تبليغاتX
خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خاطرات دور از ماوا

دیشب باز یکی از اون خوابهای فیلم مانندم را دیدم - البته من در نقش دوم فیلم ظاهر شده بودم - فکر کنم دلیل دیدن این فیلم یکی این بود که یک نصفه از یک فیلم فضایی دیدم - بعد سریال مسافران شبکه سه را دیدم - ولی به شام ربط نداشت چون حجم کم و زود خورده بودم - حالا داستانش

خواب دیدم که یکی از دوستام که در زن گرفتن بسیار سخت گیر است (واقعا) از من خواست باهاش جایی بروم - از یک در تو رفتیم ومثل فیلمهای علمی از پرده زمان گذشتیم و به یک دنیا یا سیاره دیگه رفتیم - سایز و هیکلشون خیلی نزدیک ماها بود - فقط مدل ماشینهاشون قدیمی تر بود - البته برای کارهای ساختمانی از روبات استفاده میکردند - البته در خواب من فقط تخریب ساختمانها را دیدم - از دو طرف دوتا روبوت گنده شروع به تخریب هر طبقه میکردند - خیابونها کمی شیبش از شیب استاندارد بیشتر بود - هوا هم کمی تاریکتر بود - اما دمای هوا پایین نبود - خلاصه این دوست ما از یک دختری در اونجا خوشش اومده بود - واقعا هم زیبا بود - در خانه اونها طبقه بالا زندگی میکرد - یعنی این بار چندم بود که به اون دنیا میرفت و گفته بود از جایی مسافر است - بعد از سلام با اون خانواده رفتیم بیرون - هی بهم میگفت که کسی نباید بفهمه که ما از جایی دیگر هستیم - داشتیم راه میرفتیم که اون منظره تخریب خونه ها را دیدیم - اتفاقا بابام هم اونجا بود - تا روباتها کارشون را تمام کردند بر خلاف درخواست ما سریع رفت سرپوش اونها را برداشت که از عملکردشون سر در بیاره - حالا دیگه من رفتم سوار ماشین شدم - بین اوپل ۱۹۶۵ و شورلت ۱۹۶۸ بود - خلاصه با هزار بدبختی رفتم تو خیابون دور زدم - رفتم خونه دوستم دیدم دعواست - یعنی زنش عصبانی بود و کسی مثل خواهر زن و یا دختر خاله زنش هم بود - دوستم چمباتمه زده بود رو کاناپه و هی زنش غر میزد - فهمیده بودند که مال اون دنیا نیست - به من هم گفت هی میگید میرید بیرون - من هم گفتم از کهکشان شما را یادمون میره که بگیم - خلاصه اومده بودند که بگیرندمون - قرار شد همه با هم برگردیم زمین - رفتیم یک جایی دیدیم تمام خانواده اونها هم میخواند بیایند زمین - حالا بسته به سن طرف مدت زمان مسافرت فرق میکرد - بابای دختره ۱۵ ساعت - خود دختره ۸ ساعت والی آخر - قرار شد که در زمین بهم خبر بدیم - چون هر کس در جایی میرسید - نمیدونم چرا - پیامهای آخر از همه جالبتر بود - دو تا رسیده بودند چین - چینیها دستگیرشون کرده بودند - بعنوان جاسوس - اونها هم خوشحال بودند - لباس چینیها هم از اون لباس مائوییها با کلاه مربوطه بود - جالبتر این بود که یکی را وسط راه یک سفینه بزرگ فضایی شبی اون مال گالاکتیکا گرفته بود داشت میبردش برای کار اجباری به جای دیگری - و همین جا بود که از خواب پریدم - 

جدا این خوابی بود که دیدم - نمیدونم چی داره بسرم میاد - اما همش خوابهای شبیه این میبینم - 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 8:6  توسط ونگریز  | 

پسر یکی از کارکنانمون از این آنفولانزا جدیده گرفته - دو شبی هم در بیمارستان خوابیده - با منقاش از دهنش بیرون کشیدم - با توجه به شغلی که داره اصلا نباید میومده شرکت - امروز برای چند روزی فرستادمش مرخصی اجباری - این "خبآ" که اصلا حواسش به این چیزها نیست - فقط فکر وام گرفتن و پرداخت کردن اقساطش و ... است - همینطور در حال چاخان کردن -

