امروز هم یک روز تعطیل دیگر بود - واقعا حوصله آدم سر میرفت - هر چه از این پنجره های قدی به بیرون نگاه کردم - چیزی خوشایند ندیدم - اون هرم های شیشه ای - هوای نسبتا گرفته - کلی هم الکی خوابیدم - نه اینکه بخوابم - دراز کشیدم و کتاب خوندم - پریروز دوباره یکسری کتاب گرفتم - یک ساعتی هم هست که یک مرد جوان با لباسی زرد یک بچه کوچک زیر شش ماه با لباس نارنجی را بصورت بالشت وار بغل کرده و پایین خونم راه میره - یاد خرسبچه افتادم - مثل اونه - سال پیش این موقع ها ماشین داشتم میرفتم اصفهان - همدان - حالا چی - این ام پینکی هم میخواد بره افغانستان - برای کمکهای بشر دوستانه - جالبه - اما من نمیتونم درک کنم آدم چرا باید این کار را کنه - مگه اینجا بیچاره کم داریم - حالا فردا این ابو ریشهای طالبانی و القائده ای به گروگانش میگیرند باید بریم دنبالش - جالب است - آدم بره جائی برای کمک بعد گروگانش بگیرند و بکشند - تازه اونم به اسم دین - خیلی باحاله - هر چی از این عربهای وحشی (القائده) بگی برمیاد - واقعا وحوشی بیش نیستند - خود کشورهای عربی که قابل اعتماد نیستند - مثل این سوریه ای ها با اون بشیر اسد نردبام دزدها - تو سوریه عکسش را به همه جا زدند - از جمله داخل دستشویی های عمومی - البته بهترین جا هم همانجا است - این تروریستها بدتر -
+ نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 19:35  توسط ونگریز
|
