تبليغاتX
خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خاطرات دور از ماوا

چرا من یک خرس قهوه ای هستم - به این آدرس زیر سر بزنید -

بابا

داستان من هم مثل این است - سال ۲۰۰۵ که شینچه رفت - من اسمم شین بود - بعد یک عکس از اون در فروشگاهی بدستم رسید - که در بغل یک خرس پاندا نشسته است - داستان از این قرار بوده که تا به اون بخش رفته گفته "بابا - بابا" و دویده طرف اون پاندا و روی پایش نشسته - حالا از کجا به این نتیجه گیری رسیده من نمیدانم - ولی خب چون به علایق و احساسات دیگران احترام میذارم اسم خودم را از شین به خرس قهوه ای تغییر دادم و حتی بلاگم را هم کلا عوض کردم -

این هم برای آخرین بار است که به کامنتهای خصوصی بطور عمومی جواب میدم -

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:37  توسط ونگریز  | 

عاقبت تا دو هفته دیگه اثاث کشی میکنم - عالیه - پریروز زنگ زدند و گفتند یک نامه میاد که آماده باشیم - از اردیبهشت سال پیش منتظر بودم - برخی از وسایلم را هم بسته بودم - کلی از دوستان به من پیشنهاد کمک در این اثاث کشی را داده بودند - چون اکثریت آنها دختر بودند من کلا از کسی کمک نخواستم - البته از پسرها هم همچنین - چون در غیر این صورت ممکن بود که به احساسات ضد فمنیستی متهم شوم - دوست زیاد ندارم که بخوام تعدادیشون را از دست بدم -

سرمای بدی خوردم - بسیار سخت - تب بالا - دیروز مجبور شدم پاهام را در سطل آب یخ بگذارم تا دمام پایین بیاد - سردرد بدی هم داشتم که با کلی قرص خوب نشد - از صبح دیروز ساعت ۸ تا ۸ امروز ۶ تا قرص سرما خوردگی ایرونی دو تا استامینوفن ۵۰۰ دو تا اکسیدرین و دوتا سرما خوردگی خارجی خوردم - تازه بغیر از اینها کلی ویکس هم به کلم زدم - ناهار هم سوپ - تا میشد هم چایی و دیگر مایع جات گرم - اما پدرم طبق معمول دوای دیگری تجویز میکرد -

هوس کردم این آخر هفته برم عکاسی - چند وقته دوربینم را بکار نگرفتم - هم از غار جدید و هم از غار قدیم باید عکس بگیرم - یک رم ۴ گیگی هم خریدمباید چکش کنم - اون دوگیگی ها خیلی زود پر میشن - شاید گیگا را هم با خودم ببرم - ببینم اون چیکاره است - هم همسفر خوبیه هم بی آزاره - کلی هم جوک میگه - اما جای یکی خالیه -  

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:36  توسط ونگریز  | 

من بعنوان یک "لنگی" قدیمی امروز مورد تفقد یاد قرار گرفتم - خیلیها زنگ زدند و تماس گرفتند و ... و در نهایت خلاصه تبریک گفتند - عجب بازی بود - جامی بعد از چند سال - کلی عالی بود - فردا هم باید رم پیش دلبر قبلی شیرینی بدم - چقدر فامیل داره - ۱۷۰ نفر - ورشکسته به تقصیرم - دیروز هرکار کردم نتونستم لباس قرمز منچسترم را بپوشم و بروم تو خیابونها - البته راستش حیفم اومد - این یکی اصل است و نخی - اگر شینچه اینجا بود حتما اینکار را میکردم - باید بینیم تو آسیا چکار میکنند -
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 13:46  توسط ونگریز  | 

این هم قهرمانی پرسپولیس - منچستر هم که غوغا کرد - فقط یک چیز دیگه مونده -
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 18:37  توسط ونگریز  | 

امروز صبح پیاده تا محل کارم اومدم - راهی که هرگز در سالهایی که موتور داشتم ازش گذر نکرده بودم - یکهویی بفکرم رسید که اگر موتور داشتم و میخواستم از این پیاده روها برم از کجاها و چطور میرفتم - از اواسط راه شروع کردم به تعقیب مسیر - حتی از جاهایی که از رو پله ها میرفتم را با همون زاویه پیاده گز کردم - تقریبا بیشتر مسیر را طی کرده بودم که یکهو با یک قدم تاخیر "Woman in Black" را دیدم - البته عینک گنده ای هم زده بود - او هم مثلا من را ندید - البته اگر من یکقدم زودتر و فقط یک قدم زودتر دیده بودمش شروع به سلام علیک میکردم - ولی شاید او اینطور را ترجیح میداد - بنظرم کمی لاغر شده بود - تا به شرکت رسیدم ادامه مسیر موتور سواریم را مثلا گذر کردم -

