تبليغاتX
خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خرس قهوه ای شاید هم سیاه

خاطرات دور از ماوا

کیتی مان گربه ای است کمی تا قسمتی خشن - بسیار حساس - با مدل مویی کمی فرفری - صدایی نازک تا کمی دورگه - قدی در حدود ۱۶۲ - عاشق رانندگی با یک دست - آنهم تازه در قسمت پایین فرمان - با خنده ای رویایی در هنگام نمایش دندانها - و اخمی و عصبانیتی وحشت انگیز - از همان نگاههای شبیه یا بمیر یا الان میکشمت - داره قوه کارکشی از زیردستها مشابه با ابوابجمعی فراعنه - آشنا به تمامی اصول و قوائد شیطنت - عاشق مسافرت کوتاه و بلند - احتمالا به مرور زمان کمی از قدرت تسلطش کم شده - عاشق شلوارهای جین بوت کات - با شال بسیار جوانتر از هنگام سرکردن روسری به نظر میرسد - همیشه موبایلش در دستش و آماده است - در هنگام ناراحتی مدام با زنجیرو یا موبایل و دسته کیف بازی میکند -
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 14:38  توسط ونگریز  | 

سال عوض شد - سال دوست عزیزم گاوه - مثل همون گاومیشه تو شرکت قبلی - تمام تعطیلات را تقریبا تهران بودیم - بجز دو تا مسافرت کوتاه به شهرستانهای نزدیک - کلی خوش گذشت - جای هیچکی هم خالی نبود - بدترین و بهترین مورد هم در یک روز رقم خورد - شکست تیم ملی از عربستان و برکناری علی "لک لک" - بچه پر رو - حدود ۳۵۰ تا عکس در طی این روزها گرفتیم - دو تا عروسی هم رفتیم - همش جای "م" به "یم" ختم میشه ها - این فیس بوک هم جای جالبیه - کلی آدم که میخوا و نمیخوای ببینی دورهم جمعند - عینهو قبیله سرخپوستها در یک چادر - یکی از سفرها به زنجان بود و دیگری به شهرستانک- فقط برای گردش و عکاسی - سیزده بدر و چهارشنبه سوری مهمان داشتیم - این پرسپولیس هم باخت که این سال جدید را با دلی نگران شروع کنیم - کلی دکتر باید یرم - شاید برم از آشویتسی ها بپرسم که پیش کی برم و پیش کی نرم -
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 13:41  توسط ونگریز  | 

بازهم در حال کمی تا قسمتی تغییرات و جابجایی در وسایل خونه هستم - البته بر اساس روشهای شبکه MBC - کلی هم از این تغییرات لذت میبرم - نزدیک عید است همه شرکت درحال استراحت و البته واحد من در حال کار سخت - از همه جا صدای قهقهه و خنده میاد و از واحد من صدای پرینت و ... - دیشب رفته بودیم گردش - البته نه گردش گردش - تقریبا با هدف بود - یعنی اول دو تا تابلو برای قاب کردن - بعد هم دنبال لباس مناسب - و باز هم من مانند یک زن خانه دار با دیدن لوازم خونه به حالت غش کردن افتادم - از ضعف نمیتونستم از دم اون مغازه ها رد شم - شامی خلاصه - سئوالاتی در مورد رنگ های مختلف و میزان علاقه مندی من شد - جالب بود - خیلی وقتها بود و شاید اولین بار که کسی از من این سئوالات را میکرد - فضائی ها هم از سفر برگشتند - برم سری بهشون بزنم - کلی هم بهشون بخندم -چرا نمیدونم - شاید هم فردا بگم بیان پیشم -  سفر اصفهان هم خیلی خیلی خوش گذشت - باورنکردنی بود - یکشب اصفهان و یکشب هم کاشان - قشنگ کلی گشتیم - بد نبود - تقریبا همه جا رفتیم - همسفرم خیلی خوب بود - تازه رانندگی هم کرد - من هم طبق معمول با دو تاسئوال نابجا کمی تا قسمتی رنجوندمش - اصلا این زبونم را باید بدم سرویس -  عکسها هم تو فیس بوک است -

