دوست دارم در مورد "یوریا هیپ" این کارمند وظیفه نشناس و علاف هم در این بلاگ چیزی بنویسم - این "ی ه" فامیل رئیس بزرگ است - تا بحال دوباری توسط وی اخراج و با پادرمیانی مادر رئیس بزرگ و رئیس من برگشته - آدم عجیبی است - میگویند سربازیش ۷ سال طول کشیده - در یک موردش برای مدت نزدیک به شش ماه صبح آنکادر شده با لباس و پوتین واکس زده میرفته و چهار بر میگشته خونه - خانوادش نمیدونستن هر روز یک دختر را میبره تا مدرسه اش - بعد میرفته تو پارک میشسته تا دختره تعطیل شه و بعد میرساندش خونه - دیگر اینکه صبح به هوای کاری از دفتر میره و ظهر با یکسری دلایل واهی در مورد عدم امکان انجام اون کار برمیگرده - اما اگر بخواد کاری را انجام دهد - دیروز کل پرونده تامین اجتماعی رئیس را آورده - کل کلش - با تمام ضمائم - همه مات موندیم - همش در حال دختر بازیه با اینکه زن و یک دختر ۸ و یا ۹ ساله داره - به همه هم میگه که مجرده - خیلی هم عجیبه دخترها هم زیاد طرفش میرن - خیلی هاشون حتی با اینکه میدونن متاهله - اما اگر نخواد کاری را انجام بده - تمام بلایای آسمانی نازل میشن - یک "روآ" سبز داره که به عقیده اش از هرچی "۴۰۵" است بهتره - دقیقا عین "یوریا هیپ" داستان "دیوید کاپرفیلد" نوشته "دیکنز" است - فقط موهایش تیره است - اما از نظر اسکلت بندی عین اوست - البته در مورد پرداختها و مخارج زیر آبی هم میره - یکی دو موردش را گرفتم - اما بخاطر زن و بچه اش کاری باهاش ندارم - برای آوردن یک نامه از یک بانک به بانک دیگه حدودا ۸ روز بیرون میرفت - نامه در این مدت فکس شده بود - حیفم اومد در مورد این موجود عجیب چیزی ننویسم -
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 8:36  توسط ونگریز
|
دیشب خواب خرسبچه را دیدم - یعنی خوابی تقریبا طولانی بود - ولی فقط بخش مربوط به خرسبچه را مینویسم - خواب دیدم با خرسبچه و امیر در جایی مثل یک فروشگاه بزرگ یا یک مال بودیم - رفتیم چیزی بخوریم - حدود ۶ تا پله رفتیم بالا - یکجایی بود مثل " مکدونالد" اما یونیفورمشان قرمز خالخالی بود - بعد جالب موهای روشن - چشمهی آبی - ولی فارسی حرف میزد - من هم بدون اینکه بخوام باهاش انگلیسی حرف میزدم - در میان "تیلها" یک تلویزیون بزرگ بود که داشت یک مسابقه فوتبال پخش میکرد - امیر نوشابه بزرگ خواست من هم نوشابه و سیب زمینی - اما خرسبچه یک "هپی میل" خواست جدید - مثل تکه های کوچک ته دیگ نون لواش ته عدس پلو بود - برنج کمی بهش چسبیده بود - رویش هم خرمای ریز شده ریخته بودند - اون هم در "مکدونالد" - حالا موقع اینکه غذا آماده شد - خرسبچه غیبش زده بود - نیامد - هر چه معطل شدم نیامد - نگارنش بودم و حس کردم گم شده - باز بیداری صبح و سردرد -
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 10:23  توسط ونگریز
|
بهترین عکسی که گرفتم در تمام مدت عمرم از نظر خودم البته - مال اواخر سال ۱۹۹۹ است دو تاعکس که بصورت پانوراما "دان تاون" "ونکوور" را از جنوب "استانلی پارک" گرفتم - مادر خرسبچه هم متفکرانه در حال قدم زدن است - با مقوا براش قاب درست کردم - وقتی مادر خرسبچه از عروسی خواهرش برگشت از عکس خوشش آمد ولی گفت که این پسره کی است - خودش را نشناخت - تا اینجا بود جای این عکس رو تلویزیون بود - بعدش هم کنار دست من - اما الان همش گم میشه - نمیخوام از دستش بدم - نگاتیوش هم نمیدونم کجاست - با اون "مینولتا ۵۰۰" گرفتمش - رنگش عالیه - امیر هم ازش تعریف کرد - البته ممکنه برای دلخوش کنک من باشه - الان حدود یک ده دقیقه ای بهش خیره شدم - احساس کردم که از اون زمان که خودم را یکی از خوشبخت ترین آدمهای روی زمین میدونستم چقدر دور افتادم - باید عکسه رو درست راستی کنم و با یک قاب چوبی رو دیوار بزنم - آدم نمیتونه خاطرات خودش را پاک بکنه - یادها و همه چیز - هارد کامپیوتر که نیست - باید بگردم نگاتیوش راهم پیدا کنم - حتی شده یک اسکنر خوب دیگر (الان دو تا دارم) برای این عکس میگیرم - "درایور" یکی را ندارم و اون یکی را به بابام دادم - پس نیاز به یک اسکنر خوب دارم - چراغ سبز چشمکهای بدرد نخوری زد -
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 10:1  توسط ونگریز
|
از دیروز تا حالا ۴ تا فیلم ندیدم - درست شدم مثل زنهای خانه دار قدیم - نه الانیها که جلوی ماهواره پهن میشن - یا تا ساعت ۱۲ خوابند - با کاردک هم نمیشه جمعشون کرد - البته بجز "پلن دی" که بیچاره همش در حال کاره و "وی کی" که در جلوی کامپیوتره - فیلمها را "پلی" میکنم و شروع به مرتب سازیاین خونه کوچک قزمیت یا غذمیط میکنم - همش هم شلوغتر و کثیفتر میشه - این فضائی دوم شده مثل بهترین خدمتکاران منزل - اطو و اطو و اطو - گردگیری گردگیری و گرد گیری - جارو جارو و جارو - الان یک فیلم مال "الویس" گذاشتم که اقلا آهنگهاش را دوست دارم - خوشحالم که سفر نرفتم - فقط مقداری ضرر مالی بود - نمی ارزید - تمام پول بلیط سوخت - پرواز چارتر هم چیز بدیه ها - دیروزآخر خونه گیگا اینها رفتم - به نتیجه دلخواه رسیدم - کمی هم بیلیارد یاد گرفتم - از اونا تو اونور آب بهتر یاد داد - اقلا صاف میزدم - مدل شستش هم مثل من بود - پس بهتر هدف گرفتن را یاد داد - امروز به میمنت و مبارکی "زد" با دوستش قرار داره - البته من باهاش شرط بستم که از یکی از دو قرار اولش دوستش یکی را بهم میزند - هاهاها - این فیلم رو باید برای بابام ببرم - حتما خوشش میاد -