این بود انشای امروز من در مورد اینکه صبح چه گذشت -

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 8:15  توسط ونگریز  | 

منچستر اول شد - انشالله پرسپولیس هم اینجا اوله - فینال انگلیسی در مسکو را هم منچستر میبره - باز هم اون پیرمرد گیگز - از این عالی تر چی میشد  و چه میشود -

دیروز من ماهواره نداشته و ندیده در جایی مهمان بودم که یکهو دیدم کانال "سی ان ان" داره  مستندی در مورد آخرین کنسرتهای "آیرن میدن" در برزیل در "سائوپولو" و جایی دیگر پخش میکنه - در "سائوپولو" تکه هایی از سه آهنگ مورد علاقه ام یعنی "آیرن میدن" "ایسز های" و "ران تو د هیلز" نشون داد - کیف کردم - پیرمردها هنوز عالیند - بعد از ۳۳ سال - این "بروس دیکنسون" هنوز ورجه وورجه اش را داره - یاد ۷/۷۷ افتادم - اون منو با اینها آشنا کرد - خلاصه عالی بود -

دیروز مهمان اسپاگتی خورم صبح از راه رسید - در ایتالیا اعتصاب بوده - قیافه اش کمی بیشتر ازحد معمول شبیه فضائی اول بود - البته دماغ فضائی اول خوش فرم تره - این یکی هم ریش و سبیل داره - امروز باید ناخونهاش را هم چک کنم ببینم مثل فضائی اول اونها را میخورد یا نه - تا پنج و خورده ای جلسه داشتیم - کلی موارد را بهم یادآوری کرد البته با توجه به نامه های یک کارشناس ایرانی که یاد گرفتنش برام خوب بود - میتونم که در حال حاضر و بعدا از اونها استفاده کنم - امروز هم باید گردش علمی ببرمش - شاید اگر هوس کنم شام هم ببرمش بیرون - تا ببینم چی میشه و رفتارش چطور است - دیروز که آدم خوبی بنظر میرسد - بهر حال اوضاع عالی بنظر میرسه -

دیروز رفته بودم پیش دلبر قبلی - باباش صدام کرده بود و سئوالی داشت - خوشحال شدم که ترکش کردم - خیلی خوشحال - باورم نمیشد -

