تبليغاتX
خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خاطرات دور از ماوا

این عنوان درست بهترین بیان کننده حال و هوا و اوضاع فکری من در حال حاضر است - چند تا کار مختلف در دست - همه هم مهم است - اما وقت بیخودی کم است - تمام افکارم هم بی تمرکزانه در حال بسط - عجب چیزی گفتم من - میتونستم کتابهای فلسفی که حتی خودم هم معنیش را نمیفهمیدم بنویسم - نقاشی هنوز شروع نشده - تازه چیزی را که میخوام بکشم پیدا کردم - آبرنگ و مداد رنگی و کاغذ "اشتن باخ" هم تهیه شده - اما کار زیاد است - دیشب تا ۸ و نیم سر کار بودم - امروز هم ۶ و نیم شروع کردم - بیزنس پلنم را به "گیگا" گفتم - خوشش آمد - جمعه قرار است بریم دنبالش - البته اگر ساعت ۱۰ و نیم دم در خانه من باشد که محال است - خانه ام هم خیلی بهم ریخته است - لباس نشسته فراوان - شبها دیگر پنجره ام باز است - هوا بد نیست - خنک هم نیست - روی دستم هم موهاش سفید شده البته حدود ۱۰ تا ۱۲ تا - این را دوست ندارم - موهام خیلی وقته سفید شده - از ۲۴ سالگی شروع و در ۳۰ سالگی تقریبا ۷۵٪ - برام مهم نبود - حتی بدم هم نمیامد - اما این موهای روی دست را اصلا دوست ندارم - وزیر دست راست و چپ بابام را درآوردند - دست راستی تقصیر خودش نیست چون کارش زیاد است و جوان - اما دست چپی گاهی وقتها همچین اشتباهاتی میکند که ادم خیال میکند اصلا در مورد کارش اصلا درس نخوانده - اصلا بیخیال است - بیخیال بیخیال - چند شب است که خواب خرسبچه را ندیدم - با اینکه عکسهای جدیدش را هم میبینم - ولی در خواب او را بصورت وقتی که اینجا بود میبینم - این داستان ارباب حلقه ها هم خیلی عجیب و غریب است - همه اش در حال انجام کارهای محیر العقول هستند - دلم برای خواندن صفحاتی از آن تنگ شده - دلم میخواست که اونجا بودم - ام الپینکی هم ناراحته - نمیدانم چرا - یعنی خیلی کم میدانم چرا - معما مانند است - حتما پینکی اذیتش میکنه - سفرم هم که فعلا لغو شده - کاشکی هنوز با آقای ۷۷/۷ ارتباط داشتم - حتما برنامه موتور سواری به راه شده بود - تنهایی نمیشه - جمعه ها تو بیابون با دو تا موتور - کلاه کاسکت تو گرما - صدای موتور - بوی بنزین و پرش - چه عالی میشد - همسفرهام یکیشان از محل کار رفته - دیروز اینجا بود - شخص بسیار خوبی است - امیر هم در حال کلنجار رفتن است - با چی نمیدانم - شاید با خودش - البته این احساس من است - هفته پیش آمد و گفت که آیا من از دستش ناراحتم - اصلا چنین چیزی نبود - نمیدانم شاید رفتار من بخاطر این موارد پیش آمده آخر بطور کل عوض شده - کم حوصله ام - اما از دست کسی ناراحت نیستم - فقط خیلی خسته ام - اما دیگر اینکه خبر خوبی شنيدم - ببينم چي ميشه - هفته ديگه بايد يك پول هنگفتي بسلفم - بحسابي واريز كنم - فكر كنم مجبورم ماشينم را رد كنم - قبلش بايد يك گردش حسابي باهاش بكنم -   
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:32  توسط ونگریز  | 

