دیشب هم که زنگ زدم در جواب سلام من گفت "سلام عزیزم" بعد هم زد زیر خنده ۰ سعی میکرد فارسی صحبت کند - ولی داشت دستم میانداخت - به مادرش میگفت "اون حرف نمیزنه بلکه خرخر میکنه" - میدونست که من دارم میشنوم - بعد در حال صحبت بصورت "لوس کردنی" بود - معمولا هر دو سه ماهی یکبار اینطور صحبت میکنه -
دیگر اینکه قرمز قرمزه - بیشتر از خودم - تو تمام عکسها قرمز پوشیده - تو آخرین عکسی که تو وبسایت مدرسه اش هست هم همینطور - اصلا مدرسه اش هم قرمز است - عالیه - الان هم که یک پیراهن مردونه قرمز میخواد - غلط نکنم میشه "جان تراولتا" تو "Saturday Night Fever" - یاخدا -
میخوام براش لباس شوالیه ای بخرم - البته بدرخواست ضمنی خودش - کاش قبل از مسافرت قبلی گفته بود - اونجا پیدا میشد - جمعه به چند جا سر زدم ولی پیدا نشد - اید خیابون جمهوری هم برم - یکجا که قبلا دیده بودم داشت - اصلا انکار میکرد که همچین چیزی در تهران است - لباس اسکلت و اسپایدرمن را پیشنهاد میکرد - که شینچه دارد -
به همین دلیل یک کار بی ربط میکنم - اونم اینکه متن آهنگ "آیرن من" مال "Black Sabbath" را میگذارم که در فیلم "Iron Man" هم پخش میشه -
Has he lost his mind?
Can he see or is he blind?
Can he walk at all,
Or if he moves will he fall?
Is he alive or dead?
Has he thoughts within his head?
Well just pass him there
Why should we even care?
He was turned to steel
In the great magnetic field
Where he traveled time
For the future of mankind
Nobody wants him
He just stares at the world
Planning his vengeance
That he will soon unfold
Now the time is here
For iron man to spread fear
Vengeance from the grave
Kills the people he once saved
Nobody wants him
They just turn their heads
Nobody helps him
Now he has his revenge
Heavy boots of lead
Fills his victims full of dread
Running as fast as they can
Iron man lives again!
عجب داستاهایی در این زندگی ما پیدا میشود - دنبال این یکی را باید بگیرم - مثل ارباب حلقه ها - اون هم حلقه های سیاه - و دیوان و وحوش درگوشه کنار پوزه های خود را میخارند - میخواستم بگم میمالند - بعد گفتم شما میپرسید به چی یا با چی - زندگانی عجیبی است - پر از رویاها و آرزوهای متفاوت - و جدیدا داستانهای باورنکردنی که شما را تا انتها بدنبال خود میکشد - ترسی عجیب مانند شیرینی که از بس شیرین است آدم را میزند - از مزه - نه با کتک - داستاهایی که وقتی بهشان فکر میکنی دلت و فیلت یاد هندستون میکند - خاطرات زنده میشود - خاطرات ۱۰ سال قبل - اما مثل همیشه اینبار هم با ایکاش و کاشکی - بخشی از این مطالب را گیگا میتواند سر در بیاورد - آره بابا "گیگا" - برادر گوگا - کمی را الهام - و بقیه را فقط خودم - و شاید مثل خیلی چیزهای دیگر با خودم میماند - با آرزو و امید زندگی کردن - "اینها آدم نیستند که خواهر وبرادر باشند" - و بفکر "اگر بشه" یا "آیا میشه" - سخت است - و گاهی سر بلند میکنی و میبینی - داری "گیم اور" میشی - یا شدی - من که