تبليغاتX
خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خاطرات دور از ماوا

عجب دورانی را سپری میکنم - خیلی بی حال شدم - حتی حال اینکه بیام ببینم کسی برام کامنت گذاشته را هم نداشتم - خوبه که فردا وپس فردا تعطیله - میرسم به یکسری از کارهام - حتی شاید همان سفر کوتاه را برم - الان تا حدود ۱۰ روزدیگه بسیار کار دارم و بعد دیگر بسیار کمتر - ببینم این گیگا چیکار میکند - فرشید که کاسه کوزه خودش را بهم زد - کمی پول برا خرسبچه جمع کردم - شروع کردم به پس انداز براش - ۱۶ یا ۱۷ سالش که شد ماشین میخواد و بعد خرج دانشگاه و هزینه های عام المنفعه دیگرش - یعنی خاص المنفعه که من اصطلاحا بهش عام المنفعه میگم - یعنی تا ۲۴ سالگیش حدالقل ۴۰ هزارتا - تازه اونهم به قیمت حالا - ۳۰ تا هم حتما عروسیش خرج داره - باید برم تو حالت انقباض اقتصادی - ۷۰ هزار تا تو ۱۸ سال میشه حدود ۳۲۵ تا در ماه از حالا - فعلا دو ماهش کناره - زرشک - باید فکر یک سرمایه گذاری هم براش بکنم - یعنی بنفعش - اما اگر بشه شاید یک آپارتمانی چیزی پیش خرید کنم براش - البته با این مبلغ ماهانه نمیشه کار زیادی کرد - ولی شاید بشه وامی جور کرد و چیزی خرید - نمیدونم کی به این زودیا میبینمش - البته تمام سعی من این است که تا آخر امسال دیگر ببینمش - اما سفر قبل که نشد - ببینم آخر تابستون چی میشه - "سوزان استورم" تهرانه - البته نامرئی است - ولی گاهی صداش میاد - ببینم کی وکالتم را بعهده میگیره - هنوز دنبال لباسهای بچگی خرسبچه هستم و همینطور اسباب بازیهاش - از همه چیز خودم گذشته ام ولی از اونها نمیتونم -

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 8:31  توسط ونگریز  | 

دو تا عکس از تپه سیلک و باروی کاشان در ادامه"
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 18:46  توسط ونگریز  | 

اول با این نکته شروع میکنم که : تیمی که از رشت بخوره بدرد عمش میخوره - (تازه اونم تو تهران)

اما دیروز حال و حوصله نداشتم - عصری - از خونه فضائی ها با ناراحتی اومدم اینجا - میپرسن چرا ناراحتی - سوال از این بی منطق تر نشنیدم - اومدم خونه یک فیلم دیدم - حتی یادم نمیاد چی - باید فکر کنم تا بگم - شب هم دیر خوابیدم - صبح حدود ۶ پا شدم - دوشی و صبحانه و تماشای تلویزیون و شستن ظرفهای سه روز - بعد لباسها را تو ماشین رختشویی انداختم - ساعت ۸ و ربع دقیق هوس کردم برم مسافرت - گفتم به خودم کجا - دیدم کاشان که رفتم نه "باروش" را دیدم و نه "تپه سیلک" - وسایلم را بستم و ساعت ۸ و بیست از در خونه رفتم بیرون - جدا - حتی واینستادم ماشین رختشویی کارش تموم شه - بین قم و کاشان یک شهری است به اسم "مشکات" - همیشه با سرعت از کنارش رد شدم - ولی جای باصفایی به نظر میرسه - مخصوصا او رنگ سبزی که درختاش در دور دست یعنی اونطرف شهر دارند - یکبار باید برم یک دوری توش بزنم - ساعت ۱۰ و ۴۰ رسیدم کاشان - البته تو راه برایی زدن بنزین و استراحتی کوتاه ایستادم - رفتم تپه سیلک که چیزی زیاد ازش نفهمیدم - یک ۲۰ تایی عکس گرفتم و بعد هم رفتم سراغ باروی شهر یک تعدادی عکس هم اونجا گرفتم - رستوران "دلپذیر" هم تعطیل بود - ساعت ۱۱ و ۴۰ کارهام تو کاشان تمام شد - مثل اینکه برنامه درسی من بوده حالا باید برگردم خونه - سرخر را طرف تهران برگرداندم - یک توقف ۵ دقیقه ای برای مکالمه تلفنی با امیر داشتم - دقیقا طبق پیش بینیم ساعت یک به اون رستوران نزدیک قم "آفتاب مهتاب" بقول من رسیدم - یاد "دی" افتادم - ناهار خوردم - کلی توریست ژاپنی هم اونجا بودند - پیرمرد و پیرزن - بعضیهاشون خمیده - ماست و خیار را به اندازه دو قاشق غذاخوری ته اون ظروف یکبار مصرف میریختند - بعد که امتحان کردند برگشتند و یکسریشون به هوای اینکه سس سالاد است ماست و خیار را روی سالادشون ریختند - برگشتن هم راه خوب بود - جز نواب که راهبندون بود - ساعت ۳ هم در خونه در حال پهن کردن لباسهای شسته شده بودم - و ریختن سری دوم لباسها در ماشین بودم -

