سه روز به شب یلدا مونده - چه خوب - دیروز حادثه عجیبی برام رخ داد - تصادف کردم - یعنی یک جوانی که تازه ماشینش را گرفته بود بهم زد - سرعتش بالا بود - اما مقصر من - چون تو فرعی بودم و اون اصلی - جلو سمت راست ماشین تقریبا باید عوض شود - با امیر بودیم - میخواستیم بریم ناهار بخوریم - گشنه برگشتیم - اما فضائی ها دارند میرن سفر - برنامه هام بد پیش نمیرن - امروز دو سه تا جلسه و کلی کار دارم - سرم هم شلوغ است - ناهار هم آورده ام - دیگر لزومی به خروج از شرکت نیست -
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 9:25  توسط ونگریز
|
سرویسهای اینترنت در محله ما تغییر کرده - بنظرم سرعتش خیلی پایین آمده - اون هم بخاطر تکنولوژی جدید PPPoE است - لعنتی - بقول لنی آدم نمیدونه کجا ... - اصلا ولش کن - برعکس اون چیزی که فکر میکردم امشب دیگر پیش فضائی ها نموندم - اومدم لونه خودم - کمی گرمتر است - خوشبختانه فقط DVD و کامپیوتر است - امروز چیز عجیبی که احساس میکردم به واقعیت نزدیکتر شد - بعدا در مورد اون مینویسم -
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 20:23  توسط ونگریز
|
عجب بارونی میاد - ماشینم بعد از مدتها شسته شد - حیف نمیشه دراش را هم باز گذاشت تا توش هم شسته شه - پریروز یک پست را برای ۲ ساعت گذاشتم - بعد دیدم که اوضاع داره خراب میشه - یک چیزی مثل جنگ جهانی سوم - ورش داشتم - جمعا ۴ تا کامنت هم داشت که دوتاش از طرف یکی و مشابه بود - حالا شخصی زنگ نزند بگد چرا گفتی شخصی - یا چرا دوباره درمورد اون میل نوشتی - بگذریم - چند وقتی است که به خونه فضائی ها نقل مکان کردم - از سه شنبه پیش - صاحب تختی در آنجا شده و صبحانه را به اتفاق صرف نموده و ... - بلد نیستم ادبی بنویسم مثل فیلمهای خدابیامرز علی حاتمی - تا آخر هفته اونجا میمانم - بد نیست - مثل مسافرت است - یوریا هیپ دارد با تلفن حرف میزند - فیلم بازی میکند - در مورد مشکل بانکی - خرسبچه کمی با من صحبت کرد - از بتمن خوشش میاد - وقتی من در مورد "رابین" " پنگوئن" "جوکر" "زن گربه ای" حرف زدم کمی ذوق کرد - آهنگ اسپایدر من تو مغزم بود - ولی آهنگ بتمن یادم نبود که براش با سوت بزنم - هدایای بعدی همه بتمن و وسایل و دارودسته اش خواهد بود - سفر دبی هم جور نشد - هفته پیش داشتم با علیرضا در مورد کدی حرف میزدم - یاد کد خودم افتادم - B3JK - ياد United Blvd بخير - چه زماني كه بيخود سپري نشد - همه اش بخاطر اون پولو شرت كه روش آرم BCIT بود - اونهم در جايي مشغول نم گرفتن و خاك خوردن است - قبل از اينكه تو قرعه كشي ببرمش ميدانستم مال من است - درست مثل تي شرتهاي مايكروسافت و اينتل - اول صبح شارژ بودم - ولي الان اصلا - بيشتر خوابم هم ميايد - ديشب دوباره بيخوابي از ساعت ۲ تا ۵ صبح - ساعت ۶ هم كه برپا بود -
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 8:37  توسط ونگریز
|
آدرس وبسایت مدرسه خرسبچه را پیدا کردم - مثل دیوونه ها روزی یکی دوباری سر میزنم ببینم عکس جدید گذاشتن یا نه - نمیدونم بسته ای که فرستادم رسیده یا نه - یه سه روزی است که بدجوری سرما خوردم - همراه با سردرد بدی -
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 9:39  توسط ونگریز
|
