تبليغاتX
خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خاطرات دور از ماوا

دو نفر از من در مورد تصمیم آخری پشتیبانی حسابی کردن - احتمالا چیزهایی میدونستن که من نمیدونستم - با علیرضا رفتیم دونات خوری بیاد اونجا - مزش بد نبود - قیمتش هم خوب بود - ولی نمیدانم چرا نچسبید - هنوز حالم جا نیامده است - کلی کتاب گرفتم و دوتا مجله - شاید کمکم کند - میخوام هرطور شده یک سفری برم - ببینم کی پسپورتم حاضر میشه - تا آخر این سال میلادی میرم - دیگر نمیشه تحمل کرد -
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 13:18  توسط ونگریز  | 

حال و هوای خوبی ندارم - یک چیزی تو سینه ام سنگینی میکنه - مثل یک گودال که هی با بیل پرش میکنند و محکم هم روش میزنند تا فشرده تر شه - هی سنگین تر میشه - نفسم بسختی بالا میاد - همه اش خبرهای ناراحت کننده تری میشنوم - هر چی احساس میکردم دارد کم کمک به راستی می گراید - نه اینکه می گرید - اما هیچکاری هم از دستم برنمیاد - وزنم بالا میرود - یکهویی چشم باز میکنی و میبینی که با اونی که احساس تفاهم کامل باهاش میکردی اصلا یک عدم درک کامل داشتی - تو و نه اون - و چیزهایی که یکی همینطوری یک کلمه بهت گفته بود با یک جمله دیگر داستان دنباله داری میشه - خوبه که حالا فهمیدی و نه دیروز - احساس تکمیل شدنت ناکامل میمونه - نه میمون بلکه میمونه از ماندن - شاید مجبور شی که کاری را که نمیخواستی انجام بدی - کاری را که با جدیت تمام مخالفش بودی - تا بحال خیلی چیزها را از دست دادی و خیلی چیزهای دیگر را هم از دست میدهی - هیچکدام از اهداف کوتاه مدتت تحقق پیدا نمیکند - دوباره تفریحات قبلی - عکاسی روزهای جمعه - رفتن به جمعه بازار - سفرهای کوتاه مدت - خوردن فست فود - دیدن فیلمهای جنگی تکراری که هنوز هم از دیدنشان لذت میبری - فقط برای اینکه بدانی هستی و یا بخواهی بگی که هستی - مثل اون قمار بازه - گاهی میشه آدم از دیدن قیافه خودش هم حالش بهم بخوره - داشتن خرسبچه ای که سه پنجم  تولدهاش را ندیدی - دیگر حتی فارسی هم صحبت نمیکند - به انگلیسی حرف زدن تو هم میخندد - جز زجر بیشتر چیزی برایت باقی نمیگذارد - دلیل این اشکالات را هم نمیفهمی و یا نمیدانی - بحساب خودت به کسی بدی نکردی - البته شاید فقط بحساب خودت - کجائی فرهاد آژیده - سال ۱۳۶۷ مخ خودت را با یک گلوله ترکوندی - فکر کنم از خیلی زجرها راحت شدی - ولی دیگران را زجرانیدی - هنوز از اینکه آخرین روز باهات سلام علیک حسابی نکردم ناراحتم و پشیمون - خودم هم مشکل داشتم - شاید در مقابل مشکلات تو هیچ بود - ولی مشکلات هرکس برای خودش کوهی است - فعلا اصفهان هم نمیتونم برم - شمال هم همینطور -
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 16:17  توسط ونگریز  |