تبليغاتX
خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خاطرات دور از ماوا

امروز دلم برای وبلاگ قبلیم "مات و مبهوت" که دو سالی توش مینوشتم تنگ شده - نمیدانم چرا - اما چون تنها پل ارتباط بعضی ها با من بود و از من خبر داشتن اونها نوشتم توش را قطع کردم - پس نباید دلم تنگ شده باشه ولی شده -

امروز صبح رفتم سر جلسه برگزار نشد - رفتم سر وقت شرکت - دوباره رفتم جلسه - بعد هم دیر شد و ساعت ۴ رسیدم خونه - وجدانم ناراحته که چرا برنگشتم سر کار - از نظر یک انسان منطقی اقتصادی نباید وجدانم ناراحت باشه ولی شده -

امروز تو جلسه - وقتی رئیس جلسه به من گفت که شاید ارسال اون عکسها نشاندهنده این است که روابطی که در پی قطعش هستی - شاید نباید قطع بشه - گفتم باید قطع بشه - هر چند که میدونستم که نمیشه که نشه ولی دلم میخواست نشه -

امروز وقتی اون چند تا دختر خوشگل را دیدم - دلم خواست یکیشون با من باشه - اونی که روپوش کوتاه نارنجی پوشیده بود و یکهو وقتی من هنوز به پیچ نرسیده بودم پیچید و بعد غیب شد - هرچند که باید دلم خواستار چیزهایی که بهشان نمیرسه نشه ولی شده -

امروز وقتی که داشتم به این فکر میکردم که اگر بخوام اسباب کشی کنم و بخوام وسائل بخرم - و اون آرزویی که همیشه داشتم و دارم - شاید از نظر بعضی ها احمقانه وساده باشه - ولی من شانس کمی برای رسیدن بهش دارم -  نباید به این رویاها دلم امیدوار بشه ولی شده -

امروز دوباره داشتم سبک سنگین میکردم که برم پیش خرسبچه یا نه - پریشب خوابش را دیدم و دیروز کلی برام شعر به زبانهای فرانسه و انگلیسی و ترکی!!! خواند - حسابی هوایی شدم - میدونم چه دورانی از زندگی او که من همیشه دوست داشتم در کنارش باشم را از دست میدم ولی شده -

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 21:39  توسط ونگریز  | 

خرسبچه بیعلاقه به دندان شستن -

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 22:29  توسط ونگریز  | 

تقریبا مثل بقیه جمعه ها به بطالت گذشت - ساعت ۶ پا شدم - یک دوشی و بعد از ۶ و نیم آهنگ و فیلم - سه دست لباش شستم - نهار هم مهمان بودم - شامم را هم از غذای روز قبل خودشون دادند - آره روز قبل - من هم ساعت ۵ خوردم - هنوز از برد ۷ بر ۱ منچستر خوشحالم و در حال پرواز - ۳ تا تیم انگلیسی در نیمه نهایی جام قهرمانان - دیروز مهمانم رسید - بردمش خونش - حالا مهمان من در خونه خودش است - شنبه هم میبرمش بیمارستان تا سه شنبه عمل بشه - دوشنبه هم که سر خودم شلوغه - چرخه سوخت هسته ای هم تکمیل شد -  مبارکه - حالا هسته گیلاس البالو است یا خرما نمیدانم - مثل اون زمانی که میگفتند از خرما اسانس کوکا و پپسی را درست کردند - البته مزه اش بسیار ت..ی بود - یک فیلم روسی گرفتم - روش کلی عکس هواپیما بود - گفتم جنگ هوایی است - ولی نه داستان ارتباط خود افراد با هم و با خلبانان امریکیی که برایشان هواپیما می آوردند بود - و خیلی جالب اون زمان جنگ دوم را نشان میداد - در شش ماه گذشته دو تا ساعتم از دور خارج شد - خلبانی شیشه اش ترک برداشت - تقلبی هم اصلا شیشه اش درآمد - حالا فقط اصلها مانده - وزنم بسیار بالا رفته - حال و حوصله ورزش ندارم - یکی از آشنایان قدیم عضو یک گروه در ارکات است - برای من هم دعوت فرستاده - اما اصلا نمیتونم برم - فیلتر است - وگرنه با کمال میل عضو میشدم - تا بحال با ارکات کاری نداشتم - آخر سال میرم یکسر پیش خرسبچه - از حالا دارم روز شماری که چه عرض کنم ثانیه شماری میکنم - حدالقل یک ۴۰ روزی باید بمانم - شاید جوری برنامه ریزی کنم که عید را آنجا باشم - هر طور شده باید حدالقل ۵۰۰۰ تایی جمع کنم - نمیدانم چطوری ولی باید بتونم - البته میترسم که مادرش برام مشکل ایجاد کنه - ولی مهم نیست به دیدن خرسبچه می ارزد - حتی از حالا میدان که چی براش کادو ببرم - البته میدانم چی هم میخوام اونجا براش بخرم - برنامه یک سفر هم تو مخم ریختم - خیلی رویا پرداز هستم نه؟ - ولی چه کنم - کار دیگری میتونم بکنم؟ - کاش میشد کتاب داستان ارباب حلقه ها را هم با خودم ببرم - اما فکر کنم که دیگر نتونم بخونمش - کلی وقته جمعه بازار نرفتم - البته میدونم که چیزی را هم از دست ندادم - ولی از محیطش خوشم میاد - فعلا -
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 22:47  توسط ونگریز  | 