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 8:50  توسط ونگریز  | 

این هفته آخرش شاید بریم اصفهان - از چهارشنبه - باز هم هتل مورد علاقه ام - شهر مورد علاقه ام - دیدن شبکه مورد علاقه ام - همان MBC - اون میدون نقش جهان و اون مسجد کوچیک - با اون نور گیرهای زیبا - به رانندگیش می ارزه - شاید هم با هواپیما بهتر بود - اما دیگر چه میشه کرد - هوا برای سفر عالیه - بخصوص کمی خیسی دور و بر جاده - دلم برای اون بادهای بین نطنز و اصفهان تنگ شده - ببینم ام پینکی هم اونجاست که یک سری بهش بزنیم - شاید بشه یک دل حسابی عکاسی کنیم - ۸ گیگ رم میبرم - شاید هم سری به پادگانم بزنم - یادش بخیر - جای بدی نبود با اینکه مرکز آموزش بود - دوباره هوا کمی حال و هوای زمستون واقعی را اره پیدا میکنه - وای بحال الوووو - ببینم یکی از این نقاشیهای فضایی دوم خوشش اومد - باید به دیوار بزنمشون - هنوز نمیدونم با قاب و یا بی قاب - اگر میشد که وسط راه سری هم به ابیانه بزنیم بد نمیشد - اما خب احتمالا از هر دو طرف شبه - چیزی هم که معلوم نمیشه - احتمالا باید یک سفر دیگه برای دیدن کاشان بریم -

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 15:27  توسط ونگریز  | 

هفته پیش بعد از یک سال رفتم سینما - بد نبود - فیلم آتش سبز - تقریبا ۷۰٪ فیلم را نفهمیدم - فقط از اون ساختمان و برج وبارو و قلعه و کاروانسراش خوشم آمد - بازیها هنوز به رد اسکلتون هم نرسیده بود - چه برسه به برادران مارکس - جمعا سی نفری تو سالن یک سینما فرهنگ نبودیم - امروز یادم افتاد حدودا همین موقع ها سال پیش هم سینما رفته بودم - با علیمان و فروغ و دو نفر که اسمشون را یادم نیومد - دوستی جدید هم اونجا بود - که بودن او مرا در سالن سینما نگه داشت - البته امسال - فیلم آنقدر روشنفکری بود که حتی با یک بطری آب و یک ظرف ذرت چیزی از تفکرات اقای کارگردان و فیلمنامه نویس چیزی سر در نیاوردیم - براساس دستورات دکوراتوری داخلی شبکه MBC مانند یک برده مصری تمام وسایل خونم را جابجا کردم - این شبکه MBC هم خوب آدم را به کارهایی که مدتها تنبلی میکرده ناگزیر میکنه - جابجایی دو تا کتابخونه و یک دراور و یک صندوق پاتختی و کلی آت و آشغال دیگه در زمانی برابر با دو ساعت - تازه تلویزیون و میز زیر تلویزیونی هم را فراموش کرده بودم که بگم - دیروز هم رفته بودیم آبگوشت خوری - کلی خندیدیم - چیزی که مدتها در زندگیم کم بود - البته باز هم به بداخلاقی متهم شدم - من و بداخلاقی - درست مثل این است که استالین را به سخت گیری دینی متهم کنی - اما من که آدم صلح دوستیم - پس قبول کردم - بقل دستمون باز از اون دکترها بودند که فقط هم را دکتر صدا میکنند و با یک دکتر یا خانم دکتر ۶ تا سر برمیگرده - اکثرا هم لهجه ای و یا ته لهجه ای دارند - یکی از دکترها از دوستان سابق بود - من را شناخت - اما زیر چشمی نگاه میکرد - بعد از ۲۰ سال تغییری نکرده بود - فقط یک عنوان اضافه کرده بود - من هم تغییر زیادی نکرده بودم - فقط ۳۵ کیلو چاق و موهای سفید شده و کلی چین و چروک - ببینم امروز MBC چی پخش میکنه - من که تو خونه ماهواره ندارم - باید برم اینور انور MBC را ببینم - شاید امروز یک فیلم خنده دار داشته باشه -
+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 12:13  توسط ونگریز  | 