با کیتی مان و دوستاش یک شمال سریع رفتیم - خوش گذشت - محل اقامت عالی بود - هوا هم خنک - کلی لذت بردیم - رفتیم کارتینگ در نمک آبرود - خوب بود - ابته اون ماشین بدبخت بسختی من را میکشید - سر پیچها اما از همه تندتر میپیچیدم - بین ۵ نفر سوم شدم - کلی هم آب گلی روی لباسم ریخت - برای نهار مجبور شدم یک نو بخرم و استفاده کنم - تیر اندازی هم رفتیم - البته من شرکت نکردم - معنی نداره که اون تفنگ سنگین و بگیری و به سمت اهداف پروازی شلیک کنی - من که از زمان آموزشی سربازی به بعد حتی با تفنگ بادی هم شلیک نکرده ام - یکی اومده بود یک شات گان داشت -

کیتی مان هنوز مریضه - با اینکه کلی آنتی بیوتیک تزریق کرده ولی هنوز صداش گرفته و سینوزیتش چرکی است - فکر کنم که من هم ازش گرفتم اما ضعیفش را - دیروز بعد از اینکه  از اون جلسه یکربعه که از شمال بخاطرش یکروز زودتر برگشتم رفتم خونه - احساس تب و درد کردم یک پنج ساعتی خوابیدم و عرق کردم - کلی قرص و دوا خوردم تا امروز تونستم سر کار حاضر بشم -

چهار شنبه شب خونه گوگا دعوت داشتیم - تولدش بود - گیگا هم بود - چند نفر دیگه هم بودند - بد نگذشت - غذا خوب بود بخصوص اردور قبل از شام - مخصوصا اون نون سیرداراش - شام هم خورش هندی خوردم - البته با کلی فلفل اضافه - بدلیل اینکه روز بعد مسافر بودیم زودتر از بقیه مهمانی را ترک کرده بودیم - البته فضائی ها هم قبل از شام رفته بودند - این فضائی دوم یک چیزش است - خیلی مریض میشه - البته از نگاه مردم هم مریض میشه - اکثرش هم معده و روده اش است - من فکر کنم که دلایل روانی داشته باشد - آزمایش هم که دکتر مینویسه نمیره انجام بده - بعد میگه چرا همش مریضم -

دلم میخواد که زودتر ساعت ۸ صبح روز ۱۵ آذر بشه - یعنی اینکه از نصف شب ۱۴ آذز بگذره - چراش را خودم میدونم - اصلا از برنامه هایی که اونشب قراره باشه خوشم نمیاد - از نظر من غیرمنطقی است - ولی خب چه میشه کرد - دخترها و زنها موجودات جالبی هستند - تا سه شنبه میگن هوا گرمه کولر را روشن کن و از چهارشنبه میگن سرده پس شوفاژ چرا باز نیست - اصلا حال و هوای میانه ندارند -

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 13:18  توسط ونگریز  | 

امروز از خونه که داشتم میامدم چشمم به یکی از این بیلبورد تبلیغاتی ها افتاد - مال آتشنشانی و شهرداری بود - در مورد بیرون کشیدن دو (سه) شاخه های دستاههای خاموش از برق بود - خیلی خوش رنگ و خوش نقش - ولی یک کپی مطلق بود - چون دو شاخه ها از نوع سه شاخه های انگلیسی بود که در کشورهای عربی هم مورد استفاده دارد -

بکی از آشناهای نزدیک یکی از این "سمند" های جدید خریده - ال ایکس سال !!! - پریروز با کمی ناراحتی میگفت که وقتی برف پاک کن را روشن کرده و پنجره اش باز بوده آب بداخل ماشین اومده و خیسش کرده - این هم از این ماشین شتر گاو پلنگ - هر بخشی از آن از روی یک ماشین کپی شده و بهم وصل شده - جدیداش میگن که دیفرانسیال زانتیا روش است -

بر خلاف نظر دوستان باید گفت که : کپی کار ایرانیان است و بس - البته بدون انجام تغییرات لازم -

شنبه صبح رفته بودیم بازار با کیتی مان - یکسری پارچه بود که بهش لیزری میگفتند - همیشه ماها اگر کارکرد چیزی را ندونیم و تکنیکی باشد یک پسوند "لیزری" ویا "اتمی " به اون اضافه میکنیم - مثل "فندک اتمی" و یا "چاقو لیزری" (همون میوه خورهای باریک دسته پلاستیکی) - حالا حکایت این پارچه های لیزری چیست خدا داند - اصلا هم قشنگ نبودند -

