اتاق کارم شده پر از جعبه - ۴ تا بزرگ خالی و ۱۰ تا کوچیک پر - شروع به آماده شدن برای اساس کشی که از خرداد به زمستان عقب افتاد - ۸ ماه تاخیر - خیلی خنده داره - من که همیشه عجله دارم - حالا چون شروع به بستن وسائل کردم - دلم نمیاد توقف کنم و یا بدتر جعبه های بسته را باز کنم - خوب شد لباسهای تو دراور را جمع نکردم - فضائی ها دارند قدمهای اشتباه بر میدارند - یکبار بهشان گفتم و دیگر نمیگم - مخشان یکوری کار میکند - فرشید را ناراحت کردم - شوخی بود ولی بهش بر خورد - امیر هم شاید امشب بیاد پیشم - تیم ملی "ب" هم همان بازی "زیر توپ بزن" را داشت - فوتبال این مملکت هم مثل بقیه چیزهای خوبش از بین رفت - چی داره به سرمان میاد - کار کار این شیخهای عرب است و دنباله روهاشون - میخوان ایران را نابود کنند - شاید هم موفق شن - لعنتی ها - سوسمارخورها - دست ودلم بکار نمیره - احساس میکنم که روز به روز بدتر هم میشم - این ۲۰۰ صفحه آخر خیلی خسته کننده شده - لعنتی تمام هم نمیشه - هیچوقت اینقدر هم طول نکشیده بود - خانه ام هم کثیف شده - حال نظافت هم ندارم - مثل اینکه تصمیم گیگا برای رفتن به استرالیا صد در صد است - میخواد بره پهلوی کانگروها - هی میگم یک دختر چینی پیدا کن - گوش نمیده - میخواد بره پیش "اماسی" - امروززهرطور شده میرم ماشین میگیرم - تا آخر هفته دیگر باید دستم باشه -
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 6:31  توسط ونگریز
|
با باخت دیشب تیم المپیک هفته من تکمیل شد - باخت پرسپولیس و مسئله ای دیگر و باخت تیم امید - چند وقته پاسکال دیگه پاسکال نیست - ما به پاسکال با سبیل عادت داشتیم - حالا بدون سبیل دیگر اصلا پاسکال نیست - دوربین جدید خوبه - کلی پام آب خورد - تا ۱۰ مگا پیکسل - اون لنز ۷۰ - ۳۰۰ هم بد نیست - اما حالا ماشین ندارم که برم اصفهان عکس بگیرم - یا برم همدان - میرم مرخصی - یکهفته - نمیدانم کجا - به احتمال خود تهران - ولی شروع میکنم به عکس گرفتن - اینطوری نمیشه - یک عکس جالب تو یک مجله قدیمی مال حدود سه ماه پیش دیدم - خیلی قشنگ بود - هم سوژه و هم رنگ بندی و هم زاویه - دلم میخواست میتونستم نیم ساعتی به تمرکز کردن اختصاص بدم - اما مرخصی هم که باشم باز اینقدر کار دارم که به هیچ چیز دیگر نمیرسم - دیشب خواب کسی را که تا بحال ندیدمش را دیدم - جالب این است که موهایش را هم "های لایت" کرده بود - و من میدانستم که موهایش را های لایت کرده - خنده دار است - دیروز آخر یک معامله را هم تمام کردم - دوباره کلی بدهی -
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 9:39  توسط ونگریز
|
قبلا دیده بودمشان اما اسمشان را نمیدانستم - جالب بود - یکی با موتور سفید و قرمز - امروز اسمش را از تلویزیون شنیدم - موتورلانس - در مقابل آمبولانس - نمیدانم اصلا آمبو مخفف چیست - پرسپولیس هم که باخت - میدانستم - شب قبل به هواداران "مصطفی سقط" گفته بودم - مرتیکه حقه باز - کور هم بود - همکاری دارم همنام و هم شغل - نتایج بازیها را با یک گل اختلاف میگه - من هم همان را به دوستان " مصطفی جزا " گفته بودم - هنوز هم سر حرفم هستم - سگ "آری هان" به این "مصطفی زاغه" می ارزه - یعنی می ارزید و می ارزه و خواهد ارزید - حتی "یونگ" هم از این بابا بهتره - یکسری از کتابهام را هم جمع