دیشب بعد از مدتها - شاید از سال ۲۰۰۲ رفتم سینما - ۴ ماه قبل از تولد خرسبچه رفته بودم - همینطوری باید با یک گروه میرفتم - اول قرار بود بریم اتوبوس شب - البته بدم نمیامد برم - اما جلوی سینما تصمیمشان عوض شد -من هم که همیشمه رای خودم را به اکثریت میدم حرفی نزدم - رفتیم فیلم "بچه های ابدی" - در همان سینما عصر جدید - فکر کنم همان سینما "سینه موند" باشه - در سالن یک نمایش میدادند - پروژکتور ایراد داشت - سمت راست پایین تصویر بسیار تار بود - یعنی فوکوس نبود - اصلا از نظر خانم کارگردان مردها قابل اعتماد نیستند - یا معتاد و مواد فروش بی پدر و مادر که به هیچ چیز پایبند نیستند - در مقابل مواد فروش زن که هنوز احساسات مادرانه دارد - پدر کمی مستبد که با یک حرف نظرش ۱۸۰ درجه عوض میشه - فکر کنم در جایی پسره باید میگفته که "دخترت حامله شده" یا "ما قبلا ازدواج کردیم" چیزی در این حد نه اینکه بگه "پس من دیگر زن نمیگیرم" که نظر باباهه عوض شه - دختری که بسیارمهربان و با استعداد و قریحه و منطق (نمره ریاضی ۱۹) که در هر صحنه یک لباس تنش هست - حتی تو خونه خودش هم همینطور - ودر مقابل پسری که تصمیم گیری نمیتواند بکند - اشتباه دیگر این بود که در اوایل فیلم عکسی پهلوی دست پدر دختره بود که کل خانواده توش بودند - چند سکانس بعد هم دختره و پدره و مادره با هم همان لباسها دور هم جمع بودند - یک چیز جالب هم که سر میز شامشان هم پلو خورش میخوردند ولی جلوشون مرغ بریان با سیب زمینی بود - موبایلهای سامسونگ زنگ نوکیا میزدند و ... - بسه دیگر غیبت آهان یادم آمد - سه نفر از گروه ۵ نفری ما از ۲۰ دقیقه از شروع فیلم گذشته شروع به اس ام اس بازی کردند - الته در بخشهای دیگر سالن سینما هم نور موبایل مشاهده میشد - یکی آقایی هم بپشت سر من بود که صحنه ها را شرح میداد - مثلا حالا داره نماز میخونه - یا چقدر چشمهای این مادره گریان است - البته هدف رفتن ما چیز دیگری بود که آن هم حاصل نشد - نه پلن جی؟ - الهام برام فال قهوه گرفت - اولا ته فنجان سفید سفید بود - ظرف ۱ دقیقه هم تمام شد - تقریبا مثل همیشه بود - شام دیشب با علیرضا بیرون بودیم - بد نبود - کلی بحث و حرف - فکر کنم هر جفتمون در چند دیدگاهی دست وپا میزنیم - دیشب هم پیش فضائی ها بودم -
+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 8:55  توسط ونگریز
|
عجب اسم بي مسمايي به نظر ميرسد - نه؟ -هميشه به وسيله نقليه خودم بعنوان يك دوست نزديك نگاه كردم - البته عكس آن هيچ وقت مصداق نداشته - يعني به دوستام هيچگاه بعنوان وسيله نگاه نكردم - اول يك كاوازاكي نارنجي بود كه صرفا براي تفريح بود - اولين وسيله نقليه اي كه فقط بعنوان تفريح استفاده نكردم موتور "ايكس الي" بود كه سال ورود به دانشگاه همدان خريدم - اول فقط وسيله تفريح براي روزهايي كه همدان نبودم بود - يادش بخير چه دوراني با آقاي 7/77 و موتورهايمان داشتيم - به عشق موتورها روزهاي سه شنبه از همدان ميامديم تهران و تا جمعه ظهر تهران بوديم - اصلا واحدها را بر اساس آن ميگرفتيم - من كلا يك جمعه در همدان بودم - اونهم بخاطر اينكه هم پنجشنبه و هم شنبه امتحان داشتم - بعد هم كه درس تمام شد و رفتم سربازي - با آن به پادگان ميرفتم - دوست بسيار خوبي بود - هيچوقت من را ميون راه نگذاشت - حتي دوبار هم كه پنچر شد درست دم پادگان بادش خوابيد - بنزين هم تمام نكرد - خراب هم نشد - زمستانهاي برفي با تاكسي سرويس ميرفتم پادگان - و گاهي دير ميرسيدم - ولي با موتورم هرگز - تا اينكه دزديدنش - جلوي درب پادگان - وقتي باهاش سواري ميكردم درست مثل اين بود كه ميفهميد من ازش چي ميخوام - لازم بود سريع و تيز بود - از هرپله اي باهاش بالا ميرفتم - يادش بخير "ايكس ال" سفيد من - حتما تا بحال صد بار اوراق شده - بعد تا سال 70 كه صاحب يك چهارچرخه شدم - اونهم تا وقت ازدواجم خوب بود - اين "داتسون 180 كا" از سال 64 تو خونواده ما بود - عالي بود - موتور قوي - كلي "بي ام و" را تو كورس جا گذاشته بودم - آقاي 7/77 هم كلي در گردشهاي گروهي بدون من هم از آن استفاده ميكرد - اشكال عمده اش صافي بنزينش بود - كه هر ماه بايد