الان تو خرسبچه ۱۲۰ سانتی - خودت دیشب گفتی - میدونی از ۸۰ سانتی که بودی ندیدمت - ۴۰ سانت - ۳ سال - چه کارها که نمیشد کرد - استادیوم - فوتبال - کشتی گرفتن - مسافرت - خرابکاریهای مشترک - یاد اون زمانها به خیر - همان دو سالی که توش ۸۰ سانت شدی - تو فرق اون سیتروئن های شبیه ۲۰۶ را با خود ۲۰۶ میدونستی و ما نمیدونستیم - از سیاهپوستها میترسیدی - از دختران بلوند و آرایش کرده خوشت میامد - مخصوصا اوکراینی ها - یادت میاد دنبال یکیشون افتاده بودی - و ما فقط از روی صدای کفشت پیدات کردیم - یادت میاد مادرت که تو را که داد کچل کردند - چون میخواستی موهایت را برگردونی به سرت - و با تعجب ما را نگاه میکردی - من هم کچل کردم - سرمان را به هم میمالیدیم - و میخندیدیم - امیدوارم که بهت خوش بگذره - به من که نمیگذره - نمیتونم بیام ببینمت - شاید در آینده قبول کنی - شاید هم نکنی - ولی این رسم روزگاره - شاید در زندگی بعدی بیشتر با هم باشیم - آرزوی بزرگ فعلیم فقط بغل کردنت است - یکبار دیگر -
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 8:36  توسط ونگریز
|
بیخود منتظر چشمک چراغ سبز بودم - چشمک آن با خواست من نیست -
تا الان سه فیلم و یک کتاب تمام شد - کتاب دوم را شروع کردم - امشب گیم و فردا مابقی فیلمها -
ماشینم را هم شستم - اما چه فائده -
عکس جورج اس پاتون داره به بالا نگاه میکنه - من تحسینش میکنم - اما نمیتونم او باشم -
امروز دوباره مالیخولیا به سراغم اومده - همون نوستالوژیک که دیگران میگن -
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 18:8  توسط ونگریز
|
از دبروز ظهر اومدم لونه خودم - ماشینم را نتونستم ببرم کارواش - یعنی تو صفش هم بودم - دیدم خیلی شلوغه حیفم اومد وقتم را اونجوری حروم کنم - گذاشتم برای امروز - احتمالا میرم کرج - البته خوب شد - اونکار را برای خودم نمیکردم - برای خاطر کسی دیگر انجام میدادم - کسی که دیگر مرا تحمل نخواهد کرد - البته حق دارد - همه حق دارند - من کمتر از دیگران -
تصمیم به دیدن ۵ تا فیلم دیگر و خوندن دو تا کتاب تا یکشنبه دارم - ببینم میتونم یا نه - هفته دیگر از لحاظ کاری هفته شلوغی است - دوتا بودجه مختلف باید آماده شه - هرکدام به یک مدل - اما هیچکدام از جداول فرمول بندی نیست - حتی دوره هاشون هم ۷ ماه با هم فرق داره - بعد باید کاری برای کل شرکتها انجام بدم - وااای - دوباره باید ساعت ۶ و نیم صبح برم -
بسته بندی کتابها تقریبا تمام شد - شده ۱۶ تا از این جعبه کاغذهای A4 - اون جعبه هایی که شامل ۵ بسته ۵۰۰برگی است - البته کتابهای قطع بزرگ جدا هستند - حدود ۱۲ تایی هم کنارند برای خوندن در این مدت تا اثاث کشی انجام شه - یک کتاب هم مال پلن دی است که با کمال احترام در گوشه ای منتظر بازگشت به صاحبشه - مثل بچه آدم نشسته سر جاش -
دیروز دوباره خلافکاری کردم - رژیمم را شکستم - کلی چیزهایی که نباید میخوردم را بلعیدم - فکر کنم از روی ناراحتی بود - سالامی خوبی بود - شبیه سالامی های آلمان بود - اونهایی که سر صبحانه همیشه حاضرند - با اون نونهایی که آدم از خوردنشون سیر نمیشه - این خلافکاری بسیار مزه داد - اما تا شب مثل مار بوایی که یک گوساله درسته خورده باشد بی حرکت بودم -
امروز ناهار خونه فضائیها دعوتم - نمیدونم که برم یا نه - حاضرم برم کرج ماشینم را بشورم - اما دلم نمیخواد که برم اونجا - چراش را نمیدونم - شاید بخاطر اون نگاههاست یا بخاطر اون پله هاست - یا اصلا تنهایی را ترجیح دادن - غذاشون خوبه - نمیشه که همیشه اینکار را کرد - یعنی رفتن و خوردن و برگشتن - معنی نمیده - اما هنوز برای گرقتن تصمیم وقت دارم -
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 7:37  توسط ونگریز
|
ریشهام بلند شده بود - حدودا نیم سانت - سیاه و سفید هم شده بود - خودم که خوشم نمیامد - اما کم کم به خارش افتاده بود - البته صورتم - ديروز پریروز هوس نسكافه کرده بودم - ولی متاسفانه دوباره ممنوعه - هم در دفتر كار و هم تو خونه - دیروز سر به یک دلبر جدید زدم - بد نبود - البته محله اش بد نیست - خیابون دیدار - وقت کمتری را از آدم میخواد - البته منفعتش هم کمتره - با آدم مسافرت هم میره - اونم کجا - اروپا - عالیه -
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 14:6  توسط ونگریز
|
حیفم اومد متن این آهنگ را نگذارم -
I close my eyes
Only for a moment, then the moment's gone