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 8:52  توسط ونگریز  | 

عجب آخر هفته ضایعی است - البته میخواستم کلمه دیگری بکار ببرم - کیتی مان بخاطر کاری که اصلا من درش دخیل نبودم از من شاکیه - حتی دیشب که فضائیها و گیگا و گوگا را برده بودیم بیرون - من طبق معمول سنواتی دارم کوتاه میام و سعی میکنم منطقی برخورد کنم - اصلا شوخی و موخی سرش نمیشه - باید تا الان من را شناخته باشه -

امروز صبح داشتم به هنرپپیشه هایی که مورد علاقه ام بودند و هستند فکر میکردم و ردیفشون میکردم - در زنها تعدادشون کم است - زمانی میشل فایفر بود - بخاطر فبلم گریس ۲ - اما الان مگ رایان و مطابق سنواتی مریلین مونرو - اما در مورد مردان  به ترتیب علاقه - هریسون فورد بخاطر فیلم جنگ ستارگان همون اولیش مال سال ۱۹۷۷ - جان تراولتا بخاطر فیلم شاوت و گریس - تام هنکس بخاطر یک عالمه فیلم - گریگوری پک - کلینت ایستوود بخاطر اون فیلم هری کثیف - البته از ویل اسمیت هم کمی تا قسمتی خوشم میاد و همینطور کریس راک - ادی مورفی را هم از قلم انداخته بودم -

این صندلی ماشینی که دارم اصلا تنظیم نمیشه - همیشه احساس میکنم که پاهام جمع شده ولی دستم کنترل کافی را روی فرمان ماشین نداره - هر کاری میکنم تنظیم نمیشه - دیگه به امید خدایی رانندگی میکنم - بخاطر اینکه مدت زیادی با دنده اتوماتیک رانندگی میکردم در تغییر دنده این ماشین هم کند عمل میکنم - خیلی وقتها ماشین زور کافی را نداره -

هوس دیدن فیلم پاتون را کردم -  تنها ژنرال جنگ دوم که شکستی در هیچ نبردی نداشت و میگویند آخرش هم خود متفقین ترتیبش را دادند - بعدش هم دوست دارم که برای بیش از دهمین بار قسمت ۸و۹ سریال   Band of Brothersرا ببینم - مثل اکثریت مردان که بقول خانمها پسر بچه های هیکلداری بیش نیستند کلی کبف میکنم - اصلا از دیدن فیلمهای You've Got Mail و When Harry met Sally سیر نمیشم - حالا بیچاره تلویزیونی ها اگر فیلم تکراری بگذارند کلی غر میزنم -شینچه هم مثل من بود - اکر روزی ۴۰ دفعه Teletubbies را میدید خسته نمیشد -

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 11:59  توسط ونگریز  | 

عجب اوضاعی هست ها - نمیدونم چرا من همیشه مقصر شناخته میشم - در هر موردی - من که اصلا همیشه سعی میکنم با همه چیز بسازم - اصلا اوضاع قاراشمیشی است - همیشه و در همه حالت به فکر اینکه به کسی بر نخورد و ناراحت نشود هستم - ولی آخرش تمام بداخلاقی ها و سختی ها بر سر من خراب میشه - هر روز هم از یک جایی شروع میشه - هیچکس اصلا به دلایل من هم توجه نمیکنه - بر اساس پیش زمینه ای که با توجه به تجربیات قبلش برای خودش آماده کرده شروع به مقصر شناختن من میکنه -

این بلاگ بدی نیست :

"خودم"

فعلا - ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 13:22  توسط ونگریز  | 

امروز تولد کیتی مانه - یکسال دیگه بزرگ شده - دیروز موهاش را کوتاه کرده بود - فکر کنم خودش را برای امروز آماده میکرد - امروز هم با دو نفر رفته بود لباس ببینه - البته شاید هم سفارش بده - البته منکه خریدن لباس را ترجیح میدم - منهم براش یک چیزی و یک کیکی خریدم و دیگر هیچ - امروز شاید دوستاش بیان پیشمون - الان هم که اصلا جواب هیچ تلفنی را  نمیده -

دیروز یک کتاب در مورد استرالی خوندم - هوس کردم الان اونجا بودم - البته کار هم داشتم و درآمد نسبتا خوب - عکسها خیلی قشنگ بود - ولی بدون پول اصلا فایده ندارد -

بسرم زده بود که توی ماه دیگه یک سفر برم "بندرعباس" - البته با کیتی مان - به محل کار سابق هم سر بزنم - ببینم کار چه جوره - با یکی از بچه ها هم تلفنی صحبت کردم - دیدم که اون بز گر سیاه هنوز در حال چریدن است - البته میخوان بتارنش - ولی دیگر کمی دیر شده - اینجور حیوانات فوری "بول" میگیرند - و اگر که یک قدم عقب رفتی تا گورستون دنبالت میان - از اول باید بزنی تو کله شوه - البته در مورد اون بزه باید گفت که باید تو کله "پوکش" بزنی - سری هم به قشم خواهیم زد - البته اگر بریم -

