تبليغاتX
خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خاطرات دور از ماوا

بر اثر مسایل پنجشنبه شب پیش کلا هفته قبل به بطالت گذشت - ۳ تا فیلم دیدم - ولی اصلا تو این دنیا نبودم - "کیتک" را کم دیدم - سر کار هم اصلا تمرکز نداشتم - یک "جی پی اس" گرفتم - مارشال - بد نیست - یعنی خوب هم هست - با این امکاناتی که داره می ارزه - تماسم با "شینچه" کلا قطع شده - اوضاع دهنم هم خراب است - سرویس شده - دندونهام را دارم درست میکنم - اصلا هوس یک مسافرت فقط برا عکاسی کردم - نمیشه - جور نمیشه - چشمهام ضعیف شده - دیگه نمیتونم بدون عینک فونت چاپ شده سایز "۵" را بخونم -

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 14:53  توسط ونگریز  | 

کلی وقت بود که میخواستم بیام چیزی بنویسم - حالش نبود - نوت بوک خراب بود و کار داشتم - دیگه به اینکه حدالقل دو نوبت در روز ظرف بشورم و ضدعفونی بکنم عادت کردم - شیر درست کردن را که نگو - دو روز پیش دم صیح "کیتک" با دو دستش و دو تا پاش دست چپم را بغل کرده بود و خوابیده بود - بیشترین لذتی را که بادم میاد در این چند ساله بردم - نیم ساعتی تکون نمیخوردم و فقط نگاش میکردم - در چند ماه گذشته دو سه نوبت ازش دور بودم - خیلی سخت گذشت - الان دوباره کلی کار حواله شد - اونهم "ایتالین جاب" -
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 12:40  توسط ونگریز  | 

همینطوری رفتم تو صفحه "فیس بوک" خواهرم - دیدم وای کلی از آدمهای قدیم تو لیست دوستاشن - عکسهای بعضی هاشون رادیدم - بقول بعضی ها حالت نوستالوژیک و به قول خودم حالت مالیخولیا بهم دست داد - بعضی عکسها به آدم گذشت زمان را یادآوری میکرد - بعضی هم مثل 20 یا 30 سال پیش بودند - بعضی قیافه ها شاد و بعضی دردناک بودند - نمیدونم اونها اگر عکس من را ببینند چی میگند - خوبه که آدم میبینه بعضی ها زیاد تغییر نکردند - فقط کمی کم مو تر و یا کمی مسن تر - ولی بعضی دیگر را بهتر بود نمیدیم - الان عینک آفتابی زدم و کار میکنم - یعنی مینویسم یا تایپ میکنم - چراش را خودم هم نمیدونم - شاید به اندازه کافی احساس موفقیت نمیکنم - شاید هم دلم برا اون زمانها تنگ شده - مهم نیست که چند سال گذشته ولی تا امروز بیرای خودم و اونها اینقدر گذشت زمان را حس نمیکردم - اصلا نمیدونم چی بگم - مبدونم چی مبخوام بگم - حسش را میدونم چیه ولی طرز بیان و نوشتنش را نمیدونم - هنوز تو افکار و یا رویاهام اونها را به همون سن و سال تصور میکردم - اصلا حس خوبی نیست - کاش با خوردن قرص فشارم آرامش پیدا میکردم - شاید هم برای است که بعضی ها را میخوام در مراسم عروسی یکی از دوستان قدیمم ببینم - واین ها همه باهم قاطی شدن - امروز را خوب شروع کردم - ولی الان نمیدونم - شاید خوندن چند صفحه از کتابی که دوست دارم و یا گوش دادن به چند آهنگ هیووی حالم را بهتر کنه - نمیدونم - بهر حال از آهنگ گوش کردن شروع میکنم -

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 15:51  توسط ونگریز  | 

کاش میشد امروز با شماره 10 منچستر یونایتد بریم استادیوم - بازی پرسپولیس و الاتحاد - کلی داد و بیداد کنیم و برگردیم - شام هم ساندویچ میخوردیم - قرمزون در استادیوم میشد -