دیشب در حین مکالمات با خرسبچه معمول شد که ما باید به تبادل نقاشی بپردازیم - یعنی من با دستهای خودم یک نقاشی کشیده برایش ارسال کنم - یعنی بقول خودش بدم "Mail Man" ببره در مطب - كه مادرش ببره واسه خرسبچه - در مقابل او هم يك نقاشي براي من ميفرستد كه من هم بايد آنرا به هر ديواري كه دوست دارم بزنم - معامله بدي نيست - البته اجازه داخل قاب گذاشتن آنرا هم گرفته ام - حالا فقط موندم كه چي بكشم - يك هواپيماي جنگ دوم - يك نقاشي مخصوص بچه ها - يا عكس خودش را - البته امروز اولين كارم اين است كه آب رنگ و مداد رنگي بخرم - يا خدا - امروز صبح ساعت ۴ با سر درد پاشدم - چون خيلي كار داشتم قرص خوردم و كمي دراز كشيدم - داشتم فكر ميكردم دوباره برم رشته اوليه ام را بخوانم - بعد هم نبود - اما تا ياد اينكه برم دوباره "استاتيك" و " خرپا" و "آزمايشگاه الكترونيك" بخونم از خيرش گذشتم - كي ديگر حال محاسبه دارد - اما شايد هم رفتم - دنيا را چه ديدي - البته هنوز از "نقشه كشي" و "كارگاه ساختمان" خوشم مياد - ياد اون وقتي كه دخترهاي پزشكي و پرستاري به ما ميگفتند "عمله ها" بخير - جلسه دوم كارگاه ساختماني بود - داشتيم روي زمين گچ ميريختيم - آقاي ۷۷/۷ يك استرامبولي گچ روي دست و شانه اش بود - من هم گچ را از روي نخ به زمين ميريختم - بعد اون دوست آقاي ۷۷/۷ با دوستاش اومد و به ما گفت عمله ها - كلي خنديديم - يا اونوقتي كه نقشه برداري داشتيم و ما و بهداشت محيطي ها يك جا را برداشت ميكرديم - ديروز داشتم با يكي از همكاران كه دوسالي از من كوچيكتره در مورد آنوقتها صحبت ميكرديم - اونوقتهايي كه نميتونستيم در دانشگاه شلوار جين بپوشيم - من و آقاي ۷۷/۷ اولين كسايي بوديم كه در دانشگاه همدان كوله پشتي ميانداختيم - شلوارمان هم كتاني چيني/كره اي بود و نه پارچه اي مثل بقيه - سال بعد هم يك دختر خوشگل اومد كه اون هم كوله پشتي داشت - به او "كوله" ميگفتيم - و طبق معمول آقاي ۷۷/۷ شجاعانه اعلام مالكيت او را كرد - نه اينكه مال او باشد - اما اينكه يكي ديگر از ماها دنبالش نرود - البته من مجاز بودم - چون بقول آقاي ۷۷/۷ از خانواده خارج نميشد - اما من هم دنبال "گاوه" بودم - من هميشه دنبال چيزها و ادمهاي عجيب و غريب بودم و درست وقت رسيدن به يارو يك اتفاقي چيزي ميافتاد - مثلا اين "گاوه" - اسمش بخاطر چشماش بود - خيلي خوشگل بود - جز انجمن اسلامي هم بود - يكبار كه دم آزمايشگاه الكترونيك ايستاده بوديم - ديدم حس كردم يكي از بالا ما را ميپاد - اين گاوه بود - بعد من هم كه مثل هميشه بيخيال همه چيز بودم  براي اينكه رويش را كم كنم بهش چشمك زدم - عصباني مانند رفت - آقاي ۷۷/۷ گفت فردا دفتر انجمنيم - اما خبري نشد - ورودي غذاخوري ما با دخترها بغل هم بود - از فردا اين گاوه اونجا وا ميستاد تا ماها بريم غذا بخوريم - بعد ميرفت - البته به هواي كنترل دخترها - يكبار تهران تا اونجا هم سفر بوديم - بعد تازه ديدم در تهران بدون چادر است - خلاصه تقريبا داشتيم دوست ميشديم كه من از دانشگاه انصراف دادم و رفتم سربازي - پسر تو از اين كارها نكني ها - يعني انصراف ندي - البته حتما دنبال دختري كه خوشت مياد برو - حس ميكنم كه به يك مرخصي واقعي احتياج دارم - موبايل خاموش - دور از تكنولوژي - استراحت مطلق - بدون هيچگونه مزاحمت - يكي دوتا كتاب خوب - هواي خنك - نميدونم چي كار كنم - ولي واقعا بايد تجديد قوا كنم - كار قبليم اواخر اعصاب خوردكني زياد داشت ولي حجمش كم بود - اينكار برعكس آن حجم بسيار زيادي دارد -   
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:26  توسط ونگریز  | 

