تبليغاتX
خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خاطرات دور از ماوا

عينهو برنامه هاي آبگوشتي تلويزيون كه هر از چند گاهي يك برنامه با عنوان تازه ها - ديدنيها - ... درست ميكنند و تكه پاره هاي اخبار و رويدادهايي كه حتي شايد در ايران معني نداشته باشند را به خورد مردم ميدن - من هم آخرين اخبار صد من يك غاز خودم را در اين پست مينويسم و افشا ميكنم -

احتمال 99 درصد فردا مسافرم - با يك هواپيماي قراضه پارس اير اسبق و آسمان فعلي ميريم - 8 نفريم - حدالقل تا جمعه - من دوست داشتم جمعه را تهران باشم - ولي ديگران نه و من چون به تابعيت از گروه عقيده راسخ دارم - به محض اينكه از هواپيما پياده شم ساعت بليط برگشتم را عوض ميكنم - ميگيد نه منتظر باشيد -

بسياري از دندانهام خراب شده - چون بدليل چاق بودمن صورت مسواك آزادي كمي در پاك كردن دندانهاي ته دهانم دارد - اينو من نميگم - دندانپزشكم - با جناق اسبق ميگفت - همان موقع كه هنوز باجناق بود - برگردم بايد شروع به صافكاري كنم - آنقدر دهانم بوي بد ميده كه نميتونم عيد كسي را ماچ كنم - البته دختران زياد منتظر نباشيد - بعد از صافكاري هم براي تبريك عيد هم ديگر شما را نميبوسم -

يك پروژه جديد شروع شده - عينهو اون يازده ماهه هه كه درست 5 روز قبل از اتمام بهم خورد - دوباره بايد هي پيش بيني و هي كاغذ بازي و زونكن سازي و - دوباره عيد سر كار بودن و - بحث و استدلال و شنيدن نظرات بي منطق كه درنهايت بايد قبولشان كني -

هنوز هم منتظرم تا داستان ارباب حلقه ها را تمام كنم - الهام نخند -

كسي بايد امتحان فوق ليسانس بده - اميدوارم كه در دانشگاه ملي قبول شه - بعد هم كه كارآموز شد وكالت من را قبول كنه - وسائل توله ام را برام بگيره - و همينطور هم ديگر در هنگام جعبه كادو سازي دستش را نبرد - بيچاره تيغ موكت بري - راستي اگر نياز به پيوند انگشت داشتي من را خبر كن -

اين جواب تحقيقات محلي در مورد الهام هم نمياد - پاشه بره سر خونه زندگيش - دلم براي چند تا چيزش تنگ ميشه - فالهاي قهوش - قرقر هاش و صد البته صحبتهاي نا اميد كننده اش و - البته قراره 16 جلد كتابش به من برسه - هي هي هي هول نشيد قراره به مبلغ مكفي (كه در آگهي هاي استخدام به جاي كلمه ناچيز مينشيند) بخرمشان - زنده باد پژي - با هم ميريم گردش - البته با پژي و نه الهام -

تعداد مدلهاي ساخته شده براي توله ام به 11 رسيد - نميدانم وقتي ببينمش به چند ميرسد (فعل درست را پيدا نكردم) - يكي جنگ جهاني اول و بقيه جنگ دوم - دو تاش هم بمب افكن است و يكيش داكوتا - يكسري هم آماده ساخت دارم كه يك كشتي قرن 16 و 17 (گاليون) هم توش است -

كاشكي ميشد همون بلاگ قبلي رو ادامه بدم -
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 7:24  توسط ونگریز  | 

اين مطلب را 6 ماه پيش در يك بلاگ كه باز كرده بودم ولي بدلايلي كاملا ناشناخته پسوردش عوض شده بود نوشته بودم كه حالا به اين جا انتقال ميدم - ببري و موشي ديگر در كار نيستند - هركدام بدنبال زندگي خود رفته اند - اما خودمانيم ببري يك چيز ديگه بود -