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 9:32  توسط ونگریز
|
امروز چند تا فیلم گرفتم - عموما قدیمی و یانسخه جدید یا مربوط به قبل - "رمبو"رو پرده ای بود و کیفیت نه چندان خوب - "همیشه سربلند" - این سومین بازیگری است که آنرا بازی میکند - اولیش را "
جو دان بیکر" سال ۱۹۷۳ بعد شماره ۲ آنرا هم باز "جو دان بیکر"در سال ۱۹۷۷ - در سال ۲۰۰۴ "
راک" و حالا این یارو که نشناختمش - فردا باید جایی میرفتم - تصمیمم عوض شد - البته در ساعت ۱۰ شب - نمیروم - احتمالا یک هفته ای دیرتر میرم - مردم از پریروزبرای امروز (الان پنجشنبه ساعت حدود ۱ صبحه) در حال عملیات مربوط به روز ولنتاین بودند - جالبه که بعضی ها حتی هدیه ولنتاین خود را هم انتخاب کرده بودند - شکلات فروشی ها پر بود - تقریبا قسمت عمده پروژه محوله انجام شد - البته همراه با دو سه تا کار دیگه - امروز باز هم کتابهای باقی مانده را بسته بندی کردم - دیگر کتابی اینجا باقی نمانده - البته به شرط اینکه دوباره کتاب نخرم - فردا عصر باید سری هم به گیگا اینا بزنم - البته بعد از اینکه مطمئن شم حال گوگا خوب شده باشد - آنفولانزایی ها اکثرا بهترند - "پلن زد" با دوستش قرار داشت - حالا یارو بهم زده بود و این خیلی ناراحت بود - میخواست قطع ارتباط کند که من مثل سازمان دفاع از حقوق حیوانات از یارو دفاع کردم - و دوباره یارو زنگ زد و برای جمعه قرار گذاشتند - حالا "زد" هی به من اس ام اس میزد که یارو دلیل داشته - اصلا یادش نمیامد که من از یارو دفاع کرده بودم - "جورج اس پاتون" هم هنوز دارد بالا را نگاه میکند - این اورکت پوست گوزنش که مال گروه پروازی بمب افکن هاست خیلی بهش میاد - دوباره سایت مدرسه خرسبچه عکسهای جدید گذاشته ولی از خرسبچه خبری نیست - رفتن جایی که ما برای اسکی میرفتیم - الیته همشان دارند برف بازی و سر خوردن میکنند - ولی از خرسبچه که این فصل دوم اسکیش است خبری نیست - خیلی دلم میخواد یک عکسش را با لباس و وسایل اسکی داشته باشم - اگر داشتم جاش روی میزم بود بالای این کامپیوتر خونه - امیر هم راضی بود - یعنی ۶۵ درصد حدالقل - چون طرف نظر داده باز هم همدیگر را ببینند - عالیه - امروز او خوشحال بود - فرشید هم یا از اینور دیوار می افتد یا از اونطرف - اصلا مخالف است - با همه چیز و نظر دیگران - فعلا تا صبح ساعت ۷ -
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 1:20  توسط ونگریز
|
عجب آنفولانزایی اومده - خیلی ها گرفتن - پلن "زد" - سوزان استورم - من (البته نه چندان سخت) - مسافری به چین - گوگا - توی اینها پلن "زد" خیلی ناراحت بود - چون با دوست پسرش قرار داشت و نتونسته بود بره - اگر امروز هم نبیندش تا یک هفته ای نمیبیندش - من هم میخواستم برم پیش گیگا اینا - از ترس بیماری نرفتم - دیشب خودم افتادم - دیروز یک پروژه جدید تحویل گرفتم - کار ۱۰ روزه را باید در دو روز انجام بدم - کار از این آبگوشتی تر نمیشه - دیروز امیر با یکی قرار داشت - بردمش تا اونجا - فکر کنم طرف را هم دیدم - متاسفم - هیچگونه اظهار نظری نمیتونم بکنم - امشب احتمالا میرم خونه خودم - سام عکسهای قشنگی از پاپا نوئل برام فرستاده - کاشکی من این عکسها را گرفته بودم - فردا هم که "ولنتاین" است و همه چیز قرمز و قلبی و شکلاتی و زنجبیلی - بازار گل و شکلات و عروسک و پیک (برای ارسال آنها) گرمه - من هنوز تصمیمی نگرفتم - یعنی گرفتم ولی نمیخوام بنویسم - هاها - عید هم نزدیکه - ببینم برای خرسبچه چی میتونم بفرستم - باید سری به بنتون بزنم - حیف این "کردیت کارت" من بسته شد - وگرنه خیلی راحت در اونجا سفارش میدادم - لازم به پست کردن هم نبود -
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 7:23  توسط ونگریز
|
خیلی ها به من گفتند که اول باید با خودم کنار بیام تا بعد بدونم چیکار باید بکنم - آخریا هم تو همین شنبه یکشنبه گفتن - توی دو سه هفته گذشته خیلی ها مرا تشویق به یک سفر ۱۵ تا ۲۰ روزه پیش خرسبچه کردند - یکی منطقی ترین حرف را زد و گفت که - الان برای ۲ هفته برم - بعد برگردم و ۶ سال مثل خر کار کنم و پول جمع کنم - چقدر هم میتونم جمع کنم - بعد دوباره برم پیش خرسبچه و بمونم اونجا - مشکل فقطخرج حدود ۵۰۰۰ دلار الانه - من که همه پولهام را خرج یا سرمایه گذاری بلند مدت میکنم - البته نه مثل دختران و تعداد کمی از پسران که سرمایه گذاری بلند مدتشان جراحی پلاستیک است - بهر حال امروز تصمیمم را میگیرم - چون هیچ چی دیگر ندارم بنویسم پس یک سری میزنم به
یک مطلب بلاگ قبلیم - فقط میخواستم مطمئن شم که زندگیم زیاد فرقی نکرده -
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 7:8  توسط ونگریز
|
