+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 20:35  توسط ونگریز
|
۱۷ مارس (مارچ) روز سن پاتریک است - روزی که جشن ایرلندیها است - روزی که اعتقاد است که مردم یا ایرلندی هستند یا آرزو دارند ایرلندی باشند - یک چیزی در مایه های "هنر نزد ایرانیان است و بس" - البته در حال حاضر هنر دشمن درست کردن و چپ کردن تمام مردم کره خاکی و آبی با خودمان را به تمام کمال نشان دادیم - پول را تو شیکم تروریستها میریزیم - تو شیکم سوریه ییهایی که هیچوقت سر جزائر خلیج فارس از ما دفاع نکردند میریزم - تو شیکم سودانی ها و اون فلسطینیانی که همراه ارتش صدام بر علیه کشور ما جنگیدند و بعد از مرگ اون قاتل براش مراسم گرفتند و شهید نامیدنش میریزیم - اونقدر مسخره بازی درآوردیم که این شیخکهای عرب هر کدام یک جوری کوچیکمان کردن - خلیج فارس را دارند به خلیج عرب برمیگردانند - اول تبدیل به خلیج میکنندش و در تمام دنیا همانطور که الان فقط "خلیج " مینامندش و بعد هم اون اسم کذایی - اگر به این دولت رو بدیم حتی تقویم کامل ما را به تقویم ناقص تازیان برمیگرداند و جشنها و مراسم چندین هزار ساله ما را نابود میکند - خداکند سال دیگر سالی پر از سربلندی باشد برای ایرانیان در هر کجا -
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 6:56  توسط ونگریز
|
يكشنبه شب دوشنبه زنگ زدم كه با خرسبچه (بجاي توله) صحبت كنم - مادرش گفت كه يكسري عكس به درخواست و انتخاب خود خرسبچه برايم فرستاده - به آدرس ميلم - تا 9 شركت بودم - هول هولكي رفتم خونه - چيزي نرسيده بود - امروز صبح هم كه زنگ زدم گفت جمعا دو سري فرستاده - ولي نرسيده بود - نميدانم آيا واقعا راست ميگه يا نه - ديگر اصلا بهش اعتماد ندارم - ديگر اينكه تقريبادو تا از پروژه ها تمام شد - ولي چند تاي ديگر مانده - پول هم تمام شده و مثل توله سگي كه دنبال دم خودش ميگردد و تقريبا 99% اوقات به آن نميرسد شده ام - حدود 25 تا 30 تا از بچه ها از شركت ميرند - دو روزه كه از ساعت حدود 2 سر درد دارم - احتمالا مربوط به آلودگي هواست - ديشب تقريبا ساعت 9 بيهوش شدم و خوابم برد - حتي يكي هم كه به تلفنم زنگ زد بيدار نشدم - عيد هم كه سر كار هستم - دلم ميخواست امروز را سركار نمي آمدم - ولي نميشد - بايد دنبال پول براي بچه ها باشم - احساس بدهكاري به آنها را دارم - خيلي اخم ميكنم - ديگر صداي بعضي از بچه ها درآمده - انگار نه انگار من هماني هستم كه از خيلي كلاسهاي دبيرستان بخاطر تبسم و خنده اخراج ميشدم - من "كتاب داستان ارباب حلقه ها" را ميخوام - هيچ راهي نداره - حاضرم دوباره برم سربازي و كارت پايان خدمت بگيرم - اونهم نه با ستوان يكي بلكه بصورت سرباز ديپلمه - الهام نخند - خيلي جدي ميگم - نميدانم چطوري بگم - اما نميخوام خودم برم جلو - ميداني همش منتظر يك حادثه نيك هستم كه همه چيز درست شه - درست مثل فيلمهاي هندي - البته توي يكي از فيلمهاي كونگ فويي اهل دقيانوس هم استاده همين را به شاگردش ميگفت - خيلي هم دلم ميخواد كه با خرسبچه كشتي بگيرم -
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 7:47  توسط ونگریز
|