کردم - داخل جعبه - یک فیلم اهل دقیانوس هم دارم میبینم - "مارتین شین" اینقدر جوان است که که الان پسرش "چارلی شین" ده سالی از اون زمانش بزرگتره - یک دختر خوشگل که قیافه مورد علاقه من را دارد "Sissy Spacek" هم در فیلم است - با موهای نارنجی و صورت کک مکی - شبیه "BLUE" کمی پرتر - ببین خرسبچه - من از اول از هر چیزی خوشم میامد تا آخر هم - یعنی تا الان هم هنوز همونه - نمیدانم درسته یا نه - اما به حرف مردم کار نداشتم - مد روز کار نداشتم - یکبار به حرف مردم توجه کردم - یک چیز خوب را از دست دادم - سال پیش که در خیابون دیدمش هنوز فرقی نکرده بود - شاید هم خیلی کم - با اون لبخند همیشه گیش که از نظر من مثل دریا بود - بعد از ۱۵ سال - حتی مدل لباس پوشیدنش که مورد علاقه من و تمسخر بچه ها بود زیاد تغییر نکرده بود - هنوز هم هیپی وار - با اینکه هیچکداممان به آن نسل تعلق نداشتیم - آقای ۷۷/۷ میتونه راجع به "بلو" و یا "بی ام دبلیو" برات توضیح بده - البته اگر پیداش کردی - فکر تا زمان شروع به تحصیل تو هنوز خواهرش در "UBC" درس بده - مادرت میشناستش - از اون سراغش را بگیر - اینها را بعنوان خاطرات برات مینوشتم - اما کم کم داره بوی وصیت میگیره - عجیبه - نه - کلی جعبه خالی دارم که باید پرشان کنم - قولی را بخاطر صحبت کسی دادم که باید بشکنم و این یکی از سخت ترین کارهاست برام - موضوع اجاره خانه فعلیم به کسی است - یا بود - هنوز نمیدانم -
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 11:57  توسط ونگریز
|
امروز بازی است - شاید برم استادیوم و شاید هم نرم - فکر کنم دیگر خواندن کتاب ارباب حلقه ها را کنار گذاشتم - یعنی تصمیم صد در صد گرفتم - اما چه کنم - بدون اینکه بخوام نگاهم به جلدش افتاد - و خوشبختانه راحت از خیر شروع کردن به خواندنش گذشتم - عالیه - ماشینم را فروختم - دیگر تا مرداد تولید نمیشه - حالا باید یک چیز دیگر بگیرم - خونه الهام هم که تمام نمیشه - شمس العماره را درمدت کمتر از این کاملا ساختند و بعد ساعتش را خراب کردند - کلی جعبه خالی برای جابجائی جمع کردم - ۵ تا کوچک و ۳ تا متوسط - کوچیک ها پر شده - دیشب کلی پسر دائیم با من بازی کرد - عجیب بود ولی کشتی هم گرفتیم - نمیدانم توهم بود یا واقعی انگشتش را مثل وقتی خرسبچه همین سن بود بغل گوشش قرار میداد و کسی را نشان میداد - بهش آبرنگ دادم - فضائی ها هم اومدند و نیم ساعتی بودند - ماشین فضائی ها هم خراب شد - دست من بود - درست در خونه خودشان - دیروز کلی خودم را خجالت دادم - یک چیزی را که دو سالی بود دنبالش بودم را گرفتم - یک کتاب هم برای کسی گرفتم که براش بفرستم - تنبلی میکنم - فردا میفرستم - یک نه محکم هم چهارشنبه گفتم - خیلی خوب بود - همینم مانده بود - آی پاد هم درست نشده - ببینم گیگا چیکار میکند -
+ نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 13:27  توسط ونگریز
|