بیمزه بود - اما دلیل این عمل این بود که صبح تلفن موبایلم را چک کردم دیدم از روز چهارشنبه ساعت ۳ که یک "میس کال" داشتم - کسی باهام تماس نگرفته - البته چند "اس ام اس" داشتم - حال موندن تو خونه هم نداشتم - احتمالا هفته دیگر هم همین کار را ولی به سمتی دیگر میکنم - فکر کنم مقداری خون ایلیاتی دارم - یا اینکه اگر درس نمیخوندم - جان عمم چقدر هم خوب خوندم - راننده تریلی میشدم -

راستی یک هوس جدید هم کردم - یک شرکت حمل ونقل بین المللی راه بیاندازم - ده سال پیش دوره اش را در وزارت راه دیدم - فکر کنم امتحانکی هم باید بدم - یکبار شرکت داشتم که با مسافرتم ردش کردم - حالا از دوباره باید شروع کنم - دوباره اینکوترمز و مقررات گمرکی - یا خدا -

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 18:10  توسط ونگریز  | 

تمام افکار زیر ظرف ۳۰ ثانیه از مغزم گذشت - از ورود به همت از چمران تا بعد از خروجی شهرک غرب - ساعت ۵ و نیم بعد از ظهر:

ماجرا از دیدن یک "رنجرور" خاکستری شروع شد - دیدم رنجرور از سمت چپم رد شد - یاد این افتادم که اون ماشین مورد علاقه من است - بعد یاد "کامی" با اون تبلیغ رنجرور که تو سربازی تعریف میکرد افتادم - اونی که توش رنجرور سیاه میره تو جنگل و گل و لای بعد میاد تو "پیکادلی سیرکل" دخترا براش دست تکون میدن - از اونجا یاد "پیکادلی کوماندو" زمان جنگ دوم که در موردش خوندم افتادم - پیکادلی کماندو را تو کتابی که در مورد "نیروی هوایی هشتم امریکا" که در انگلیس مستقر بود خوندم - بعد فکر بمب افکن ها را کردم - مخصوصا "ب 17" - یاد معروفترینشون - از نظر من - یعنی "ممفیس بله" افتادم - از اونجا به "ممفیس گریزلی" فکر کردم - بعد یاد زمانی که "ونکوور گریزلی" بودند افتادم و یاد "جی ام پلیس" - بعد هم یاد روزهایی که از کالج میرفتم روبروش با "اسکای ترین" که از اون سوپر مارکت چینیه غذا بخرم - چون دوستام "تونی" و "آلن" چینی بودن و میرفتند آنجا - بعد هم که به یاد خرسبچه و که الان چیکار میکنه افتادم -

متاسفانه نتونستم عکسی از اون پیکادلی کماندو که منظورم بود تو وب پیدا کنم - همون دختر تپله با موهای کمی فری - البته تو کتابی عکسش را دارم -  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 20:47  توسط ونگریز  | 

صبح خوبی بود - دیشب بد نخوابیدم - آهنگ خوبی تو ماشین گوش کردم - فقط یکی - "Holy Diver" مال "Dio" - صداش عالیه - وقتی بلند هم باشد که اصلا نگو و نپرس - این پیرمرد عجب صدایی داشته و فکر کنم هنوز هم داشته باشد - هنوز دارم سعی میکنم این دلبر جدیده را سروسامانی بدم - بزک دوزکش کنم - به مد روز درش بیارم - سخته - مخصوصا با این فامیلهای املش - اسمش دهان همه را میبنده - اما هاها فقط اسم دارد - امروز عصر با امیر و فرشید میریم گردش - شب هم به ییلاق میرم - مثل قدیمها - قبل از "دی" - فعلا -
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 9:17  توسط ونگریز  | 