چند روزی نبودم - رفته بودم دنبال یکی از کارهایی که همیشه تو رویاهام داشتم - از سال ۱۳۶۵ - از زمان آقای ۷/۷۷ و موتور هوندا ایکس ال و چوبهای اسکی روزیگنال قرمز - آن کاپشن نظامی بی آستین - کلاسهای نقشه کشی دانشکده مهندسی ششصد دانشگاه بوعلی سینا - آن ماکارونی معروف به پلاستیک و کتلت معروف به کف پا - "کاردینال" هتل بوعلی و اون دکتر دندونپزشک - اون وقتهایی که زمان بمباران عراقی ها عشقمون فقط واکمن گوش کردن بود - همون موقع که برای اولین بار تو اون شوی  ۱۹۸۵ اون اسپیت فایرها و هاریکنها و مستراشمیت ها را دیدم و اون سخنرانی جادویی چرچیل و آهنگ فراموش نشدنی Aces High- همیشه در رویاهام دوست داشتم تو یک شوی لایو همانها باشم -

و شد - و شد - اولش اصلا باورم نمیشد - شوخی شوخی درست شد - همینطوری یکی بهم گفت که آیرن در دبی شو داره - به گیگا گفتم ببین درسته - و اینطور شد که رفتیم -

اولش Lauren Harris که دختر Steve Harris است و چندتایی آهنگ خوند و اون گیتاریستش اصلا به این نکته توجه نداشت که آدم یا باید خوب آهنگ بزنه یا خوب بدوه - هی اینور اونور میدوید - در کل یک آهنگ خوب خوندن - بعدش هم یکسری آهنگ هوی خوب از موتور هد و دیپ پرپل و ... گذاشتند - کلی ادم از کشورهای مختلف اومده بودند - از لبنان سه تا پرچم بود - یکی دوتا انگلیس - از کشور دوست و برادر (یعنی همان دزدهای دریایی) سوریه دو تا  و یکی هم پرچم کلمبیا و یا یک هچون جایی تو امریکای جنوبی بود - دو تا پرچم بزرگ ایران هم بود که روی یکی با مدل خط آیرن میدن و دیگری بصورت تایمز نام ایران را نوشته بودند - پرچم انگلیس از همه بزرگتر - ولی ایران قشنگتر -

اما آهنگ اول همانی بود که همه اش آرزوش را داشتم - پیرمردها دو ساعت تمام بی وقفه هنرنمایی کردند - اصلا انگار اون باسیست و اون لید گیتار معنی خستگی را نمیدونستند - تمام آهنگهای قدیمی را خوندند - فکر نکنم از سال ۱۹۹۰ جلوتر امدند - Bruce Dickinson هنوز هم بالا و پایین میپرید ولی احتمالا بیماری یا چیزی داره - چون مثل این رپی ها سرش کلاه گذاشته بود - آدم سالم که از این کارها نمیکنه -  تا تونست به عربها و دوبی ها متلک انداخت و فحش داد - جدا دلم خنک شد - بازهم اون کت قرمز معروف را برای آهنگ تروپر پوشید و پرچم پاره پوره انگلیس را تکان داد - آخر سر هم ادی اومد وسط و به هنرنمایی پرداخت - تفنگ باحالی داشت - و حرکاتش از قبل بهتر - فکرکنم که کلی تمرین کرده بود -