امروز آمدم دفتر - از ساعت 8 و نيم اينجام - ساعت 11 جلسه داريم - لعنتي امروزم هم خراب شد - "كراس د هال" ديگر بدون هيچ دليلي براي ما پشت چشم نازك ميكند - خوبه كه اصلا بدنبالش نبودم - اما پنجشنبه شب جمعه تولد "امير" بود - كسي محبت كرده بود و كلي زحمت كشيده بود - اما امير دير آمد - ميدونم دست خودش نبود - من هم از اين بلاها سرم آمده - خوش گذشت - گل هم از بهرام گرفتيم - اصلا اين بهرام براي من آمد نداشته - اما نميدانم چرا همش ازش گل ميگيرم - گل اولين بار كه به تولد مادر توله ام بعنوان يك مهمان ساده دعوت شدم - 24 تا رز بردم چند رنگ و يك عطر كه آقاي 7/77 انتخاب كرده و خريده بود - بوش بد نبود - گل خواستگاري - گل دست عروسيمان - من كه ديگر ازش خريد نميكنم - البته اگر يادم باشد -كيك تولد امير خوشمزه بود - مزه نسكافه - عالي بود وشام هم عالي بود - موساكا با لازانيا - براي توله ام يك اسباب بازي سفارش دادم - البته با دليوري سريع - يك مغازه حيوان اهلي فروشي و يك پاسگاه پليس كه با هم در يك بسته بودند - با آدمهاي داخلش - با حمل و نقل حدود 50 دلار شد - ايندفعه ارزون گرفتم - امشب بهش زنگ ميزنم و ميگم - اميدوارم كه اينها ديگر جز اسباب بازيهاي خوب از نظر توله ام و مادرش دسته بندي بشن - براي پسر و دختر دائيم هم عيدي گرفتم - يك باربي و يك هواپيما -
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 11:1  توسط ونگریز
|
باز دوباره كار اصلي من كه پيش بيني فعاليتها و نتايج حاصل از آن است شروع شد - در سه فرمت مختلف ولي بصورت موازي در زمان محدود - تمام درخواست ها در يك زمان به من رسيد - با يكي دو روز اختلاف - تازه خستگي مسافرت از تنم بيرون رفته - خوبه كه اين شنبه كه مياد تعطيل است - يك استراحتي ميكنيم - البته اگر مجبور نباشم جمعه و شنبه هم سر كار بيام - ديشب با توله ام صحبت كردم - هفته پيش سرماي بدي خورده بود - ديشب حدود 9 تا آره و يك نه و يك سلام و يك خداحافظي و يك آهنگ اندي ميبينم و يك سريال خوردم به من گفت - اين خودش يك پيشرفت قابل توجه در ارتباط ماست - اما حالا مادر محترمه اش مريض شده - درست مثل اينجاييها سرفه ميكرد - دوباره يكسري فيلم قديمي گرفتم - داخلش يك سريال كار استيون اسپيلزبرگ هم هست - دو شب گذشته چهار قسمتش را ديدم - ارباب حلقه ها قسمت دوم را هم بيست دقيقه اش را ديدم و ديدم ديگر حال و حوصله اش را ندارم - الهام خوشحال نشو - اصل خود فيلم را ميگم و نه داستان ارباب حلقه ها - اين الهام هم كارش درست نميشود - واقعا دارم شبانه روز دعا ميكنم - البته براي رسيدن به كتابهايي كه اگر كارش درست شود به من ميرسند - به عيد نزديك ميشويم - چند وقت ديگر از آخرين باري كه آقاي 7/77 را ديدم يكسال ميگذرد - سال پيش كه در دوبي گم شده بود - پاسپورتش را هم گرفته بودند - در اين شركت بسيار تصميمات غير متعارف گرفته ميشود - و البته همه اش به اجرا در ميايد - اصلا هر چي كار ميكنيم با اين تصميمات هر چي بافته ايم از هم باز ميشود - دلم براي هيچيك از "پلنهايم" جز "پلن آ" تنگ نميشه - خودم ميدانم چي نوشتم و امير - البته فكر كنم كه او ديگر آدرس اينجا را ندارد كه اينها را بخواند - اما ديروز تصميم داشتم يعني بهتر بگم دو موضوع در دستم داشتم كه براي بررسي آنها به "پلن آ" رجوع كنم - ولي نميدانم چرا جلوي خودم را گرفتم - گيگا گفته بود كه آخرين سعي خودت را هم بكن - ولي كو گوش شنوا - يك چند روزي است كه بقول پدم مثل آدميزاد سركار ميرم - يعني هر روز ريشهام را ميزنم والبته كراواتي هم آويزون