امروز به این دلبر در مورد اون دلبرک جدید آگاهی بدم - نمیدونم با بابای این چطور برخورد کنم - از روز اول کلی خواسته داشت که اجابت کردم - عجب برف پوش پوشی میاد - یاد اون مرغان مگس خوار دور و بر اون ظرف شیري نسکافه افتادم - چقدر لطیف بودند - دیروز هم "جنگ و صلح" مال ۱۹۵۸ (فکر کنم) را دیدم و هم "۴۵." - راستی به اطلاع اون دوستی که فکر بوت من بود خبر بدم که یکی گرفتم - نه اینکه به فکر من بود - بلکه میخواستم با من بیاد بوت بخریم - امروز شدم GM - مخفف مرد خاكستري - بجز بوتم همه چيز ديگرم خاكستري است - از كاپشن و پيراهن و شلوار تا كراوات و ... - فكر بد نكنيد منظورم جورابم بود - اصلا نميخوام دوباره راجع به چهارشنبه بنويسم و يا فكر كنم - امروز روز تماس با خرسبچه است - اين خرسبچه من لاغر لاغر است - درست مثل بچگي خودم - بايد يك عكس خوب جديدش را براي دلبرك جديدم آماده كنم - ايني كه روي ميزم است مربوط به حدود دو سالگي اش است كه داشت براي درباني و باغباني در شركت گيگا اينا امتحان ميداد - البته اين عكس فقط مربوط به زمان درباني او است - كسي گفته كه اگر تا آخر امسال ازدواج كنم يك دوربين ۵۰۰۰ دلاري بهم ميرسه - نميدونم مي صرفه يا نه - اون زمان پلن دي بود و من اين شرط را بستم - هاها چه دوران خوشي بود - لعنت به آدم حسود - مخصوصا دوستان حسود - اما سال داره تمام ميشه و دوربين از دست ميره - دلم هوس يك مسافرت تو اين برف كرده - حيف به اصفهان دعوت نشدم وگرنه ميرفتم - خيلي پر رو هستم نه - مگر چند سال قراره عمر كنم كه از اين به بعد هم فكر خجالت و اين چيزها باشم - جدا - ميرفتم سوك سوك (يا سك سك) ميكردم و برميگشتم - حتي لازم نبود شب بخوابم - فقط ميخوام يك ۲۴ ساعتي از تهران دور باشم - ديشب خواب عجيبي ديدم - بابام در خواب براي اينكه از خواب بيدارش كرده بودم و بهش خبر داده بودم كه ضبطش را درست كردم با من دعوا ميكرد - بعد هم يك مقداري پول پيدا كردم - دلار بود - اما مال كانادا - بارش برف كمي تندتر شد - اين يعني زمستان - ديروز داشتم با يكي در مورد پلن A حرف ميزدم - آدرسش را ميخواست كه بره باهاش حرف بزنه - با حاله نه - همه ميخوان به آدم كمك كنند - هر چي هم بهش ميگم اگر شده بود تا بحال انجام شده بود - بين رفتن و موندن در جا ميزنم - درست مثل غورباقه شدم - يا قور باغه - هركدام را خواستيد انتخاب كنيد - انتخاب از شما بقيه اش با ما - نه داخل آبم و نه تو خشكي دوام ميارم -
+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 8:35  توسط ونگریز
|
تو این دو هفته خیلی با فرهنگ شده بودم - یعنی خیلی به اطلاعات روز علاقه نشون میدادم - چون هر روز که پیک میامد - روزنامه هدیه من را هم میاورد - البته همیشه هم "همشهری" - من هم می آوردمشون خونه - نگاهی سریع بهشون می انداختم - بعد هم برای امروز نگهداریشون میکردم - چرا - چون امروز میخوام چینی هام را ببندم و همینطور ماگ ها و لیوانهام را - خیلی از بچه ها تو شرکت تعجب میکردند - چون من از سه سال پیش روزنامه خوندن را کنار گذاشتم - چون دیدم همشون واقعیات مهم را بصورت چرتی تحریف میکنند و مثل هم مینویسند - فقط گاهی روزنامه "پیروزی" را میگیرم - همه میدونند که من "لنگی" هستم - بهش افتخار هم میکنم - یک کسی از من پرسید که چرا تو همه ورزشها "فوتبال" - البته با حالتی کمی تحقیر آمیز - من هم بهش گفتم من کلا "بی کلاسم" - چی بگم - خیلی ورزشهای دیگر را دنبال میکنم - مثلا در "راگبی" طرفدار "نیوزیلند" و بعد "انگلیس" هستم - در "فوتبال آمریکایی" طرفدار "
بی سی لاینز" و "
رایدرز" - در بسکتبال "
بوستون سلتیکس" و البته اونوقتی که "گریزلیز" مال شهر ما بود طرفدارش - درهاکی روی یخ هم خوب معلومه "
canucks" - "بیس بال" هم نگاه میکردم - اما تیم خاصی مورد علاقم نیست - فقط دوست نداشتم و ندارم که "کوبا" ببرد - اصلا از اون مرتیکه ریشو بدم میاد - بااون سیگار برگش - البته اگر اون یکی هم که مرده هم الان زنده بود از او هم بدم میامد - چون مرد شد "بت" برای روشنفکرها - اگر میماند یک دیکتاتوری بدتر از این دلقک پیر میشد - اما در ایران فقط فوتبال - برای بسته بندی چینی هام دو تا از این محفظه های بزرگ پلاستیکی خریدم - خوب و محکم بسته بندی میشه - فقط کاشکی اون دستگاه کاغذ خورد کن که برای اثاث کشی قبلیم خریدم بود - در خانه ای موند که دیگر دسترسی ندارم - تمام لوازم را یک نفره بسته بندی کردم - با کمک "علیمان" تو کانتینر گذاشتم - یک لیوان هم نشکست - ۴۰ هزار کیلومتر در دریا و ۲۰۰۰ کیلومتر در خشکی اومد - اما یک آدم دروغگوی پر مدعا که همه دروغهاش را با "به جده ام فاطمه زهرا" شروع میکند - یک چمدان چینی بری ما با هواپیما فرستاد- ۷۰ درصدش شکسته بود - مردک بی عقل فقط یک روزنامه دورشان پیچیده بود مثل اینکه فقط گرد و خاک نگیرد - فقط ادعا داشت - فکر کنم حالا به همه میگه که اون کاغذ خورد کن را از سفرش به مصر خریده - در سال ۱۳۵۷ - البته احتمالا الان ادعا میکند که با "انور سادات" هم ملاقاتی داشته - و یا خود "مبارک" مهماندارش بوده - ای که چه خوب از شرشون راحت شدم - حتی باوجود از دست دادن ۱۸۰ هزارتا -
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 6:58  توسط ونگریز
|