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 7:55  توسط ونگریز  | 

دیروز رفته بودیم پیتزا خوری - بد نبود - دوستان تازه - بزرگترینشون تقریبا ۸ سالی از من کوچیکتر بود - شوت - غذا زیاد تعریفی نداشت - اما حال و هوا خوب بود - همه چیز تقریبا خیلی صاف و سکندر بود - حتی موها هم اطو کشیده بود - صاف صاف - عجیبه موهای صاف صاف مشکی تر بنظر میرسند - دستهای آدم هم خوب گرم میشد - ظرفها بزرگ - پیتزاها یا خشک و یا نپخته - تازه فهمیدم که ناخن شکسته را میشه با چسب قطره ای هم ترمیم کرد - البته ممکن است کمی پستی و یا بلندی داشته باشد - ولی در کوتاه مدت خوب است - عکسهای خوبی هم گرفتیم - البته بنده طبق معمول سنواتی دوربینم همراهم نبود - اینقدر بزرگه که بردن و آوردنش سخته - دلم برای MBC تنگ میشه این چند روز - خیلی بامزه است - حدود ۵ روز - ولی این خودشحتی یک عمر است - میشه توش ۵ بار دور زمین چرخید - اگر پنج هفته پیش این برنامه های الان و جلسات بود شاید این وقفه ۵ روزه پیش نمیومد - اما برنامه ریزی میان مدت بود - دیروز فیلم The Boy in the Striped Pyjamas را دیدم - بد نبود - لهجه ها بریتیش بریتیش بود - آخرش هم ناراحت کننده بود ولی بدون نتیجه گیری - همینطوری یک کتاب خوب گرفتم - البته تازه شروع به خوندنش کردم - توی این ۱۰ صفحه اول خوب بوده - مرسی از MBC - بقیه چیزها را هم که نمینویسم - این ها را هم تا منتظر گیگام نوشتم -
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 5:49  توسط ونگریز  | 

چند روزی است که در حال خوبی هستم - آدم های جدید - داستانهای جالب - مو هایی زیبا - گردش و یک مهمانی ۶ نفره - تو این مهمانی یکی شروع به گیتار زدن کرد - آهنگهایی را زد که سالهای سال پیش وقتی پسر و دختر با موتور میرفتیم بیرون از شهر و آتیش درست میکردیم و یکی با گیتارش از این آهنگها میزد و میخوند را به یاد من آورد - اوایل بعد از انقلاب بود - توی اون جاده های خاکی و گرما - شبهای سیاه و پشه های لب رودخونه - اون چوبهایی که به سختی آتیش میگرفت - همانی که سعی داشت اهنگهای ایگلز و بیتلز را یک نفره اجرا کند - اون هم با یک گیتار کلاسیک - کنسروها و غداهای حاضری - هنوز روسها هم در اطراف بودند و از داخل مجتمع های مسکونیشون و از پشت اون نرده ها به ماها زل میزدند - جرات بیرون آمدن تنها را نداشتند - تازه اون افتضاح حمله به افغانستان را انجام داده بودند - چقدر جای دوستان آمریکایی و اروپایی بخصوص هلندیها و انگلیسیها خالی بود - آب داخل قمقمه و دیگر ... - اما دیشب اون نوازنده با اون آهنگ دیپ پرپل و بعد ایگلز دقیقا زد به هدف - هر چند حرکات دستش نشون میداد زمانی با جدیت دنبال موسیقی بوده و خواندنش نشانه ای از مدت دوریش از آن - فیلمی هم دیدیم - جالب بود - امروز هم که تقریبا با همون دیشبی ها و سه چهار نفر دیگر نهار پیتزاخوران داریم - تصمیم گرفتم که اون مجوزی که شینچه میخواد را بهش بدم - شاید کمی خوشحال شه -
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 9:1  توسط ونگریز  | 

این زبون من همیشه کار دستم میده - درسته از یک جهت خوشحالم که همیشه رو راستم - و دیگر خرده پرده ای با کسی ندارم - اما خودم از دست خودم شاکیم - بسیار زیاد - مگر مرض "با" داری که همه چیز را باید بگی - حالا نگو - میمیری - اون رگ پشت گردنت هم بکن بندازش دور - شش ماهه هم که هستی خب باش - اگر اشخاص اون چیزها را ندونن تو سقط میشی - بابا بعضی وقتها باید وانمود کنی که نمیدونی کس دیگری شاید دارد وانمود میکند که که اون چیزی که تو کله تو هست را نمیداند - یعنی همه چیز برای گفتن نیست - البته "شینچه" هم همینطوره - من و تولم اصلا اهل رل بازی کردن نیستیم - بقول معروف "روباز" بازی میکنیم - اگر "امیر" این مدل UH-1 - Huey  را به من نداده بود برای ساخت - الان چطوری خودم را آروم میکردم - با این ناراحتی از دست اعصاب خودم - بعدش هم با این سن و سال من هنوز نفهمیدم که کی آره یعنی آره و کی یعنی نه و برعکس وچرا اینطوره - فقط آره و نه آقای ۷/۷۷ را میفهمیدم - اونهم همیشه بخودم طوردیگری تلقین میکردم -