وبلاگی جدید را برای ماندن به یاد وثبت وقایع شروع میکنم - املاو انشای بدی هم دارم - 23 ماهی است که از توله ام دورم - یعنی مادرش باخودش به سفری دور به ماوا برگردانده اش و دلتنگی ها و شاهکارهای من همچنان ادامه دارد - دلتنگی برای او و سوتی های من - نزدیک عید پيش کسی برایم فال گرفت و گفت تا شش ماه دو تا دختر بلند قد که درآنزمان بهشان توجهی ندارم (قبل از عید) در زندگی من وارد میشوند - نه من اهل ساندویچ نیستم - الان واقعا دو تا هستند - و من میدانم کدام را انتخاب کنم و انتخابش کردم - اما اولی زیاد محل نمیگذارد و بدبخت هر وقت چراغ سبز نشان داده بنده سوتی دادم - هنوز بعد از کلی بهار گذشته از ۲۵ سالگی اهل سوتی دادنم - و دومی دختر خوبی است اما همان مدل زن قبلی ام هست - همان سن - همان فیزیک - زنم خوشگل تر بود - همان اخلاق - اولی ولی اگر پسر بود خود جیمز دین یا بهتر از او مل گیبسون میشد - خب اسم اولی را ببری خان و دومی را موشی میگذارم - خودم هم که یک گریزلی واقعی هستم - داستانهای زیادی است که فقط تعداد کمی اطلاعات کمی در مورد آن دارند - بله دیگر سوتی های من است و متعلق به خودم - همیشه بدون منظور - بار دیگر میگم - بدون منظور حرفی از دهنم میپرد که اوضاعم را خراب میکند - الان چند وقتی است که از ببری را ندیدم - سوتی دادم - قهر کرد - فکر نمیکردم دلم برای کسی غیر از توله ام تنگ میشد - ولی برای این ببری هم تنگ شده است - دوشنبه همه اش به فکر او بودم - مخصوصا که یکی در محل کارمان نه تنها موهایش را مدل ببری درست کرده بود بلکه حتی مثل او رو سری اش را انداخته بود - بعد تصویر ببری از جلوی چشمم دور نمیشد - با زاویه خاص - مثل بچه مدرسه ایها با اولین عشقشان - خنده داره نه؟ - به من میخندید - خدا سرتان نیاورد - آورد هم بگویید تا من هم کمی یخندم - زاویه ای که همه اش به چشمم میامد - حساب کنید دو قدم عقب تر از او سمت چپ - با توجه به زاویه نگاهش حدود ۱۳۵ درجه - خیلی رمانتیکه نه - من اصلا نمیدانم رمانتیک یعنی چه - ولی دوستهام میگند یک چیز در همین مایه هاست -
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 7:45  توسط ونگریز  | 

بقول آهنگ گروه بيتلز:
من پير شدم - كچل شدم - چندين سال ديگه - اما ميفرستي هنوز برايم - شيشه اي شراب - در روز ولنتاين -

جالب است - ما ايراني ها از پاپ كاتوليكتر ميشيم و دنبال اضافه كردن و تطبيق هر چيزي با فرهنگ خودمانيم - سالهاي بسيار قبل حدود سالهاي 66 67و 68 وقتي براي بعضي ها كارت ولنتاين ميفرستادم - البته بصورت گمنام - و البته هر سال فقط براي يكي - هيچوقت فكر نميكردم كه روزي شخصي مذهبي مثل همكار ما مجبور بشه براي زنش كادو بفرستد - البته بيشتر اينها بخاطر چشم وهمچشمي است كه بين طبقه نسوان ما رسوخي فراوان دارد - اي الهام سردسته فمنيستها از اين گفته من بگذر -


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 7:40  توسط ونگریز  | 

ميان دو دلبرم و نميدانم كجا برم - به يكي عادت كردم و ديگري تازه گي و جذابي دارد - اولي تمام وقتم را ميخواد و دومي وقت كمتري - اولي ديگر تمام جزئياتش و ... را ميدانم و از دومي چيز كمي - اولي داخل طرح ترافيك سكني دارد و ديگري در غرب تهران - اولي من را همينطوري قبول دارد و دومي بايد همه جوره امتحان پس بدم - اولي فاميل زياد دارد و دومي يكچهارم آن - اولي وضع ماليش چندان خوب نيست و دومي از خانواده هاي قديمي با وضعيت عالي مالي (آنطور كه بنظر ميرسد)- بزرگ فاميل اولي من را پسنديد و دومي سه چهار تاشون را ديدم و هنوز تصميم نگرفتم - دومي را بايد 45 دقيقه رانندگي كنم تا برسم بهش و دومي فقط 15 دقيقه - اولي روابطمون پايدارتر از دومي بنظر ميرسد - ديروز كلي فكر كردم و هيچ نتيجه نگرفتم -
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 8:23  توسط ونگریز  | 