ميكنم - رفتار كاركنان و مردم و مغازه داران كلي فرق كرده - از امشب مهمان دارم - البته الان ميرود خونم تا خونه را كمي مرتب كند - فضايي دوم هم قرار است همراهش برود - هنوز تصديقم كه براي تجديد فرستاده ام نيامده است - اصلا بوي خوبي از آن به مشام نميرسد - دارد سه ماه ميشود - ديروز دوباره سوتي دادم - كسي را ناراحت كردم - خودم هم بسيار پشيمانم - "اي ام دي" هم آمد - چند وقتي است كه ديگر فيلم نميبيند - به سرم زده كه دوباره شركتي و يا موسسه اي براي خودم باز كنم - كاشكي يك شريك مورد اعتماد پيدا ميكردم - دوباره ميخوام از خودم كاري داشته باشم - اما دوست ندارم سودش كمتر از دوبرابر اينجا باشه - با امير و همينطور شخصي ديگر بدنبال واردات بوديم - ولي هيچ مورد نشد - كار خودم هم كه وقتش را ندارم - يعني دارم بشرطي كه پيدا شه -
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 7:29  توسط ونگریز
|
برگشتم - باسختي - نتونستم بليطم را هم عوض كنم - تمام پروازها پر بود - بد نگذشت - كنسرت خوبي بود - كلي آهنگهاي باحال - اصلا غير قابل انتظار - كلي ايراني - بيش از 70 درصد - زبان رسمي فارسي - 3 تا پرچم ايران - يك آلمان و يك لبنان - كلي هندي پر رو زبان نفهم - راجر واترز بسيار خوش لباس بود - لعنتيها اين اروپائيها هر لباسي بپوشن بهشان مياد - كلي آهنگهاي خاطره انگيز خواند - يك پيرمرد كت شلوار كرواتي بود كه همه نوع گيتاري را مينواخت - تصاوير گرافيكي و غيره پشت سر عالي بود - كلي از عربها تشكر كرد - نه اون و نه مدير برنامه هاي احمقش نفهميدن كه چقدر ايراني آنجاست - كلي به بوش بد و بيراه گفت - آب معدني هم مجاني بود - در حال پخششش بودن - يعني از جلو پرت ميكردند كه مردم بگيرند يكيش هم به كله من خورد - يك تي شرت يادگاري هم به صد درهم خريدم - چقدر دختر خوشگل اونجا بود - اگر شوش را ديديد من جز ده رديف اول كه كنار دستيم يك پرچم آلمان داشت -
كمي وسائل خانه خريدم - از ايكيا - لوازم آشپزخانه شامل تخته و زير قابلمه اي و دستكش و سير له كن و ... - روتختي - حوله - پتوي نازك - زير ليواني - ياد زماني كه تازه به اونور رفته بوديم و وسايل را از ايكيا ميگرفتيم افتادم - كمي ماليخوليايي يا بقول امير نوستالژيك شدم - كه معني هر دو را نميدانم - همراههاي خوبي داشتم -
سه تا پيراهن و 4 تا كراوات و تي شرت و ساعت پينك فلويد و طبق معمول چند تا كتاب و همينطور يك ساك و يك ليوان فلاكسي و كمربندكلمبيا - قهوه و شكلات هم همينطور - شلوار وپيراهن جين هم فراموش نشه و مهمتر از همه يك ناخنگير كه راحتتر اين ناخونهاي سم مانندم را كوتاه كنم - حدود 50 تا باطري قلمي گرفتم و البته كمي هم هديه!!!! - سفارش فرشيد هم كه پودر بدنسازي بود - حدود 3 كيلو - و قرص لاغري كه من ميخواستم براي خودم هم بگيرم ولي نگرفتم -
هتل بد نبود - زبان رسمي فارسي - مدل زبان رسمي دريانيها كه تركي است - غذاش هميشه يكي دريايي - يكي ماهي و يكي خورشي بين قيمه وكاري - دسر عالي بود - الان هم خانه ام بسيار به هم ريخته و كثيف است - غذا هم ندارم - كلي غذاي هندي خوردم - هرجا ك با تولم رفته بودم هم رفتم - كلي يادش كردم - ياد اون موقع كه از دستم غذا ميخود - گوشت كباب را تكه تكه ميكردم و دهانش ميگذاشتم -
+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 16:50  توسط ونگریز
|