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 8:25  توسط ونگریز  | 

دیروز عصر حالت "نوستالوژیک" بقول بعضیا و حالت "مالیخولیا" بقول خودم داشتم - هوس کردم برم جاهایی که با ۷/۷۷ میرفتیم را دوباره سر بزنم - در وسط گردش این سئوال بفکرم رسید "که چرا ماندم؟" - چون اکثر راههای میانبری که میشناختم ورود ممنوع شدند - تمام خونه هایی که دوست داشتم و آرزوی خریدشان را داشتم را کوبیدند و .... ... بتونی جایش کاشتند - فقط خونه ملک الشعرای بهار که همیشه مدلش را دوست داشتم ولی علاقه ای به زندگی درش نداشتم سر جاش مونده - ولی دو طرفش آپارتمانهایی بیریخت سر به هوا بلند کردند - خونهای که من درش بدنیا آمدم را هم خراب کردند برای ساختن یک دراز بیقواره - خیابون دولت گشاد (عریض) شده ولی دیگر مدل اون وقتها نیست - مخصوصا با اون تابلوهای پزشکان و وکلا که مثل این بادبونهای جدید کشتی ها بنظر میرسند - آخر اینقدر وکیل و پزشک پیش هم اصلا براشون صرف داره - مغازه هم نیستند که آدم را با ویترینشون جلب کنند - دم خونه ۷/۷۷ تمام اطرافش در حال ساخت بودند و فقط اون بصورت یک جزیره مانده بود - البته فکر کنم بعدها مثل یک چاه در میون ساختمانهای بلند بنظر برسد - حتی خونه اون  دختره دانشجوی پرستاری که وقتی من و ۷/۷۷ داشتیم در کلاس عملی کارگاه ساختمانی گچ رو زمین میریختیم ما را عمله ها نامیده بود و هفته بعد ۷/۷۷ و اون در هنگام دراومدند از منزل همدیگر را دیده بودند هم کوبیده بودند - حتی اسمش را هم یادم نمیاد - در دیباجی اون "اسپرو" که جلو پنجره اش را عوض کرده در جای خودش در حال خاک خوردن بود و ماشین آبی گوژپشتی "کاری" که مخفف "کاردینال" است و اسمش از زمان ترم اول من و ۷/۷۷ مانده سر جای خودش بود و خاکی - عجب آبی بد رنگی - من همیشه از اون نوع "تویوتا" بدم میومده - ۷/۷۷ که دیگر برای سالی است هیچ خبری ازش ندارم - اونقدر گشتم که چراغ "ای بی اس" ماشینم روشن شد - بوقکی هم زد - اما بیخیال - کوچه "س. استینگ" سر جایش بود - و البته اسم پدرش هنوز بر روی کوچه - خیلی باحاله ها اسم آدم بر روی خیابونش باشه - البته شهید نشده بود - فکر کنم در هنگام تولدش اسمش را بر رو کوچه گذاشته بودند - دستور جنوبی زیاد فرق نکرده بود - البته کم هم فرق نکرده بود - نتونستم اون قبرستون کشته های دو جنگ جهانی را ببینم - واقعا جای باصفایی بود - آدم هوس میکرد وصیت کنه اونجا خاکش کنند - ای کاش میشد میسوزاندنمون - که بعدا یک وقت بیدار نشیم و ببینیم که یک و نیم متر خاک رومونه - البته شاید من تمام اعضا بدنم را هدیه کنم - اونوقت دیگراین مشکل پیش نمیاد - خیابون باریکی که از سیدخندان تا بالای دولت را پیاده و یا با دوچرخه میرفتم هنوز سر جاش بود - اون بستنی فروشی وسط را هم همچنین - با کمال تعجب حمام عمومیه هم در حال کار بود - توش ۷ تا ۸ نفری را دیدم - البته فکر کنم فقط بخشی از آن کار میکند - شاید برای همینها هم باید فکر کنم که "چرا مانده ام؟" - شاید هم دلایلی دیگر دارد -
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 6:34  توسط ونگریز  | 

جداید هم در زبان قورباغه ای یا غورباقه ای به همان معنی "جدیدها" که ترجمه "نیوز" است میباشد -

خلاصه دلبر پارت تایم را ول کردم - تقصیر باباش بود - مرا با جوجه معماراش اشتباه گرفته بود - به من میگن "شین ایکس ال" - خاله اش هم از اونجا رفت - او هم همان دلایل من را داشت - فقط ناراحت شدم که داشتم به یکی کمک میکردم و نشد -

از جوابیه ای که قرار بود به امیر بدند هنوز خبری نیست - خودش میگه دوست داره زودتر "نه" را بشنوه - من هم که کنکور میدادم همینطور بود - دوست داشتم همانروز "ردی" میگرفتم تا ماه بعد "قبولی" -

اینهفته سر کار یکسری مهمان "اسپاگتی خور" داریم - یکیشون که اصلا اینجاست ترس ورش داشته - به من میگفت این و اون را آماده کن - رئیس خواسته - گفتم خب بخواد - مگه "رینگو تپانچه طلایی" میاد به شهر که من بترسم و سوراخ موش پیدا کنم -

فردا مهمون دارم - میان کمکم که خونه را مرتب کنند - البته یکیشون میاد تمام شیرهای خونم که لیک میکنند را درست کند - هر سال ۲ تا ۳ باری اینکار را میکند - از من خیلی وارد تر است -

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:15  توسط ونگریز  | 

دیشب مهمون فرشید بودم - کلی هم دلخور - فعلا -
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:21  توسط ونگریز  | 