All my dreams
Pass before my eyes, a curiosity
Dust in the wind
All they are is dust in the wind
Same old song
Just a drop of water in an endless sea
All we do
Crumbles to the ground, though we refuse to see
Dust in the wind
All we are is dust in the wind, ohh
Now, don't hang on
Nothing lasts forever but the earth and sky
It slips away
And all your money won't another minute buy
Dust in the wind
All we are is dust in the wind
All we are is dust in the wind
Dust in the wind
Everything is dust in the wind
Everything is dust in the wind
The wind
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 8:9  توسط ونگریز
|
دیروز واقعا یک روز سگی برام بود - خوشحالم که تمام شد - از ساعت ۸ شب به بعدش خوب بود - ولی قبلش - ااااه ه ه ه - نه هیچ خلافی نکردم - صبح بعد از نوشتن پست قبلی شروع به کار کردم - ساعت ۱۰ برای خرید کت و شلوار رفتم - هیچ چی سایز این خرس سایز کم کرده نبود - در عرض نیم ساعت ۴ تا تلفن از شرکت - برگشتم یک جلسه احمقانه - تو شرکت ما مثل اکثر جاها همه در حال انداختن توپ تو زمین دیگری هستند - یا بفکر بیزنس خودشون - کسی بفکر این کشتی که توش سواریم نیست - خیلی عصبانیم کردند - اصلا برنامه ریزی سرشون نمیشه - اونوقت سئوالات احمقانه و نگاه های کودنانه - دو سه تا داد زدم - بلند شدم - شلوارم گرفت به تخته سفید - پاره شد - اااا ه ه ه ه - رایدرز اصل بود - از فروشگاه خود رایدرز در کوالالامپور گرفته بودم - رفتم عوض کردم با یکی دیگه عینش برگشتم - دو نفر اومدن که از دلم دربیارن - یک گزارش ساده را هم نمیتونن بدن - سر یک یوریا (اوریا) هیپ هم داد زدم - البته حقش بود - عصري رفتم خونه جعبه خالی ها را پیاده کردم - دوشی گرفتم - رفتم برای خرید شلوار - البته با یکی - دو تا شلوار گرفتم - با بابام ۳۵ حساب کرده بود با من ۴۸ - هر کدام را - همان جایی بود که دهه قبل کت و شلوار دامادیم را گرفته بودم - حالا شاید یکی ناراحت شه که این را نوشتم - شام بیرون - این رستوران ایتالیایی که تازه تو سنائی باز شده - هرچه گفتم استیکم (چه عرض کنم بیشتر شبیه استوانه گوشت بود) ول-داون باشه - خونی بود که ازش روانه بود - سالادش با اون سس شور بد نبود - هواش کمی سرد بود - آدم را از اشتها میانداخت - البته آدم و نه من خرس را - اما دکوراسیون و درسینگ غذاهایش عالی بود - پرسنلش هم خوب - آدم کیف میکرد همچین رستورانی هم هست - باید فضائی ها را یکسر ببرم اونجا - بعد یک دور بزرگ در شهر و ۱۱ و نیم رسیدم لونم - دنبال کفش مشکی (همون سیاه خودم) - از ریخت افتاده بود - درست مثل "از نفس افتاده" - خواب - صبح با میگرن پا شدم و به دوای قدیمیم یعنی قهوه سرد (با یخ فراوان) به میزان یک لیتر روی آوردم - الان حالم بهتره - ۶ونیم هم سرکار بودم -
خبر خوب دیروز دریافت یک طلب که تا سه هفته دیگر روش حساب نمیکردم - به گیرنده چک معادل یکهزارم مبلغ چک پاداش دادم - خوشحال بود - کلی هزینه دارو و پودر بدنسازی دارد - نمیدونم بدنسازی بزور پودر و قرص و آمپول چه فائده ای دارد - من که از این هیکل بی عضله چاق خودم راضیم - البته فکر نکنم از خود راضی باشم - ولی شاید یک عده بگن - مهم نیست -
به هر کس فرصتی میدن - اگر استفاده کرد که کرد - اگر نکرد میپرد - این برای من بارها پیش آمده است - البته در موارد مختلف - این دفعه اگر بشود از این فرصت استفاده میکنم - ولی اگر نشود دیگر نمیگم که از فرصت استفاده نکردم - میگم نشد - این بهتر است - نه مثل اون موضوع تابستانی - که ظرف دو هفته تمام شد - دو هفته ای تصمیم گرفته شد -
امروز صبح هم دوباره با آهنگهایی همخوانی کردم - اولش با "I will survive" مال "Gloria Gaynor" بعد هم "Dust in the Wind" مال "Moody Blues" كه در اصل مال "Kansas" است - عالي بود - فكر كنم روحيه ام كمي تا قسمتي بهتر شد - حتي در بهتر شدن ميگرن هم موثر بود - البته شايد اگر صاحب "لند رور دو در" صداي مرا بشنود كلا موسيقي را كنار بگذارد -
هوس كردم يكي از اين لندرور چهار دره كه عقبش هم جاي بار دارد بگيرم - رينگش را اسپرت كنم - البته صد در صد ترمزهايش را هم تقويت ميكنم - آبي پر رنگ يا سبز زيتوني - از قيافه اش خيلي خوشم مياد - ماشينهاي SUV مورد علاقه ام اول "رنجرور" است بعد هم "لندرور" - اونهم مدل قديميهاش - بعد از آنها هم "نيسان اكسترا" - خيلي بد سليقه ام - نه؟ -