دیروز خیلی خوش گذشت - گردش - عکاسی کم - رانندگی زیاد - بنزین سوپر با کارت - غیبت پشت سر این و اون - اون مقبره درویشها - سکوت محض - ماشین گلی - سه تا از عکسها را جای دیگری گذاشتم - جدا عالی و در حد باور نکردنی راضی کننده بود -  کاش تکرارمیشد -

این مدل هلکوپتره را میخوام بصورت هلکوپترهای 9th Cavalry Regiment رنگش کنم - همان بقول معروف سواره نظام های ویتنام - با اون آرم شمشیر در جلوی کابین - فکر کنم یک دو هفته ای طول بکشه - بعد هم با دومین سری کادوها برای شینچه میفرستم - اولین با یک سال و نیمه بود که براش یک هواپیمای یونولیتی گرفتم - ظرف ۳۰ ثانیه نابودش کرد - خیلی باحال بود - از دندونهاش بخوبی استفاده میکرد - با دو تا گاز همیشه موبایل من را از لاک بودن در میاورد و به اولین شماره تلفن زنگ میزد - نشون میداد که یک خرس واقعی است - یکبارهم تو خیابون میخواستم دستش را بگیرم که از خیابون رد شیم  همچین گازی از دستم گرفت که دستم کمی زخم شد - این به من خیلی مزه داد - نشون داد که میخواد راه خودش را بره -  از خطرات هم هراسی نداره - شاید هم به احتمال زیاد آگاهی نداره - ببینم اینهایی را که براش فرستادم نگه داشته یا خراب کرده - اگر خراب کرده باشه دوباره براش میفرستم - اما یکیش را وصل نشده که خودش سعی کند - ببینه که ساختنشون کمی تا قسمتی سخته -

بقول معروف آب ریخته را نمیشه به کاسه برگردونی - میدونم بابای ضرب المثل را درآوردم ولی فقط اینطوری یادمه - چرا آدم باید یک کاری بکنه که بعدا یا بگه چرا کردم و یا بعدا همش دعا کنه که قدم صحیحی برداشته و درست میشه - کسی از آدم ناراحت نشده - و کسی به ریش آدم نمیخنده -

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 8:17  توسط ونگریز  | 

دیشب رفتم استخر که خسته شم راحت تر بخوابم - هاها - ساعت ۱۲ خوابیدم و دو بیدار شدم -۳ خوابیدم و ۵ بیدار شدم - اون هم نتونست من را ۶ ساعت پشت سر هم بخوابونه - امروز نهار دعوتم - البته هنوز نمیدونم کجا - اما غذاش را میدونم و جاش را نمیدونم - شوت - دیشب اراذلو اوباش هم اومده بودند واقعا مثل دو تا گردباد بودند - یک بند راه میرفتند و سر صدا میکردند - جای شینچه خالی بود - تیم خوبی میشدند - پریشب هم که جایی دعوت بودم و بدلیلی کاملا عقلایی نرفتم - یک نفر نمیدونم چرا گریه کرده که من حتما ازش بدم میاد که نرفتم - عجیبه - شاید امروز سری هم به جمعه بازار بزنم - کلی وقته نرفتم - هوا خیلی مناسب وزنه منه - اصلا هچ چیزی دیگری الان ندارم که بنویسم - ولی اگرعکسی گرفتم حتما د ر جایی دیگر میگذارم -
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 7:28  توسط ونگریز  |