تبليغاتX
خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خاطرات دور از ماوا

یک آهنگ قشنگ - البته از نظر من - از "Moody Blues" -
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 6:19  توسط ونگریز  | 

یک همکار دارم یا داشتم که به گلایدر معروف بود - البته به خاطر حجم کارش - در حدود یک پنجاهم کار واحد من در سال جمعا کار داشت - خودش برای افزایش نمایشی کارش اعمال عجیبی را انجام میداد - روزی ۱۰ دقیقه بیشتر کار نداشت - نمیدونم چطور خودش را پشت مونیتور سرگرم نشان میداد -البته تمام سریالها را از طریق اینترنت میدید - الان هم که فقط با هفته ای یکروز میاید باز هم وسطش جیم میزند - فقط پنجشنبه ها میاد که در شرکت قبلی ۴ ساعت و نیم بیشتر زمان کاری نیست - وسطش دو ساعت میرود جایی دیگر - حدود ۱۵۳ روز بابت ۶ سال کار مرخصی نرفته داشت - برای ۲۰ دقیقه اضافه تر شدن اون ۳ روز اعصاب بچه های واحد اداری را خورد کرده بود - جالب اینکه اهل نماز و روزه است و سخت نمایش دهنده و اهل حلال و حرام - میامد شرکت - ساعت ۹ میگفت میرم جایی زود میام - ساعت ۵ برمیگشت و نمازش را میخوند و ۵ و نیم میرفت خونه - بدون اینکه مرخصی ساعتی و یا چیزی رد کند - نمیدونم این حکایت نماز خوندنش چی بود دیگه - اینهمه حق سهامداران شرکت و بقیه را میخورد و بعد نماز - تازه با همه ادعاش سود پول هم میگرفت - اون هم از کی - از یکی که ماشینش را بهش فروخته بود و چک یک ماهه و دو ماهه گرفته بود - همیشه آخر های دوره که باید گزارشی تهیه میشد و بخشی از گزارش او شامل یک نتیجه ای از گزارش من بود - روز اول میگفت کار من تمام شده و کی کار شماها تموم میشه - و یامن فقط لنگ شما هستم - تا اینکه من بهش گفتم کار تو مثل گلایدر - نه موتور داره که نیاز به باز بینی و تعمیر داشته باشه و نه چیزهای الکترونیکی - تمام کنترل هات سیمی است و پیدا - ولی کار ما در مقابل تو مثل جامبوجت است - پس برو کنار و وایستا تا بهت بگم بیایی و اون چیزی را که میخواهی بگیری - بهش برخورد و دو هفته ای سر سنگین بود - استاد ماست مالی است - یک جدول برای من تهیه کرده - خودش نمیداند که چطور جمعش کرده - فقط عدد سازی - خلاصه اعمال عجیب او هم تمامی نداشت - گاهی وقتها تلفن موبایل دخترش را میاورد و چک میکرد که کی بهش زنگ زده و یا میزند - به بعضی شماره ها که آشنا نبود زنگ میزد و چک میکرد که کی است - یارو هم زرنگ تر بود از باجه تلفن زنگ میزد - از دیدن او خوشحال میشم - اصلا مثل تقویت روحیه است -
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 5:56  توسط ونگریز  | 

امروز خودم و بعضی از آشنایان را خجالت دادم - البته اثرش بر اونها بعدا معلوم میشه - برای برادر تمساح یک لباس "آرسنال" و یک اسباب بازی - برای خودش یک "پازل" - برای گیگا و شوهر گوگا کتاب و برای فضائی دوم و گوگا هر سفال و برای فضایی اول یک "سی دی" گرفتم - برای خودم هم یک سری کتاب تاریخ علم با "سی دی"ش گرفتم - نشر چشمه و شهر کتاب - جای بعضی ها خالی - امروز تو خیابون به فضائی ها گیر داده بودند که در ایران چیکار دارید - البته من هم ۲ دقیقه بعد رسیده بودم -

امروز صبح داشتم از امیرآباد شمالی میامدم بالا - دیدم احساس عجیبی از دیدن اون داروخانه سمت راست بهم دست داد - فکر کنم داروخانه دانشگاه اسمش باشه دارم - مدل تابلوش به اواخر قبل از انقلاب میخورد - اگر رفتم و یک آپارتمان در اونجاها گرفتم فقط بخاطر اون داروخانه است و نه چیز دیگر -