مطلب جالب در بلاگ سوته دل در مورد آقای گل جهان -
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 14:0  توسط ونگریز  | 

امروز سری به دلبر سابق زدم - با فامیلاش تقریبا اکثریتشون سلام علیک کردم - اصلا دلم براش تنگ نشده - البته براشون تنگ شده ولی نه براش - اون فامیلی که میخواستم ببینمش نبود - اون اصلیه هم همینطور - عمو بزرگاش هم همینطور - عمه زبلش ولی بود - یعنی وسط کار اومد - یک نامه فدایت شوم برای اصلیه گذاشتم - احتمالا زود جوابم را میگیرم - همه از اینکه دلبر جدیدی پیدا کردم و دنبالش رفتم ناراحت بودند - در صدد برنامه ریزی برای یک سفر در اردیبهشت هستم - ببینم چی میشه - احتمالا با امیر - اگر بشه که خیلی خوب میشه - ببینم اون چیکار میکنه - همین
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 13:48  توسط ونگریز  | 

و النتایج الهواسی فی بست السابق -

یکپا عربی نویس شدم - البته "دی" اینکاره بود یعنی عربی دان - و الان میتونست  که ۷ تا غلط از این پنج کلمه من بگیره - اما اهواسم چی شد - بقول خرسبچه هنوز دارم روش کار میکنم - دیشب ازش پرسیدم قرار بود برام عکس بفرستی چی شد - گفت هنوز دارم روش کارمیکنم - به من میگفت "مرد" - کمی شبیه سیاهپوستها حرف میزد - گفتم جای کفش شماره ۱۲ شماره ۱۳ برات گرفتم زود به مادرش گفت "اون حرف من راقبول ندارد" - بعد هم رفت سراغ تلویزیون - عین خودم - از صحبت تلفنی زیاد خوشش نمیاد - دنبال کت رفتم - اون مدلی که میخواستم بازار ندارد (البته در ایران) پس در فروشگاه نمیگذارند - شلوار هم فضائی ها میرند دوبی میگم برام بیارند - نسکافه هم که خودم ممنوع کردم - این هم سال سومی است که موتور خریدن را به بهار سال دیگه انداختم - درس هم ترم دیگر پیام نور - خدا کند یکی من را خبر کند - سفر کوتاه هم بعد از ۱۰ اردیبهشت - حتما میرم - احتمالا با گیگا - دیشب خواب یکی از همکاران سابق را دیدم - امروز حتما باید باهاش صحبت کنم - دلیلی نداشت به خواب من بیاد - از دبروز شروع به کار جدی کردم - تعطیلات تمام شد و کارهای ما شروع شد - کمی تا قسمتی خوشحالم - از چی نمیدونم - ولی از لحاظ روحی شادم - از امروز شروع به رفت و آمد تا محل کار بصورت پیاده کردم - بد نیست یک ربع راهه - با ماشین ۵ دقیقه - می ارزه - هرکدومش به اون یکی - فعلا تا هوا خوبه پیاده میرم - البته به غیر از پنجشنبه و جمعه ها که به اون یکی ماوام میرم - هنوز غار جدیده آماده نشده تا منتقل بشم اونجا - بهتر - بدلایلی گه خودم میدونم - دیروز که بازی آرسنال با لیورپول را دیدم کیف کردم - هر دو مورد علاقم البته بعد از منچستر - داور کمی بنظرم بنفع لیورپول میگرفت - شاید هم با آفریقاییها بد بود - نمیدونم - امروز هم که منچستر بازی دارد - ببینیم چی میشه - من که همیشه رو منچستر شرط میبندم -

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 8:54  توسط ونگریز  | 

اهواس جمع هوس است - چون هوسها صورتی منفی دارد - حدالقل از نظر بعضی ها - پس این جمع را که لابد در زبان خنده دار عربی وجود دارد را از خودم ساختم - میشه دیگه - این هم نوعی نو آوری است - اما اهواسی که الان دارم :

۱ - سفری کوتاه یکی دو روزه به اصفهان و یا همدان برای عکاسی که بعدش هم کلی قرقر یا غرغر کنم -