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:10  توسط ونگریز  | 

احساس میکنم دارم بو میگیرم - اونهم از پام شروع شده - باید به تمام جاها جوش شیرین بزنم - روش قدیمی بوگیری - هنوز مشکلات دوران سربازی را دارم - از زمانی که سه روز پشت سر هم نگهبان بودم - با انگشتانی زخم و پاهایی پخته شده -

دیشب خواب عجیبی دیدم - دیدم که رفتم جایی مثل جمعه بازار که خرید کنم - پولش را با خورده پول پرداختم ولی یکهو کلی خنزر و پنزر رو  همون جا ریخته شد و من باید پولم را از داخل اونها جدا میکردم - آخر یک پول کاغذی هم مجبور شدم که بدم -

دست و دلم بکار نمیره - تنبل شدم - همش خوابم میاد - کارهایی که یک روزه انجام میدادم حالا دو برابر وقت میگیره - دیگه قهوه هم شارژم نمیکنه - "موسیو" دیگر مستقیما مسئول من نیست و یک "شیخ" جایش را گرفته - اونهم از بلاد اهرام -

شاید به یک سفر کاری برم - سه روز و دو شب - برای اینکه هنوز بگم هستم - حالا نمیدونم با "موسیو" باید تماس بگیرم ویا با "شیخ" - اینجا اوضاع بسیار خر تو خر شده یا شیر تو شیر - شاید هم قمر در عقرب - خلاصه ما که نمیدونیم چه کاره ایم -

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 9:23  توسط ونگریز  | 

این مدیران شرکت "ره شهر" باید این "سید" ما را مدیر واحد "کوئیک بیلد" شرکتشون بکنند - این "سید" غوغا میکنه - 3 روزه سقف میزنه اونهم چه سقفی - دیوار بالا میبره از کوئیک بیلد سریعتر - زمان بندیش 20 - مدت پروژه را به روز اعلام میکنه - رقبا هم کاراشون را به اون میدن - باسلیقه هم هست -

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 9:35  توسط ونگریز  | 

آخر این "آی تی" سریع العمل دانشمند باهوش و بگفته خودش با "آی کیویی" نزدیک به "انیشتین" فونت فارسی دستگاه ما را درست کرد - دستگاه را "ری فرش" کرده بود ولی کل تنظیمات و درایورها را بیخیال شده بود - از بس بسان "گربه مرتضی علی" همیشه حق به جانب است و مدام دنبال انداختن اشکالات به گردن دیگران نمیشد خودم فونت بگذارم - درایورها را خودم گذاشتم - 

مردم از بس ننوشتم -

پسر پریروز شروع به دختر بازی کرده - به بابا بزرگش رفته - بی هیچ مقدمه شروع کرده به ایما و اشاره و ونگ و وونگ و خنده با یک دختر که چهار  سال از خودش بزرگتر بوده - سلیقه اش هم خوبه - مو خرمایی و سفید - اسمش هم قشنگ بوده - "مایا" - گفتم شماره خونش را میگرفتید - 25 سال بعد میرفتیم خواستگاری - دختر بزرگتر از پسر داره مد میشه ها - من از حالا اعلام میکنم -

فردا میریم عکاسی -

هوس خرید خیلی چیزها کردم - بد جور - "ساعت" که از زمانی که کیتی مان برام گرفته دیگر نخریدم - عینک خوب که از سال 84 دیگر تا حالا نخریدم - اما باید "ری بن" باشه ها - ماشین خوب مثل "کارنز" یا "سانتافه" - راستی دیروز یک "کامارو" دیدم مال 2009 یا 2010 مشکی - کاش منم یکی میداشتم - یک دوربین بهتر مثل "نیکون دی 3" - هوس دیدن فیلم جنگی خوب هم دارم -

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 10:43  توسط ونگریز  | 

تکراری و مکرر

بقول آهنگ گروه بيتلز:
من پير شدم - كچل شدم - چندين سال ديگه - اما ميفرستي هنوز برايم - شيشه اي شراب - در روز ولنتاين -