چند تا از فیلمهایی که میخواستم ببینم را دیدم - "Lake House" با بازی "کیانو ریس" - "Meet the Spartans" - و یک فیلم قدیمی دیگر - اولی بد نبود - ۳.۵ از ۵ بهش میدم - ۵. آن بخاطر آخرش بود - رژیم را تا سه شنبه که باید به دکتر برم گذاشتم کنار - ۳ روزی است که دارم ناپرهیزی میکنم - اون دلبرکم هم بهم جواب مثبت داد - تمام شرائط من را هم تقریبا قبول کرد - نمیدونم بابای فرانسویش چطور راضی شد - حالا قراره عموش هم از فرانسه بیاد -دیدار در دیدار - دوستان قدیم رفتند و یاران جدید میایند - ربا خوارانی رفتند و بهره گیرانی آمدند - ۳۰٪ بعلاوه ۳۰۰ آمد - چقدر هم به این افتخار میکنند - دیروز کسی را بعد از مدتها دیدم - کمی دور هم زدیم - کمی - هنوز هم مسایل حل نشده - حدالقل برای من - بسیار است - چیزهایی که من نمیفهمم - هوس کردم برم اردن - چرا نمیدونم - برم اون اماکن داخل کوه را ببینم - اسمشان را هم نمیدونم - البته از اونی که ادعا میکرد رفته "فنلاند" ودر "اسلو" بوده!!!!!!!!!! - یا کلیسای "نوتردام" را در ""لوکزامبورگ" دیده !!!!!!!!!!!!! - اطلاعات بیشتری دارم - حدالقل میدونم چی کجاست - وقتی هم بهش یادآوری کردم که "گوژپشت نوتردام" را خونده - ماجرا در "پاریس" است - آنقدر ناراحت شد که شوهرش را فرستاد - در لوکزامبورگ هم که جایی که دوست دارم برم "قبر ژنرال پتون" است در اون گورستان نظامی - اگر به دیدن عمو فرانسویه برم حتما یک سر هم میرم لوکزامبورگ - با قطار - هوهو چی چی - البته امیدوارم گفتن این هو هو چی چی به هیچکس برنخورد - منظورم قطار است - فقط و فقط - خیلی قاطیم - نه - اصلا - همه اینها معنی دارد - سه نفر هستند که اگر اطلاعاتشون را روی هم بگذارند میتونند معنی حرفهام را درک کنند - فردا صبح میخوام اون نسخه قدیمیه فیلم "جنگ و صلح" را ببینم - کتابش را دوبار "دو جلدی" را خوندم - اما آنقدر اسم دارد که همه را با هم قاطی کردم -
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 21:16  توسط ونگریز
|
این یک مطلب را از بلاگ
ج اان بخوانید - عالی است - مرسی از
فروغ که گاهی غیر مستقیم خاطرات آدم را زنده میکند - من هم كدی داشتم و شماره ای - اگر دستم به اون Greg برسد دعا خواهد كرد كه هرگز بدنيا نمي آمد - اون کد را هم به تقلید از علیمان برای وبلاگ بعدی حفظ کردم - که اگر خواستم دوباره بلاگم را عوض کنم از آن استفاده کنم -
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 7:38  توسط ونگریز
|
قبل از انقلاب یک فیلمی تلویزیون میداد به اسم "
بشقاب پرنده" - منظورم "
فضای 1999" نیست - همان "یو اف او" - من هم که مجله "دانشمند" را گاهگاهی میخواندم - در دوازده سالگی - نمیدونم که هنوز هم چاپ میشه یا نه - از تنها چیزی که میترسیدم بشقاب پرنده ها بودن - چه شبهایی که از ترس بیدار ننشستم و به در و پنجره اتاق نگاه نکردم و منتظر ورود سرنشینان بشقاب پرنده ها نبودم - شبهایی که در جاده بودیم - مسافرتهای طولانی - چشمم به افق بود و منتظر نور بشقاب پرنده ها که در دوردستها در جاده منتظر ما بودند - ویا در آسمان دنبال هر نور متحرکی بودم - دنبالشون میکردم تا از نظر ناپدید شن - وباز در پی یکی دیگر - هنوز فیلم "برخورد نزدیک از نوع سوم" را هم ندیده بودم - دلیلش هم این بود که هنوز ساخته نشده بود - در این مدتی که گذشته تنها تفاوتی که در من حاصل شده عدم ترس از آنهاست - میدونم که هستند ولی دیگر ترسی ندارم - هنوز هم اگر آسمان قابل رویت باشد دنبال اجرام نورانی متحرک میگردم - اما در افق جاده ها نه - الان هم شبها بیدارم اما همیشه در حال فکرم - نه از ترس بلکه از ... - دلم برای خرسبچه میسوزه - اون در مواقع ترس به کی پناه میبرد - یا اتکایش به کیست - من که اینهمه فامیل دور و برم بود - نمیدونم چرا اصلا این ... ... ... را مینویسم -
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 8:41  توسط ونگریز
|
خوشحالم - از دیروز صبح از بلوفی که سه شنبه هفته پیش زدم و ترسیدم که حماقت کرده باشم ولی به نتیجه دلخواه رسیدم - من پوکر بلد نیستم - ولی سعی کردم مثل آنها بلوفی بزنم - زدم و دیروز صبح جواب داد - یوهو - کسی نبود شام دعوتش کنم - ولی دیشب را راحت تا صبح خوابیدم و خوابهای طلایی دیدم - از دست یک آیتمی که در خیلی موارد مورد بررسی باعث فشار و تغییر تصمیمات میشد راحت شدم - درضمن دیروز جواب جلسه را بصورت کاغذ دریافت کردم - در کل دیروز روز خوبی برام بود - "نیستلروی" هم در خانه جدیدش مورد مرحمت قرار گرفته - باید به یک دکتر برم برای ۱۰درصد - بازرسی که برای گیگا اومده بود هم برگشته - باز جمعیت کانگروها یکی افزایش پیدا کرد - برف خوبی هم میاد - دیگر از مغزم چیزی بیرون نمیاد -
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 9:0  توسط ونگریز
|
امروز صبح داشتم یک کنسرت میدیدم - این آهنگ که "رینگو استار" و "جورج هریسون" باهم نوشتند و در سال ۱۹۷۳ "رینگو استار" اجراش کرده با وضعیت الان من همخوانی داشت - پس در زیر مینویسمش -
Ev'ry time i see your face,
It reminds me of the places we used to go.