خیلی چیزها برای نوشتن دارم ولی نمیدونم چرا دستم را به کی برد میرسانم همشون یادم میره -

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 18:12  توسط ونگریز  | 

میتونید موزیکی را که نوشتم از این آدرس دانلود کنید - قدیمیه اما وصف حال منه -
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 7:9  توسط ونگریز  | 

در راستای محافظت از وجود پشمالوی خودم دوباره آزمایشات و سونوگرافی را انجام دادم - کلسترول ۱۴۷ ولی اون یکی تریگلیسیرید همون ۳۲۰ مونده - اصلا جاخوش کرده - اما کبدم هم علائم چربی را دارد - چه تصاویری در سونوگرافی هست - یارو همچین اون استیک را فشار میداد که فکر میکردی میخواد ماساژت بده - هر کی از من میپرسید جواب سونوگرافیت چی بود - جوابی در حد معلوم شد بچه پسره میشنید - من الان خوابم نمیدونم که چی مینویسم - تا بعدا -
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 2:53  توسط ونگریز  | 

آلبوم "Live Dates II"  مال " Wishbone Ash" حیفم اومد این آهنگ را نیاورم - با موزیک مدل اواخر دهه ۷۰ میلادی بصورت "هارد راک" خیلی قشنگه -

 

Ooh, theres something happening, ooh.
Ooh, theres something happening, ooh. (repeat)
Wont you take my love forever,
Wont you take my love for you,
Wont you take my love together,
Wont you give me your love too?

I will give you my love gladly
And I hope youll give me yours.
Somehow we can live together -
Could not love you any more.

Im so helpless, helpless -
I can feel youre helpless too. (repeat)
Im so helpless, helpless -
So helpless without you.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 8:3  توسط ونگریز  | 

آخرش سی دی آلبومی را که بیست سال بود دنبالش بودم بدستم رسید - تمام سی دی فروشیهای "دبی" "ونکوور" "آمستردام" "بروکسل"و "کوالالامپور" را دنبالش گشته بودم - حالا کسی برام فرستادش - شنیده بودم در فرانکفورت هم پیدا میشده - ولی من هیچوقت اونجا اقامت بیش از ۴ ساعت نداشتم - همیشه یا هواپیما عوض کردم - یا ماشین گرفتم و رفتم یک شهر دیگر - حالا باید برای کسی که در سال ۱۳۶۱ کاست این آلبوم را به من داده بود بفرستم - خیالم راحت شد - یکی دیگر از بدهی هایم کم شد - کمی نفس کشیدن راحت شده - احساس بدهکار بودن سخته - خیلی ها بدهکارند ولی احساسش را ندارند - دیروز رفتیم عکاسی - جالبه که اهالی یک ده جاده را بسته بودند و کسی را راه نمیدادند - احمقانه است - ولی در این مملکت همه چیز ممکن است - اسمش را هم بدلیل افزایش نا امنی گذاشته بودند - ۲ تا عکس من بیشتر نگرفتم - گیگا کلی عکس گرفت - البته اصلا دماوند پیدا نبود - منتظر شروع هفته جدید هستم - شاید تغییراتی در اوضاع حاصل شود -
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 9:24  توسط ونگریز  | 