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 7:55  توسط ونگریز
|
سه چهار روزه که خوابهای عجیب میبینم - احساسات عجیب دارم - بقول خودم کمی مالیخولیا - بقول بقیه نوستالوژیک - البته من معنی هر دوش را نمیدانم - نمیخوام هم بدونم - نامگذاری خودم هست - چه فرقی دارد سیب اصلا خود سیب باشد یا لیمو که ما حالا بهش سیب میگیم - شاید نامگذاری اشتباه باشد - مثلا حالا سیب شیرین داشتیم - سیب شیرازی - و لیمو زمینی - و لیمو شمیرونی - اون زیر درختی ها - بعد یکی مثل من بیکار پیدا میشد و دوباره درباره نامگذاریها فلسفه الکی میبافت - شاید در دنیاهای موازی اینطوری باشد - یعنی ابعاد مختلف زمانی -
در خوابها تقریبا تمام افراد همکاران اینجا و بعضی از دوستان هستند - و موضوعات کاملا طبیعی و به کارم ربط دارد - پریشب خواب دیدم که وی کی یک جلسه دارد - خونه هایی پهلوی هم مثل مهر شهر البته با پارکینگهای بزرگتر داشتیم - بیشتر شبیه "نیوسایت" اهواز در قبل از انقلاب ولی با پارکینگهای بزرگتر - جلسه ای در مورد تسهیلات بانکی بود - این همکار ما که خودش را فقط ثبات میداند و تمام مشکلات را بگردن دیگران میاندازد - داشت سخنرانی میکرد - همه چیز را باآمار درست میگفت - من متحیر بودم که این شخص چطور دانش خود را از ما پنهان کرده بود -
امروز صبح حس کردم دلم پر از کینه است - بسیار زیاد - جوری که به قلبم داشت فشار میاورد - هوس کردم پاشم برم کرج اون دو ابله مادر.... را حسابی مشت و مال بدم - پای همه چیزش هم بایستم - بعد باخودم گفتم حالا اینکار را کردی بعدش چی - نمیدانم چرا این کینه از دل من نمیره بیرون - اینها تنها افرادی هستند که واقعا کینه شان بدلم مونده - واقعا جایی در پشت قلبم سنگینی میکنه - یادشون که میافتم نفسم کمی میگیرد - البته از خودم هم ناراضی هستم که چرا نمیتونم با واقعیت کنار بیام - یا گذشت کنم - مثل همیشه - ایندفعه و در این مورد خیلی سخته -
البته شاید دلیل مورد بالا این بود که امروز صبح که پا شدم واقعا احساس تنهایی کردم - البته موقع صبحانه خوردن بیشتر از وقت از خواب پا شدن - هی الهام به فضائی ها هیچی نگی - چون اونوقت از فردا صبح دو تاچشم نگران گریان خواب آلود هم به نظاره صبحانه خوردن من مینشینند - البته فردا صبح نه - چون میرم لونه خودم - کلی جعبه دارم باید برای اثاث کشی ببرم اونجا - البته فعلا برای بسته بندی - باید ماه دیگر میز ناهارخوری هم دوباره برای خودم بگیرم - قبلی را بدلیل خنده داری از دست دادم - برنامه ای که مطمئنی درست میشه و بعد ... .
برای درست شدن حالم هم از میدون ونک تا اینجا بعد از ۱۵ سالی صدای ضبط را زیاد کردم و شروع به همخونی با دو تا آهنگ کردم یکی "کالیفرنیا دریمینگ" مال " Beach Boys" و ديگري "«Living Next Door to Sally" مال "Smokies" - حالم کمی بهتر شد - امروز هوس کردم برم کت شلوار بخرم - دیگر از این حالت اسپرت خسته شدم - همه لباسهاس رسمیم در خونه قوم ابالهه هست - در کرج - کت شلوار زمستونی لازم دارم - ریشهایم را هم تا چهارشنبه نمیزنم - کمی خشن و مسن بهتر است - البته بقول یکی از بچه "تیپ ایتالیایی" - امروز از اون دنده از خواب پا شدم - خدا رحم کند -
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 7:40  توسط ونگریز
|
دیروز با دوستی رفته بودم کتابفروشی - نه یکی بلکه دو تا - خودم را خجالت دادم - ۵ تا کتاب خوب گرفتم - سه تا در مورد جنگ جهانی دوم - دو تا هم جز ادبیات کلاسیک - البته از قول من - یک کتاب جالب - بسیار جالب هم - دیدم که هم در قسمت هنریش بود - و هم در کنار پیشخوان - جلد سفید هم داشت - دلم میخواست میگرفتم و میخواندمش - ديشب هم همش در فكرش بودم - ولی دیگه کتابهام را حساب کرده بودم - و نوبت دوستم بود - نخواستم بر دارم - صندوقداری که دماغش را صافکاری کرده بود ۲۰۰ تومن هم بمن تخفیف داد - یوهو - اون مرد جوان که ریش بلند و موی بلندتر هم داشت اونجا بود - سیمای متبسم مهربان جالبی دارد - دوستم هم یک CD پر از عكس برام گرفت - اما هنوز فرصت ديدنش را نداشتم - به يك كتابفروشي ديگر هم رفتيم - پر از كتابهاي جذاب - كتاب زرد را برنداشتم - عوضش دو تا كتاب با مضمونهايي شبيه هم براشتم و يكي تقريبا در همان موضوعات - امشب شب تماس با خرسبچه است - ببينم قدش را فهميده يا نه - ايندفعه كتاب آستريكس را هم برايش ميفرستم -
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 9:33  توسط ونگریز