روزها میگذرد و هفته ها تمام میشود - همینطور ماه ها و سالها - من هنوز در پی چیزهایی که دو سال پیش و یکسال پیش و شش ماه پیش بودم هستم - انگار فقط این خواستها ورودی برای افزایش دارند و نه خروجی (رسیدن به آنها) و کاهش - الهام این را درک میکنی؟ - با تمام سعی و تلاش در فراموش کردن اما میل به خواندن داستان ارباب حلقه ها هنوز ادامه دارد - با اینکه کلی کتاب دیگر در دسترس است - ولی هیچکدام حتی ارزش نگاه کردن به تصاویرشان را هم ندارند چه رسد به خواندن - شاید مجبور شم به جهت نیاز به پرداخت پولی ماشینم را بفروشم - امیر هم داستان خوبی تقریبا براش پیش اومده که بسیار خوشحالم - اما فرشید فکر کنم یک شانسش را از دست داد - امکان انتقال از این محل کارم را دارم - به کاری مشابه با کار قبلی برمیگردم اما با حجم بسیار بیشتر - در این محل کار بدلایلی عجیب (البته از نظر من) دادن چایی به کارکنان را قطع کرده اند - مسخره است - احتمالا دفعه بعد رفتن به دستشویی بیش از یکبار در روز را ممنوع میکنند - فردا هم که باید بدلیلی بسیار خنده دار به شرکت بیاییم - البته من عادت دارم که روهای جمعه و تعطیل هم کار کنم - اما بیچاره بعضی از همکاران - دیشب فضایی اول از سفر اومد - دیگر نگهبانی (ناتوری) من تمام شد - میتونم برگردم به لانه ام و منتظر و امیدوار و در رویای هرگونه حرکتی که منجر به خواندن کتاب داستان ارباب حلقه ها شود بشم - خیلی خیلی سخت است ولی دیگر عادت کرده ام - خرسبچه ازم دوباره "دی وی دی پلیر پرتابل" خواسته - فکر کنم که برای تولدش باید سفارش بدم - از آنها که در ماشین هم قابل استفاده است - اگر اینجا بود تا به حال نوت بوکش را هم داشته بود - این هفته چند تا کتاب جدید گرفتم ببینم چقدر طول میکشه تا بخوانمشان - یک کتاب به اسم "تاریخ چیست؟" مال " E. H. Carr " هم گرفتم كه بنظر جالب مياد - يك كتاب رياضي پيشرفته براي دانشجويان فني هم كه روسي است و مال سال ۱۹۶۳ گرفتم - البته ترجمه انگليسيش را - از موارد بسيار ساده مثل مختصات شروع به موارد نه چندان آسان مثل استاتيك - ببخشيد افتاتيك - ميرسد - يك كتاب آشپزي هم گرفتم - الان ديدم كه چند روزي كه بيمار بودم را از حقوقم كم كردند - بسيار ناراحت شدم - الان ميرم اگر نه تنها حساب نكنند و در ثاني از من معذرت خواهي نكنند - همين امروز از شركت ميرم - شوخي كه نيست حقوق كه نميدن - اقلا حساب بكنند - ديروز صبح مجبور بودم در پاركينگ نزديك محل كار ماشينم را پارك كنم - زيرش يك پاساژ است - موقع رفتن تمام دخترها و زنهاي داخل پاساژ به نظرم خيلي زشت آمدند - اما عوضش در خيابان ونك همه به نظرم خوشگل بودند - دليلش چيست نميدانم - ديشب با امير رفته بوديم دونات خوري - بد نبود - البته به پاي تيم هورتون نميرسد - حتي به گردش - اما بد نبود - يك دختر بچه يك سال و خورده اي هم بود كه با لباسي كه تنش كرده بودند شبيه اون دختر بچه كارتون " Monster Inc " شده بود - خيلي بامزه بود - آدم دلش ميخواست بغلش كنه - ياد خرسبچه افتادم كه دلم براش خيلي تنگ شده - اسمش فكر كنم "گندم" بود - آخرين بخش مدارك اون دوست همسفرمون را هم بهش دادم - ديروز گرفت و رفت - "سوزان استورم" هم بيمار است و خوب نميشود - سرماخوردگي ويروسي - كاري هم كه از دست من برنميايد - كاش ميتونستم برم عيادتش - ولي اينجا كجا و شهر او كجا - شير كاكائو هم الان آمد - هميشه يكجور نگاه ميكند كه ادم احساس بدهي بهش را دارد - حتي اگر هيچوقت كاري باهاش نداشته بودي و باشي - شايد بدلايلي كه فقط خودش ميداند از كليه مردم طلبكار است - متاسفانه "ليورپول" هم باخت - لعنتي كلي اميد داشتم -
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 8:43  توسط ونگریز
|