امروز صبح رفتم سر جلسه برگزار نشد - رفتم سر وقت شرکت - دوباره رفتم جلسه - بعد هم دیر شد و ساعت ۴ رسیدم خونه - وجدانم ناراحته که چرا برنگشتم سر کار - از نظر یک انسان منطقی اقتصادی نباید وجدانم ناراحت باشه ولی شده -
امروز تو جلسه - وقتی رئیس جلسه به من گفت که شاید ارسال اون عکسها نشاندهنده این است که روابطی که در پی قطعش هستی - شاید نباید قطع بشه - گفتم باید قطع بشه - هر چند که میدونستم که نمیشه که نشه ولی دلم میخواست نشه -
امروز وقتی اون چند تا دختر خوشگل را دیدم - دلم خواست یکیشون با من باشه - اونی که روپوش کوتاه نارنجی پوشیده بود و یکهو وقتی من هنوز به پیچ نرسیده بودم پیچید و بعد غیب شد - هرچند که باید دلم خواستار چیزهایی که بهشان نمیرسه نشه ولی شده -
امروز وقتی که داشتم به این فکر میکردم که اگر بخوام اسباب کشی کنم و بخوام وسائل بخرم - و اون آرزویی که همیشه داشتم و دارم - شاید از نظر بعضی ها احمقانه وساده باشه - ولی من شانس کمی برای رسیدن بهش دارم - نباید به این رویاها دلم امیدوار بشه ولی شده -
امروز دوباره داشتم سبک سنگین میکردم که برم پیش خرسبچه یا نه - پریشب خوابش را دیدم و دیروز کلی برام شعر به زبانهای فرانسه و انگلیسی و ترکی!!! خواند - حسابی هوایی شدم - میدونم چه دورانی از زندگی او که من همیشه دوست داشتم در کنارش باشم را از دست میدم ولی شده -
