Don't know much about history
Don't know much biology
Don't know much about the science book
Don't know much about the French I took.
But I do know that, I love you
And I know that, if you love me too
What a wonderful world this would be.
Don't know much about geography
Don't know much trigonometry
Don't know much about algebra
Don't know what a slide rule is for.
But I do know that, one and one is two,
And if this one could be with you,
What a wonderful world this would be.
Now, I don't claim to be an "A" student,
But I'm trying to be.
For maybe by being an "A" student baby
I can win your love for me.
Don't know much about history
Don't know much biology
Don't know much about the science book
Don't know much about the French I took.
But I do know that, I love you,
And I know that, if you love me too,
What a wonderful world this would be.
But I do know that, I love you,
And I know that, if you love me too,
What a wonderful world this would be.
گیگا اومده بود خونه همسایه من - مچم را در حال برگشتن از گردش گرفت - اومد یک ۱۰ دقیقه ای هم اینجا بود - تصمیم کانگروییش پابرجا است - آخرهای تابستون و یا اوایل پاییز - میشه تقریبا بهار اونجا - یک ماهی میخواد چادر بزنه - حیف - داره الان کارهای پروژه کلاسش را انجام میده - نمیدونم چیه ولی قیافه اش خیلی خسته بود - دلم میخواست برای فردا دعوتش کنم که بریم عکاسی - اما خودم هم نمیرم - دلایل نیمه شخصی -
تازه گی هافکر میکنم کاشکی ۲۰ سال پیش روی بازوم خالکوبی کرده بودم - آرم "تویستد سیستر" یا "موتور هد" - الان دیگر خیلی دیر شده - البته بصورت رنگ خالی نه با سوزن - نه جراتش را داشتم و دارم - ونه دلم میامد پوستم را خراب کنم - البته اونوقتهاخیال میکردم کار لاتها و معتاداس - ولی حالا نه - اما فقط آرم و درجه های گروهبانب و استواری و نه نوشته ها -
تو سعدآباد یک زوج جوان روی یکی از تختخوابها نشسته بودند - درست روبروی ما - دختره خیلی شادی بچه گانه ای داشت - البته فقط وقتی پسره بود - خنده ملوس و شاد - ولی تا پسره رفت همچین حالت جدی گرفت - موبایلش را که درآورد - خیلی سریع بازش کرد - و نگاهی جدی و سرد بهش انداخت - خیلی خوب نقش بازی میکرد - آدم میترسید -
ماشینم یک ایرادی پیدا کرده که نمیدونم چیه - از دفعه پیش که با امیر و فرشید رفتیم کوهنوردی باهاش - تنظیمش بهم خورده - به راحتی هم تنظیم نمیشه - وقتی کولر روشن است و سربالایی کشششش (آره با چهارتا ش) افتاده - دو ثانیه طول میکشد تا راه بیافتد - در بعضی جاها بسیار خطرناک است - مخصوصا سر چهارراهها - سر دور زدن ها -
فردا یک برنامه خیلی مهم دارم - امیدوارم که درست بشه - دو سال کارم داره از بین میره -
۱ - وقتی هوا گرم است دوست دارم یک شیشه ماالشعیر یخ یگذارم زیر دو تا کف پام یا زیر بغلم و احساس خوبی از خنک شدنم ببرم - از اون شیشه های بهنوش سبز رنگ - خیلی کیف میده - تب هم که میکنم شیشه ها را لای پارچه میپیچم و کف پایم میگذارم و سعی در پایین آوردن تبم مبکنم - اگر خرسبچه هم اینجا بود و خدای ناکرده تب میکرد حتما این کار را انجام میدادم -
۲ - دو تا خاطره از خرمشهر قبل از جنگ دارم:
الف - یکیش مال حول و حوش انقلاب بود - بابای گیگا داشت یک خونه در تهران میخرید که صاحبش مال خرمشهر بود - با او و بابام از اهواز رفته بودیم خرمشهر - یک مرد نسبتا مسن بود وکلی عکس بچه های تحصیلکرده - لیسانس و فوق لیسانس - با توجه به فرم لباس و شالشان اونجا بود - یکیشان لباسش آبی بود - و همه مثلا مدرکشان را لوله کرده بودند و دستشان گرفته بودند - اثاثیه خانه نشان از یک زندگی قدیمی جوندار میداد - همیشه دوست داشتم عکسهایی مثل آنها در خانه پدری من باشد که نمیشه - البته اثاثمان هم مثل اونها نیست -
ب - سال بعد از انقلاب دائیم و پسر خاله اش که تازه از خارج آمده بودند - آمده بودند اهواز - پسر خاله مادرم دوستش در خرمشهر بود و میخواست بره دیدنش - بدلایلی که نمیدانم من را هم بردند - شاید مادرم اینها میخواستند با آنها سرخر بفرستند - خانه دوستاشان در یک محوطه ویلایی بین خرمشهر و آبادان بود - کلی بچه و جوان - از بعد از جنگ همیشه فکر میکنم چند تا از آنها جون سالم بدر بردند -
۳ - قبلا هم گفتم همیشه یک تصمیم آنی میگیرم و حرفی میزنم و بعدا همانطور که امروز برای ام پینکی نوشتم مثل سگ پشیمان میشم - حال چرا مثل سگ نمیدانم - ولی حسابی پشیمان میشم - امروز یکی از آن روزها بود - کسی ورود ممنوع میامد مجبورش کردم که برود عقب تا من رد شوم - بعد آمد کلی متلک گفت - بچه هاش باهاش بودن - چیزی بهش گفتم در مورد کارش - بعد پشیمان شدم - چرا جلوی بچه هاش در مورد شغلش گفتم - واقعا پشیمانم - اما نمیدانم چکار کنم - تا بهش گفتم پشیمون شدم - این دهن لامذهب بسته نمیمونه -
۴ - خیلی زیاد دارم خواب خرسبچه را میبینم - خیلی زیاد - حقه بازی شده که باور نمیکردم - دارم تمام فرصتهای بازی با او در سنینی که دوست دارم را از دست میدم - نه اولین شنایش را دیدم و نه اولین رقصش - دو ساله تولدش را ندیدم - احتمالا اولین روز مدرسه اش را هم نمیبینم - اولین دوست دخترش - اولین ماشین بلند کردنش و ... - لعنت به این زندگی - من به هیچکس بدی نکردم - شاید هم نمیدانم و کردم -
تازه فرق تلویزیون "ال سی دی" و "پلاسما" را به حالت "لری" فهمیدم - تصمیم گرفتم "پلاسما" بگیرم - البته الان که نه - ۳ ماه دیگر شاید - البته با بابای "گیگا" هم حتما مشورت میکنم - وارده در همه چیز -
یکی پریشب یک سئوالی از من کرد - همان موقع جوابش را دادم - ولی از اون وقت تو یک بحث فلسفی منطقی با خودم درگیرم - چیزی را که برای خودم حل شده میدانم - برای دوستم نمیتونم قبول کنم -
دیشب رفتم "نشر چشمه" - برای بابام کتابی گرفتم - یادش بخیر اون که مرا با "نشر چشمه" آشنا کرد - اینقدر بیحوصله بودم که اصلا نرفتم بالا دنبال "گل خشک" - میخواستم برای شینچه هم از اون تی شرتهای "یونیسف" بگیرم - نرفتم بالا ببینم که داره یا نه - اصلا کلا بیحوصله بودم - اما نشر چشمه بسیار هم شلوغ بود - کلی آدم داشتند کتاب میخواندند و میخریدند و همدیگر را یواشکی میپائیدند -
بعد از مدتها هوس "نسکافه" خوردن کرده بودم - خیلی جالبه یک هوسی بعد از دو سه ماهی پیداش بشه و بگه سلام - میدونی من اینجام - فقط چند وقتی قایم شده بودم - و یا از دیدت پنهان -
"سوزان استورم" تهرانه - اومده برای چند وقتی - یک چیزی قرار بودن بهش بدم از فروردین ماه تو ماشینم است - حالا وقتشه که براش بفرستم - البته به آدرس شهر خودش - یک کمی اذیتش کنم -
۱ - ژاکوبین تنبل بر اساس آخرین خبر رسیده برکنار گردید - بعد از اینکه دیروز یک نامه تکراری درخواست اطلاعات را بعد از دو هفته دوباره برام فرستاد - من هم یکی از آن نامه های تند خودم با اشاره به تمام اسناد و مدارک و تاریخ آنها را نه تنها برای او و رئیسش بلکه تمام رابطین بین فرستادم - امروز صبح اولین نامه خبر انفصال ایشان از فردا بود که توسط رئیس محترمشان ارسال شده بود - مردک ما را با هندی ها عوضی گرفته بود - دنبال کسی که بهش "صاحب" بگه میگشت - نمیدونست من از همه ایران رگ دارم - ترک و لر که جای خودش است -