عجب اشتباهی کردم من روز دوشنبه - هنوز قاطی هستم - یک بلاگی را خوندم - با خوندن ۲ خط اول خوشحال شدم - فکر کردم موفقیتی حاصل شده - زود زنگ زدم تبریک بگم - دیدم زکی - باید همه بلاگ را میخواندم - داستان برعکس بود - این شیش ماهگی هم همش کار دست من میده - یکی نبود بگه بابا همه اش را بخوان - میخواستم جمعه برم اصفهان نشد - مهمان دارم - از شنبه تا ۴ شنبه و پنجشنبه هم مشغولم - دوشنبه از اون جلسات مهم دارم - روزی تا ۱۴ ساعت سرکارم - البته قبلا هم گفتم که من همیشه سر کارم - عجب بازی بود دیشب - منچستر غوغا کرد - رو هم که اصلا حرفی برای گفتن نداشت - من هم یک فیلم خنده دار را برای پنجمین بار دیدم - البته اینبار فقط قسمتهایی که دوست داشتم را دیدم و بقیه قسمتها را سریع رد کردم -
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 9:4  توسط ونگریز  | 

خواستم شنبه چیزی بنویسم - بعد دیدم تو خرسبچه میگی عجب بی جنبه است این خرسه - چون میخواستم در مورد بازی پرسپولیس بنویسم - عجب بازی بود - رفتم استادیوم - نیمه اول یک گل و نیمه دوم ۳ تا دیگه - تا گل سوم ایستادم - گل چهارم تو راه برگشت بودم - بازی خوبی بود - کیف کردم - هرچند جای اشتباه نشسته بودم - بخش ۲۳ - یک آدمی چاقتر از من !!!!!!! - دقیقا با لباسی که که من دفعه پیش پوشیده بودم - پیراهن "منچستر" و شلوار "شش جیب" جز لیدر ها بود - البته پیراهن من اصل اصل اصل بود و شلوارم هم "گپ" - هی میامد جلوی ما و شعار میداد و با فحش و ... از ماها میخواست که همراهیش کنیم - حالم بهم خورد - برای نیمه دوم جام را عوض کردم -  بغل جایگاه از این خبرها نبود - معدنچی خوب جاگیری میکند ولی بلد نیست ضربه آخر را خوب بزند - کعبی عالی بازی کرد - شیث هم میخواد مثل "بکن باوئر" بازی کند ولی اون کجا و این کجا - حق پرسپولیس زدن گل بیشتر بود و حتی در بازی قبلش بردن استقلال - اما در فوتبال شانس هم نقش مهمی دارد - باران خوبی میاد - هوا کمی خنک شده است - دیروز هوا بدجور گرم کرده بود - صبحانه هم نخوردم - طبق معمول - داستان ارباب حلقه ها را کی میتونم بخونم - اصلا چرا کسی این کتاب داستان را بر نمیدارد جوری که ما هم بدانیم و این دندون را بکشیم - امیدوارم اگر کسی هم بردش از خواندنش لذت ببرد - الهام