امروز دعوت شدم برم با گیگا اینا - البته همراه با خود گیگا - برم عکاسی - از طرف جاده چالوس - کجا نمیدونم - برای خرسبچه عیدی خریدم - فردا عکس کادوها را آپ میکنم - از سرخه بازار براش خرید کردم - دو تا پیرهن - یک شلوار و یک تی شرت - حالا بفرستم و مادرش دوباره یک ایرادی روشون میگذاره - البته من که روم کم نمیشه - دیشب به یک مراسم که از طرف دلبر سابق ترتیب داده شده بود دعوت بودم - گیگا را هم برده بودم - کلی خندیدیم - بابای دلبر هم یک کادویی به من داد - اگر میدونستم به من هم قراره کادو بدند اصلا نمیرفتم - کل فامیلهای اون دلبر را دیدیم - کلی دوست - دلم براشون تنگ شده - امیر هم بود و بیحوصله - چراش را نمیدونم - چون شام نمیدادند با گیگا رفتیم مکزیکی - باز همه زوج بودند و ما - بعد یک نوع سالسا آوردند - همانکه به جای آب لیمو تازه توش پودر لیمو عمانی ریختند - دفعات پیش نمیاوردند - یعنی از چهار دفعه ای که رفتم فقط مواقعی که گیگا باهام بوده آوردند - حتما بخاطر گیگا است - گیگا  در حال آماده سازی یک گروه فروش برای بعد از عید است - من هم کسی که یکی از بهترین بازاریابان و معامله کننده گانی است که میشناسم را به او معرفی کردم - فرشید هم دیروز دفاعش بود با نمره ۱۸ در آن فارغ التحصیل شد - من در سالهای دور ۱۸.۵ گرفته بودم - حالا با یکسال و نیم تاخیر درسش را تمام کرده - تا دو هفته پیش هم میترسید که نتونه دفاع کنه حالا از نمرش ایراد میگرفت - اگر اینجا بود با مشت و لگد ازش پذیرایی میکردم - باز دوباره دیروز هم یاد یکی افتاده بودم و دلم براش تنگ شده بود - البته یاد گرفتم که دیگر دو بار که نه شنیدم همه چیز را فراموش کنم - ایکاش او هم امروز میامد - البته کلا امیدیست واهی - هنوز هم نصف بیشتر وسایل خونم و لباسهام بسته بندی است - نه میتونم کسی را دعوت کنم - نه دلم میاد دوباره این جعبه ها را باز کنم - حال و حوصله فیلم دیدن هم ندارم - این دو تا فیلم اخری از مدل فیلمهایی بود که من دوست دارم ولی وسطش خاموشش کردم - حتی مثل قبل با سرعت زیاد تماشاش نکردم - فعلا -
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 6:13  توسط ونگریز  | 

عکس زیر را برای این گذاشتم که بگم ذهن من هم مثل این عکس بهم ریخته است - شلوغ و پلوغ و همینطور نامرتب - یک خرس بی نظم - دیشب یک چتی کوچک با یکی داشتم - از دستم ناراحت شده بود - شاید هم حق داشت - میگفت تو عمرش اینقدر عصبانی نشده بوده - یوهو - آخرش تو یک کاری از همه برتر شدم - هرچند که افتخاری نداشته - اونهم چون بدلیل عدم نیت در انجام کار بوده بعنوان پوئن حساب نمیشه - طبق معمول سوتی دادم - اومدم کاری بکنم - نتیجه اش صد وهشتاد درجه فرق کرد - بقول اون جوک معروف "یک مثبت منفی اشتباه کردم و. از پنجره افتادم بیرون" - دیدم یک نفر آدم "کول" جوش آورده - بازهم متوجه نشدم - امروز با گیگا اینا رفته بودیم گردش - البته نه گوگا بود و نه گیگا - اما مادر پدرشون که بودند - تا "هشتگرد" رفتیم و برگشتیم - سری هم به اون غارچه ام در "مهرشهر" زدیم - نامه مادر خرسبچه حاوی موارد "محیرالعقولی" بود - باور کنید دارد برام پاپوشی درست میکنه - مجوز میخواست که "ایکس ری" دندونام را به خرسبچه نشون بده - حالا مجوز من را برای چی میخواست نمیدونم - میتونست"ایکس ری" هر شخص دیگری را از محل کارش ببرد و به اون نشون بده - حالا چرا "ایکس ری" من - عکس منرا نخواسته که بفرستم تا بهش نشون بده - نقاشی اون را اسکن نکرده برایم بفرسته - به من خبر داده که هم کاراته میره و هم هیپ هاپ - اما میدونم که کاراته نرفته و به جاش رفته هیپ هاپ - میگفته هر هفته میره اسکی - اما من هیچ عکس با لباس اسکیش را ندیدم - چرا  اینها همیشه دروغ دارند چه گفتنش را و چه شنیدنش را -
+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 20:32  توسط ونگریز  | 

شلوغ و پلوغ

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 17:11  توسط ونگریز  | 

اجبارا به مسابقه دعوت شدم - اجبارا هم باید شرکت کنم -

آهنگهای مورد علاقه : خیلی هست ولی ۵ تای اول یا شش تا به نیت شیش تائیاش

۱ - "Aces High" مال "Iron Maiden"

۲ - "Dead Men tell no tale" مال "Motor Head"

۳ - "سال ۲۰۰۰"

۴ - "Hotel California"

۵ - "Wish you were here"

۶ - تمام آلبوم "Live Dates II" مال "Wishbone Ash"

کلک زدم نه؟

چی خوشم نمیاد

۱ - هر چی آهنگ هست که توش "دف" هم داشته باشه - اصلا گوشم را آزار مبده

۲ - هر چی غمناکه از جمله "شجریان" - "شهرام ناظری" - و ...