۲ - خرید یک شلوار جین - مهم نیست چی باشه فقط راسته واقعی - مثل اونها که در دانشگاه داشتم - آبی کمی روشن -

۳ - خرید یک کت بلیزر اما مشکی رنگ - دکمه هاش هم مشکی باشد - نازک ولی وزنن کمی سنگین -

۴ - خوردن نسکافه - البته سرد باشه بهتر است - با شکر فراوان - فعلا براساس خواست خودم ممنوع است -

۵ - موتور سواری - البته موتور پرشی باشه بهتره - هوندا ۲۵۰ ایکس ال از همه بهتر - زدن به بیابون و روندن - مثل اون وقتها با آقای ۷۷/۷ - میرفتیم تپه از صبح تا شب - استراحت در کنار اون آبگیر کوچیکه - کنار ماهیگیران -

۶ - شروع دوباره به درس خوندن - بصورت آکادمیک -

چیزهای دیگر هم هست که الان جای نوشتنش نیست - هه هه فکر کثیف نکنید -

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 14:17  توسط ونگریز  | 

این دو هفته تعطیلی که برای من مثل چشم به هم زدن گذشت - اصلا نفهمیدم - حدود ۷ جلد کتاب گرفته بودم - اما حتی یکیش هم تمام نشد - فیلم هم کم دیدم - این سفر وسطش همه برنامه ام را بهم زد - البته اون سفر برای عکاسی هم وقت گیر بود - باید فقط یکیش را میرفتم - اما برای هر دو فشار روم بود - داره دو هفته میشه که با خرسبچه صحبت نکردم - حسابی منتظر این آخر هفته هستم - شنبه هم باید سرکار بیام - امروز با فک و فامیلهای دلبر سابق صحبت کردم - حسابی دلم براشون تنگ شده - اما دیگرنمیشه - آدم که دلبرش را عوض میکند باید از همه چیز قدیمیه ببرد - فضاییها هم برای خرسبچه یک پیراهن آوردند - کل وسایل را فردا براش میفرستم - امروز اتفاقی از سایتی آدرس خونه خرسبچه را هم گیر آوردم و شماره تلفن ثابتشون را - این آخر هفته سورپریزشون میکنم - امیر هم دارد کاری میکند - خدا کند که موفق شه - منهم خوشحال میشم -
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 14:9  توسط ونگریز  | 