هیچ چی نگو - کار هم زیاد است و سرم شلوغ - منچستر هم که دو تا باخت پشت سر هم داد - دیروز سر دردم تمام شد - دیگر اینکه با خرسبچه صحبت کردم - گفت موهام را رنگ کردم - خوشتیپ شدم - آریانا در حال رنگ موهاش بود - و همینطور گریم صورتش - نمیدانم چه خبر بود ولی غیر از این دو جمله با من صحبت نکرد - دلم میخواست اونجا بودم و میدیدمش - ولی نمیشه - یک کور سوئی به چشمم خورده - ببینم که چکار میتونم بکنم - دیروز هم یکی از همکاران دختر ۶ ماهه اش را آورده بود - ساکت و آرام - مگر میشد خرسبچه غیر از بغل مادرش اینطوری باشه - البته خرسبچه بغل دخترها میرفت و هر چه دختره خوشگل تر میبود - بور تر و سفید تر و آرایش بیشتر نیش خرسبچه بیشتر وا میشد - بهر حال یک چیزهایش باید به باباش بره دیگه!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 9:53  توسط ونگریز  | 

منچستر که باخته - کلی ناراحت شدم - اونم به کی؟ - تلویزیون هم که فیلم "دیوید کاپر فیلد" همان داستان مورد علاقه ام را نشون میده - فقط آقای "مردستون" اون قیافه ای که فکر میکردم را نداشت - بقیه تقریبا همان قیافه هایی که تصور میکردم را داشتند - بخصوص "اگنس" - امروز اصلا حال خونه موندن را نداشتم و ندارم - ولی کجا برم - از پریروز کلی بچه شبیه خرسبچه دیدم - این سردردم هم خوب نمیشه - میدانم از چیست ولی چاره ندارم - دلم میخواست ... - اما دیگر اینکه از تبریز شیرینی رسیده - خوبه - چاق کننده - ولی میخورم - ساخت "میگ ۳" هم نیمه کاره مانده - قطعاتش خوبه ولی نقشه اش - صبح دفتر بودم - ولی از سر درد زود آمدم بیرون - شاید عصر برم گردش - اما همیشه دوست داشتم که یک لردی دوکی اونهم پولدار انگلیسی در دهه ۳۰ بودم - البته میلادی - کلی مستعمره برای گردش - انگلیسی ها هم رسیدن کشورشون - لباسهاشون را هم در هواپیما عوض کرده بودند - تمام ماجرا چیزی نبود جز یک ضربه دیگر بر آبروی کشور ما - هیچ منفعتی نداشت - اصلا کجا میتوانیم سرمان را بلند کنیم - اصلا تمام اینها برنامه عربها است برای به ذلت کشیدن ما - خوشبختانه چندین ساعتی است که موبایلم زنگ نخورده - یعنی دردسر کمتر - نمیدانم اصلا چی مینویسم یا باید بنویسم - فعلا
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 18:59  توسط ونگریز  | 