شاید جمعه دیگر اگر مهمانانم رفته باشند به یکی از اون سفرهای یکروزه ام بروم - قبل از جیره بندی بنزین - برم یکسری عکس بگیرم و شاید کتاب مجله ای چیزی بخرم - مهمانم یکشنبه برمیگرده خونه و شاید تا آخر هفته بره شهر دیگری - امروز کلی تو تهران گشت زدم - البته مهمانی هم داشتم - ناهار هم رفتیم بیرون - آخرش هم براش بلیط گرفتم یکشنبه برگرده شهرش - این مهمان آمده بود پهلوی مهمان اصلیه بمانه - فضائی دوم احتمال دارد بره سفر - فضایی اول هم میره فضا یا برای دیدن اهرام میره - به دومی کلی سفارش دادم - تقریبا ۵ لیتر حجم و ۲ کیلو ونیم وزن - حدس بزن ببین چی - خواستم از نمایشگاه کتاب برای خرسبچه کتاب "آستریکس" بگیرم نشد - حالا ببینم تا بعد چی پیش میاد - پرسپولیس هم یک برد آبگوشتی داشت - اما برد سپاهان جالب بود - بابای اون استقلال اهواز را درآوردند - فقط خداکند زمان بازیهای حذفی اینطور بازی نکنند - ببینم بازیهای بعدی اون دو تا خرشانس چه میشود - کتاب داستان ارباب حلقه ها دوباره به چشمم خورد - اونهم چه جوری - زنگ زدم به الهام - گفتم میدونم خیلی بی جنبه گی است - اون هم تائید کرد - هاها - اون هم دنیایی است - میخوام برای خرسبچه لباس و ماسک "بتمن" بفرستم - البته با تفنگ آب پاش - دنبال یک آلبوم قدیمی هستم - سه تا آلبوم همنام است - نمیتونم پیداش کنم - ولی به یکی قولش را دادم - مال ۱۹۷۹ است - Live Dates II - آلبومهای Iو III اش را دارم - خودش آلمان دیدتش ولی نخریده - چراش را از من نپرسید - خیلی دلم میخواست کارم بصورت دیگری بود - مثلا ساختمان را ادامه داده بودم و پروژه اجرا میکردم تا تمام میشد - انتهاش و نتیجش را میدیدی - اما کار الانم پروژه است ولی مشابه - مثل سری سازی - فقط پیش بینی ها کمی فرق میکند - نتیجه لمس کردنی نیست - فکر نمیکردم - اما برنامه نویسی هم باز بهتر است - کتابهام کجاست - مدرک هست ولی دانشش فراموش شده - مثل خیلی چیزها - حتی BCIT هم اون بخشی که ما براش درست کرده بودیم را هم تا حالا دوبار عوض کرده - و همینطور اون یکی شرکته - البته نامه های تشکر آمیزشون است - دیشب یک فیلم خوب دیدم - نامه هایی از "آیو جیما" - باز هم اثر دست اسپلیزبرگ در این کار "کلینت ایستوود" پیدا بود - هفته قبل "پرچم پدران ما" را هم دیده بودم - یک فیلم مشابه اون در مورد اون سرخپوسته خیلی وقت پیشها دیده بودم - احساس میکنم اون سیاه و سفید بود - فکر کنم زمان قبل از انقلاب بود - هوس کردم که فیلم "پت فایندر" را ببینم - هم وایکینگ و هم سرخپوست - تا ساعت ۱۱ باید بیدار باشم - عجب بابا - پشه ها هم حمله کرده اند - باید بگردم دنبال هم قرص و هم دستگاه "ویپ" - همیشه جلو دست بود تا فضائی هه اینجا را مرتب کرد - اینور و اونور قایم میکنه - به منهم نمیگه - وای باز هم طرح ترافیک و صبح باید ساعت ۶ برم بیرون - پس فعلا -
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 22:44  توسط ونگریز  | 