۲ - از دیروز عصرها موقتا سری به دلبر قبلیم میزنم - هر روزی دو ساعت - دیروز رفتم دیدم اتاقم را آماده کردند - کامپیوترم هم همینطور - همه فامیلها بجز سه تا خوشحال بودند - تقریبا مجبور شدم با ده نفر ماچ و بوسه کنم - کاری که نه تنها من بلکه بابام و شینچه هم ازش بدشون میاد - من سالی دو دفعه با بابام روبوسی میکنم عیدها و تولدم - و دیگر هیچ -
۳ - از دلبری که عشقش مرا از ماوای دورم به اینجا کشید هم خبرهایی مبنی بر اینکه شاید دلش برای من تنگ شده باشد میرسد - البته دختر خالش که تو تهران است و والدینی سوئیسی داره - ولیش همان بابای دلبر بندری بود که حالا تهران اومده - عاشق قبلی رفته پیش کانگروها - البته به من بدی نکرده بود - ولی خوبی هم یادم نمیاد که کرده باشه -
راستی موندم معنی این دو کلمه (مورد استفاده در عناوین شغلی) چیست؟ فرانسوی و نه انگلیسی ها -
Comptable
gestion
امروز خیلی سریع به سرکار رسیدم - تمام چراغها سبز و خلوت بود - شهر حالت نیمه تعطیل رو داشت - دیگر مثل خونه دلبر سابق پنجره ای رو به بیرون ندارم - یعنی رو به خیابون و درختها و کوه - خونه این دلبر من یک اتاقی در زیر زمین دارم با پنجره های بزرگ که از زیر به حیاط باز میشه و فقط اگزوز و منبع اگزوز و زیر ماشینها معلومه - ماشین خودم را هم عقب عقب پارک میکنم درست روبروی پنجره ام - امروز متوجه شدم که ماشینه به کمی تا قسمتی سرویس احتیاج داره -
دیروز بعد از مدتهای مدید دوست قدیمیم را دیدم - ریشی تقریبا نیمه کوتاه گذاشته بود که خیلی بهش میومد - خیلی خوشتیپ شده بود - برعکس همیشه ایندفعه واقعا راحت و از روی بیقیدی لباس پوشیده بود - همیشه سعی میکرد اسپرت بپوشه - ولی ایندفعه واقعا اسپرت شده بود - اصلا مثل اینکه همه چیز با هم هماهنگ بشه - اسپرت رسمی نبود - خیلی عالی بود - آدم وقتی اونو میبینه آرامش را احساس میکنه - نه تنها به آرامش میرسی بلکه واقعا احساسش میکنی - نپرس فرقش چیه - من نمیدونم ولی میدونم فرق داره - یک فرقی مثل رنگ "مشکی" با "سیاه" -
غار جدیدم "ای دی اس ال" وصل نمیشه - با دو تا شرکت تماس گرفتم که بیان کل تپه را سرویس بدن - میگن باید نامه از هیئت مدیره باشه - بابا هنوز کسی نقل مکان نکرده که هیئت مدیره داشته باشه - بازاریابی یعنی اینکه الان دست بکار بشین - نه اینکه بیان ازتون درخواست کنن - اینکه دیگه میشه بقالی که بیان و پنیر بخوان - اصولا اکثر بخشهای "فروش" ما واقعا بصورت بخشی از "صندوق" عمل میکنند و نه بصورت یک بخش از "بازاریابی و فروش" - تبلیغات آبگوشتی و آدمهای ناوارد -
کلی کار دارم - کارهایی که تو برنامه داشتم دوشنبه هفته پیش تموم بشه - این یکشنبه تموم شد - کلی از کارها مربوط به دورانی تا سه سال پیش است - این "ژاکوبین" ما هم در تنبلی استاده - دو هفته است که ازش تقاضای ارسال چیزی را کردم - هنوز قدمی بر نداشته - بسیار تنبل است - فقط منتظره ببینه که کجا سمیناری یا میتینگی است و البته غذا و نوشیدنی - قبل از همه تا بعد از همه اونجاست -
دیروز سری به دلبر قدیمیه زدم - باباش را هم دیدم - اوضاعشون بد نبود - دلم بهر حال تنگ شده بود - با شینچه هم صحبت کردم - خوب بود - تا بهش گفتم که چه بازیهایی را براش گرفتم کلی ذوق کرد - اما هنوز پیرهن مردونه قرمز مورد درخواستش را نگرفتم - اونم که بگیرم این سری هم تکمیل میشه - کلی شورت مردونه براش گرفتم - و همینطور تی شرت - حیف که من نمیبینم تو اینها چطوری میشه -