آخر ملوانها را آزاد کردند - یعنی تا فرودگاه مهرآباد هم رفتند - بعد از اولتیماتوم - نمیشد با سرافرازی آزاد میکردیم و نه از روی ترس - راستی عکسهای کت و شلواری این انگلیسی ها را دیدم - همه مثل مانکن بودند البته غیر از یارو دختره - دختر سرخپوستها ازش بهترند - کت و شلوارها رو تنشون عالی بود - من یاد وقتی انداخت که وقتی تیم راگبی انگلیس بعد از اول شدن برگشتن انگلیس - حالا بیا ۱۵ نفر از یک گروهان ارتش جدا کن - کت و شلوار هم بهشان بپوشان - ببین به این شیکی میشن - اصلا دوخت کت و شلوارها و سایز بندیش فقط برای اونهاست - رفتیم با علیرضا گشتیم - اما یک نفر هم درد از اونور اومده - تقریبا اکثر مشکلات من را داشته - خانواده زن او هم مذهبی بودند - مثل مال من - فکر کنم که به این دخترهای کنار خیابان بیشتر از خانواده دارها و مذهبی ها میشه اعتماد داشت  - اقلا راحت و بی رودرباسی همه چیز را میگن - بقول معروف رو بازی میکنند - اما دو تا ازهواپیماها به خرسبچه رسید - گفتم باز اسباب بازی میخواهی - گفت نه جا ندارم - گفتم لباس - که گفت آره - احتمالا مثل خودم خوره کاپشن دارد - این داستان ارباب حلقه ها الان کجاست؟ - یعنی در جایی دیگر - در بعدی دیگر واقعا در واقعیت است - الهام میدونی که چی میگم؟ - آهان یادم افتاد - با علیرضا که رفته بودیم بیرون - صبح رفتیم یک هلیم فروشی یا حلیم فروشی (لعنت به این زبان عربی) - هلیم/حلیمش خوب بود اما از چیزی حالم بد شد - کلی پرچم گذاشته بود - یعنی به ازای هر پرچم ایران یک پرچم عربستان - نمیفهمم - مگر تو  عربستان کسی پرچم ایراان را میتونه اینطوری بگذاره - من که دیگر به اون محل نمیرم - اگر ۱۵ سال جوانتر بودم حتما یک دعوایی راه میانداختم - اینهمه آدم بره فروشگاه یک خائن غذا بخوره - هر کی با تازی ها باشه خائنه -
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 9:3  توسط ونگریز  | 

نه با علیرضا نرفتیم - باید میرفت عید دیدنی - من هم آخرین بخش نقدینگیم را هم استفاده کردم - باید تا حقوق بعدی سیاست ریاضت اقتصادی را اجرا و تحمل کنم - اونهم مدل کامبوجی - "فوک ولف" تقریبا تمام شد - سقف کابینش مانده که باید کمک فنی از امیر بگیرم - الان یکی دیگر را شروع کردم - متوجه شدم که چسب "آکادمی" بهتر از چسب "ر و ل" است - جدی میگم - قیمتش هم خیلی کمتره - زنده باد کره - البته جنوبی اش - با اون کوتوله عینکی شمالی - اون دیکتاتور احمق کاری ندارم - با اون عینکهای مسخره اش - فکر کنم گمان برده شبیه خدابیامرز "الویس" است - روش میشد خط ریشش را هم پائین میاورد - البته کاپشناش هم چیز دیگری است - این ناویان انگلیسی هم برایمان شده قوز بالا قوز - از آن طرف هزار هزار قاچاقچی افغانی و تروریستهای وهابی میان و کلی آدم میکشن - از طرف دیگر اینها که دارند کارشان را انجام میدن و کشتیهای مقصد عراق را چک میکنند را میگیریم - کم تو دنیا دشمن داریم - چندین میلیون دیگر هم روش - اصلا مثل اینکه حقمان بود برایمان فیلم سیصد بسازند - بابا با مردم دنیا یکخورده دوستانه تر باشیم - بعد هم یکسری آدم نادان پیدا میشن و خواستار محاکمه و ... این سربازان میشن - اصلا اونی که نوشته "اکزکیوشن" میدونه که معنی آن چی است - اگر میداند و نوشته تمام سربازان عراقی که آمدند و کلی از هم میهنان ما را کشتند و رفتند را باید با بمب اتم نابود کرد - یا اون تازی هایی که در مراسم حج اون بلاها را سر حجاج ما آوردند و بعدا به نام برادر خوانده شدند - اونها را باید پدرشان را در میاوردیم که نتوانستیم - یعنی قدرتش را نداشتیم و نداریم - خیلی وقت است که کلاهمان پشم ندارد - و هیچکس تره برایمان خورد نمیکند - دوست قدرتمندی نداریم - البته همه اش از ملتها میگیم ولی همانها بودند که داوطلبانه در ارتش صدام بودند و علیه ما میجنگیدند - بابا ما ایرانی هستیم و نه تازی - اون تازیان همه طرف هم را دارند - حالا با این ۱۵ نفر که شاید ۱۵ متر تو خاک ما بودند اوضاع سیاسی خود را از آنچه که بود بدتر میکنیم -