|
باز هم خرابکاری کردم - نمیدونم چرا نمیتونم جلوی این دهن گنده را بگیرم - باز حرفی را که نباید در جایی بزنم زدم - یکی که در حق من مهربونی کرده بود را ناراحت کردم - نمیدونم چرا - حرف راست را هم میشه تو دهن نگه داشت - احساس را باید قایم کرد و تظاهر - اما من نمیتونم - چون احساس میکنم با این کارها دارم ظلم میکنم و زجر میدم - اما اگر حرف راست بزنم هم باز زجر میدم - اما بنظرم کمتر است - مردم هم میدونن که با کی طرفند - و من برنامه ریزی بلند مدت در جهت استفاده نابجا ندارم - اما خیلی کم افرادی هستند که این را درک میکنند - البته حتی اگر بعنوان پر رو بودن من هم میگذاشتن خوب بود - خودم احساس میکنم مثل یک بچه نه ده ساله میشم وقتی اون حرفها را میگم - اما من دنبال کلوچه که نیستم - اگر دروغ بگم و نقش بازی کنم اصلا وجدانم راحت نیست - همین چهار ساعت خواب در شبانه روز را هم ندارم - اما راستی دیشب خوب خوابیدم تا ساعت ۶ صبح - نمیدونم ده و نیم بود فکر کنم - صبح هم با آرامش از خواب پا شدم - بدون ستاره های پشت چشم -
فیلم میلم جدید هم گیرم نمیاد - هوس دیدن فیلم "Game Plan" را کردم - ماهواره که ندارم - از این کانالهای صد من یک غاز خوشم نمیاد - تلویزیون ایران هم که فقط فوتبالش خوبه - بدون دی وی دی جدید - فعلا فقط پلی استیشن - تو سن من خنده داره ؟ - خوب یکی میره خانم بازی من هم میرم گیم بازی میکنم - سالم تر و کم خطر تره - یکی مشروب را با هزار زحمت پیدا میکنه و میخوره - من نوشابه را ترجیح میدم - یکی برنج نخوره اصلا غذا نخورده - من دو هفته یکبار شاید برنج بخورم - یکی سریالهای آبگوشتی احمقانه تلویزیون را دنبال میکنه و حتی پخش مجددش را میبینه - من هم فیلمهای جنگی را شاید ده بار هم ببینم - هیچکدام از اینها نه افتخاره و نه امتیاز - هرکی هرجور دوست داره زندگی میکنه -
دوستی به من گفت که من در گذشته زندگی میکنم - منهم قبول کردم - درست میگفت - اما همانطور که به او گفتم شاید خاطراتم خوب بوده و لذت بخش در مقابل وضعیت فعلی که با آنها خود را شاد نگه میدارم - البته در آینده این وضعیت فعلی هم خاطره میشه و شادهاش و بامزه ها حتی اگر الان دردناک باشه را بیاد خواهم آورد - خیلی وقایع که در زمان خودش ناراحت کننده بوده الان تعریفش بامزه است - حتی برای خودم - مردودی های بسیار - جوابهای نه شنیدن - تصادفهای خطرناک با موتور - پاره شدن مینیسک - اما باید یاد بگیرم که مقایسه ای انجام ندم بین حال و آنها - حدالقل در حضور دیگران - و این مقایسه ها را برای خودم نگه دارم - یا حدالقل نه در همه موارد آنها را اعلام کنم -
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 7:38  توسط ونگریز
|
هوا سرده - کمی بیشتر از توقع من - یاد زمان آموزشی سربازی میافتد - با سرمایی بیشتر از این - همین موقع ها - بین اصفهان و شهرکرد - با دو تا پتو باید سرمیکردی - البته روی زمین هم میخوابیدم - چون اعزام انفرادی بودم بعداز همه و تختی اضافه در آسایشگاه نبود - روزاول صبح یخ زدم - خشک خشک شده بودم - با اینکه با لباس کامل خوابیده بودم - حسابی لذت بردم - باور نمیکنی - بعدا برای کم کردن سرما سه تا جوراب با دوتا کیسه نایلون در پا - یک دستکش نایلونی نازک بین دو دستکش دست - اول اون دستکش نازک سفیده - بعد دستکش کیسه نایلونی که تازه به بازار آمده بود و بعد دستکش سبز نظامی - زیرپوش - روش بافتنی سبزه ارتشی - بعد هم لباس نظامی - و اورکت آشخوری - دو جفت پوتین بلا را در مدت سه هفته استفاده کامل و دور انداختن - با اینهمه لباس ورزش و دو و ... - صورتم بقدری سیاه شده بود که بیشتر به اهالی "گینه بیسائو" شبیه بودم - اما اون دو هفته اول که رو زمین میخوابیدم بد نبود - مسئول نون بودم - یا نان بان یکم بقول بچه ها - ساویز هم از اون موقع و اونجا باهام است - و همینطور پای پخته شده بخاطر ۴ روز نگهبانی (۳ شب ) - اولین بارماالشعیر را در فرودگاه اصفهان تجربه کردم - اونهم گرم - یاد فیلم "جی آی بلوز" الویس میافتم و سربازی خودم - هنوز کیسه انفرادیم را دارم - یک یادگاری برای خرسبچه - اگر البته تا دید دورش نندازه -