But all i got is a photograph
And i realise you're not coming back anymore.
I thought i'd make it the day you went away,
But i can't make it
Till you come home again to stay-yi-yay-yi-yay.
I can't get used to living here,
While my heart is broke, my tears i cried for you.
I want you here to have and hold,
As the years go by and we grow old and grey.
Now you're expecting me to live without you,
But that's not something that i'm looking forward to.
I can't get used to living here,
While my heart is broke, my tears i cried for you.
I want you here to have and hold,
As the years go by and we grow old and grey.
Ev'ry time i see your face,
It reminds me of the places we used to go.
But all i got is a photograph
And i realise you're not coming back anymore.
Ev'ry time i see your face,
It reminds me of the places we used to go.
But all i got is a photograph
And i realise you're not coming back anymore.
Ev'ry time i see your face,
It reminds me of the places we used to go.
But all i got is a photograph
And i realise you're not.
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 11:12  توسط ونگریز
|
دیشب آخرش رفتم به مهمونی - بد نبود - دیروز فهمیدم که به مناسبت تولد ورزشکار پا شکسته است - فوری به کتابفروشی محبوبم رفتم - خوشبختانه تازه براش کتاب رسیده بود - من را به انبارشون هم بردن - دو تا کتاب برای اون ورزشکار گرفتم و دو تا برای خودم - البته کتابهای خودم را بیشتر برای عکسهاش گرفتم - حماقت من کمیدر آنجا نمایان بود - یعنی در مهمانی - اول همه رسیدم - بعد داستان واقعی کوچک دیگری هم گفتم - زودتر از همه هم برگشتم - آشنایان خیلی قدیمی هم بودند - گیگا و گوگا کلی مزه انداختند - فضائی ها هم با همان حالتشون بودند - عجب برف خوبی میامد - توی اون سربالایی ها کلی زور زدم تا سر نخورم - البته با ماشین و نه پیاده - دیشب تولد اون یکی هم بود - که براش کادو فرستادم - ببینم خوشش اومده از "نیستلروی" یا نه - امیدوارم برای خرسبچه هم چیزهایی که دوست داره برسه - امروز هم باید برم اون غار جدیده را دراون کوه ببینم - کوهی یا تپه ای به ارتفاع ۴۰ متر - توش هم کلی غار است - نمیدانم چرا هیچکدام از پلن هام واقعا سحر خیز نبودند - شاید هم من غیر عادیم که اینقدر صبح ها زود از خواب پا میشم - فقط "پلن دی" بیچاره سحر خیز بود اون هم به اجبار - اون هم نه در روزهای تعطیل - سحر خیزی دیگران در حدود ساعت ۹ بود - نه - یک نقاشی کشدم از یک گربه پوتین پوش که گیتاری حمل میکند و یک لندرور دو در هم در زمینه است و روی اون لندرور یک چادر شکار - نقاشی جالبی است - حالا باید رنگش بکنم - بعد اگر شد اسکن و آپ - خیلی وقته عکسی آپ نکردم - نخیر دلم برای هیچکس غیر از خرسبچه تنگ نشده - بیخودی به دلتون صابون نزنید - ای فاشیستها -
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 7:53  توسط ونگریز
|
چند وقت است كه دوباره چند تا نكته از دوفيلم مختلف من را به فكر انداخته - يكيش مال فيلمي از "وودي آلن" است - مدل فيلمهاي او نوع مورد علاقه من است - نكته اين است - درجائي از فيلم مي گويد "دوست ندارم عضو باشگاهي شوم كه آدمي مثل من را به عضويت قبول كند" - و اين نكته بسيار مهمي است - خيلي ها اينطور هستند ولي جرات اعتراف را ندارند - يعني سعي زيادي براي كارهايي كه احتمال كمي در موفقيت در آن دارند را ميكنند - و اگر براحتي برايشان موفقيتي حاصل شد - از آن راضي نيستند - و گاهي دوري هم ميكنند - بعضي از كتب راز موفقيت و كاميابي و پيشرفت هم مدلي به اينصورت ارائه ميكنند - نكته بعدي مال فيلم "Hitch" است - هنوز هم حال گفتنش را ندارم -
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 6:58  توسط ونگریز
|
دیشب این آخرین فیلم "ویل اسمیت" را دیدم - در دهه هفتاد "چارلتون هستون" یکی مثل این را بازی کرده بود به اسم "امگا من" - اون سفید بود این سیاه - در اون یک زن و برادر سیاهش میامدند و دراینجا یک زن و پسری سفید - بیمارها در این فیلم جدیده وحشی تر بودند - میگند این چهارمین اثر سینمایی بر اساس داستان است - من که دوتاش را دیدم - بقیه را هم پیدا میکنم -
یا هوا گرم شده یا من انرژی زیادی پیدا کردم - همش دارد عرق میکنم - حتی با یک تی شرت هم در خونه گرمم است - هفته پیش با لباس خواب هم سردم بود -