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 18:8  توسط ونگریز  | 

عجب سالی است امسال - من که هنوز هیچی نشده نا امید شدم - هیچ کار مثبتی در این چندین روز انجام ندادم - حتی یک مدل هواپیما هم که سعی داشتم بسازم نیمه کاره ماند - این میگرن هم آزار میده - چند وقتی ازش خبری نبود - رفته بود مرخصی - امروز اینقدر قرص خوردم که کله ام سبک شده است - صبح با علیرضا رفتیم گردش - تا به حال هیچکداممان به کافه نادری نرفته بودیم - البته میدانم فضائی دوم و الهام اونجا میرند - من و علیرضا هم رفتیم - قهوه فرانسه سفارش دادیم - شوت - مزه اش ترش و به تنها چیزی که نمیخورد قهوه بود - علیرضا هم  با من هم عقیده بود که احتمالا کوکا کولا را با قهوه ترک قاطی کردن و جوشاندن - هیچ راه دیگری برای بدست آوردن اون مزه نبود - مخصوصا برای ما "استارباکسی" و "تیم هورتونی" ها - البته من بیشتر "تیم هورتنی" بودم - باز کیک کشمشی اش بد نبود - نمیدانم کی از آنجا تعریف کرده است - دیگر اینکه در وسط رسیدن "اس ام اس" شخصی دیشب من خوابم برد و پیغام آخر او نمایانگر ناراحتی او است - بابا خوابم برد - این کار الهام هم تمام نشد - من کتابهام را میخوام - سرم نمیشه - تازه فهمیدم که برزیلیها هم یک غذایی از لوبیا و برنج دارند ولی لوبیا سیاه - قرار است کسی دستورش را برام بفرسته - خوب بود اینجا مینویسم - فردا هم با علیرضا هستیم - احتمال قوی - یاد "کافی بریکها" را تازه میکنیم - امروز خبر داد که شاید "پرهام"  هم که زمانی اونجا مدیرم بود هم برگردد ایران - هاهاها - فکر کنم حدود ۱۰ تا ۱۵ درصدی از اونهایی که مبشناختم برگشتند و یا در حال برگشتند - اونهم بصورتی تنها - بد نیست - امروز با علیرضا کلی در مورد داستان ارباب حلقه ها و ... صحبت کردیم - کلی کیف کردیم - دوباره از ۱۴هم باید بریم سر کار - در مورد من باز کارهای یکنواخت که پایانی ندارند - با علیرضا که صحبت میکردیم گفتم بدم نمیاد که دوباره برم درس بخوانم - او هم همینطور - شاید هم شوخی شوخی شروع کردم نمیدانم - تنوع خوب است - خرسبچه هم کلی در این هفته باهام صحبت کرد - خیلی لذت بخش بود و ناراحت کننده - هوس رفتن کردم - برگشتن - ولی نمیشه -
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 22:42  توسط ونگریز  | 



Grandma and Grandpa were visiting their kids overnight. When Grandpa found a bottle of Viagra in his son's medicine cabinet, he asked about using one of the pills.

The son said, "I don't think you should take one Dad; they're very strong and very expensive.” How much?" asked Grandpa. $10.00 a pill," answered the son. "I don't care," said Grandpa, "I'd still like to try one, and before we leave in the morning, I'll put the money under the pillow.

"Later the next morning, the son found $110.00 under the pillow. He called Grandpa and said, "I told you each pill was $10.00, not $110.00. I know," said Grandpa. "The hundred is from  Grandma!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 10:14  توسط ونگریز  |