تمام این موارد بالا بدلیل این بیادم اومده که دیشب یک سرباز نیروی دریایی دیدم - لباسش (زمستانی) خیلی شیک بود - اومده بود مرخصی - از بقالی که من خرید میکردم داشت سیگار میخرید - اورکت سیاه بسیار شیکی تنش بود - هوس کردم دوباره برم سربازی - البته نه برای اورکت - برای خوشی های اون زمان - نمیدونم که آیا خرسبچه بره سربازی یا نه - اما من همیشه میخواستم نیروی دریایی باشم - ولی ژاندارم شدم - ژاندارمی در میدون ونک - البته کمی تا قسمتی بالاتر از میدون -
امروز به ناهار دعوت شدم - البته فکر کنم دیگر دارم زیاده روی میکنم - این رژیمم خوب بوده - ولی دارم کمتر رعایتش میکنم - دقیقا ۵ کیلو در ۴ هفته کم کردم - خیلی وقته عکس خوبی از خرسبچه بهم نرسیده - میترسم چشمی هم براش خرید کنم - لباسهای دفعه پیش همشان آستینشان کوتاه بوده - میدونم یک روزی ازم میپرسه اینهمه مدت کجا بودم - البته اگراصلا باهام حرف بزنه - جوابش کمی سخته - ولی باید از حالا جوابی براش آماده کنم -
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 5:30  توسط ونگریز
|
داشتم وبگردی میکردم یا بلاگ گردی - به آدرس زیر برخوردم :
http://baseri1.blogfa.com
یکی از بی منطقترین کارهای ممکن - نمرات دانشجویان را تو بلاگ گذاشتن - اولا نمره هر کس خصوصی است و مال خودش - درثانی اگر میخواهی رقابت ایجاد کنی - اقلا یک پسورد بگذار که فقط خود شاگردان برن تو ببینن چیکار کردن - براش پیغام گذاشتم - ببینم چی میگه -
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 10:0  توسط ونگریز
|
امروز هم باز صبح ساعت ۶ و نیم آمدم سرکار - هوا بسیار سردتر از آنی بود که انتظار داشتم - پوست دست چپم میسوزد - میگم نکند من هم به سرما حساس شدم - با کاپشن تو دفتر نشستم - اما هنوز سردم است - حالت الهامی به من دست داده - اکثر الهام هایی که میشناسم سرمایی هستند - در حدود ۴ از پنج تا - دیروز اون تولد را تبریک گفتم - با خرسبچه هم صحبت کردم - داشت بازی میکرد - نمیدانم چی - هنوز قدش را نمیداند - مجبورم چشمی یک لباس بتمن براش انتخاب کنم - با تمام وسایل - فرستادنش کار حضرت فیله - شاید امروز نهار بخورم - البته اگر بشه - یعنی برنامه هام ردیف شه - بازهم یک تعطیلی بی دلیل - بدون استفاده و ناقص - آخه ادارات دولتی تعطیل شه و بانکها و شرکتهای خصوصی باز - این دیگر چه صیغه ای است - با توجه به اینکه یکطرف همه چیز به دولت وصل است - این یعنی خرتوخر شدن کارها - بهم زدن همه چیز - کی خدا به ما کمک میکند - نمیدانم - اون دبی و شارجه و ... از ما جلوزدن حالا نوبت دولت عراق و بنگلادش و ... است -
این پیوند دکتر هریسون را فقط و فقط بخاطر "هریسون فورد" اضافه کردم -
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 7:26  توسط ونگریز
|
آخ جون - روز روز آقای ۷۷/۷ است - الان با این سن و سال هم تو خیابونهاست و دنبال بلند کردن دختر یا زن و حتی پیر زن - واقعا وقتی هوا بارونی شدید و یا اینطور برفی است فقط یاد اون می افتم - این هوا بدرد نسکافه خوردن میخوره - البته بقول یکی از دوستان - از نظر من همه هواها بدرد نسکافه خوردن میخوره - میگی نه امتحان کن - اما الان پنجره باز باشد و بغل شومینه آی نسکافه خوردن چقدر میچسبد - بشرطی که شومینه هم چوبی باشد و صدای جرق و پرقش بیاید و اون بوی چوب سوخته - اینقدر که بعد مجبوری برای دور کردن بوها دوش بگیری - امروز صبح هوس کرده بودم برم کسی را به سرکارش برسانم - بعد دیدم خیلی زود است منصرف شدم - یعنی در خونش هم رفتم - ترمز هم زدم - ولی پیاده نشدم - اومدم شرکت - حالا کمی بلاگ نویسی و ایمیل و بعد هم کار - دیشب شارژ باطری تلفنم تمام شده بود - نتونستم با خرسبچه تماس بگیرم - پودر ماشین رختشوئی هم نایاب شده - کم کم داریم به عصر حجر برمیگردیم - البته هنوز کیک زرد داریم - نمیدانم با نسکافه چه مزه ای میده - حتما استفاده از لباسشوئی مال مرفهین بی درد است - و جز کالاهای لوکس - با کسی صحبتی نیمه فلسفی داشتم - چقدر هم که من از فلسفه سر درمیاورم - میدونید این برف به چه دردی میخورد - آدم مرخصی میگرفت و با یکی از پلن ها میرفت گردش - گیگا بجنب - اینکار را بکن - این نصیحته - سعی میکنم که هر سال خودم اینکار را بکنم - اما نمیشه - لعنت به ... -
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 7:39  توسط ونگریز
|