۳ - هر چی مال شهرام صولتی است

۴ - هر چی مالی سیاوش قمیشی است

۵ - آهنگهای شهره - هایده - حمیرا - مهستی از بدو خلقت تا کنون

۶ - اون آّهنگه که نمیدونم مال کیه "کلاغا که میرن به خونه" بخشیش است - اصلا فکر شم آزارم میده

-------------------------------

خواننده های مورد علاقم (ایرونیهاش)

گوگوش - شهرام شب پره - داریوش - آرش دو تا آهنگ قشنگ داره - شهرزاد سپانلو - فرامرز آصف -

------------------------------

خود زنی کردم نه؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 13:30  توسط ونگریز  | 

چند روز نتونستم بنویسم - پیش دلبر جدید بودم - از قدیمیه دور - البته دیروز سری بهش زدم - در حد سلام - و بعد از ده دقیقه هم خداحافظ - قیافه دلبر جدید مرتبی ازش میبارید - اما کافی بود گنجه اش را ببینید و بفهمید چقدر نامرتبه - البته همه اش تقصیر یارو قبلیهاست - من هم که مثل نظافتچی باید در حال مرتب کردن باشم - اون عموش که منتظر بودم نیامده بود - یک عموی دیگرش اومده بود - احتمالا هفته آخر اسفند سری به خانواده اش در اون دوردورا میزنم - پریروز عصرکه خونه بودم نمیدونستم چیکار کنم - فضائیه میگفت شاید به دلیل اینکه از سال ۷۰ تا الان همه اش در حال کار و درس بودی - همش مشغول - تفریحات یادت رفته - نمیدونی بعد از ظهر که آدم بیکاره میتونه برنامه داشته باشه برای انجام کاری تفریحی - دیشب تقریبا تمام سریال "میشل استروگف" را دیدم - همانکه از تلویزیون هم پخش شده - هنوز نتونستم با خرسبچه تماس بگیرم - الان دیدم مادرخرسبچه یک نامه برام نوشته - فعلا برم یک جواب براش بنویسم -
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 7:22  توسط ونگریز  | 

شب اولین روز تعطیل یعنی دیشب سعی در برقراری تماس با خرسبچه داشتم - دو دفعه اول تا صدای من میرفت تلفن قطع میشد - بعد هم اصلا برداشته نمیشد - امروزهم طبق معمول ساعت ۶ پا شدم - صبح ماشین را بردم شستم - کثیف ترین ماشین شهر بود - همه جاش خاک و گلی بود - بعد هم خرید از شهروند - همون که میدون آرژانتینه - از سال ۷۷ نرفته بودم- کمی خرید چیزهای الکی - گرفتن صندلیهای "بوبو" از "موجی" - بعد از دو سال - غذای مفصل - چرتکی و بیدار شدن با تلفن خاله دلبر جدید - فردا باید به دیدن عموش برم - همش همین - امشب سری به گیگا اینا میزنم -