امروز "مکس" به دیدارم میاد - مکسی که جانشین من در اون باغ وحش شد - با اون بز سیاه گر مبارزه کرد - واینک خسته از تمام اون گرما و غبار به دیدار من میاد - مکسی که تماسهای متعدد تلفنی داشتیم - سعی در حل تمام مشکلاتش داشتم - او هم به نوبه خود به من کمک کرد - نامه ای که حالا دیگر هیچکس آنرا نمینوشت را نه تنها نوشت بلکه امضا هم کرد - رستم جانشین او در  باغ وحش شده - البته زور رستم بدلیل زال و دیگر فامیلاش بیشتر از مکسه - ببینیم با او هم برخورد غیراداری میشه - کسی جرات این افکار را در زمان من نداشت - اما اون بز سیاه گر - اون بی عقل لگد پرون به این مکس بیچاره حمله کرده بود - کاش من اونجا بودم به اون بز نشون میدادم - اما دیگر اینکه دلبر پارت تایم تقریبا تمام عصرهای من را اشغال کرده - از امروز کار واقعیش را شروع میکنم - راستی این "مکس" متولد هامبورگ است و مجرد -  قدش بلند و لاغر - دختران دم بخت شتابید - غفلت مایه پشیمانی است - البته تو عکسها ریش و سبیلی دارد - مدل "ابی" سال ۱۳۵۶ -
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:46  توسط ونگریز  | 

این هم عکس اوت شوی (شورلت) قرمز - درحال رانندگی با سرعت بالای ۷۰ کیلومتر با یک دست عکس گرفتم -  البته در حال رانندگی -

CHEVY

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:6  توسط ونگریز  | 

افلام که لابد همان جمع مکسر غورباقه ای "فیلم" در زبان تقریبا آبدوخیاری عربی است - توی این دو روزه سه تا فیلم قدیمی دیدم - یکیش مستند بود - چه حالی دارم من از سه تا فیلم یکیش مستند است - اولی "The Breakfast Club" مال سال ۱۹۸۵ که تقریبا در همان سالها هم دیده بودم - بعد هم در سال ۱۹۹۹و ۲۰۰۰ در تلویزیون - همه ماجرا داخل یک مدرسه میگذرد و به ۷ نفر آدم خلاصه میشه - نحوه نشان دادن روحیات و روابط خانوادگی آن ام جالب است - از اون فیلم بود که از دختران مو نارنجی خوشم اومد - مخصوصا با کک مک - فیلم مستند هم "گلادیاتورهای جنگ جهانی دوم - نیروی دریایی سلطنتی" بود - بد نبود - در کل ۶ سال در حدود ۵۰ هزار نفر کشته داده بودند - بد نیست - فیلم دیگر هم باز یک فیلم قدیمی بود که تا بحال شاید ۲۰ بار دیده باشمش - بقول "Tom Hanks" فیلمی که مردهادر آخرش گریه میکنند - یعنی "دوازده مرد خبیث" - مخصوصا وقتی "Jim Brown" توش میمیره - امروز باید سری به "دلبر پارت تایم" بزنم - فردا هم به عکاسی میرم - کدوم طرف نمیدونم - البته دیشب حالت سرماخوردگی داشتم - تب و لرز - اما حالا بهترم -

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:48  توسط ونگریز  | 

الکی الکی یک دلبر پارت تایم هم پیدا کردم - بعدازظهرها همه روزه دو ساعتی باهاش قرار دارم - خاله اش چیز خوبی است - سرش میشه - با دلبر قدیمیه هم نسبتی داشته - البته خاله رو میگم - این اصلا باید راهش انداخت - کمی سخت است ولی باید سعی کرد - تکنیکی است - اون هم رشته مورد علاقه ام - ساختمان - البته بیشتر طراحی - باباش چند سالی ازم کوچکتره - شروع دوباره -
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:10  توسط ونگریز  | 

دیروز دوباره ساعت ۸ هوس کردم برم گردش - راه افتادم - ایندفعه سمت غرب - رفتم از بالای کرج از تو جاده کوهستانی سمت "برغان"یا همون "برغون" تعدادی عکس گرفتم - از وسط اون میدونگاهیش که رد میشم حالت خوبی بهم بدست میده - رنگ سبز درختاش توی اون خشکی کوهها قشنگ است - البته کم ویلاهای با سقف قرمزهم داره توش زیاد میشه - اومدم به سمت "کردان" یاد "ساویز" افتادم که خدمتش اونجا بود و از تهران برای دیدنش میرفتیم اونجا - بعد یاد "شین داکی" که در "قلعه چندار" درمانگاه شبانه روزی زده بود - و به مداوا میپرداخت - از خیلی ها پول نمیگرفت - برای اینکه پول داروی پیرمرد و پیرزن ها را هم خودش بدهد تا آنجا و برگشت مسافر کشی میکرد - الان هم در استرالیا تخصص سرطان میگیرد - فکر کنم تخصص کودکان قبلا میخوند - خلاصه هوس کردم برم جاده همدان - رفتم طرف قزوین و تا اونجا با سی دی ماشین همخونی کردم - قبل از اون نیروگاه تو جاده قدیم چشمم به یک مسجد قدیمی افتاد - پس از رسیدن به قزوین تصمیم گرفتم برم تو جاده قدیم و از اون مسجد عکس بگیرم - وارد بلوار قزوین که شدم - فکر کنم روز درختکاری بود - چون داشتند درختچه های وسط بلوار که بعضی هاشون به یک و نیم متر هم میرسیدند را بصورت مکانیزه میکندند - تو قزوین چشمم به یک عمارت قدیمی که نام "چلستون" را بر خود داشت افتاد - نزدیکش جا پارک پیدا نکردم - "نستله" عجب کارخونه تمیزی در شرق قزوین زده - به اون مسجد که رسیدم دیدم راه ورودی نداره - حالا هفته دیگه احتمالا میرم جاده همدان - شاید تا بهار و لاجین هم برم - سفال بگیرم - جای شینچه تو این سفرچه ها خیلی خالی است - موقع برگشتن هم سری به مهرشهر زدم - یک "شورلت" دو در قرمز سرحال دیدم - خوب میرفت - ازش عکس هم گرفتم - خیلی سرحال بود -