استاد اینکارم - حتی در اینمورد میتوانم درس بدم - از خودم تز بدم - گاهی میشه هر کاری بکنی برعکس است - من یک چند سالی اینطور بودم - اگر چپ رفتم باید راست میرفتم - اگر راست رفتم باید چپ میرفتم - امیدوارم این دفعه اینطور نباشد - اگر هم شد - من که عادت دارم - ولی دیگر تحمل ندارم - فقط آقای ۷۷/۷ است که همیشه در رویا است - خوشبحالش - هرطور شده زندگی را قاچاقی برای خودش بصورت کاملا پاکیزه و دلخوش کنک درآورده است - مثل فیلمهای تخیلی - بی ام دبلیو یادت است - یا بلو - خودم میدانم چی میگم و مینویسم - همین بس است -
شاید خنده دار باشه - ولی اوضاع الان هم فرق نکرده -


سه هفته پیش هم در برنامه کاوش که یک برنامه فرانسوی است برای اطلاعات عمومی بچه ها - در مورد نفت و منابع و کشورهای نفت خیز صحبت میکرد - بجای "خلیج فارس" فقط "خلیج" ذکر شد - بابا یا این مترجمین کارگردانها ناظران نمایش در تلویزیون خیلی بیسوادند و نامطلع یا بیفکرند و یا بدتر از همه نوکران شیوخ خلیج فارس - این مسائل مهمتر از صحنه های قابل سانسور در مسابقات فوتبال است -
تمام چیزهامون را داریم از دست میدیم - اونهم به کی میبازیم - به این کشورهای عربی بی همه چیز - از اون سوریه دزد و خائن تا این شیخکهای خلیج فارس - در شمال که سهم دریای خزرمون را از دست دادیم - در جنوب هم فعلا اسم "خلیج فارس" - و شاید در آینده جزائر سه گانه - کجاست اون ارتشی که وقتی مانور داشت نیروهای شوروی در مرزهای ایران به حال آماده باش در میامدند -
کمی بیشتر از معمول تغییرات پیدا کردم - دیگه نمیتونم کتابی را به انتها برسونم - قبلا سه چهار تا کتاب را باهم میخوندم - اما حالا همه کتابهام نصفه است - مثلا از یک کتاب ۶۰۰ صفحه ای حدود ۳۲۰ صفحه اش را خوندم و دیگر جذابیتی که به خوندش ادامه بدم را نداره - فعلا تصمیم گرفتم تا این کتابهام را تموم نکنم دیگه کتاب جدیدی نگیرم - شاید این من را وادار به اتمام کتابهام کنه -
یک غلطی کردم به یکی گفتم من فیلم دیدن را دوست دارم - حالا یک بند فیلمهایی که من اصلا مدلشون را هم دوست ندارم میاره من ببینم - دیگه حتی دی وی دی را هم روشن نمیکنم -
یک غلطی کردم به کسی گفتم شاید یک کاری برایت باشه - همانطور که قبلا هم یکبار برایش جور کرده بودم - حالا همه اش میپرسه - بابا یارو اصلا از خیرش گذشته - من چیکار کنم -
یک غلطی کردم به یکی گفتم دلم میخواد قراردادهای قدیمی را ببینم - نه اینکه بررسی کنم - حالا هی ایمیل پشت ایمیل که گزارشت چی شد - چه گزارشی چه کشکی -
یک غلطی کردم برای دو سه نفر راجع به دو تا پلن گفتم - حالا انگار مجبورم گزارش روزانه هفتگی ماهانه از اوضاع پلنیم بهشون بدم - بابا بخدا هیچ خبری نیست - ولم کنید -
یک غلطی کردم به یکی راجع به پلنی گفتم - حالا هی باید ببینم که آیا دارد مسخره ام میکند - به ریشم میخندد - برام برنامه ریزی میکند - و یا در حال کمک به من است -
دیروز رفتم پیش دلبر قدیم - کلی از بدهی هاش را ولی جدیدش پاس کرده و یا بگردن گرفته - فقط زمان من بود که باید از نون شب میزدیم و بدهی های دو سال قبلش را میپرداختیم - همنامم را هم دیدم - قرمز پوشیده بود - رنگ و روش باز شده بود - بعد هم با امیر رفتیم "دونات" خوری - کلی پسر و دختر جوون اومده بودند - یک چیزهایی مثل دست بند میبافتند -