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 17:21  توسط ونگریز  | 

امروز آخرین روز کارم بطور رسمی در این محل کار است - حدالقل تا عید - شاید مردم - شاید هم در اونجا موندم - بهر حال نهار امروز را که بدلیل مهمانان اداری مهمون شرکتم - خداکند زود تمام شه - برم دنبال بقیه کارام - طبق معمول زود آمدم - دیروز رفتم اون غار جدیده را داخل اون تپه بلنده دیدم - بد نبود - یک مقداری عکس هم گرفتم - چون بیحوصله بودم همچین خوب هم از آب در نیومده - احتمالا - چون هنوز بازبینی نکردمشون - علی رضا هم محبت کرده بود چند تا بلیط VIP مال بازی استقلال سایپا میخواست بهم بده - با "موجی" صحبت کردم - بیچاره زنش نگذاشت که بیاد - البته هردومون سردی هوا را بهانه کردیم و باد شدید - یا خیلی پیر شدیم یا زن ذلیل یا هر دو - البته دلیل من که احتمال زیاد پیری است وحس انساندوستی که نمیخواستم "موجی" تو دردسر بیافته - البته من که یک لنگی خالصم - میرفتم که به "موجی" بخندم - هر موقع با هم بازی اس اس میرفتیم تا اواخر بازی یا عقب بود و یا مساوی - اون حرص میخورد و من بهش میخندیدم - اگر خرسبچه اینجا بود حتما میبردمش - دیروز با علیرضا در مورد دستمزد و کیفیت زندگی صحبت کردیم - عقیده داشت - البته من هم باهاش موافق بودم - که کیفیت زندگی را نباید فدای کمیتش کرد - از نظر درآمدی و غیره - به این نتیجه رسیده بود که در اینجا ما از زندگی لذت کافی را نمیبریم - بد نمیگفت - دلیل این مرخصی الان من هم همین است -
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 8:37  توسط ونگریز  | 

آخرین پست بلاگ "ج اان" عکس اون ریشوی کوبایی را انداخته - البته در جوانیهاش - همونکه به اسم آزادی و برابری تا الان چهارچنگولی حکومت را چسبیده بود - البته بی سوادی را ریشه کن کرده و دیگر تقریبا بیسواد در کشورش پیدا نمیشه - بهداشت و خدمات پزشکی را در تمام کشو مجانا گسترش داده - اما از طرفی هم کشور را دوباره به تفریحگاه برای مسافرتهای ساکنین غرب تبدیل کرده - جاییکه همه وسایل تفریحات سالم و ناسالم به قیمتهای نسبتا ارزان مهیا است - هنوز اتومبیلهای دهه ۵۰ در حال جولان - (اطلاعات من مربوط به اوایل این دهه هست) - بیمارستانهای مخصوص برای درمان بیماریهای خاص برای توریستهای درمانی ایجاد کرده - مثلا پرچمدار مبارزات خلقی در آمریکای مرکزی و جنوبی است - اما تا زمانی که من اطلاع داشتم مخالفی در کشورش مثلا نداشت - یعنی یک دیکتاتور  بسکتبالیست دودی - اون که سیگار برگ از لای دندوناش نمی افتاد - صادراتش شکر و سیگار برگ بود و نفت را در مقابل این دو وارد میکرد - همرزمش را فرستاد بعنوان صادرات - واقعا هم بدست متقاضیانش سپرد - حالا استعفا داده - نمیدونم مثل بقیه دیکتاتوریهای مدعی آزادی حالا کدام فامیلش جاش مینشیند - مثلا در سوریه و آذربایجان پسر به جای پدر - لابد اون برادرش را مینشاند - باید دید در لیبی اون سرگرد یا سرهنگ دیوانه که تا حالا حتما درجه ارتشبدی به خود داده و جانب صربها را در زمان جنایاتشان به بوسنی در دوره ای که تقریبا بجز روسیه همه دنیا انزجار خودشان را اعلام کرده بودند گرفته بود کی را جای خود میگذارد - با آن همه ورثه قانونی و غیرقانونی که راه انداخته - با آن پسر فوتبالیستش - تمام اینها به این دلیل است که از استعفای اون ریشوئه خوشحالم - اصولا ازش بدم میومد - حتی اگر سگ بولداگی هم داشتم اسمش را "فیدل" نمیگذاشتم - اثرات بیخوابی دوباره در من ظاهر شده با این نوشته های سرشیکمی -
+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 4:27  توسط ونگریز  | 