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 8:57  توسط ونگریز  | 

این بلاگ من چند وقتی است به صورت تابلوهایی که "بولوینکل" در کارتون "راکی و بولوینکل" میکشد دچار شده - دقیقا مثل همان تابلوی خرس قطبی در میان برفها بستنی وانیلی میخورد - همه چیز سفید سفیده - این هم برای تست است -
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 8:10  توسط ونگریز  | 

دیشب با خرسبچه صحبت کردم - البته از حالا میخوام به اسم سابقش یعنی "شینچه" دوباره بناممش - خلاصه کلی صحبت که نه من کاملا فهمیدم اون چی میگه نه اون در مورد من - خلاصه معلوم شد که مادر مکرمه اش یک دستگاه "نینتندو" پرتابل براش خریده - یک بازی هم روش هست که تازه بلد شده باهاش بازی کنه - البته اسمش را نمیدانست - رو راست این را گفت - درست مثل خودم است - بهش گفتم مدلش را به من بگه تا در سفر بعدیم براش بازی بخرم - از من کفش مردونه هم خواست - قهوه ای - البته اولش "بوت" مدل کاتر پیلار خواست جیر - یعنی منظورش این بود - ولی در پی نصایح مادر مکرمه اش به کفش چرم تغییر یافت - البته جوراب هم نباید فراموش بشه - منهم که آدمی هستم که راه خودم را میرم تصمیم گرفتم نیمچکمه قهوه ای سوخته براش بخرم - البته چرمی - متاسفانه با بازیها آشنایی ندارم - ولی سعی میکنم یکی دوتا خوب پیدا کنم براش - تا آخر ماه هم میفرستم - البته زحمتش با پدربزرگش است - کلی وقت است که ازش عکسی به من نرسیده - این نوشته ها را اگر بهش برسد و ده سال دیگر بخواند - تازه اگر فارسی بلد باشه - میدونه من الان چه احساساتی درموردش دارم - و زندگیم را بدون اون چطور میچرخونم -
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:18  توسط ونگریز  | 

شبیه عناوین جیمز باند است نه؟ - چند وقتی بود یک نفر از روسیه هی میل میفرستاد و تقاضای مثلا "دوستی نامه ای" داشت - اوائل جواب ندادم - بعدا یک نامه با سوز و گداز فرستاد من جواب دادم - عکسهایش را فرستاد - بسیار زیبا است - حالا هم یک شعر فرستاده - منکه از شعر فارسی سر در نمیارم چه برسه به انگلیسی که یک نفر روسی زبان نوشته باشد - اگر کسی منظورش را فهمید لازم نیست به من خبر دهد - چون اصلا نمیفهمم -

 

Hi from Russia again Shain. 's me Nady! I Hope you're felling good when
you were getting This message from me. I am always glad when
I get a message from you Shain.

When darkness is around you at night,
And you are alone....
Just think of someone who is far
And care about you,
Just think about someone who is
So lonely without you,
In my heart,
By my side,
Only you,
When I back to the past,
Understand that I waited
Someone...
Who is cary and honest,
Someone...
Who know how to treat as princess,
The man of my sweet dreams,
Only prince on the white horse :)
Thinking of you
Flying on the sky...

 

اشکالات املایی هم مهم نیست - انشایی هم همینطور -

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:7  توسط ونگریز  |