فردا شب جایی دعوتم - شاید یکی از دلایل این برنامه حماقت من باشد - خدا نکند - اصلا حالش را ندارم - اگر بفهمم که اینطوره اصلا نمیرم - اگر پلنی بود شاید فکری میکردم - ولی حالا اصلا - باید گیگا را پیدا کنم و حسابی اطلاعات کسب کنم - همینطوری که نمیشه - تازه فضائی ها هم هستند - یاخدا مشکلات عمده هم بقول گیگا آنها هستند - الهام لطفا چیزی نگو - باشه -
با اینکه رژیم سفت وسخت دارم ولی چربی هام بالاست - دیگه نمیدونم چیکار کنم - امشب که حسابی خودم را خجالت دادم - از میزان چربی خون ناراحت بودم -
این خونه جدید هم آماده نمیشه از اینجا برم - دیگر خسته شدم - نصف اثاث ها بسته است و نصف دیگر درهم و برهم - خوبه پلنی نیست که بخواد بیاد خونم - وگرنه حسابی آبروریزی بود - اصلا حال تمیز کردن و مرتب سازی را هم ندارم - حدود ۲۵ تا جعبه پر در اطراف خونه ولو است - میتونم ظرف ۸ ساعت این خونه را تخلیه کامل کنم - و در همان زمان هم در جای جدید مستقر شوم -
سرکار کمی درهم وبرهم است - ولی باید درست بشه - امروز ۷۰ درصد کاری را تمام کرده بودم - خبر دادند دیگر این متد را نمیخوان - بروش جدیدی نیاز دارند -
نتونستم این هفته برم کتابفروشی مورد علاقم - عوضش دیروز رفتم خرید کفش - که اصلا اونی که میخواستم را پیدا نکردم - البته حال و حوصله زیاد گشتن را هم نداشتم - فردا عصری دوباره میام ماوای خودم - منتظر دریافت بسته ای هستم - شاید بعدش دنبال خرید کفش برم - ایندفعه گلستان تو شهرک غرب - حدود یکسالی میشه که اونجا نرفتم - احتمالا هیچ تغییری هم نکرده -
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 21:47  توسط ونگریز
|
دیروز یکی از این دو کار را کردم - نمیدونم کدامش بیشتر به عملم میخورد - تیری رها شد - به هدف هم نخورد هم بدرک - اصلا نمیدانم چرا انداختمش - باز این رگ پشت گردنم زد بالا - تقصیر این برادران ب و بود - البته در اصل کار خودم بود -
+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 4:25  توسط ونگریز
|
آزمایش دادم - اول که رفتم ترس برم داشت - اون دختر با روسری سبز لطیف نبود - بعد از یک اتاق دیگر اومد بیرون - ایندفعه یک روسری آبی کمرنگ سرش بود - اما صورتش کمی چروکیده شده بود - اون چشمهای رنگین زیباش دیگر اون طراوت را نداشت - اما باز هم مهربانانه و بدون درد کار خودش را کرد - وقتی به او گفتم که کارش را بسیار خوب انجام میدهد - بهش گفتم که در بلاگم هم اون را معرفی کردم - کمی تبسم کرد - شغلم را پرسید - بعد راهنمائی کرد که به دیگران در مورد پیدا کردن محل رگ چی بگم - آخرش هم چایی تعارفم کرد - که البته من هم طبق معمول یک نه گفتم - بعد رفت به اون دختر "اسنوبی" پشت صندوق هم پشت ابرویی نازک کرد - اصلا اون را چه - بیچاره ها - کف سالونشون را با این کفشام کلی کثیف کردم - اصلا مثل اینکه برف و آشغال را برای این مواقع ذخیره میکند - امروز صبحانه هم قرار است کله پاچه بخوریم - به به - بعد از دو ماه فقط قهوه تلخ و سه تا دونه بیسکوئیت ساقه طلایی میچسبد - میخواستم یک آگهی به این مضمون بدم "هان ای طالبان آزمایش به سوی آزمایشگاه ... در خیابان سهروردی بشتابید که بدون درد و خونریزی خون شما را در لوله آزمایش میکند" - بعد دیدم اگر سرشون شلوغ شه ممکنه آدم جدید بیارند و من سر وکارم با او بی افتد - منصرف شدم - به این میگن خودخواهی - البته به بعضی از دوستان آدرسش را دادم - بعضی ها را هم دمش بردم و نشون دادم -
شاید برای تو خرسبچه مطالب بالا جالب نباشه - ولی برای من که هر دفعه تا ۱۰ سی سی خون از اون رگهای ناپیدام میدم جالبه و مفید - در مقابل اون آزمایشگاه بغل "لاندن دراگز" در "لانزدیل" این دختر غوغا است - مخصوصا در مقابل اون کره ای و اون ایرانیه - کره ای یه که در ساعد دست من حفاری باستانشناسی میکرد و ایرانیه مین یابی - همیشه دستم تا دو هفته ای مثل معتادان تزریقی بود -
دیروز به یکی درمورد این کنسرت "سانتانا" که در ۱۴ فوریه در دوبی است پیشنهاد دادم - رد کرد - تنهایی هم که نمیشه رفت - گیگا میاد ولی آدم روز ولنتاین با گیگا باشه - بهتر آدم در حال بالا رفتن از درخت نخل و جمع آوری خرما باشه - یا حتی نه روغن یک ماشین را بعد از طی یک مسافت ۲۰۰ کیلومتری با سرعت بالا عوض کنه در حالیکه دستکش نداشته باشد - و حتی در حال کار تو "فیوچر شاپ" باشه -
دارم برای تعطیلی ۲۲ بهمن برنامه ریزی میکنم - نمیدونم چیکار کنم - ولی حتما مرخصی میگیرم و سعی میکنم تفریحی جور کنم - شاید سفر - اصفهان - یا همدان - البته همدان سرده و هون اصفهان را ترجیح میدم - باید این بنزین ها را یک جوری مصرف کنم - از موقعی که خونه فضائیهام مصرف بنزینم کلی پایین اومده - اگر هفته پیش به کرج نرفته بودم مصرفم میشد هر ده روز در حدود ۳۰ لیتر -
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 8:41  توسط ونگریز
|
آهنگی از "MOTORHEAD"
This is it!