برگشتم - سفرم را بسیار کوتاهتر از آنچه که باید میبود و برنامه ریزی شده بود کردم - فقط بخش اول را انجام دادم - بدلایلی بخش دوم را انجام ندادم - در ۳۰ کیلومتری جنوب غربی پاریس بودم - هتل بسیار بدی بود - حتی رستوران هم نداشت - فقط صبحانه - فامیلهای دلبر جدیده رادیدم - عموش و عمو بزرگه - اون عمو کوچیکه - عمه و عمه ارشدش که همه ازش حساب میبردند - تازه از جزائر کارائیب هم برگشته بود و حسابی برنزه شده بود - با اون چشمهایرنگیش - خیلی مسخره همه ازش میترسیدند - البته منطقی هم بود - با اجازه تمام فمنیستها و سکسیستها - با اون مقام هم در حال خاله زنک بازی بود - اصلا این از خون زنها بیرون نمیره - همش مهمانی بود - صبح ساعت ۹ میرفتم پیششون تا عصر ساعت ۷ - دو روز ناهار هم بهم دادند - بد نبود - وقتی فرانسه حرف میزدند کمی میفهمیدم - اونم نه کلمات را - بلکه از روی اسم - یک موضوعی را که من گفتم بیست بار مطرح کردند - یکبار دیدم یک یارو دارو رو دیوار اتاق داره دنبال چیزی میگرده - چون چراق اتاق خاموش بود و میخواست چیزی را یادداشت کند - تا از یکی سئوالی کرد منهم الله بختکی بهش کلید چرغ را نشون دادم - قسم میخوردکه من فرانسه بلدم - بعد برای امتحانم باهام فرانسه حرف میزد - آخرش به زبون فرانسه ازش تشکر و باهاش خداحافظی کردم - البته یک چشمکی و تبسمی هم اضافه - بموند در خماریش که من بلدم یا نه - دوربین را نبرده بودم تا عکس بگیرم - برای خرسبچه یک جفت کفش ورزشی و سه تا تی شرت گرفتم - دو تاش قرمز - روز آخر که میامدم حراج بود که چون من صبح به سمت فرودگاه میامدم نرسیدم برم - یکساعتی از فرودگاه تا اونجا راه بود - البته بطور متوسط - روزهای کاری یکساعت و ربع و غیر کاری ۵۰ دقیقه - احتمالا از قبل احساس میکردم که طرف خرسبچه نمیرم یا او را نمیبینم و گرنه دوربینم را میبردم - حتی شارژرش را هم برده بودم - در برگشت کلی آدم تو هواپیما بودند که بعد از بیست تا سی سال برمیگشتند - یک خانومی بود که بعد از ۲۷ سال برمیگشت - جلوی من نشسته بود - تا هواپیما درش باز نشد روسری را سر نکرد - رفتنی دو تا بچه بودند - یکی زیر یکسال و دیگری بین یک و دو - زیر یکسال فقط در هنگام نشستن هواپیما گریه کرد و دیگری شیفتش را کامل کرد یعنی درتمام مدت بجز نشستن هواپیما گریه کرد - یعنی میخواست که پدرش و فقط پدرش او را بغل کند و راه ببرد تا ساکت شود - پدرش هم از اون تنبلهای روزگار بود - حتی کمربندش را هم درست نبسته بود - بیچاره زنش - غذای هواپیما بد نبود یعنی از لوفتهانزا و ایر کانادا بهتر بود ولی به پای "کی ال ام" نمیرسید - البته هیچ ایرلاینی مثل لوفتهانزا آبمیوه تو شیکم مسافر نمیکند - این چند روز آخر که نماندم میخواستند برام برنامه گشت ترتیب بدن - گفتند کاخ ورسای را میخوای ببینی - گفتم سه بار دیدم آخریش در سال ۲۰۰۴ بوده - آیا اتاقی  یا شبستانی و یا چیزی دیگر بهش اضافه شده گفتند نه - گفتم خب لازم نیست ببینمش - درمورد برج ایفل پرسیدم طبقه جدید اضافه شده - رستورانی دیگر - گفتند نه - گفتم پس نمیخوام ببینمش - کسی هم باهام نبود که باهاش برم شانزه لیزه - فقط خودم برنامه دیدن قبر ژنرال پاتون را داشتم که نشد - اگر میشد حتما میرفتم - فعلا -
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 10:45  توسط ونگریز  | 

این عکس را سال پیش در راه همدان همراه با گیگا گرفتم -

Avaj

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 6:1  توسط ونگریز  | 

دیشب با خرسبچه صحبت کردم - کادوها رسیده بود - زیاد راضی بنظر نمیرسید - از من خواست یک کفش و یک تی شرت بفرستم - تی شرت (سوئیت شرت) قرمز - یوهو طرف مثل خودم "لنگی" است - کفش ورزشی شماره ۱۲ - یک خلبان هم براش گرفتم - از همین عروسکهای مدل "اکشن من" - البته نه خود "اکشن من" بلکه همون سایز - مال تیم اکروجت "بلو انجلز" نیروی دریایی امریکا است - قابل توجه آبادانیها - عینک "ری بن" هم دارد که میشه به چشمش زد و همینطور جدا کرد گذاشت تو جیبش - کلاه پرواز هم دارد - خلاصه کامل کامل - دوباره باید براش یک بسته بفرستم - شاید از پیش فامیلهای دلبر جدیده بفرستم - دارم میرم ملاقاتشون - یک روز و نیم رفتم "کاشان" و "ابیانه" عکاسی - با حدود ۱۰۰ تا عکس برگشتم - و یک برگ جریمه سرعت - اونهم درست در وقتی که آروم میرفتم - فکر کنم یارو من را با یکی دیگر اشتباه گرفته بود - فضائی ها هم دارند میرن سفر - شاید اگر بشه از پیش فامیلهای این دلبر جدیده یک سری هم پیش اونها برم - احتمال کمی هم هست که به خرسبچه هم سری بزنم - فردا یکسری شاید برم پیش دلبر جدید و یکسر پیش دلبر قدیم -
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 21:8  توسط ونگریز  | 

سه عکس از سفر روز ۲ فروردین به کاشان

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 20:52  توسط ونگریز  | 

بقول خودم عمل کردم و عکس عیدی های خرسبچه را گذاشتم-

KhersBache

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 20:38  توسط ونگریز  |