین دارم با پنجره های بزرگ که از زیر به حیاط باز میشه و فقط اگزوز و منبع اگزوز و زیر ماشینها معلومه - ماشین خودم را هم عقب عقب پارک میکنم درست روبروی پنجره ام - امروز متوجه شدم که ماشینه به کمی تا قسمتی سرویس احتیاج داره -

دیروز بعد از مدتهای مدید دوست قدیمیم را دیدم - ریشی تقریبا نیمه کوتاه گذاشته بود که خیلی بهش میومد - خیلی خوشتیپ شده بود - برعکس همیشه ایندفعه واقعا راحت و از روی بیقیدی لباس پوشیده بود - همیشه سعی میکرد اسپرت بپوشه - ولی ایندفعه واقعا اسپرت شده بود - اصلا مثل اینکه همه چیز با هم هماهنگ بشه - اسپرت رسمی نبود - خیلی عالی بود - آدم وقتی اونو میبینه آرامش را احساس میکنه - نه تنها به آرامش میرسی بلکه واقعا احساسش میکنی - نپرس فرقش چیه - من نمیدونم ولی میدونم فرق داره - یک فرقی مثل رنگ "مشکی" با "سیاه" -

غار جدیدم "ای دی اس ال" وصل نمیشه - با دو تا شرکت تماس گرفتم که بیان کل تپه را سرویس بدن - میگن باید نامه از هیئت مدیره باشه - بابا هنوز کسی نقل مکان نکرده که هیئت مدیره داشته باشه - بازاریابی یعنی اینکه الان دست بکار بشین - نه اینکه بیان ازتون درخواست کنن - اینکه دیگه میشه بقالی که بیان و پنیر بخوان - اصولا اکثر بخشهای "فروش" ما واقعا بصورت بخشی از "صندوق" عمل میکنند و نه بصورت یک بخش از "بازاریابی و فروش" - تبلیغات آبگوشتی و آدمهای ناوارد -

کلی کار دارم - کارهایی که تو برنامه داشتم دوشنبه هفته پیش تموم بشه - این یکشنبه تموم شد - کلی از کارها مربوط به دورانی تا سه سال پیش است - این "ژاکوبین" ما هم در تنبلی استاده - دو هفته است که ازش تقاضای ارسال چیزی را کردم - هنوز قدمی بر نداشته - بسیار تنبل است - فقط منتظره ببینه که کجا سمیناری یا میتینگی است و البته غذا و نوشیدنی - قبل از همه تا بعد از همه  اونجاست -

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 8:32  توسط ونگریز  | 

هلند که باخت - همیشه ین تیم اول خوب میاد بعد به مشکل برمیخوره - برعکس ایتالیا که خیلی وقتها اول خراب میکنه اما آخرش خوب میشه - تنها امید آلمان است - جای "چابا" و "نیک" خالی - الان کلی باهاشون شرط بسته بودم و برده بودم - دو تا رومانیایی - یکیش میگفت من مجارم ولی در رومانی بدنیا اومدم - اون یکی میگفت اونی که خودشو مجار میدونه یک کولیه - واقعا یادشون بخیر - الان داره ۸ سال از آخرین باری که دیدمشون میگذره - سر بازیهای بین رومانی و هرکشوری از آدم میخواستند که طرفدار رومانی باشه - من هم که همیشه مخالف رومانی - خیلی وقتها هم شرط را میبردم - سر بازیهای سال ۲۰۰۰ بود - یک چند روزی هم اصلا با من حرف نمیزدند -

دیروز سری به دلبر قدیمیه زدم - باباش را هم دیدم - اوضاعشون بد نبود - دلم بهر حال تنگ شده بود - با شینچه هم صحبت کردم - خوب بود - تا بهش گفتم که چه بازیهایی را براش گرفتم کلی ذوق کرد - اما هنوز پیرهن مردونه قرمز مورد درخواستش را نگرفتم - اونم که بگیرم این سری هم تکمیل میشه - کلی شورت مردونه براش گرفتم - و همینطور تی شرت - حیف که من نمیبینم تو اینها چطوری میشه -

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 8:5  توسط ونگریز  |