جالب است - ما ايراني ها از پاپ كاتوليكتر ميشيم و دنبال اضافه كردن و تطبيق هر چيزي با فرهنگ خودمانيم - سالهاي بسيار قبل حدود سالهاي 66 67و 68 وقتي براي بعضي ها كارت ولنتاين ميفرستادم - البته بصورت گمنام - و البته هر سال فقط براي يكي - هيچوقت فكر نميكردم كه روزي شخصي مذهبي مثل همكار ما مجبور بشه براي زنش كادو بفرستد - البته کادویی که با نظر زنش هم خریده - البته بيشتر اينها بخاطر چشم وهمچشمي است كه بين طبقه نسوان ما رسوخي فراوان دارد - اي "الهام" سردسته فمنيستها از اين گفته من بگذر -

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 8:46  توسط ونگریز  | 

در سال یکهزار و سیصد و هشتاد و نه شمسی رای کیتک خان بدین قرار گرفت که اتاق خواب بزرگ را مقر دولت ابر مقرون ساخته، تختی برزنتی برپا نماید، شب و روز را به عیش و خرمی در آن اکثر اوقات روز را به استراحت و خواب و شبها را به شب زنده داری و عربده کشی گذرانیده، تمامی جمعیت نسوان منزل در پی رفع نیازهای وی حاضر و به شستن و مالیدن و صحبت با او مشغول و تنها با دیدن تبسمی از جانب وی مسرور و شادکام، با آنکه تخت برزنتی از اوان پیش از تشریف فرمایی وی حاضر بود لیکن رای ایشان بر استفاده از بزرگ تخت باعث تبعید شخصی از آن اتاق گشت، از برای گردش و تفرج وی در جای جای منزل کالسکه ای سرخرنگ تهیه و ایشان بسان اربابی برای سرکشی اموال منزل گردانیده میشوند، تمامی ظروف اشربه خوری ایشان سه بار در روز به روش استریلازیسیون تمیز گردیده و سعی وافر در بکار گیری انواع روغن و پودر جهت جلوگیری از ناسوری پوست ایشان میگردد، هر هنگام که ملاقات کنندگان جهت شرفیابی وارد گردند اول در اتاق بزرگ ایشان را بحضور پذیرفته و در صورت تمایل با تبسمی و نمایش گوشه چشمی دلی از آنها برده و درصورت صلاحدید در مهمانخانه هم با آنها ملاقاتی دوباره انجام میدهد. 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 8:27  توسط ونگریز  | 

پریروز رفته بودم یک ساندویچی - دیدم صدای این سریال آبگوشتی های تلویزیون میاد - بهش گفتم تو هم از اینا تماشا میکنی - گفتش نه ولی چون در فروشگاه تنهام ناخودآگاه میخوام که یک صدایی باشه - بعد گفت ولی خودم از این آهنگها گوش میکنم - بعد یک آهنگ از "فرانک سیناترا" گذاشت که مرا به رویاها برد - تا مدتی مثل تو فیلمهای تلویزیونی که تصویر رویاها کمی مات است بودم - یاد سالهای دهه 60 افتادم - خونه "گیگا" و "گوگا" تو خیابون "ثبت" - چه زمانی بود - آهنگهای اینطوری - هنوز مایکل جکسوی زیاد معروف نبود - اصلا احساس گرمای عجیبی - دوست داشتم که هنوز اون وقتها بود - خونواده ها اونجوری نزدیک - همه دور هم - همه تقریبا در ایران - هنوز "رمبو - 2" ساخته نشده بود - هنوز فروشگاه "کوروش چادری" سر چهار راه "پارک وی" بود - و اون یکی پایین پارک نیاورون - برف بود و فراوون هم بود - مهمونی ها، دوره ها و گردشهای باهم - میرفتیم اول مهر ویلا کارواش بعد هم توی اون رستوران تو کرج نهار - همون بزرگه که تا چندین وقت پیش نیمه تعطیل بود - "کادیلاک ایرن" و "بنز 450" مدل 1978 لوکس ترین ماشینها - اون زمانهایی که همش منتظر دو تا آهنگ "آوای موسیقی" رادیو آمریکا بودیم - البته من همش قبل از اون خوابم میبرد - دلم میخواست برمیگشتم و یا بهتر از اون من با همه دور و اطرافیان به اون زمان برمیگشتیم -

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 11:0  توسط ونگریز  |