از روز یکشنبه تا امروز مرض داشتیم - اونهم زیاد - البته یعنی بدجوری بیمار بودم - کلی آمپول!!!! و سرم - آزمایش هم دادم - روز شنبه آخرش رفتیم خرید کوله برای فرشید - یکی از دوستان قدیم خانوادگی را دیدم که کاشکی نمیدیدم - بعد هم بیچاره فرشید مجبور به خرید "آیس پک" شد - اومدم خونه هم نیم لیتر دوغ فرد اعلا محلی "استرلیزه نشده" خوردم و یک بسته "پاپ کورن" - ساعت ۴ صبح برپا داشتم - تا ۸ صبح عملیات تخلیه تحت فشار - رفتم شرکت دیگر دووم نیاوردم - تا ساعت ۱۰ که رفتم خانه مادرم - سرما سرما و لرز و پا درد - ساعت ۳ یک دکتر باحال اومد و دستور سوراخ سوراخ شدن من با سوزن کالیبر ۱ داد - البته قبلش آزمایش هم بود - اون تزریقاتچی مهربان هم سه تا سوراخی روی جاهای مختلف دستم کاشت و یک سرم که از بس توش مواد آنتی بیوتیک و تقویتی و چیزهای دیگر ریخته بود رنگ زرد نئونی شده بود - خیلی باحال بود - شبیه رنگ "گد-ری-د" شده بود - آدم دوست داشت با یخ بخوردش - البته مایع را ونه پرستاره رو - میگفت این مایع مثل "اکس" است - کلی سر حالت میارد - دلم سوخت که بهش بگم اون مال وا مونده هاست - و یا اینکه - تو از کجا میدانی مگر مصرف کردی - و چیزهایی از همین نوع - یک سه ساعتی طول کشید تا مایع تمام شد - این اولین بار بود که سرم میزدم - بعد بود - سه روز نمیتونستم از جایم تکان بخورم - امروز هم رفتم شرکت - و شنیدم که منچستر باخته - اما لیورپول انتقام خواهد گرفت - میگین نه - منتظر باشین - پرسپولیس هم که شل شلی برد - کمی کار کردم - نمیتونم نمایشگاه کتاب هم برم - نا ندارم و خیلی بیحالم - مهمانم هم عملش را کرد - در بیمارستان در بخش زنان بستری است  - که از این موضوع زیاد هم ناراحت نیست - من هم تا یکشنبه حق ملاقاتش را ندارم - خرسبچه هم یکشنبه و دوشنبه که من حال نداشتم کلی برام حرف زد و زمزمه کرد - امروز یک "بیزنس پلن" کوتاه مدت "Short terms Business Plan" برای خودم طراحی کردم - میخوام هم که اجراش کنم - ببینم در شش تا هفت ماه چه فرقی در اوضاعم میشود -

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:56  توسط ونگریز  | 

امروز باران خوبی اومد - من ماشینم را دیروز شستم - کلی خرج کارواش و تو شویی و واکس داشبورد و انعام شد - و امروز خوشبختانه نعمت خدا حسابی تر و تازه اش نگاه داشت - میخواستیم بریم برای فرشید کوله پشتی بگیریم - اما ترسیدیم بمانیم تو راه بندون - امروز یک بخشنامه باحال داشتیم - همه چیز خصوصی باید از کامپیوترها حذف شود - من همه عکسهای خرسبچه را تو آی پادم ریختم - حدود یک گیگ و نیم - البته فایلهای خودم هم بود و کتابهای هواپیما - تصمیم به خرید یک چیز تازه کردم - ببینم چی میشه -
+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 19:31  توسط ونگریز  | 

یکی از خاطره انگیز ترین آهنگها برای من از سالهای دور این آهنگ از گروه  Smokie است.


Sally called when she got the word
She said, "I suppose you've heard 'bout Alice"
Well, I rushed to the window and I looked outside
But I could hardly believe my eyes
As a big limousine rolled up into Alice's drive


I don't know why she's leaving or where she's gonna go
I guess she's got her reasons but I just don't wanna know
'Cause for twenty-four years I've been living next door to Alice
Twenty-four years just waiting for a chance
To tell her how I feel and maybe get a second glance
Now I've got to get used to not living next door to Alice


Grew up together, two kids in the park
Carved our initials deep in the bark, me and Alice
Now she walks through the doors with her head held high
Just for a moment I caught her eye
As a big limousine pulled slowly out of Alice's drive


Then Sally called back, and asked how I felt
Then she said, "I know how to help get over Alice"
She said, "Now Alice is gone, but I'm still here"
You know, I've been waiting for twenty-four years
And the big limousine disappeared