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 15:38  توسط ونگریز  | 

عجیبه - دو شب بعد از اینکه من خواب اون بابا کت شلواری را دیدم کیتی مان هم بدون اینکه از خواب من اطلاعی داشته باشد عین همون خواب را دید -

رفتیم یک فروشگاه یعنی چایی خونه تو یوسف آباد - کمی هم چایی خریدیم به قیمت بالا - چایی هم خوردیم لیوانی ۲۰۰۰ تومن - بد نبود برای تغییر ذائقه - کی فکر میکرد یک خرس چایی بخوره - اونهم گریزلی - چایی مورد علاقه من را نداشت - شبیه اون را گرفتم - انواع عود و مود هم میفروخت - کیتی مان یک بسته گرفت که بعد از روشن کردن یکیش فوری پنجره را هم باز کرد چون که از بوش حالش بد شد - یعنی سردردکی حاصل گردید - نمیدونم مگر زمان خرید بینی اش همراهش نبود یا زکام بود و من نمیدونستم - منکه اصلا از کل عودها بدم میاد - تازه گیها فضایی دوم هم خیلی به این چیزها علاقه پیدا کرده - از نظر من که این چیزها مال آدمهای ... است -

امروز یکی بهم زنگ زد و تغییر وضعیتم را تبریک گفت - کمی هم در مورد وضعیتم صحبت کردیم - حالش به نظر خوب میومد - خدا را سپاس -

این یکی دو روزه کمی تا قسمتی خسته هستم - یعنی پاهام حالت کوفتگی داره - شبیه زمانهایی که سرماخوردگی گرفتم - خوابم هم میاد - کلا حالت سرماخوردگی دارم - میگم نکته از این آنفولانزاهای مود روز گرفته باشم - مکه پکه که نرفتم - با حاجی ماجی ها هم که روبوسی نکردم - دستهام را هم تقریبا زیاد میشورم - از این تمیز کننده های ژلی مثل "پانا" و یا "لطیفه" هم استفاده فراوانی میکنم -

دیروز رفتیم این فروشگاهه - همون "هایپر استار" - به موارد جالبی برخوردم - اول اون آدمهایی یا موجوداتی که با وجود اون پارکینگ درندشت زیرزمین مجانی ماشینشون را بیرون پارک کردند - واقعا نوبرند ها - داخل فروشگاه مردم دیگر از نوبر دیدند افتاده بودند و عادیتر بود - صندوقدارها هم بهتر شده بودند - نمیدونم اون مدیران کره ای بودند یا نه - مسئول مالیشون مثل اینکه یک هندی است -

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 13:20  توسط ونگریز  | 

کسی داشت از ۴۰ سالگیش داد سخن میداد که من یاد این آرتیکل افتادم - دیدم بد نیست که یاد آوریش کنم که خیلی ها ۴۰ ساله شدند و هر کس حس و حال خودش را داشته -

چهل سالگی

همین و تمام -

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 12:3  توسط ونگریز  | 

باز هم از این اصطلاحات و دستور زبان احمقانه عربی استفاده کردم - آخر موزیکیه و یا خوابیه یعنی چی - ولی جایگزین فارسی آن را پیدا نکردم - اما چرا موزیکیه -

دو روز پیش داشتم یک شبکه ایتالیایی که آهنگهای قدیمی پخش میکنه را میدیدم - کلی از  آهنگهای دهه ۸۰ را گذاشت - یکی هم مال "ننا" بود - همون "99 بالون" به زبان آلمانی - یاد آقای ۷/۷۷ افتادم - وقتی وارد دانشگاه همدون شدیم - مرتب از این آهنگها گوش میداد - از "ننا" و "سندرا" و "کیم وایلد" خوشش میامد - من هم از "کیم وایلد" خوشم میامد ولی از قیافه اش - بعدا در پی دوستی با اینجانب یک "هوی" گوش کنی شد که دیگه آهنگهاش را حتی من هم گوش نمیکردم - خلاصه اون آهنگ "ننا" همینطور توی مخم میچرخه -