دیروز صبح یک خبری شنیدم که ساختاری حالم را بد کرد - تا شب ناراحت - یک پروژه که نزدیک ۱۱ ماه روش زحمت کشیده بودم - تا روزی ۲۰ ساعت هم کار کرده بودم - وسط تابستان یک دختر عالی را بخاطرش از دست داده بودم - حتی سه هفته پیش هم برای پایانش با طرف قراداد جلسه داشتیم و اوکی داد - بخاطر مسائلی که باور نمیکنم اصل ماجرا باشد - بهم خورد - طبق قوانین مورفی هر موقع دیدی همه چیز دارد درست و طبق برنامه پیش میره حتما یک چیز را در نظر نگرفتی - من هم نسبت اعمال و صحبتهای احمقانه کسی که بدون درنظر گرفتن صلاح دیگران باعث مشکلات میشه را دست کم گرفته بودم - اگر دنیای دیگری باشه من خودم یخه اش را میگیرم یا پاچه اش نمیدانم یک جاییش را میگیرم - اما نه هر جاییش را - الان یک دختر ۱۷ ساله افغانستانی که در پاکستان زندگی میکند (تو مشخصات اسکایپش بود) میخواست من را نصیحت کنه - بهش گفتم الان زنم خونه نیست (راسته چون دیگر دو سالی است زن ندارم) و دوست دخترم اینجاست (مادرم اسم نت بوکم را دوست دختر من گذاشته) و داریم باهم وبگردی میکنیم و وقت این چیزها را ندارم - خوشبختانه یارو رم کرد و رفت - بابا مگر برای موعظه جای بهتری پیدا نکرده بود - اونهم من خرس گنده که جای پدرش بودم - بعد از دو هفته دوباره نوشتن بد نیست - حالا میفهمم که اون "کرمی" که الهام ازش حرف میزد چیست و کجاست - دیروز فیلم Fly Boys را دیدم و چند تایی دیگر - بد نبود - اما با اون هواپیماهای کمل و اسپاد از اسپیتفایرها و موستانگهای جنگ دوم بیشتر حرکات اکروباتیک در میاوردند - فیلمش جالب بود - برای یکبار دیدن میارزد - یک فیلم دیگر هم دیدم که اصلا ازش سر درنیاوردم - اصلا نفهمیدم - لباسها اروپایی قرن نوزده و ژاپنی بود - جنگلها بیشتر به جنگلهای شمال امریکا میخورد و ملغمه ای بود از چرت وپرت - اسمش را نمیگم تا شما هم بدون پیش داوری ببینیدش - آلمانی خوب را هم دیدم - از سیاه و سفید بودنش خوشم میامد - در ونکوور وقتی موهایم را کوتاه میکردم بهم میگفتند شبیه جورج کلونی میشم - اما حالا با این اضافه وزن دیگر نه - زمانی که فیلم "تری کینگ" را بازی کرده بود - امروز هم "گود شپرد" را دیدم - کمی هم مطالعه کردم- دیدم درمورد اعتبار اسنادی همه چیز یادم رفته - دوباره شروع به خواندن کردم - البته تو دلم - نه با صدای بلندکه همسایه ها کر شن - از خواندن داستان ارباب حلقه ها هم افتادم - داشتم با امیر صحبت میکردم - میخواستم یک اس ام اس  برای کسی بدم و بپرسم که آیا هم مسلک "ملیسا اتنریج" است - بعد فال حافظی بدستم رسید من را از آن بازداشت - خیلی تشنه هستم - پس فعلا - 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 19:46  توسط ونگریز  | 

هنوز یکهفته از بستن قبلی نگذشته که این یکی را شروع کردم با همان متن آخر قبلیه -

نمیخواستم دیگر بنویسم - ولی برای سلام دوباره با بلاگ نو این آهنگ  Wishbone Ash را میگذارم.

 بقول هومر سیمپسون مرد محبوب من So long S. Bye

 The Way of the World Pt. 1

 
Keep the wheels turning
On this lonely road
A slave of mother nature
I've got to get back home
Such a grey coloured nightmare
Of what used to be so good
Dreams and desires
It's the way - the way of the world.

See a light in the distance
Going to show me the way
Another road to be taken
Another stage to be on
Carry me, carry me
A little closer home
Dreams and desires
It's the way - the way of the world.

Stormy weather, take me to
Back where I belong.
At the airport, on the plane,
Now I'm going home.
Takes so long, flying high,
I just love the way of the world

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 12:30  توسط ونگریز  |