ادامه مطلب
اما دیروز حال و حوصله نداشتم - عصری - از خونه فضائی ها با ناراحتی اومدم اینجا - میپرسن چرا ناراحتی - سوال از این بی منطق تر نشنیدم - اومدم خونه یک فیلم دیدم - حتی یادم نمیاد چی - باید فکر کنم تا بگم - شب هم دیر خوابیدم - صبح حدود ۶ پا شدم - دوشی و صبحانه و تماشای تلویزیون و شستن ظرفهای سه روز - بعد لباسها را تو ماشین رختشویی انداختم - ساعت ۸ و ربع دقیق هوس کردم برم مسافرت - گفتم به خودم کجا - دیدم کاشان که رفتم نه "باروش" را دیدم و نه "تپه سیلک" - وسایلم را بستم و ساعت ۸ و بیست از در خونه رفتم بیرون - جدا - حتی واینستادم ماشین رختشویی کارش تموم شه - بین قم و کاشان یک شهری است به اسم "مشکات" - همیشه با سرعت از کنارش رد شدم - ولی جای باصفایی به نظر میرسه - مخصوصا او رنگ سبزی که درختاش در دور دست یعنی اونطرف شهر دارند - یکبار باید برم یک دوری توش بزنم - ساعت ۱۰ و ۴۰ رسیدم کاشان - البته تو راه برایی زدن بنزین و استراحتی کوتاه ایستادم - رفتم تپه سیلک که چیزی زیاد ازش نفهمیدم - یک ۲۰ تایی عکس گرفتم و بعد هم رفتم سراغ باروی شهر یک تعدادی عکس هم اونجا گرفتم - رستوران "دلپذیر" هم تعطیل بود - ساعت ۱۱ و ۴۰ کارهام تو کاشان تمام شد - مثل اینکه برنامه درسی من بوده حالا باید برگردم خونه - سرخر را طرف تهران برگرداندم - یک توقف ۵ دقیقه ای برای مکالمه تلفنی با امیر داشتم - دقیقا طبق پیش بینیم ساعت یک به اون رستوران نزدیک قم "آفتاب مهتاب" بقول من رسیدم - یاد "دی" افتادم - ناهار خوردم - کلی توریست ژاپنی هم اونجا بودند - پیرمرد و پیرزن - بعضیهاشون خمیده - ماست و خیار را به اندازه دو قاشق غذاخوری ته اون ظروف یکبار مصرف میریختند - بعد که امتحان کردند برگشتند و یکسریشون به هوای اینکه سس سالاد است ماست و خیار را روی سالادشون ریختند - برگشتن هم راه خوب بود - جز نواب که راهبندون بود - ساعت ۳ هم در خونه در حال پهن کردن لباسهای شسته شده بودم - و ریختن سری دوم لباسها در ماشین بودم -
بیمزه بود - اما دلیل این عمل این بود که صبح تلفن موبایلم را چک کردم دیدم از روز چهارشنبه ساعت ۳ که یک "میس کال" داشتم - کسی باهام تماس نگرفته - البته چند "اس ام اس" داشتم - حال موندن تو خونه هم نداشتم - احتمالا هفته دیگر هم همین کار را ولی به سمتی دیگر میکنم - فکر کنم مقداری خون ایلیاتی دارم - یا اینکه اگر درس نمیخوندم - جان عمم چقدر هم خوب خوندم - راننده تریلی میشدم -
راستی یک هوس جدید هم کردم - یک شرکت حمل ونقل بین المللی راه بیاندازم - ده سال پیش دوره اش را در وزارت راه دیدم - فکر کنم امتحانکی هم باید بدم - یکبار شرکت داشتم که با مسافرتم ردش کردم - حالا از دوباره باید شروع کنم - دوباره اینکوترمز و مقررات گمرکی - یا خدا -
ماجرا از دیدن یک "رنجرور" خاکستری شروع شد - دیدم رنجرور از سمت چپم رد شد - یاد این افتادم که اون ماشین مورد علاقه من است - بعد یاد "کامی" با اون تبلیغ رنجرور که تو سربازی تعریف میکرد افتادم - اونی که توش رنجرور سیاه میره تو جنگل و گل و لای بعد میاد تو "پیکادلی سیرکل" دخترا براش دست تکون میدن - از اونجا یاد "پیکادلی کوماندو" زمان جنگ دوم که در موردش خوندم افتادم - پیکادلی کماندو را تو کتابی که در مورد "نیروی هوایی هشتم امریکا" که در انگلیس مستقر بود خوندم - بعد فکر بمب افکن ها را کردم - مخصوصا "ب 17" - یاد معروفترینشون - از نظر من - یعنی "ممفیس بله" افتادم - از اونجا به "ممفیس گریزلی" فکر کردم - بعد یاد زمانی که "ونکوور گریزلی" بودند افتادم و یاد "جی ام پلیس" - بعد هم یاد روزهایی که از کالج میرفتم روبروش با "اسکای ترین" که از اون سوپر مارکت چینیه غذا بخرم - چون دوستام "تونی" و "آلن" چینی بودن و میرفتند آنجا - بعد هم که به یاد خرسبچه و که الان چیکار میکنه افتادم -