عوش ميشد - اونهم بدليل زنگ زدكي باكش - كه بعد از تعويض باك مشكل برطرف شد - مشكل ديگرش هم اين بود كه فيوز دلكوش ميسوخت - چرا نميدانم - خلاصه درست روز عروسيم براي دو روز خراب شد - البته من ماشين شركت را داشتم - ولي از آن روز به بعد شد يك مركز هزينه عمده من - فكر كنم با عروسي من مخالف بود - و از اول آخر ماجرا را ميدانست - تا زمان رفتنم با من بود - خواهرم و زنم و بوقلمون هم روي آن رانندگي ياد گرفتند - انقدر تصادف كرده بود و صافكاري شده بود كه گلگيرهاي جلوش مثل ورق آلومينيوم نرم شده بود و با فشار انگشت فرو ميرفت - بعد هم صاحب كلاه قرمزي شدم - يك "نئون" قرمز ماتيكي مدل 98 - عالي بود - سالي يك دفعه خراب ميشد ولي عمده - دوبار اول مشكل صافي بنزين و پمپ بنزين - و آخرين بار درست در روز نزول اجلال مادر زن موتورش سوخت - 1600 دلار خرج روي دستم گذاشت - البته شامل كرايه ماشين - به يك چهارم قيمت فروختمش و برگشتم - اينجا هم تا سال پيش شركت ماشين در اختيارم گذاشته بود و سال پيش بعد از اينكه سال قبلش مادر فرزندم همه چيزم را صاحب شده بود - تونستم با جمع كردن حقوقم اين بزمچه اي را كه فعلا دارم بگيرم - بد نيست چند تا سفر كوتاه و ميان مسافت باهاش رفتم راحت بود - مخصوصا دنده اتوماتيك كه بهتر از هر چيزي است - خلاصه با همه آنها راحت مثل دو تا دوست بودم - حتي گاهي براي خراب شدن بهشان حق ميدادم -
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 21:23  توسط ونگریز
|
از بیکاری سری به تیراژه زدم - یاد پلن دی افتادم - شلوغ و پلوغ بود - رفتم نایک یک کفش دیدم - طبق معمول سایز پای من نداشت که البته بهتر چون اومدم بیرون گفتم اصلا قشنگ نبود - ولی اگر داشت میخریدم - الان از کیش تلفن داشتم - هواش خوبه - کاش میتونستم برم - یکی از همکاران که یک کاره ای در "خیک لند" است از من دعوت به عضویت کرده - بد نیست - اما از من گذشته - نمیدونم چرا اونطور شد - میدونید گاهی همه چیز برعکس نظر شما پیش میره - و ناچار به قبول هستید - وسایل خرسبچه را فرستادم - ۳ تا هواپیما و یک ژاکت و سوئیت شرت بنتون و جورابهای حوله ای و کلاه و شال و دستکش قرمز - بابا ما لنگی هستیم - از علیرضا خبری نیست - شاید هنوز کره باشه - شده مارکو کره - امروزکسی من را به شام دعوت کرده بود - نرفتم - دلایل خودم - امروز یک چکمه پای یک زنه دیدم - ۱۰۰۰۰ دلار هم به من میدادند حاضر نبودم پام کنم - البته با ۱۱۰۰۰ دلار شاید فکری میکردم - تولد گیگا را یادم رفت تبریک بگم - خداکند تولد گوگا یادم باشد - خیلی بد شد - چند تا گیم گرفتم - جنگی و ماشین - از بیکاری بهتره که -
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 21:21  توسط ونگریز
|
یکی برام یک کامنت خصوصی و جالب گذاشته - من هم با اجازش بخشی از آن را اینجا مینویسم :
"تئودور روزولت یکی از اهدافش تغییر سمبل ایالات متحده از عقاب به خرس بود. اعتقادش این بود برای موفق بودن باید خرس بود نه عقاب. (فکر کنم ریشه اش ترک بوده!!!)
خرس موقع مبارزه روی 2 پا می ایسته و ایستاده میجنگه و نقطه ضعفش هم همینه چون سینه اش بی دفاع میمونه...با این حال خرس خرسه و همه هم نقطه ضعفشو نمیدونن سیاه و قهوه ای هم نداره.
آدم موفق میتونه خودشو جای دیگران بزاره"
دیروز داشتم وبگردی میکردم - الکی الکی دو تا عکس خرسبچه را پیدا کردم - اولا آستینش را مثل من بالا زده بود - و مثل پدربزرگهاش وسط دخترها نشسته بود - تو اون یکی هم برای هالووین یکدست لباس اسکلت پوشیده بود - کیفیت عکسها زیاد خوب نبود وگرنه میگذاشتم اینجا - در وبسایت مدرسه اش بود -
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 20:28  توسط ونگریز
|