No, I'll never get used to not living next door to Alice

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 21:13  توسط ونگریز  | 

هی میخوام یک چیزی در مورد داستان ارباب حلقه ها بنویسم - هی نمیشه - نه اینکه نخواهم - ولی نمیشه دیگه - بدلایل خنده دار - و شاید هم گریه آور - تو "خرسبچه" یکروز همه چیز را میخواهی بدانی - البته اگر تا اون موقع از یادم رفته باشه - هارد کپی اینها که برات مینویسم بهم کمک میکنه که کمتر چاخان کنم - الهام از همه بیشتر در موردش میدانه - و البته بیشتر از همه به ریشم خندیده - امیر هم تا ۵۰٪ میدونه - و فرشید ۱۵٪ - و دیگر هیچ - میدونی که اگر آقای ۷۷/۷ بود تا ۱۰۰٪ را میدونست - و شاید تا بحال کمکی مستقیم به اتمام خواندن این کتاب داستان کرده بود - اما نیست - بدیش این است که من همانطور هم که قبلا گفتم حتی با وجود اینکه میدونستم تا ۹۰٪ نظرات آقای ۷۷/۷ فقط برای قوت قلب من است ولی باور میکردم - همین چند روز پیش یکی دوتا عکس از خودم و اقای ۷۷/۷ پیدا کردم - وقتی موتور سوار بودیم - چه زمانی بود - تپه - پرش - بیابون - عجب کلاه کاسک سیاهی داشتم - و اون لباس خلبانی ژاپنی یه - اون موقع ها که هنوز "Iron Maiden" هنوز برامون بهترین بود - اونهم با "Aces High" و "Trooper" - هنوز Commodore 64 و اون Sinclair 48 ها (هنوز ۱۲۸ هیچکدام نیامده بودند) بهترین کامپیوتر بودند - و کفشهای ساق بلند آبی "Big Bear" آقای ۷۷/۷ آخر کفشها بود - داره تابستان سومی که در این خانه هستم میرسه - از تابستان اول تصمیم به خرید کولر گازی داشتم - حالا که در حال نقل مکان هستم هم باید جای بعدی را ببینم که میشود کار گذاشت یا نه - مهمانام امروز رفتند - یکیشان پیش فضائی ها و دیگری به یک جای موقت - سر کار هم مطابق معمول - همه سعی میکنند مشکلات را گردن دیگران بییاندازند و یا از آن فرار کنند - و اکثر وقتها "ماست مالی" - نمیدانم چرا نمیتونم اون موتوری را که میخوام بخرم - ۲۰۰ سی سی - قوی برای سواری من -
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 22:35  توسط ونگریز  | 