چند روزی است که کت وشلوار میپوشم - البته من که همیشه مخالف یکفرمی بودم - رنگ کتم پر رنگتر از شلوارم است - پیراهنم هم اصلا تو مایه دیگری است - حال و حوصله کراوات زنی ندارم - تازه گیها چند تا کراوات جدید یعنی مدل جدید با این رنگهای تازه گرفتن - اما هوا برای زدن کراوات از نظر من بسیار گرم است - کولر اتاقم را هم که روشن نمیکنم - چون مستقیم توی کله ام میزنه -
امروز میرم به غار خودم - میتونم پاهام را دراز کنم - استراحتی بکنم - شام ندارم اصلا مهم نیست - یک چیزی درست میکنم - هر چی شد - الان درست ۱۱ روزه که توغار خودم نخوابیدم - هواش خیلی بهتر از خونه فضائی هاست - یک بسته بزرگ از این کاغذهای خورد شده دارم باید برم باهاش وسایلم را ببندم - دو تا جعبه خالی دارم - مابقی شکستنی ها را میذارم داخلش - امروز مشغولم - خوبه -
امروز "پق" میاد اینجا - مصاحبه داره - خوبه قبول شه - به آدم روحیه میده - پرسپولیسی هم هست -
متن - البته با اجازه نویسنده اش در آدرس بالا:
ماه ها قبل وقتی فریاد زدیم این فدراسیون با آن انتصاباتش ! راه به جایی نمی برد کسی خم به ابرو نیاورد ... اکنون کار به جایی رسیده که یک قهرمان ملی و کسی که میلیون ها ایرانی عاشق او هستند و شاید بسیاری، بازی های تیم ملی را فقط به عشق او نگاه می کنند به بدترین شکل ممکن و با جسارت تمام اخراج می کنند ... ما طرفداران و عاشقان "علی کریمی" چگونه این بی احترامی را تحمل کنیم ؟ مگر می شود این درد را در سینه داشت و سکوت اختیار کرد ؟!
آیا آنان که به خود اجازه می دهند تا کریمی را از تیم ملی اخراج کنند، خود از اهالی فوتبال هستند ؟! آیا در این رشته ورزشی کارنامه موفقی داشته اند؟ آیا نمی خواهند بر عملکرد ضعیفشان در این مدت سرپوش بگذارند ؟ آیا ... یا از جنس همان لابی "علی دایی" هستند که از امثال "علی آبادی" خط می گیرند ؟
به اين جملات توجه كنيد: «متاسفانه در فدراسيون برنامهريزيهاي خوبي انجام نميشود و تكرار ضعفهاي مديريتي در فدراسيون فوتبال تكراري شده، زيرا ما برنامهريزي درستي انجام ندادهايم.... در 10 سال فعاليت ورزشيام هرگز فدراسيون فوتبال را اينقدر ضعيف نديده بودم. اميدوارم هر چه زودتر مشكلات حل شود و مسئولان كاري كنند كه شرايط به نفع فوتبال ملي كشور باشد.... بوسني نيز تيم قدرتمندي نيست كه بتواند نقاط ضعف تيم ملي را آشكار كند.... به نظرم در شرايط فعلي ما نه تنها رو به جلو حركت نميكنيم، بلكه فوتبال ايران در حال پست رفت است و ما رو به عقب برگشتيم.... براي كسب موفقيت فقط در اختيار داشتن بازيكنان توانا كافي نيست، بايد برنامهريزي و مديريت خوبي داشته باشيم تا بتوانيم مقابل حريفان به ويژه تيمهاي عربي به مشكلي برنخوريم.»
به نظر شما يك مدير يا يك مربي در كشوري اسلامي كه امر به معروف و نهي از منكر يكي از اصول اجتماعي تلقي ميشود، به يك بازيكن بابت چنين نقد منصفانهاي چقدر بايد پاداش دهد؟!