متاسفانه نتونستم عکسی از اون پیکادلی کماندو که منظورم بود تو وب پیدا کنم - همون دختر تپله با موهای کمی فری - البته تو کتابی عکسش را دارم -
یکپا عربی نویس شدم - البته "دی" اینکاره بود یعنی عربی دان - و الان میتونست که ۷ تا غلط از این پنج کلمه من بگیره - اما اهواسم چی شد - بقول خرسبچه هنوز دارم روش کار میکنم - دیشب ازش پرسیدم قرار بود برام عکس بفرستی چی شد - گفت هنوز دارم روش کارمیکنم - به من میگفت "مرد" - کمی شبیه سیاهپوستها حرف میزد - گفتم جای کفش شماره ۱۲ شماره ۱۳ برات گرفتم زود به مادرش گفت "اون حرف من راقبول ندارد" - بعد هم رفت سراغ تلویزیون - عین خودم - از صحبت تلفنی زیاد خوشش نمیاد - دنبال کت رفتم - اون مدلی که میخواستم بازار ندارد (البته در ایران) پس در فروشگاه نمیگذارند - شلوار هم فضائی ها میرند دوبی میگم برام بیارند - نسکافه هم که خودم ممنوع کردم - این هم سال سومی است که موتور خریدن را به بهار سال دیگه انداختم - درس هم ترم دیگر پیام نور - خدا کند یکی من را خبر کند - سفر کوتاه هم بعد از ۱۰ اردیبهشت - حتما میرم - احتمالا با گیگا - دیشب خواب یکی از همکاران سابق را دیدم - امروز حتما باید باهاش صحبت کنم - دلیلی نداشت به خواب من بیاد - از دبروز شروع به کار جدی کردم - تعطیلات تمام شد و کارهای ما شروع شد - کمی تا قسمتی خوشحالم - از چی نمیدونم - ولی از لحاظ روحی شادم - از امروز شروع به رفت و آمد تا محل کار بصورت پیاده کردم - بد نیست یک ربع راهه - با ماشین ۵ دقیقه - می ارزه - هرکدومش به اون یکی - فعلا تا هوا خوبه پیاده میرم - البته به غیر از پنجشنبه و جمعه ها که به اون یکی ماوام میرم - هنوز غار جدیده آماده نشده تا منتقل بشم اونجا - بهتر - بدلایلی گه خودم میدونم - دیروز که بازی آرسنال با لیورپول را دیدم کیف کردم - هر دو مورد علاقم البته بعد از منچستر - داور کمی بنظرم بنفع لیورپول میگرفت - شاید هم با آفریقاییها بد بود - نمیدونم - امروز هم که منچستر بازی دارد - ببینیم چی میشه - من که همیشه رو منچستر شرط میبندم -
۱ - سفری کوتاه یکی دو روزه به اصفهان و یا همدان برای عکاسی که بعدش هم کلی قرقر یا غرغر کنم -
۲ - خرید یک شلوار جین - مهم نیست چی باشه فقط راسته واقعی - مثل اونها که در دانشگاه داشتم - آبی کمی روشن -
۳ - خرید یک کت بلیزر اما مشکی رنگ - دکمه هاش هم مشکی باشد - نازک ولی وزنن کمی سنگین -
۴ - خوردن نسکافه - البته سرد باشه بهتر است - با شکر فراوان - فعلا براساس خواست خودم ممنوع است -
۵ - موتور سواری - البته موتور پرشی باشه بهتره - هوندا ۲۵۰ ایکس ال از همه بهتر - زدن به بیابون و روندن - مثل اون وقتها با آقای ۷۷/۷ - میرفتیم تپه از صبح تا شب - استراحت در کنار اون آبگیر کوچیکه - کنار ماهیگیران -
۶ - شروع دوباره به درس خوندن - بصورت آکادمیک -
چیزهای دیگر هم هست که الان جای نوشتنش نیست - هه هه فکر کثیف نکنید -

ادامه مطلب

