تبليغاتX
خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خاطرات دور از ماوا

امروز هم یک روز تعطیل دیگر بود - واقعا حوصله آدم سر میرفت - هر چه از این پنجره های قدی به بیرون نگاه کردم - چیزی خوشایند ندیدم - اون هرم های شیشه ای - هوای نسبتا گرفته - کلی هم الکی خوابیدم - نه اینکه بخوابم - دراز کشیدم و کتاب خوندم - پریروز دوباره یکسری کتاب گرفتم - یک ساعتی هم هست که یک مرد جوان با لباسی زرد یک بچه کوچک زیر شش ماه با لباس نارنجی را بصورت بالشت وار بغل کرده و پایین خونم راه میره - یاد خرسبچه افتادم - مثل اونه - سال پیش این موقع ها ماشین داشتم میرفتم اصفهان - همدان - حالا چی - این ام پینکی هم میخواد بره افغانستان - برای کمکهای بشر دوستانه - جالبه - اما من نمیتونم درک کنم آدم چرا باید این کار را کنه - مگه اینجا بیچاره کم داریم - حالا فردا این ابو ریشهای طالبانی و القائده ای به گروگانش میگیرند باید بریم دنبالش - جالب است - آدم بره جائی برای کمک بعد گروگانش بگیرند و بکشند - تازه اونم به اسم دین - خیلی باحاله - هر چی از این عربهای وحشی (القائده) بگی برمیاد - واقعا وحوشی بیش نیستند - خود کشورهای عربی که قابل اعتماد نیستند - مثل این سوریه ای ها با اون بشیر اسد نردبام دزدها - تو سوریه عکسش را به همه جا زدند - از جمله داخل دستشویی های عمومی - البته بهترین جا هم همانجا است - این تروریستها بدتر -
+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 19:35  توسط ونگریز  | 

تصمیم گرفتم که دوباره جدا ورزش را شروع کنم - مثل اینکه برنامه بسکتبال در پیشه - باید وزنم را کم هم بکنم - از صبح شروع به دویدن جدی میکنم - مثل "راکی" - امروز کم مانده بود خفه بشم - از یک کیلو کیک شکلاتی که خوردم - فردا صبح هم که تعطیله ولی شاید من سر کار برم -
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 20:58  توسط ونگریز  | 

حالا بعد از یکهفته ببینم کدام هوسهام هدف و به کدام یک از هدفهام (میدونم باید مینوشتم اهداف) رسیدم - خونه با کمک غیبی درست شد و همنطور دیگر شیرها لیک نمیکنند - هر دو فیلم را گرفتم - شروع به ورزش هم میکنم - خوب بد نیست ببینم بعد از یک ماه چی میشه -

از بارون امروز درختان جلوی خونه فضائی ها سبز شادی داشتند- باورم نمیشد بعد از مدتها این رنگ را دیدم - اصلا همه چیز تمیزتر بود - البته محل فضائی ها عوض شده -

امروز ام الپینکی اولین کسی بود که برام SMS فرستاد و تبریک گفت - بعدش یک دوست قدیم جدید - و یکی از همکاران ساعت ۲ بعد از ظهر - البته فکر کنم که ام گیگا هم تماس گرفته بود که من نفهمیدم -

کلی چیپس این چند روزه خوردم - هیچوقت نمیتونستم - با مالشعیر مورد علاقه ام - بهنوش شیشه سبز لیموئی - اون شیشه درازها - تنها چیزی است که تشنگی منو رفع میکنه -

اسم اون محله ای را که در چند پست قبلیم در مورد خرمشهر گفتم را کسی به من گفت - کوی آریا - خودش ساکن اونجا بوده -

خیلی چیزها را جمع کرده بودم که بنویسم و لی وقتی نوشتم دیدم بی ربط است - پس پاکشون کردم -

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 16:0  توسط ونگریز  |