امروز سالگرد حضور پیروزمندانه ما در کنسرت "راجر واترز" بود - است - پیروزمندانه بدلیل اینکه تا آخرین لحظه بعضی از بچه ها نمیدونستند که با مرخصی شون موافقت شده یا نه - من هم که کول ترین آدم روی زمینم اصلا برام مهم نبود مرخصی بدن یا ندن - چون مرخصی اونها را هم با من مشورت میکردند که بدن یا نه - به همین مناسبت امروز ما ۴ نفر که از گروه ۸ نفره سال پیش هنوز تو شرکتیم - البته سال پیش هم فقط ۵ نفرمون تو شرکت بودیم - با هم تی شرتهای یادگاری اون کنسرت را که هر کدام ۱۰۰درهم برامون آب خورده بود را پوشیده بودیم - درست مثل بچه ها - بد نبود - کلی بخودمان خندیدیم - از اون وقت کمی داستان گفتیم - سام از کنسرت "سانتانا"ی هفته پیش گفت - کاشک من بلیطم را کنسل نکرده بودم و رفته بودم - حتما میگی که این خرسه چقدر ددری است - حق هم داری - اما من که برام مهم نیست - اگر خرسبچه بود فقط کنسرت "ایرن میدن" میبردمش - یا چیزی شبیه اونا - چندین روز دیگه هم که تولد امیره - خاله اون دلبرم امروز زنگ زد گفت که عموش اومده - من یکشنبه دوشنبه میرم سراغشون - مرخصی من رسما شروع شده - ولی روز شنبه غیر رسمی سرکار میرم - از دوستام و همکاران خداحافظی میکنم - فعلا -
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 16:8  توسط ونگریز  | 

الان از "سوزان استورم" یا همان "دختر نامرعی" اس ام اس داشتم - مریض است - نتونسته بیاد تهران برای کلاسهای دانشگاهش - فوق لیسانس وکالتی - حقوقی - قضائی چیزی تو همین مایه ها میخونه - خیلی هم سرش تو سیاست (که من نه اصلا سر در میارم و نه خوشم میاد) است - خیلی هم جدی - ولی کاملا مهربون - تو یکی از این "NGO" ها کار میکند - مجانی - خبرنگار افتخاری هم هست - آرزوش هم را میدانم ولی طبق معمول نمینویسم - مگر من دهن لق هستم - من قبلا به او "فلورانس نایتینگل" میگفتم - ولی بعدا اسمش عوض شد - دوستی یی داریم دورادور - اعتمادی که بدلیل همین دوری پابرجاست - از یکشنبه تا آخر سال را مرخصی گرفتم - ۴۴ روز بقول اونها و سی و هفت روز بقول من طلب داشتم - شنبه از یکی از ادارات دولتی بازدید کننده داریم و بعد من میام خونم - تا ببینم که از فرداش چیکار میکنم - از یک وبلاگ جالب یک آهنگ گرفتم - مال "وست لایف" - کمی برای من آروم بود - ولی بدرد امروزم میخورد - همه اش به یاد خرسبچه و یکی دیگر و دیگری هستم - امروز یک زنگی به محل کار قبلیم زدم - حتی دلم واسه اونجا هم تنگ شده بود - این شکم گنده من به چه اندازه دل کوچک شده ای توش دارد - عجب جمله احمقانه ای نوشتم - ولی پاکش نمیکنم - با PNF صحبت کردم - تا زنگ زدم مرا شناخت - بعد از ۲ سال - با ترمینال هم صحبت کردم - با جانشینم - اصولا من روابطم با جانشینانم خوب است - خیلی خوب - و همینطور با کسانی که جانشینش میشوم - "میتی کومان" یکی از همونها بود - مرا از ماموایم برای جانشینی او آورده بودند - رفیقی شدیم باور نکردنی - سفر میرفتیم - منرا به شراکت دعوت میکرد - اما AMD چشم دیدن من را ندارد - نمیدانم چرا - خیلی وقتها که همه برعلیهش بودند ازش دفاع کردم - بعد از یک هفته ریشهام را زدم - احساس "رابینسون کروزوئه" ای بهم دست داده بود - امروز رفتم نشر چشمه کتاب بخرم - جاش بدلایلی که نمیدونم گل خشک خریدم - صندوقداره مات بود - یک خرس پشمالو با لباس سافاری گل خشک میخرد - اون هم ۴ بسته بزرگ - یکیش را تو ماشینم گذاشتم - قبلا کسی یک بسته به من هدیه داده بود ولی فرشید برای ولنتاین برداشتش تا به دوست دخترش هدیه بده - اصلا بعضی مردم بعضی چیزها را رعایت نمیکنند - فعلا - 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 20:56  توسط ونگریز  |