از دیروز عصر دوباره به یاد تو "خرسبچه بودم" - شب هم تقریبا نخوابیدم - صبح هم با سر درد پا شدم - یک بشکه قهوه سرد خوردم تا شاید لازم نشه قرص بخورم - ولی فکر نکنم که بشه - الان هم یک ماالشعیر یک لیتری لیمویی گرفتم که بخورم - آره اول صبح ساعت ۷ - مارک "آپرین" - ولی مزه اش اینقدر بد است که از خیرش گذشتم - امروز داشتم تو فکرم چک میکردم که کدام ساکها و چمدونم را برای سفری که شاید آخر سال برم بر دارم - ساک "کلمبیا" با اون چمدون کوچیکه - دارم حساب کتاب میکنم که چی توش پر کنم - چی سوغاتی ببرم - چه لباسهایی ببرم - کجاها باید برم - تقریبا یک برنامه ریزی ۹ ماهه - دنبال چه کارهایم را باید بگیرم - مثل باز پرداخت بخش آخر وام دانشجوئی - باز کردن حساب بانکی - فضائی ها هم دیروز صبح ساعت نمیدونم چند برگشتند - مهمانهام هم پیش منند - تا پنجشنبه بعد از ظهر - اون وقت میتونن برن پیش فضائی ها - تو این روز که باران بسیار لذت بخشی میاد - البته از نظر من - با این حال بصورت زمان جوانی لباس پوشیدم - کفش ورزشی - تی شرت سفید و پیراهن نخی آستین کوتاه با دکمه های باز - پریروز عصر خیلی گرمم بود - خیلی زیاد - طوری که موقع برگشت پیراهنم را در آوردم و با زیرپوش رانندگی کردم - الان پاهایم داغ کرده است - دلم میخواست میتونستم کفش و جورابهام را در بیاورم - دیروز بخشی از حقوقم را گرفتم و تا ساعت ۹ شب تقریبا ۹۰ درصدش را جهت پرداختهام و بدهی هام استفاده کردم - از "گیگا" و "گوگا" خبری ندارم باید یک زنگی بهشان بزنم - ببینم دوست جزیره نشین کی میاد - خیلی دلم برای "خرسبچه" تنگ شده - دیروز و امروز همش دلم میخواست میتونستم بغلش کنم - با خودم بیرون ببرمش - براش چیز بخرم - و از نزدیک باهاش صحبت کنم - ولی دنیای مسخره ای است - یعنی بیشتر احمقانه است - بدلایلی که نمیدانی باید زجر بکشی - بعد هم کس دیگری باید تقاص اعمالش را هم پس دهد - البته اون طور که میگند - خب اصلاچرا یکی باید زجر بکشد که بعدا دیگری در قبال اعمالش نسبت به نفر اول باید زجر بکشد - از نظر عقلانی درست نیست - ولی شاید بخشی از آن حقیقت داشته باشد - مسخره است - مجبور شدم قرص را بخورم - نمیشه با سر درد که کار کرد - از "ام پینکی" یک "اس ام اس" داشتم - یک چیز شعر مانند نوشته بود که چیزی ازش نفهمیدم - دلم میخواست فردا را مرخصی میگرفتم و میرفتم سفر - ولی نمیشه - از دوست برزیلی هم خبری نیست - میگفت دارد "ام بی ای" میخواند - دیروز یکی از همکاران شرکت هم همین را گفت - مد شده است - البته ۴ تا ۵ سال بعد از امریکا - هنوز دارم به مطلبی که دوست هم دردم در مورد "هوتی" گفت فکر میکنم - اون موقع من احساس میکردم ولی میگفتم که اصلا در مورد "هوتی" امکان ندارد - ولی - شاید باید اونطوری بود که در زندگی موفق بود - البته بقول معروف - پسر کو ندارد نشان از پدر ... تو غریبه خوانش ... - حال و حوصله شعر ندارم - اونهم این وقت صبح - آدم رودل میکند - من عادت کردم با همه با ادبانه صحبت کنم - یعنی نمیتونم جور دیگری صحبت کنم - اما امان از وقتی که داغ کنم - امروز حالم خوب نیست - پس خدا کند که داغ نکنم - باز اون رگ سیاهپوستیم گل میکند - اصلا هم مهم نیست که طرفم کیست - مرد - زن - چکاره است - کاشکی میشد زمان را به عقب برگرداند - دو نفر هستند که میخوام از آنها معذرت بخوام - یکیشان در بندر است و اون یکی نمیدانم کجا -  هم پرسپولیس برد خوبی در مقابل فولاد داشت وهم برد دیشب منچستر در برابر میلان بد نبود - "کاکا" دو تازد و " رونی" هم دو تا - من که قرمزم و منچستری - ببینیم امسال تو این سه تا جام منچستر چکار میکند -  روی این یارو "پرتغالیه" کم میشود - آدم هوچی -
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 9:17  توسط ونگریز  | 