Breaking up or breaking through,
Breaking something's all we ever do,
Shoot straight, travel far,
Stone crazy's all we ever are,
But I don't care for lies,
And I won't tell you twice,
Because when all else fails,
Dead Men Tell No Tales
Shooting up away and back,
A bit of guts is all that you lack,
Far behind the stable door,
I know you've met that horse before,
But I don't care for skag,
And this sure ain't no blag,
At the end of all the tracks and trails,
Dead Men Tell No Tales
You used to be my friend,
But that friendship's coming to an end,
My meaning must be clear,
You know pity is all that you hear,
But if you're doing smack,
You won't be coming back,
I ain't the one to make your bail,
Dead Men Tell No Tales
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 21:27  توسط ونگریز
|
یکی از دوستام این فیلم آخری "تامی لی جونز" را داد تا من ببینم - در فیلم یک قاتل روانی بود - دیروز تو جردن یکی را دیدم که نه تنها قیافه و مدل مویش با اون قاتله مو نمیزد - بلکه مدل او لباس هم پوشیده بود - این فیلمها چه سریع اثر خود را میگذارند - الان خبر دار شدم که پسر عموم نوه دار شده - ۱۲ سال از من بزرگتره - عجب زبر و زرنگ - اين قطعيهاي برق شبانه هم ديگر دارد عادي ميشه - اسمش را چي ميشه گذاشت - نميدانم - مثل اون كبكه كه سرش را زير برف كرده بود خيال ميكرد هيچكس او را نميبيند - امشب باید به ام خرسبچه زنگ بزنم و خبر پایان جلسات را بگم و شروع به اخاذی کنم - ببینم بخشی از چیزهایی که از دستم رفته برمیگردد یا نه؟ - شوخی که نیست - باز فردا صبح باید برم آزمایشگاه - شش ماه از آخریش شده - خدا کنه اون دختره با روسری سبز باشه - همچین خون میگیره که متوجه نمیشی - مخصوصا از من خرس با اینهمه چربی - بدون درد و نیاز به جابجا کردن سوزن - ببینم چربیها پایین اومدن یا نه -
+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 17:14  توسط ونگریز
|
دیشب شام با گیگا رفته بودیم بیرون - کجا - رستورانی که از سال ۱۳۷۱ نرفته بودم - اون پیتزا و غذا مکزیکی اول خیابون ویلا - غذای مکزیکیش بد نبود - خیلی کم شبیه بود ولی خوشمزه بود - بعد از مدتی طولانی سس سالاد خوردم - نه اینکه خالی خالی - با سالاد - آخر من همیشه فقط سالاد را با آب لیمو و روغن زیتون میخورم - همه زوج بودند - جز من و گیگا - کلی درد و دل کردیم - از مشکلات پلن هامون - و غیره - کلی هم خندیدیم - اون مثل اینکه زیاد اونجا میره - یک مایع غلیظ قرمز را با کلی چیزهای له شده در داخلش به عنوان سالسا غالب کردند - برای من که زمانی خودم سالسا ساز قهاری بودم خنده دار بود - به جای آب لیموی طبیعی پودر لیمو عمانی ریخته بودند - بیچاره مکزیکی ها ۲۵۰ سال پیش با چه زحمتی باید این لیمو عمانی ها را از عمان وارد میکردند - مشکلات دیگر هم داشت - بریدوش بد نبود - البته برای من که شاید زمانی هر هفته دوبار نهارم بریدو بود - و غیره - یادم میاد زمانی که ما درس میخوندیم میگفتند دختر خوشگل دانشگاه فنی نمیره - دیشب یک اکیپ ۸ تا ۹ نفره از تحصیل کردگان فنی میز بغل ما بودند - بیشترشان دختر - یعنی زوج بودنها - فکر بد نکنید - اما یکی از یکی خوشگل تر - مال دانشگاههای صنعتی شریف و صنعتی اصفهان - پسرها بیشتر مال صنعتی اصفهان بودند - هی در مورد دانشگاه هایشان به هم پز میدادند - یعنی اگر کلمات "شریف" و "اصفهان" را از داخل جملاتشان برمیداشتید شاید نود درصد کلمات را برداشته بودید - در اکثر جملات دو سه تا "شریف" داشت و همان تعداد "اصفهان" - در یک جمله ده کلمه ای البته - من که آزاد و BCIT درس خونده بودم و گیگا در KAG بقول خودش - تقریبا در حال بالا آوردن بودیم - یعنی اینها حتی نمیتونستن از سردی هوا و یا ندیدن همدیگر در هفته گذشته و موزیک و غذا صحبت کنند - منتظر یکی دیگر بودند که بیاید که ماشاممان تمام شد - داشتیم میرفتیم بیرون که اون را دیدیم - اینقدر زیبا بود که گیگا داشت رو پله ها میخورد زمین - کمرش گرفت - شب مجبور شد کلی پماد مالی کند - باید زنگ بزنم حالش را بپرسم - یا من ده پونزده سال زود بدنیا آمدم و یا دیر - زمان ما از این خبرها نبود - شوت - یک پنج دقیقه ای به سر خوردن گیگا تو پله ها میخندیدیم - جای شخصی اونجا خالی بود - یک بدجنس - قبل از اینکه برم دنبال گیگا یک سر رفتم کرج - از دور سری به ماوای اونجام زدم - امروز میخواستم برم جمعه بازار ولی چون تنهایی حال نداشتم نرفتم - اوضاع سوارکارمون هم بهتره - خیلی بهتر - میترسیدم برم ببینمش - دفعه قبل خیلی حالم بد شده بود -
+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 10:57  توسط ونگریز
|