هفته اي پر از مسايل يا مسائل غير قابل انتظار - برف خوبي بود - كمي بوي نسكافه - چون برام ممنوع بود - البته شيرينش - اما خب ... - خوردن ناهار با فاشيستها - گذران عصر ي هم با آنها - يك شب دور از چشم مسئولين رژيم لاغري خوردن يك غذاي پر چرب مكزيكي همراه با دو تا دلستر و دو تا نوشابه - زنده باد شيريني - دستيابي به چايي خوشمزه - تعمير دو تا ساعت سواچ - حالا پنج ساعت آماده كار دارم - ارسال SMS تبريك تولد در 12 ديماه بجاي 17 دي - هنوز نميدانم ۱۷ دي هم بفرستم يا نه - عدم دستيابي به مجوز صحبت با خرسبچه - خواندن چندين صفحه از كتابي - اتمام كتابي ديگر - رفتن به سه چهار تا كتابفروشي - هنوز حقوق هم نگرفتم - ولي چاله ۸۵درصدش كنده شده - هوس قهوه و فال قهوه كردم - الهام كجايي - البته نه نسكافه - قهوه ترك - دنبال يك كتاب هستم در مورد تاريخ علم - البته نه تاريخ علم كمبريج كه دارمش يكي ديگه - سئوالي در مورد گاهشماري چيني مغزم را مشغول كرده - دلم هوس يك فيلم جنگي خوب كرده - چيزي مثل نجات سرباز رايان - يا پلي در دور دست - ببينم كسي مرا به خوردن نسكافه در آخر هفته دعوت ميكند - فعلا -
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 12:32  توسط ونگریز
|
میگند هرچه بگندد نمکش میزنند وای بروزی که بگندد نمک - امروز دو دقیقه ای پشت یکی از این مرسدس بنزهای پلیس راهنمایی از سمت غرب به شرق حکیم در حرکت بودم - اینقدر خلاف کرد که اگر اون دوربین که مردم را تو جاده ها تعقیب میکرد و با نشان دادن خلافهاشون خجالتشون میداد اینجا بود این همقطار راننده شان را ۱۰۰ هزار تومنی جریمه میکرد - اولا مثل این راننده تاکسی ها خط میان راه را وسط ماشینش گرفته بود میرفت - انگار خودش در هنگام پخش اون تبلیغات پلیس سر ماموریت بوده - تغییر مسیر میداد بدون راهنما زدن - حتی روی خط ممتد در داخل تونل - چراغهای ماشین را با وجود تاریکی و هوای گرفته روشن نکرده بود - چراغ کوچیکهاش روشن بود - و دوباره در داخل تونل پس از سبقت ماشینش را انداخت وسط دو تا مسیر - قبل از ۷ بود - احتمالا دوربینهای داخل تونل اگر کار کنند تصویر زیبایش را برداشتند - شماره ماشینش را هم برداشتم - اگر کسی از اداره پلیس خواست باکمال میل دراختیارش میگذارم - کسی که مجری قانون است خودش آنرا رعایت نکند!!! - امنیت و نظم اجتمائی را باید از خود شروع کرد -
پلن "کی" چونکه مرا به دیدن خوابهای طلایی تشویق کرد به این لقب ملقب گردید -
چندین تا از خانمهای شرکت پرشیا مشکی (فرقش را با سیاه من نمیدانم) دارند - من وصیت میکنم اگر مردم و هنوز تو این شرکت بودم حدالقل سه تا از آنها پشت ماشینی که نعش من را میبرد ردیف بشند - با کلاس میشه نه؟ - اون وقت هم میتونم بگم خانمها دنبال مرده من هم میان -
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 7:42  توسط ونگریز
|
صبح ساعت ۵ ونیم که از خواب پاشدم طبق معمول اولین کاری که کردم هوارا چک کردم - آسمان را و خیابون را - تابستون و زمستون فرقی نداره - این اولین کاری که وقتی بیدارم میشم میکنم - برف را که دیدم خوشحال شدم - برای خودم - که از سرما و برف خیلی خوشم میاد - و ناراحت برای دیگران - مثل الهام - گفتم الان تو خونه اش پایین کوه داره فکر میکنه چطوری باید بره سر کار - یا اصلا بره یا نره - الان هم با فاصله از اون پنجره بزرگ روبروم نشستم و موهای سفید شده خودم که مثل این است برف رویش نشسته را با بارش برف نگاه میکنم - زود آمدم که کمی بیشتر کار کنم - یاد آخرین روزهایی که خرسبچه اینجا بود افتادم - که رفتیم برف بازی - براش آدم برفی ساختیم - تو برفها میدوید - دوباره بیخوابی ها برگشتند - دیروز دوباره فیلم "بتمن" را بیاد خرسبچه دیدم - اما آهنگی به نظرم آشنا نیامد - احتمالا اصلا شاید محل خانه ام را عوض کنم - فاصله زمانی خانه فعلیم با محل کارم خیلی است - فردا باید به خانه گیگا اینها بروم - مثل همیشه هوس مسافرت کردم - اما نمیشه - امروز یک چیز جالب نظرم را جلب کرد - این روپوش دختر بچه مدرسه ایها با برش و رنگش شبیه لباس زنان پاکستانی شده - نه اینکه بد باشه یا خوب باشه - نه من مجبورم بپوشم - نه دختری دارم که بپوشه - بچه مدرسهای هم نیستم که بخوام دنبالشون بیفتم - اما واقعا وقتی بخصوص روش کاپشن کوتاه پوشیده بودند - با اون رنگهای آبی روشن و کرمشان - اولش فکر کردم کجا این نزدیکیها مدرسه پاکستانی ها باز شده - اون برش پاچه شلوارشون خیلی شبیه بود - این درختها زیر برف چقدر قشنگ میشن - دلم برای یکی تنگ شده - برم بقول یکی دیگه خوابهای طلایی ببینم -
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 7:41  توسط ونگریز
|