هوس کردم برم بازی تیمهای المپیک (اگر عربها میتونن بگن "المپیک") ایران وعربستان را ببینم - حیف نمیشه پرچم عربستان را سوراخ سوراخ کرد یا آتیش زد - اما اگر بشه سعی میکنم که یک پرچم استرالیا هم با خودم ببرم که در صورت شکست عربستان اون را هم تکان دهم - این عربهای سوسمارخور خیلی رویشان زیاد شده - اگر یک زبان کامل داشتند (پ چ ژ گ) و تقويمشان هم درست حسابي بود (سال ۳۶۵ روزه) ديگر چكار ميكردند - جماعت پر رو و غير قابل اعتماد فرصت طلب - اصلا دوست ندارم برم "دوبي" - ميبينم كه سرمايه هايي كه بايد در ايران ميبود و سرمايه گذاري ميشد در اون باغ وحش سرمايه گذاري شده - حيف كه با سياستهاي اين دولت تمام سرمايه ها و سرمايه گذاران در حال فرار از ما هستند - اين كره اي هم با كشتن ۳۲ نفر معروف شد - شانس آورديم هم اتاقيش ايراني نبود - وگرنه شايع ميكردند به دين اسلام گرويده و تحت تاثير هم اتاقيش اين كارها را كرده - اين ها شايد حوادثي باشد كه لازمه پليسي شدن جو آمريكا و به حقيقت پيوستن خاطرات "جان تيتور" از آينده ياشد - چون تمام جنگها و شورشها با يك جرقه كوچك شروع ميشوند - مثل جنگ داخلي اسپانيا كه تقريبا با ترور اون ستوان دومه شروع شد - البته همه آماده بودند ولي منتظر جرقه - ديروز رفتم نمايشگاه كتاب - همه چيز قيمت قبلش بود - و بهم ريخته - البته تعداد كتابها زياد شده بود - نشد كتابي بخرم - با امير رفتيم - قبلش هم خودمان را خجالت داديم - بستني خورديم - شب هم رفتم خانه مهمانانم - تا رفتم اونجا توي تخت يادم افتاد كه براي امروز به كارت شناسايي احتياج دارم كه همرام نيست - ساعت ۱۰ برگشتم خانه خودم - امروز هم با "آل بي ريخت" جلسه دارم - در بيرون از شركت - امروز بايد با خرسبچه صحبت كنم - موهايش هم عين خودم است - اصلا حالت نميگيرد - رنگ موهاي خودم هم است - ببينيم امروز پرسپوليس چكار ميكند - اين مصطفي سقط اصلا براي چي اينجاست - فقط رو دارد - مثل بقيه تركيه ايها - خودشان را اروپايي ميدانند ولي اروپاييها اصلا اونها را قبول ندارند - مرتيكه اگر در تركيه هتل دارد و يا بيزنس بره سر اونها و دست از سر تيم ما بر دارد - درسته بازيكن درست وحسابي هم نداريم - ولي يونگ هم از او بهتر بود - دو روزي است كه قيافه بعضي از همكاران ناراحت است - گروهي از آنها را ميدان چرا و بقيه را نه - امروز هم كه سياه يا مشكي پوشيدم (هنوز فرقشان را نفهميدم) - همه ميپرسند چرا - بابا امروز هوس كردم - هفته پيش "لسلي كارن" مدل موهايش را عوض كرده بود - قيافه اش خيلي اروپايي شده بود - و كلي هم جوانتر - من را ياد كسي غير از "لسلي كارن" هم مياندازد كه يادم نميايد كيست - يكي در همسايگي ما است كه تن و نحوه صحبت كردنش خيلي شبيه "پلن اي" است - هر وقت تو راهرو حرف ميزند من ياد "پلن اي" ميافتم - همان مدل دهاتي صحبت ميكند و با همان لهجه - خلاصه مثل اينكه نميشه به هيچ صورتي به يادش نبود - ماركو پلو داره ميره اهواز - خيلي دلم ميخواست من هم ميتونستم برم - ديشب حتي خواب اهواز را هم ديدم - ياد اون موقع ها كه ميرفتيم موتور سواري افتادم - از دم آپارتمانهاي روسها رد ميشديم وبچه هاشان به ما و بچه كانادايي ها و امريكايي ها خيره خيره نگاه ميكردند  - عجب زمان خوبي بود - نه گراني و بنزين ارزون و هم چيز فراوان - سوبسيد براي همه چيز - و دلار هم هفت تومان - ديروز تو نمايشگاه كتاب عكس اولين موتورم را كه داشتم ديدم - كاوزاكي ۹۰ نارنجي - پنجشنبه هم يك عكس كه آقاي ۷۷/۷ در هنگام پرش ازم گرفته بود را پيدا كردم - به ارتفاع دو متر رو هوا بودم - عكسم طوري است كه مثل اينكه فقط ۲۰ سانت ارتفاع دارم - اينهم هنر عكاسي آقاي ۷۷/۷ - نميدانم كه اگر ميتونستم زمان را به عقب برگردانم آيا دوباره همان مسيرهايي را كه رفتم و شكست خوردم را دوباره ميرفتم يا نه - فكر كنم كه دوباره ميرفتم - فعلا -
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 9:21  توسط ونگریز  |