اون وقتها اینها جوان بودند و بسیار زیباتر -

تازه گیها یا دوباره نظرم به موضوعی جلب شده - این جونها و آدمها که سربازی نرفتند به لباس سربازی و مدل نظامی علاقه زیادی دارند - چند تا از دوستان شرکت قبلی که هر کدام بدلیلی معاف شدند رفتند گمرک لباسهای نظامی را بطور کامل خریدند و تو کوه و دشت میپوشند - جالبه - یک آچار فرانسه بقول خودش داشتیم که همش شلوار شش جیب میپوشید و اورکت و ... - من فکر میکردم که حتما نیرو مخصوص بوده و یا دژبان - بعد دیدم که به دلیل ... معاف شده -

خودم امروز پوتین و اورکت و کلاه نظامی پوشیدم -

یک بخشی از خوابم هست که گاهی تکرار میشه - من هم نسبت به اون کمی حساس شدم - یکی در خوابم هست که با آمدنش که البته بمنظور آزار و اذیت و دعوا است من قدرت مقابله را از دست میدم - یعنی اصلا هیچکاری نمیتونم بکنم - البته بختک نیست - بین ۳۰ تا ۴۰ ساله است - گاهی خشمگین - گاهی هم ناراحت - معمولا بسیار سریع حرکت میکند - دیشب یک زنی هم باهاش بود - که بعدا از یک در که به یک محیط نورانی باز میشد بیرون رفتند -

دیشب کت و شلوار خیلی شیکی هم پوشیده بود -

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 9:12  توسط ونگریز  | 

تو این چند وقت اندازه چند سال اتفاقات برام افتاده - اضافه شدن و سفرهای کوتاه و بلند و خداحافظی دائمی با بستگان و بیمارستانهای کوتاه و بلند رفتن - کیتی مان هم که دیگه گربه خودمه - هاها - کلی کیتی مان از دیگران پرستاری کرد که در نهایت خودش به پرستاری نیاز داشت و در بیمارستان خوابید - البته من فکر میکردم که پرستاری خوب هستم - ولی مثل اینکه بیشتر به فیزیک بیماران توجه دارم و نه روانشون - ماشینم را هم فروخنم - خودم هم هنوز کمی درد دارم - پیر شدم - بابا قبوله - از شینچه خبری ندارم - حیف -

به ترتیب اخبار یا اخبار به ترتیب -

از بعد از اینکه تو مسابقه دو با پوتین سربازی از کیتی مان بردم - کمر دردی گرفتم که یکهفته تقریبا بی حرکت در تخت افتاده بودم - کلی آمپول زدم و قرص خوردم تا دردم کم شد - این حتما به من یاد آوری میکنه که دفعه دیگر هنگام انجام هرگونه عملیات محیر العقول یا ورزشی اول به شناسنامه ام یک نیم نگاهی بیندازم -

کیتی مان بعد از اینکه کمی تا قسمتی از ناراحتی های اندوهناکش بدلیل خبری که شش هفته پیش شنیده بود کم شد با مشکلات جدیدی روبرو شد - هم خودش و هم منسوبینش - هفته پیش خودش به بیمارستان رفت و چند روزی مهمان اونجا بود و یک عملی داشت - منهم که همیشه با او بیمار میشم - دو روزی حالم بد بود -

کلی خوابهای عجیب دیدم که میتونم با هرکدامشون یک فیلم درست کنم - شاید باورتون نشه ولی یکیش حتی یک فیلم فضائی خیلی خوب میشد - خودم هم نقش اولش را داشتم - بصورت کاپیتان "کرک" در سریال "پیشتازان فضا" - سفینه هم خیلی شبیه "اینترپرایز" بود - ولی سایزش کمی کوچکتر - جدا خیلی عالی بود -

این چندوقته اینقدر برنج خوردم که دارم هرچی وزن کم کرده بودم را دوباره اضافه میکنم - اونهم من که هفته ای یک نوبت هم برنج نمیخوردم - فقط با غذاهای هندی برنج دوست دارم و داشتم - حالا جالبه که یک دوست ژاپنی داشتم که برای لاغری رژیم برنج میگرفت - یعنی فقط برنج اونهم بصورت "کته" میخورد - صبح و ظهر و شب -

دیشب خواب "الو" را دیدم - اومده بود برای من و کیتی مان فال قهوه بگیره - داخل یک خونه ای بودیم که مال والدینم بود - ولی هر اتاق به یک اندازه و یک رنگ بود - کمی تو اتاق سبز بودیم - بعد به اتاق آبی رفتیم و آخر در اتاق قهوه ای بودیم که "الو" اومد فال بگیره - البته در همه اتاقها تختها باریک و از هم جدا بود - معنیش چیه - نمیدونم -

فعلا برم تا بعدا -

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 12:33  توسط ونگریز  |