به نظر ميرسد در شرايط فعلي حداقل در حوزه فوتبال مزد چنين نقدي حداقل اخراج از تيم ملي باشد، همچنان که علي كريمي كاپيتان تيم ملي فوتبال اين اظهارنظر را انجام داد و به سادگي مزد نقادياش كه از واقعيت به دور نبوده را با اخراج از تيم ملي فوتبال دريافت كرد. اين تصميم شتابزده و شوك آور مديريت فدراسيون فوتبال، به عنوان پيامد گفتوگوي علي كريمي با يكي از خبرگزاريها كه جملات ابتداي اين عريضه مهمترين بخشهاي آن بود، اين تفكر را القا ميكند كه فدراسيون فوتبال در اين برهه از زمان نه تنها نقد را بر نميتابد، بلكه در صورت دسترسي به منتقدين، چكشيترين نوع برخورد ممكن را با آنها در دستور كار قرار خواهد داد.
علي كريمي يكي از اين منتقديني است كه در دسترس مسئولان فدراسيون قرار داشته و به همين ترتيب با توجه به انتقاداتي كه انجام داده است، از تيررس بلايا به دور نمانده است! آيا چنين برخوردي با فوتبالسيتي كه بازوبند كاپيتاني را بر بازو بسته و سالها براي تيم ملي توپ زده و عنوان بهترین بازیکن آسیا را یدک می کشد، منطقي بوده و قابل دفاع است؟ آيا ميتوان به يك باره چنين تصميمي اتخاذ كرد و تيم ملي را از حضور يك بازيكن كليدي براي مدت دو سال محروم كرد؟
در شرايطي كه پاسخ پرسشهاي فوقالاشاره منفي است، انگيزههاي فدراسيون فوتبال از اتخاذ چنين سياستي جاي بحث و بررسي دارد؛ چرا كه در شرايط کنوني كه بسياري از كارشناسان فوتبال حرفهاي عليكريمي را هر روز تكرار كرده و امثال محمد مايليكهن نقدهايي برندهتر را بيان مي كنند، نوع كنار گذاشتن كريمي تنها مانور اقتدارگرايي هيأترئيسه فدراسيون لقب ميگيرد تا فدراسيون كه در برابر سازمان تربيتبدني با تعامل ويژهاي برخورد ميكند و همين تعامل را در برخورد با عليدايي سرمربي تيم ملي لحاظ ميكند، نشان دهد برابر هر برخوردي و حتي انتقاد معقول با جديتي وصفناشدني مواضعي اينچنيني در پيش ميگيرد !!!. مواضعي كه نصيب كريمي شد تا به نوعي جادوگر در راستاي اين نوع تفكر مستوجب برخوردي سختگيرانه شده و ملزم به عذرخواهي از ساكنين فدراسيون فوتبال شود و بدين شكل مورد بی احترامی قرار گیرد.
نكته جالب آنكه علي دايي سرمربي تيم ملي فوتبال نيز كه خود در دوران حضور در تيم ملي سوابق درخشاني در اين قبيل انتقادات داشت، دفاع جدي از جادوگر تيم ملي انجام نداد تا اين محروميت به سادگي براي كريمي اعمال شود و اتفاقي كه انتظار ميرفت به شكلي ديگر به وقوع بپيوندد با اظهارات كريمي تسريع شود...
وقتی قحط الرجال می شود ... یک دونده رئیس فدراسیون فوتبال می شود ...