دیشب یکی بعد از یکهفته تماس گرفت - گیگا و گوگا هم همینطور - اون یکی یک فاشیست تمام عیاره - به خودش هم میگم - گاهی جواب اس ام اس ها را هم نمیده - بگذریم - کسی به من گفت که تا تکلیف خودم را با خودم روشن نکنم تکلیفم روشن نمیشه - من هم این را میدونم - اما نمیدونم تکلیفم چی هست - خبر پایان جلسات دیشب رسید - شنبه میرم دنبال کاغذها و نتایج - امروز باید شیرینی هم بدم - یاخدا - شب بیرونم - با کی - دوباره با گیگا - همه با کی میرن - ما با کی - البته قبلش هم کمی گردش میکنم - ماشین سواری - ای یادت بخیر همسفر کتابفروشی ها - شاید معامله ماشینو با گوگا هم تمام کنم - هیچی به مخم نمیامد - فقط نوشتن اینکه نتیجه معلوم شد نوشتم -
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 8:46  توسط ونگریز
|
امروز روز پرکاری بود - الان میون دو تاجلسه کمی وقت گیر آوردم - غذا هم نخوردم - بدلایلی با باجناق اسبق تماسی داشتم - پیغام را به او رساندم - بد نبود - طبق معمول با شوخی و خنده - ما که با هم مشکلی نداشتیم - بقول او دردمون یکی بود - البته ... - میدونی چقدر سخته - آدم حتی از یک ۷۰ ساله گربه دار که لندور دو در داره هم کمتر باشه - خرس نگو بگو همون گربه هم نیست - آدمهای بی هنر همشون همینطورند - هی از سر کلاس موسیقی "میس لیزی" در رفتم - اون "ملودیکا" را به هیچ حساب نکردم - کلید سل را برعکس نوشتم - اینهم آخر و عاقبتش - ببین حتی من چادر و کیسه خوابش را هم دارم - گربه ندارم - سگ داشتم - امروز تو صفحه ۱۶ هفته نامه "آتیه" عکس یک بچه شرق آسیایی بود - چشمهاش حالت عجیبی داشت - هم رضایت خاطر از خوردن یک شکم سیر غذا و هم چشمهایی مصمم به آینده - یادم باشه اسکنش میکنم و آپ -
+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 14:27  توسط ونگریز
|
صبح امروز به یک واقعیت پی بردم - شاید کمی دیر باشد - بابام هم تا چشم باز میکند اول از پنجره به بیرون نگاه میکند - شاید خوی روستائیت باشد - نمیدونم - از اینجا فهمیدم صبح ساعت ۷ که مادرم پا شد - بعد از فقط دو تا صبح بخیر به مادرم وضع هوا را اعلام کرد - که کمی برف اومده - پس سحر خیزی - توجه به وضع هوا در اول صبح و علاقه به موتور سواری را هم از اون به ارث بردم - کاشکی کمی آداب رفتار با خانمها و انشا نویسی را هم ازش به ارث میبردم - اکثر دخترهایی که من و بابام را دیدند - پس از مدتی رفتار او را بهتر از من میدانستند - "راک اند رول" هم بلده برقصه - اون هم واقعیش - خرسبچه اگر قدش - ریاضیش و مسیریابیش و نقشه خونیش به من بره کافیه - منطقش به من ولی رفتارش نه - خیلی از خودم تعریف کردم نه - من فقط برای ده دقیقه در "سیرکل" دور "پاریس" گم شدم و همان مدت در تپه "یو بی سی" - اون هم بخاطر دوار بودن جاده - البته یکبار هم در "کوالالامپور" - اون هم لیدر تیم نبودم - دائیم و دوستش تصمیم میگرفتند و من مثل سگ بدنبالشون بودم - ۲ ساعتی پیاده دور میزدیم - هنوز برج دوقلوشون تمام نشده بود - دنبال "هارد راک کافه" میگشتیم - الان راحته - سوار اون هوائی میشیم - دم "هارد راک کافه" پیاده میشیم - میگین نه امتحان کنید - اگر خدا بخواد مرداد ماه میرم دوباره - اگر بشه قبلش هم سفری به "ماوام" میکنم - البته اگر کار این جلسات تمام شه - این ۷۷/۷ هم آدم عجیبی است - دوباره مدتهاست که غیب شده - باید برم سراغش - ببینم چیکار میکند - اسکی میره - باید یک روز پنجشنبه برم دیزین - حتما میبینمش - زمانی است که بخواد پسرش را ببرد اسکی - قرار بود به خرسبچه را هم اون درس اسکی بده - مدتها قبل از اینکه اصلا خرسبچه ای وجود داشته باشد - اصلا مادر خرسبچه ای هم نبود - اما قول و قرار ما بود و هست - هنوز هم من خود را به اون متعهد میدانم - به کارهایی که من باید انجام میدادم - حتی اگر ۵۰ درصدشون یادم نیاد - اگر خرسبچه بیاد پیشم در ده سالگی براش موتور میگیرم - یک چیزی در حد "هوندا ۵۰" - ۱۵ سالگی در حد "هوندا ۸۰" - بعدش هم خودش باید بین "۲۰۰ سی سی" و یا ماشین انتخاب کند - الان احتمال میدم آقای ۷۷/۷ اون "هوندا ۸۰" خودش را برای پسرش راه انداخته باشد - ننداخته باشد دیوانه است - آدم بچه و موتورش را بر میدارد و میرود صحرا - نمیدونم چرا این افکار با من است - شاید از بس بهشان فکر کرده بودم دیگر دست از سر من برنمیدارند - اما اگر خرسبچه پیشم باشد اینکارها را میکنم - ردخور ندارد -
یک کتاب و نصف را خوندم - فیلمهام را هم دیدم - ولی هیچ هواپیمای مدلی نساختم - کتابی را که خوندم بار سومی بود که میخوندم - از یک مترجم جدیدی بود - جالبیش نکاتی بود که در مورد ایرانیها بهش اضافه شده بود و در ترجمه های قبلیش که اولیش را سال ۱۳۶۰ و دومیش را سال ۱۳۶۸ خوانده بودم موجود نبود - شاید هم من یادم نمیامد - شاید آنها خلاصه تر بودند - و یا بدلیل جو زمانه خود سانسور شده -
+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 8:28  توسط ونگریز
|