این نیم فصل هم گذشت - پرسپولیس اول شد - ولی با شکست - حیف شد - گل دوم را که تقصیر رودباریان بود - باز خوبه یکی زدند - این دو بازی را بر ضد پرسپولیس شرط بستم و بردم - امروز یک خبر جالب به من دادند -
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 17:7  توسط ونگریز
|
الکی الکی یک سایت جالب پیدا کردم - آهنگ خوبی داشت - من را یاد یک آهنگ قدیمی میانداخت - آدرسش :
کلیک کنید - من که اسمش را پیدا نکردم - یک دکمه "Havij" هم داشت که زدم ولی هیچ چی نشد - یک پیغام سئوالی داد - ولی جا برای جواب دادن نداشت - رنگ لباسها جالب بود - نه فروغ؟ - اما دیگر اینکه امروز هم رفتم عکاسی - هوای کرج غبار آلود بود - هشتگرد هم رفتم - غذا بد نبود - اون بیچاره "بینظیر بوتو" را هم کشتند - احساس "ایندیرا گاندی" بودن را داشت - بازم این القاعده ایها خرابکاری کردند - حالا لابد "پرویز مشرف" از خوشی دستهایش را بهم میمالد - کی از دست این عربهای وحشی راحت میشیم خدا میداند - دوربینم یک دکمه اش که یادم نبود جابجا شده بود - پدرم درآمد تا درست شد - شدم مثل پیرمردها - یعنی تصوری که از پیرمردها داشتم - عصر جمعه - یک جای گرم - لباس راحت - یک کتاب - و یک ماگ چایی سیب - حالا نمیدانم چرا همیشه چایی سیب را تصور میکردم - در جایی!!!! چایی ماسالا خوردم - البته بدون شیر - عالی بود - برم دوبی میارم - میرم هندی فروشها پیدا میکنم - البته نه برای خودم - برای شخصی - بابا یارو مرده - الهام میشناسدش - امروز بدلایلی فقط ۳۰٪ جاهایی را که همیشه میرفتم را سر زدم - عجله داشتم - مثل اینکه کسی با تفنگ دنبالم بود - فضائیها هم فردا صبح برمیگردند - نمیدانم چشون است - آدم میره برای ۷ روز فضا - اون هم الان -
+ نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 17:30  توسط ونگریز
|
دیروز هوس کردم برم یک کلاه بافتنی بخرم - رفتم تیراژه - صاحب فروشگاه اهوازی بود و اس اسی - کلی خندیدیم - من قرمز و اونا آبی - بهش گفتم که جام حذفی را برای تیم دوممون که فولاد است گذاشتیم - گفتم به پاس در همدان باختیم و نه نفت در تهران - بچه های باحالی بودند - تخفیف هم دادند - اوضاع کاری مطابق معمول است - هنوز هم خر تو خر - هرکی بفکر خویشه - اما من هنوز امید دارم بشه طوری درستش کرد - دیشب تیراژه زیاد شلوغ نبود - کریسمسی هم نبود - برعکس سالهای پیش - نتونستم هنوز با خرسبچه صحبت کنم - باید امشب سعی بکنم - منتظر تماشای بازس سایپا و سپاهان هستم - این حمید ملامینی که مثل مافیا است را چرا از پرسپولیس دکش نمیکنند -
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 7:52  توسط ونگریز
|
دنیای غریبی است - دو بار در طول امسال تصادف کردم - بعد هم در طول دو هفته بعد از آن اتفاقی مشابه افتاده - چه اتفاق مشابهی را خودم میدانم - منکه به فال نیک میگیرمشان - نمیدانم چرا از بعد از اینکه در اون پست قبلیم راجع به اون دختر در اول خیابان ظفر نوشتم همه بهم مشکوک شدن - یکی اسمش را میخواد بدونه - یکی سنش را - یکی سئوالات کنجکاوانه میکند - و ... - اما بابا فقط من کمتر از نیم دقیقه دیدمش و نه بیشتر - من داشتم میرفتم بشینم تو ماشین - اون هم داشت نون انتخاب میکرد - همین - تمام - دلتون میخواد مثل آقای ۷۷/۷ برید اونجا دو روز کشیک بکشید تا ببینیدش - ندیدینش هم از من سئوال نکنید - آهان - عجب باختی پرسپولیس داد - البته من با اینکه پرسپولیسی هستم اما رو باخت شرط بندی کرده بودم و بردم - اما این نتیجه را پیش بینی نمیکردم - بازی را ندیدم - کاش میدیم - کار کار این ملامینی است - مثل زمان اون یارو دنیزلی - که این ملامینی خرابکاری میکرد -
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 8:35  توسط ونگریز
|
امروز صبح ماه تقریبا کامل بود و بزرگ - در سمت غرب - یک نقطه نورانی - ستاره دیگری هم در سمت چپ و بالا (شمالشرقی) اون هم بود - خیلی قشنگ - طبق معمول از زمان آقای ۷۷/۷ که میگفت این موقع به ماه نگاه کن و بدون پلک زدن آرزو کن تا به آرزوت برسی - من هم آرزو کردم - آرزویی رویایی بود - خوب - نمیدانستم میتونم اینقدر رویایی باشم - مثل آخر کتابهای رمان قرن ۱۷ و ۱۸ - همه چیز خوب و خوش - دیگر اینکه کادوهایی زیبا از هند برام رسیده - فعلا خونه فضائی ها است تا بعدا ببرمشان خونه - یکی از اون فیلهای چوبی که دوست داشتم داشته باشمشان - چقدر ش - و یک ظرف - یک کتاب عکس جالب هم رسیده - خوبه - مادر بزرگ یکی دیگر از دوستام هم مرد - تو کما بود - یکماهی - راحت شد - خیلی سرد اینرا نوشتم نه - اصلا احساسم در مورد مرگ فعلا اینه - بچه که بودم - حدودای اول تا سوم دبستان - قبلا هم تو بلاگ قبلیم گفتم - روزهای چهارشنبه سوری و سیزده بدر آخرش همیشه گریه میکردم - ناراحت بودم که یک روز پدر و مادرم میمیرن و دیگر نخواهند بود - نمیدانم منشا این افکار کجا بود - اما حالا خیلی خونسردانه برخورد میکنم - دیگر اینکه فضائی ها تا یکهفته نیستند - پس راحت میشه با کفش تا همه جا رفت - میدونید گاهی آدم از فامیلهای نزدیک خود که قبلا خیلی ارتباط داشته اینقدر فاصله میگیرد که دیگر شاید مثل من خجالت بکشد که برگردد و دوباره باهاشون ارتباط برقرار کند - مثل عموی بزرگ - این خیلی بد است - خودخواهی است - اما چه میشه کرد - کانگورویی دارد میاید یا آمده است و گیگا خیلی خوشحال - اتاقش را برای بازرسی کانگرو نظافت و مرتب کرده است - همه خانه هنوز چیده نشده است ولی اتاق گیگا مرتب است - اصلا باور نکردنی است - نشد دوباره با خرسبچه صحبت کنم - حتی امروز صبح ساعت ۵ و نیم از خواب پا شدم - ولی نشد - هوس کردم یک فیلم خوب ببینم - در خانه فضائی ها نمیشه - البته دلم واسه فیلم "سیمپسونها" تنگ شده - شاهکاره - یک کتاب گرفتم که جالبه - به یکی دو نفر هم هدیه اش دادم - به یکی یکی دو نفر دیگر هم همینطور - در مورد مرگ است - جالبه - از فردا فیزیو تراپی دارم - اصلا هم علاقه ندارم - برعکس همه از ماساژ و اینکه یکی بهم دست بزنه ناراحتم - افراد بسیار کمی بودند که از دست زدنشان بهم ناراحت نمیشدم - در حد ۵ تا شش نفر در طول عمرم تا بحال - هر موقع میرم سلمونی سر درد میگیرم - اونهم بهمین دلیل هست - حتی وقتی فضائی دوم موهایم را کوتاه میکند - شاید بهمین دلیل است که از روبوسی هنگام سلام و خداحافظی بدم میاید - یک عکس خرسبچه رو میزم است - در کارخانه گیگا اینا - چون یک پیکان قدیمی هم هست و عکس مدلش کمی قدیمی بنظر میرسد - همه خیال میکنند که عکس بچگی خود من است - این جوانان فعلی اصلا عکس سیاه و سفید یادشان نیست - فعلا -
+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت 7:41  توسط ونگریز
|
بسته ارسالی به خرسبچه رسید - اما مادرش گذاشته زیر درخت - اونهارو من برای تولدش فرستادم ولی حالا شده کادو کریسمسش - بسختی طرفدار بتمن است - بد نیست - اقلا اینش به من نزدیک است - نه اینکه موزیک هیپ هاپ و بند تنبونی ایرانی دوست داشتنش - پسر دایی دو ساله من هم هارد راکی است - دیپ را به بلک سابت ترجیح میده - سوپرترمپ را که میشنود ساکت میشه - اسم اینها را هم گذاشته آهنگ پسرها - باید یک لباس خوب بتمن با وسائل برای عیدش بفرستم - خداکند تا آن موقع مشکل کارت اعتباریم رفع بشه - از حالا باید تحقیق کنم که کجا میشود خوبش را پیدا کنم - دیروز و پریروز دوستان کلی خجالتم دادند - بعضی ها با تلفن و بعضی با اس ام اس - بعضی با مهمانی و ... - جای یکی خالی بود - یک عکس جالب پیدا کردم - هم رو کامپیوتر خونه گذاشتم و هم روی کامپیوتر محل کارم - دارم روزی نیم ساعتی نگاهش میکنم - لذت میبرم - یک چیز دیگر - چند روز پیش عکس یک مدل را دیدم - پیش خودم گفتم که اینجا از این ها نیست - اما جمعه عصر توی اون سوپر مارکت اول ظفر از طرف خیابون شمیران بعد از اون رودخونه یک دختری بود دقیقا عین اون مدل و قیافه رنگ مو و رنگ پوست و چشمهاش مو نمیزد - ساعت حدود ۵ و ربع بود - اومد بیرون و برگشت توی سوپر مارکت - من تو کتابفروشی کار داشتم - خیلی تعجب کردم - امروز ماشینم حاضر میشه - جایی هم باید برم - امروز یک جوانی من را رساند - مدلی بود که از نظر من تداخل چند سبک مختلف بود - مثلا "لنی کراویتس" را با "فردی مرکوری" قاطی کنید با آهنگهای "رپ" ایرونی - و سبگار کشیدنی مثل "تامی لی" - فکر کنم دوست دخترش هم باید چیزی مثل مخلوط "پاملا اندرسون" و "خانم هاویشام" باشه - ساعت تماسم با خرسبچه را باید عوض کنم - صبحهای آنها که زنگ میزنم سر صبحانه هست یا دارد کارتون میبیند - نمیخوام مزاحمش شم - باید ساعت حدود ۴ صبح بیدار شم و بهش زنگ بزنم - عکسی جدید هم پیدا نکردم - ولی یک وبسایت است که عکسش را انداختند - کیفیت ندارد - همان وبسایت کودکستانش - دیروز اون هم به من تبریک گفت - بازهم مشکل ارتباطی داشتیم - اون فارسی را دیگر کمتر میفهمد - به لحجه انگلیسی من هم میخندد - این هم زندگی مدل جدید -
+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت 8:40  توسط ونگریز
|