ما هواداران، طرفداران و عاشقان " علی کریمی "
خواستار بازگشت وی به ترکیب تیم ملی فوتبال بوده
دیروز تیم ملی "آبگوشتی" میبخشید "آش دوغی" حسابی ضایع کرد - این مردک "علی اردک" آخر سر با همه دعوا داشت - چطور طرف میز ناظر بازی یا داور چهارم رفت - با پررویی هر چه تمام تر لباس دوخت تولیدی "آش دوغی" خودش را تن تیم ملی کرد - خط خطی هاش را هم تن ذخیره ها و کادر فنی کرده بود - شبیه اون تی شرت چینی های اوایل بعد از انقلاب بود - قباحت بیش از این نمیشه - رو هم بیشتر از این نمیشه - اون "علی کریمی" هم نشون داد که مرده و سر حرفش وای میسته - این با این دروازه بانهاش - و اون انتخابهای دیگرش - اصلا از محبوبیت "علی کریمی " میترسه - دم "مبعلی" گرم با اون تکلی که روی این "اردک" رفت - آدم به این خودخواهی کم گیر میاد -
دیشب با شینچه حرف زدم - طبق معمول چیز زیادی نمیگفت - اما خوشحال بود - هنوز کادوهای آخر بهش نرسیده - میگفت یک ماشین تازه گرفته اند که من هم به نوبه خود تبریک گفتم -
مو هویجی ها را میگیرند -
این هم آخرین شعرش - چه حالی داره - این شعر درجواب سئوال من که شهر و منطقه اش کجاست برام اومده البته با یک نامه بلند بالا بدون هیچگونه اشاره ای به جواب سئوالات من -
All my life I lived with dream,
To meet you ...
Waited for you,
As trees wait for summer ,
When all blossoms ...
The love is around - has come true dream,
I wish to be with you,
We will be together all the spring long,
And summer,automn,winter,whole year,
Forever ...
هنوز سرماخوردگی که فکر میکردم رفع شده ادامه داره - درد در نواحی پا زیاد - البته مثل همیشه ام -دیشب اوضاع خراب بود - برای من که همیشه دمای بدنم در حدود ۳۶ و نیم است - تب بدی بود - هزیون هم میگفتم - یا فکر میکردم - همیشه موقع بیماری ترجیح میدم تنها باشم - فقط مایع جات بخورم تا خوب شم - اما دیروز وضع فرق میکرد - همش دلم میخواست حرف بزنم - چون خونه مادری بودم پس بهم حسابی هم میرسیدند - یکهو پیش خودم گفتم که اگر شینچه اینجا بود چکار میکرد - البته شینچه دو ساله در خاطرم بود و نه ۵ سال و نیمه - بعد یکهو حس کردم دارد دستش را روی صورتم میکشد - لذت داشت - من اندازه دستهای اونوقتش یادم است - میدونستم فقط رویاست - ولی بعد که دیدم اوضاع داره بیریخت میشه و خواستم که تمامش کنم یکهو گوشه بالای قلبم هم درد گرفت - درد کمی بود مثل یک فشار دوسر انگشت - اما بهر حال عجیب بود - حتی جایش را میدونم کجا بود - با کلی قرص خوابم برد - نصف شب عرق کردم - ولی صبح بعد از دوش دوباره احساس تب و کوفتگی برگشت -
الان چند روزه صبح همون قهوه و سه تا بیسکوئیت را هم نمیخورم - با آب و چای بدون و یا کم قند سر میکنم - نمیدونم چطور گشنم نمیشه - میوه هم بزور یادم میافته که بخورم - فکر کنم از امشب درست برخلاف نظرات فامیل برمیگردم به غار خودم - شاید هوای اونجا کمی بهترم کنه - البته نمیذارم که کسی هم همراهیم کند - اینطوری هم برای من بهتره و هم برای اونها - همش میترسم اونها هم مریض شن -
راستی ساعت ۴ صبح خیال میکردم که حالم خوب شده - خوابم نمیومد پس به سقف نگاه میکردم و برای هزارمین بار (حدالقل) تیرهای سقف را میشمردم - یکهو به دیوارروبروم نگاه کردم دیدم یک چیز گرد سیاه روی دیوار سفیده - تکان هم میخورد - کمی ترسیدم - اما زود فهمیدم چی بود - مادرم هم که خوابش نمیبورد - طبق معمول اومده بود بهم سر بزنه ببینه خوابیدم که اونم بره بخوابه یا نه - با این سن من هنوز اخلاقش را عوض نکرده -
راستی منچستر هم برد - امسال سال خوبی است که اگر چیز هم درست بشه - چون پرسپولیس یک جام برده - منچستر هم فعلا دوتا - این چیز مونده -
مثل اینکه الان هم دارم هزیون میگم -